اشعار شعور

 لیلام قرن

لیـلام قـرن کـرده هـمه هسـتی را حراج

فرهنگ حراج، عقیده حراج و سرا حراج

لـیـلام میـهـن­اسـت بـه­بـازار گـرم روز

قـریـه جـدا حـراج، ولایـت جدا حراج

مـیـهـن! بـرای ساخـتن راه و بند و  نهر

از قـاف تـا به­ قـاف تو آب و هوا حـراج

عـظـم رمـیـم جـد و پـدر روز احـتیاج

بـا سنـگِ گـور جـمـله­گیِ اولـیا حراج

از بـهـر پـیـپ روغـن و بوجی گنـدمی

تـاریـخ حـراج، پـهـنه­ی جغرافیا حراج

بـابـا چـو گفته «روپیه­ی کلدار مزه­دار»

امـنـیت عـمـومی و صلح و صفـا حراج

ای زن! ازیـن حـراج تو هم سهم برده­یی

مـهر از دل بـزرگ و ز دستت حنا حراج

ما شـمـله­دار غیـرت و نامـوس و همتیم

زیـور ز گردن و ز دو چشمت حیا حراج

فـرزنـد از کـنـارت و شـوهـر ز بسترت

دخـتـر بـرای خـدمـت اهـلِ دغا حراج

رهـبـر بـه ­بـام قـلـه­ی بابا چی جهر زد!

بـاور حـراج! مـردم دنـیـا! خـدا حراج!

 کابل، آرشیف ملی

چارشنبه 20 سنبله ­ی 1387؛ 10 سپتامبر 2008م

 

رهبر دو پیره

 غمی به ­عمـقِ دلم  بـار، بـار چـیره شده

ز خون دو مردمک دیده خوار و خیره شده

نمی به چشـم و غـمی بر دل و الم بـه جگر

که روز خـلـق خدا از چی تار و تیره شده

چرا به ­خاک نشـسته بـه ­خـواری مـردم من

شـبان و کشـتگـرش پـایـبـند جـیره شده

سُـتـُرگـهان همـه ویرانه، دشـت­هـا خاکی

و شـهـر پـر تپـش کشـورم حـظـیره شده

بـه ­کـوچه، کوچه­ی آن زنده­گانی جاری بود

هـجـوم مـرده ­دلان دیـده و هـدیـره شـده

طـراوت از در و عـطر از هـواش می بارید

بـیا ببـین که چسان بـُورَه و جـزیـره شده

زبـان دانـش و اشـراق مـردمـش امـروز

جـنـایـت عـلـنی، جنـحـه­ی کبـیـره شده

گـدای شـامـگـهـان و چِـغـِلـگـرانِ چُغُل

بـه سـرنی دگـران تُـنـبـَک و تبـیـره شده

فـضـا مـکـدر و آیـنـده سخت تاریکست

چـو رهـبـر وطـنـم رهـرو دوپـیـره شده

 

فضای ولایت غزنی

یکشنبه 31 سنبله­ی 1387/ 21 سپتامبر 2008م

 

 انفجار ديگر

 دارد فـلـك نـشـانـه از انـفــجـار ديـگر

كامـاده آدمـكـهاسـت بر انـتـحـار ديـگر 

تقـويم مـا ز اول دوره­سـت، نـی تسـلسل

ميقات رسـتنم كـو؟  جـز انتـظـار ديـگـر 

دشـت طـلب پـر از جـر، پـای توان بريده

چوبيـنه ­پايـی ­ام بـيـن، گـرديـده دار ديـگر

نوشی نه ­بوده قسمت، جز نيـش حـادثـاتت

پـرورده آسـتـينم صـد كفـچـه مـار ديـگر

بی نـاخـدا و لـنگر، دل بـر امـيـد اين، گر

صـادر كـنـد امـيـری مـا را، امـار ديـگر

آبسـتن حوادث شـب گـشته است و شايـد

زايـد حـمـيـر دوران، بـر مـا حـمار ديگر

چلـتار و چادر نـنگ بی ­نـنگی دارد آهنگ

كو كـهـفـه­ ی پـنـاهـی؟ كو يار غار ديگر؟

ای مـانـده روی ميدان، در  چنگل حريفان

با خصم پنـجـه در  ده، آر  افـتـخار ديگر

همت نرفته از دست، شورت اگر به­ دل هست

سـر كن شـعار ديـگـر، در كـارزار ديـگـر

                                                                                                                                                                                   شنبه 26 دلو 1387 / 14 فبروری 2009

چشمان شاهد

چشمان شاهد

آشنایی با یک هنرمند

اشاره: چندی پیش دوست نا آشنایی -تا آن وقت و برای من- بنام مرتضی شاهد از کابل چند تا عکس به همسفر ایمیل کرده بود و زیرش خیلی خودمانی نوشته بود:"تقدیم به بچه های همسفر". عکسها نشان میداد که مرتضی در کارش وارد است. از او خواستیم که  خود را و کارهایش را برای ما و خوانندگان همسفر معرفی کند. با تشکر از شاهد عزیز و همکاری شان با همسفر، با او آشنا می شویم، البته از قول خودش.

نامم مرتضی و تخلصم شاهد است. متولد اصفهان ایران هستم و تا 16 سالگی ایران زندگی کردم. الان باشنده کابل، دشت برچی مقدس هستم. 21 سال، سن دارم  و تحصیلاتم  تا صنف دوازده می رسد.

تصویربرداری حرفه ای را در کانون برنامه سازان جوان در صدا و سیما ایران شروع کردم. یک سال در وزارت دفاع افغانستان به عنوان ضابط (کامپیوتر کار) تعیین بست سربازان و خورد ضابطان، یک سال به عنوان تصویربردار برنامه های زنده و تولیدی در تلویزیون تمدن (اقای محسنی) در کابل و 6 ماه به عنوان کارگردان مستند در تلویزیون نگاه (کریم خلیلی) کار کردم. با پرودکشن های دلتا، خط  و هنرهفتم هم همکاری داشتم.

الان هم در مؤسیسه فرهنگی-هنری "نما فیلم" کار میکنم. حدود 5 تا فلم مستند ساختم با همکاری دوست عزیزم آقای خالق ناصری و حدود 20 تا فیلم کوتاه، بلند و مستند را هم تصویربرداری کردم. یکی از فیلم های جالبی که ساختم بنام "کلالان"  است که در مورد منطقه ای  به نام  کلالان در ولسوالی استالف (شمالی) می باشد که بیشتر مردم  آن از زن و مرد و دختر و کودک  با زحمت فراوان  کاسه، کوزه و ..سفالی می ساختند. البته استالف یکی از ولسوالی های معروف و زیبای کابل است و حتی بازدید کننده های خارجی زیادی دارد.

مستند داستانی دیگری که ساختم در مورد بایسکل بود، که بیانگر زحمت و کار یک بایسکل در طول یک روز بود، یعنی از شب که زیر باران خیس میشود  تا اینکه آخر یک شب  پنچر به خانه میرسه. فیلم میگوید  صاحب بایسکل به بایسکل اعتنایی نمی کنه و بار زیادی روی آن حمل می کند، همه کار ازش می کشد اما ازآن خوب نگهداری نمی کند.

مستند ناراحت کننده ای که من تصویربردارش بودم، مستندی به نام «شکوه های سرزمین من» می باشد به کارگردانی آقای زکی زاده که در زمان جنگ میان مردم ده نشین بهسود و کوچی ها ضبط شده بود، که این فیلم بیانگر خشونت های کوچی ها، به غارت بردن اموال مردم هزاره، آتش زدن مسجد و حتی کتاب های قرآن، متروکه بودن تمام ساحات ده نشین، آمدن فرانسوی های نظامی به بهسود که تا حال سابقه نداشت، اتش زدن خانه های مردم هزاره جلوی چشمان ما، اردوی ملی ونیروهای فرانسوی،  آوارگی بیش از بیست هزار نفر از مردم منطقه و کشتن بی رحمانه ی مردم ده نشین سر خانه هایشان، کمک نکردن دولت و نیروهای نظامی شان و اردوی فرانسه به مردم ده نشین و دوباره دامن زدن تعصبات قومی در افغانستان، در نظر نگرفتن قرارداد های بین کوچی های طالب و مردم ده نشین از طرف دولت و.....

یک فیلم مستند دیگری هم روی دست دارم بنام بیگانگان که در مورد یک فامیل فرانسوی می باشد که با تمام فامیل خود با این همه مشکلات در کابل زندگی می کنند و بچه هایشان در مکاتب درس می خوانند و از زندگی در افغانستان با این همه بی امنیتی و مشکلات فراوان لذت می برند و اصلا خودشان را در افغانستان بیگانه تصور نمی کنند و جالب این است که هر روز به تعداد این خانواده ها در کابل افزوده می شود. در همین همسایگی دفتر ما هم مکتب شان هست که تعدادی زیادی افراد مسلح از آن نگهبانی می کنند.

عاشق موسیقی هستم، بیشتر گیتار را دوست دارم، گه گاهی هم آوازخوانی می کنم. گیتار زدن را به سیستم پاپ از استادم آقای علی ماهان یاد گرفتم. یک آهنگ ساختم به نام یا علی که از تلویزیون تمدن دو سال پیاپی چندین بار در ماه رمضان و شب های قدر پخش شد. شعرش از آقای کاظمی بود، آهنگ و کمپوزش از استاد بصیر حسینی  و با همکاری استادان عزیزم استاد عباس واستاد ذبیح الله ساختیمش.

یک آهنگ  دیگری هم روی دست دارم بنام «وطن زنده باد» که یک موزیک قوی و پر انرژی هست که شعرش از یکی از شعرای خوب ما عبدالشکور نظری می باشد و کمپوزش هم از خودم  که انشاالله برای سال جدید خواهم ساخت.  شاید کار آهنگش را به گروه آرین که در شهر نو فعالیت دارد بسپارم.

چند وقت می شود  که با یک ماهنامه چاپی همکار شده ام، از آقای امین حلیمی، مدیر این مجله خیلی متشکرم که مرا به عنوان یک همکار پذیرفتند. به امید موفقیت برای همه همکاران ماهنامه همسفر در کانادا. موفق وپیروز و سبز باشید.

کبک هایم

 

کبک هایم

تقی واحدی

برای چندمین بار گوشه ی چشمم را به زیر چپنم می دوزم و مطمئن که می شوم شماره ی خودش هست، ok می کنم. چپنم را که کمی پس رفته است دوباره روی شانه ام می کشم. بد است که اینهمه مردم متوجه شوند. لاکن نه، باز هم رخ نمی شود. خاموش یا دور از دسترس. هنوزم در راه باشند؟ در این شش ساعت مگر اینکه موتر عوارض کرده باشد، وگرنه حتما می رسیدن طالقان.

موتر هم عوارض می کرد باید اقلا یک تماس خو می گرفتند. اگر عوض فکرش نمی شد، منیر باید تماس می گرفت. همینقدر خو می گفت که کجاییم و چطوریم. شور می دهد غضب آدم را . کاشکی از رفقای شان شماره می داشتم. هرکدام شان را که می گیرم خاموش است و یا دور از دسترس. دل آدم را به هزار راه می برد. گرچه شاید گناه نداشته باشند و موتر در جایی عوارض کرده باشد که موبایل ها آنتن ندهند.

کلان بودن هم کلان غم است. خاطر مجلس، از تماشای جنگ کبک هایم ماندم. کاشکی یکی دو روز پس و پیش می شد. گرچه از مجلس بازی بیزارم. حتی همان زمان که قریب صد مجاهد زیر دستم بود، خوشم نمی آمد مجلس بگیرم. اگر مجلسی هم گرفته می شد کوشش می کردم در آخر های آن بروم. یا اینکه خود را نشان بدهم و زود برایم.

گرچه که این مجلس فرق می کند. اگر همو جوان بچه ها نمی بودند، شاید سرنوشت مه، از همان زمان... چه می دانم. خیر و صلاح دست خداوند است. شاید عمرشان همانقدر بوده. چقدر بچه های مردم جوانی شان را بردند با خود. از چریک های خودم. پایان بسیاری جنگها وقتی دوباره جمع می شدیم در قرارگاه، جای دو سه نفر را خالی می دیدیم، لاکن کاری از دست ما ساخته نبود. غیر از اینکه دو سه روز دهان خود را از شوخی بگیریم و یک فاتحه گیری و گاهی هم خیراتکی. البته سنگ یادبود هم از یادم نمی رفت؛ خلیفه امان را فرمایش می دادم که یک سنگ چهارکنج بسازد. بیست و چند سال همی رقم تیر شد تا اینکه پارسال برای هر سی و شش تای شان لوحه سنگ نام و نشاندار فرمایش دادم. سی و شش جوان. گفتنش آسان است. سی و شش جوان تنها از چریک های خودم. زخمی هایش یکسو. همین عوض تا حالا دوبار زخمی شده. لابد عمرش باقی بوده که زنده مانده. و حالا شده مسئول امور کبک بازی من.

البته من هم از یاد نبرده ام. مجلس یادبود گرفته ام و زن و اولاد شان را دستگیری کرده ام، لاکن باید اعتراف کنم که این نیکی ها، از یک نوع ترس بوده. ترس از اینکه اگر این رسم نباشد، من هم بعد از رفتنم زود فراموش خواد شدم.

«شکر که خلاص کرد.»

دعا می کند و بعد بیرون می شویم از مسجد و قدم زنان حرکت می کنیم طرف قبرستان. پنج دقه راه است و لذا اگرچه موتر صرفم بغل مسجد پارک است، بهتر می بینم که در قطار مردم پیاده بروم. 5 تا از گاردهای شهیدم از همین قشلاق بودند.

ملا امام می گوید: «نام خدا کلگی آمده ان به احترام شهیدا.»

ـ بله.»

من و ملا امام پیشاپیش مردم هستیم. مثل هر سال بزرگان چهار قشلاق همسایه جمع شده اند اینجا. بزرگانی که زمانی چریک هایم بودند. لاکن در این وعده حوصله ندارم احوال هر کدام شان را جداجدا پرسان کنم. مانده نباشی همان اول مجلس کفایت می کند امروز. ملا امام نگاهی به پشت سرش می اندازد و می گوید: «نام خدا خوب جمع و جوش است امروز.»

و رویش را می گرداند سوی من.

ـ بله.»

گرچه که این جمع و جوش های تکراری دلگیرم کرده است. شماره را دوباره ok می کنم. نه. خاموش یا دور از دسترس. زیر زبانم یک فحش هوایی می دهم و دوباره گوشک را در جیبم می کنم. چارچ موبایل شان خلاص شده باشد؟ بین راه موتر عوارض کرده باشد؟ اینقدر بی پروایی!

عارف، داراب، سخی، نقیب الله، شیرشاه. قبر هر پنج شان کنار هم. لوحه سنگ قبر هر پنج شان را یک سایز جور کرده بودم. پول و فرمایش خودم بود. حق داشتند سرم. ان روز واقعا که پیشمرگ شدند. اگر موتر آنها پیشاپیش حرکت نمی کرد، مین حتما مرا تیت و پاشان می کرد. مینی که خاص برای من جاسازی شده بود. مینی که نیمی از گاردهای فدائیم را کشت. مینی که چه جنگ هایی را آورد بین من و نسیم قوماندان.

فاتحه که می خوانیم، مردم از گرد قبرهای شهیدان پراکنده می شوند. یک تعداد تیت می شوند دور و پیش قبرهای خویشان خود. موبایل را دوباره از جیبم می کشم و ok می کنم شماره ی عوض را. لاکن نه. باز هم خاموش و یا دور از دسترس.

·      

بعد از ساعتی استراحت مثل هر روز عصرانه می روم در اصطبل اسب ها که تلفون می آید؛«بلی»

ـ سلام قوماندان. مه...»

ـ مرگ سلام. کشتی مرا خو.»

لاکن خفگی صدایش در دلم شک می اندازد. پرسان نکرده که تلفون قطع می شود. با عصبانیت دوباره می گیرم شماره را. اما گپ های او هنوز خلاص نشده که فکرم دیگه رقم می شود. نمی دانم خودم را ملامت کنم یا اینکه... البته در خیالم چیزهایی گشته بود، لاکن جواب خودم را داده بودم که شاید تلفون اش خراب شده باشد. و حالا که می شنوم تصادف کرده و بیهوش شده بوده و در شفاخانه پلخمری هست و پاهایش گچ گرفته شده، نمی دانم آیا سر او قهر شوم یا اینکه دلداری بدهم او را؟

از پشت تلفون فایده ندارد. باید زبانم را بگیرم و بروم از نزدیک ببینم. قضاوت کردن از اینجا... خدا را هم شاکر باشم که تصادفی نیک را برابر کرد و نرفتم. شاید من هم دلده و غلتیده می شدم روی چپرکت شفاخانه. گرچه که من اگر هم می رفتم، سوار آن سراچه نمی شدم. صرفم را می بردم و کبک ها پیش خودم می بود. این خبر تلخ را نمی شنیدم که کبک ها گریخته اند. صدا می کنم: «نعیم.»

ـ بلی صاحب!»

آخرین کومه را در دهان اسب قشقه می ماند، جابجا رویش را طرف من می کند. خوشم می آید از انظباطش. مزدوری است که واقعا پول را حلال می کند. از وقتی که او را گرفته ام نام خدا اسب ها خوب رسیده اند. همین زمستانی که تیر شد، سه بار نامم را کشیده اند در مسابقات بزکشی. دوبار در همین مزار و یک بار هم در شبرغان.

ـ نعیم صبا می رویم پلخمری.»

ـ خوش صاحب.»

نزدیک می شود به من. اما حتی پرسان هم نمی کند که چرا. وقتی برایش می گویم که عوض تکر کرده و در شفاخانه ی پلخمری بستر شده فقط روبرویم ایستاد می ماند و انگشت نشانه اش را میان دندان هایش می گیرد. رقمی نگاه می کند که گویا شک دارد. گرچه خودم هم یقین ندارم. آیا واقعا تکر موتر و گریختن کبک ها و بستری شدن عوض، تمامش از روی تصادف باشد؟ باید صبح زود حرکت کنم طرف پلخمری. باید بروم با چشم سر ببینم عوض را. رفقای همراهش را. نشود که کبک ها سودا شده باشند.

 

مقاله اسد

اهداف سیاسی در تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان افغانستان

از چندی قبل شاهد سر و صدای زیاد در مورد تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان توسط رییس جمهور کرزی در رسانه های گروهی و نشریات داخلی و خارجی هستیم. با اعلام خبر تصویب این قانون، بلافاصله کشورهای عمده یاری دهنده بین المللی مانند آمریکا و کانادا مراتب اعتراض خود را اعلام داشتند و موجی از اعتراضات مجامع سیاسی و مدافعان حقوق بشر را بر انگیخت. همچنان دبیر کل پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، اصلی ترین سازمان مدافع نظام نوپای سیاسی در افغانستان اظهار نمود که با تصویب این قانون از سوی دولت افغانستان ممکن است اعضای ناتو در ارسال نیروهای تازه نفس به این کشور تجدید نظر کنند زیرا که تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان، نقض آشکاری حقوق بشر و مخصوصا حقوق زنان می باشد. دبیر کل ناتو در ادامه سخنان خود به تمامی دست اندرکاران در امور افغانستان گوشزد نمود که  نیروهای کمک دهنده بین المللی به افغانستان ارسال نشده اند تا از این گونه قوانین و عاملین آن حمایت نظامی و مالی بعمل بیاورند.                               

در این روزها که بحث گرم انتخابات رییس جمهوری و مبارزات انتخاباتی درافغانستان جریان دارد، اتفاق این واقعه جدا از بهره برداریهای سیاسی به نفع یکی از کاندیداها یا گروه ها و قشر خاصی و در پی آن قربانی یا خدشه دار کردن چهره یک عده یا قومی دیگر نیست. در طول تاریخ افغانستان این نوع تاکتیکها، اهرمی برای پیروزی  یک عده بوده است و در اکثر موارد قربانیان این کشمکشها، اقلیتهای قومی یا مذهبی بوده اند. در تنظیم و تدوین قوانین احوال شخصیه شیعیان، قطعا دستهای مغرضی در کار بوده است که خواسته اند بار دیگر این مردم را چه در داخل و چه در خارج از افغانستان بد نام و بی آبرو نمایند یا به عبارتی دیگر به حامیان بین المللی پروسه نوپای دمکراسی در افغانستان بفهمانند که فقه شیعه در افغانستان، اندیشه ای از نوع مفکوره های طالبانی است. در تدوین این قانون مسلما افراد سست عنصر جامعه  تشیع بازیگران اصلی هستند که مثل گذشته ها توسط یک عده اجیر شده اند. حتی علمای بزرگ مذهبی و شخصیتهای فقهی شیعیان مانند آیت الله محقق کابلی  چنین فتواهای را صادر ننموده اند. چطور می شود جامعه ما را با این گونه قوانین بد نام کرد در حالیکه اولین استقبال کنندگان پروسه دمکراسی که توسط جامعه بین المللی بعد از سقوط طالبان عرضه شد، همین مردم بودند. مردم ما این افتخار را دارد که امروز در بدنه اصلی جامعه افغانستان از خیلی ها رفتار دموکراتیک تری دارند. گرایش گسترده دختران و زنان این جامعه به دانش آموزی و درس و دانشگاه، علاقه مندی و توجه همگانی به ایجاد ارزشهای دمکراتیک، تحصیل دختران در دانشگاه ها و مراکز آموزشی، فعالیتهای سیاسی و فرهنگی زنان، سهم گرفتن در فعالیتهای ورزشی و هنری و... خود دلیلی برای اثبات این ادعاست. شرکت گسترده زنان این بخش از جامعه افغانستان در انتخابات ریاست جمهوری، سهم گرفتن وسیع در تأمین امنیت، همکاری کامل با دولت مرکزی و همراهی چشمگیر این مردم در گسترش دمکراسی و آزادیخواهی، دلیل واضحی بر گرایش برگشت ناپذیر این دسته از مردم به ارزشهای آزدایخواهی و انسانی است، در حالیکه در برخی مناطق افغانستان مکاتب و مراکز تحصیل به آتش کشیده می شود ، آموزگاران مورد تهدید قرار می گیرند و به قتل می رسند .  این بار هم همان قدرتهای انحصارطلب تمام تلاش خود را به کار گرفتند که بتوانند در صحنه های انتخابات آتی این مردم را منزوی کنند و رأی آنها را به نفع خویش جذب کنند و برای پیشبرد این اهداف، بار دیگر از افراد ضعیف النفس و معامله گران این جامعه کمک گرفتند. با این عمل آنها این هدف عمده را دنبال نمایند که موقعیت مردم ما را در سطح بین المللی بی اعتبار بسازند یا به عبارت ساده تر تلاش دارند که جامعه بین الملل را قانع نموده تا دست حمایت از این مردم بر داشته و آنها را به عنوان جامعه سنتی با گرایشهای سختگیرانه ی مذهبی معرفی نمایند. امضای بدون چون و چرای رییس جمهور که خود در مبارزات انتخاباتی کاندیدا خواهد شد، هم در راستای این هدف بوده است. این حکومت تمام همت خویش را به کار خواهد گرفت تا سیستم انحصاری قدرت را به عنوان میراث گذشتگان خود حفظ نماید. چندی قبل همگی ما شاهد تجاوزات کوچیها به مناطق هزارجات در دوران حکومت کرزی بودیم، سکوت و حمایتهای پس پردۀ سردمداران کابل در قبال این تجاوزات نشانه های بارز تقلای این حکومت برای حذف این مردم است. تدوین این قانون، آن هم با کمک و یاری خود فروختگان شیعه که همیشه موریانه ای در تن این جامعه بوده است از همین نوع تلاشها است. سؤال جالبی در اینجا مطرح است  که چرا جناب رییس جمهور در تصویب دیگر قوانین همیشه مسایل حقوق بشر و زنان را در نظر می گرفت ولی این بار با چشمان بسته این قانون را امضا نمود در حالیکه مغایرت آشکار با چندین بند دیگراز منشور قانون اساسی داشت؟.                                                                                                                                                                    

 اسد الله عارفی                        

سرمقاله

حقوق شرعی یا قانون قبیلوی؟

حرف و حدیث های موافق و مخالف در مورد «قانون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان» را حتما خوانده و شنیده اید. این قانون در کلیت خود چیزی نیست جز بازتاب تعلقات ذهنی و روحی مؤلفان آن به باورها و سنت های تاریخی-قبیلویی که در قالب فتواهای مذهبی و احکام فقهی از علمای مشهور و قدیمی شیعه در کتابهای علمی و رساله های عملی آنان به میراث مانده و اکثر فقیهان معاصر اهل تشیع نیز همانها را تکرار کرده اند. طبیعی است که بینش علمی علمای قدیم شیعه و درک آنان از منابع فقهی، متأثر از شرایط و مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و متناسب با سطح رشد زندگی های بدوی و قبیلوی جوامع محل زیست آنها بوده است. اما آنچه غیر طبیعی می نماید این است که در دنیای امروز و در شرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متفاوت، کسانی چون آیت الله شیخ آصف محسنی قندهاری و حجت الاسلام سید عالمی بلخی، اصرار دارند که احوال شخصی و وضعیت حقوقی شیعیان افغانستان را مطابق همان الگوهای قدیمی، سر و سامان بدهند. تفکر و روحیه ی قبیلوی در تدوین کنندگان این قانون چنان غالب بوده است که آقایان نه تنها ارزشهای حقوق بشری، اصول قانون اساسی افغانستان و قرارداهای بین المللی -که این کشور خود را متعهد به رعایت آنها می داند- را به کلی از نظر دور داشته اند بلکه به نظریات جدید برخی از علمای مذهبی، معیارهای دینی و مبانی تازه ی اجتهاد فقهی نیز توجهی نکرده اند.

آقای سید عالمی می گوید که دموکراسی است و ما بر اساس رأی اکثریت، قانون اساسی داریم و قانون اساسی به ما اجازه نمی دهد که برخلاف اسلام قانون احوال شخصی بسازیم. این درست، اما آیا نمی شود و نمی توان به تفسیرهای انسانی تر از اسلام استناد کرد؟ و آیا اسلام مساوی با همان تعبیرهای تاریخی-قبیلوی علمای قدیمی شیعه از اسلام است؟. در همین قانون اساسی، علاوه بر اسلام، اصول دیگری چون عدالت، برابری، کرامت انسانی و حقوق شهروندی نیز به عنوان چارچوب ها و اساسات کلی پذیرفته شده است. اگر نمی توان قانونی بر خلاف اسلام ساخت، چطور و با چه دلیل و توجیه عقلی و  حقوقی  می توان قانونی نوشت که یکسره با اصول دیگری قانون اساسی در تعارض باشد؟ 

واقعیت این است که این قانون بر اساس دیدگاه قبیلویی مردسالارانه  و غیر انسانی نسبت به زن ساخته شده است. مشکل این قانون، ایرادهای موردی نیست و از طریق جستجو و پیدا کردن حدیث و فتوا در لابلای کتابهای فقهی و حدیثی برای اصلاح و موزون ساختن آن با معیارهای حقوق بشر، قابل حل نمی باشد. این قانون وقتی انسانی و عادلانه می شود که بر اساس دیدگاه عادلانه و انسانی نسبت به زن مورد بازنگری قرار بگیرد.

اگر با دید انسانی به این قانون نگریسته شود نه فقط موارد جنجالیی که امروز مورد توجه منتقدان داخلی و خارجی واقع شده است بلکه مسایلی چون "نفقه" که در ظاهر به نفع زنان است و هیچ اعتراضی را هم برنیانگیخته است و مدافعان این قانون هم از آن به عنوان یک حق بی بدیل و امتیاز ویژه برای زنان در این قانون یاد می نمایند و بر اساس اعطای همین حق، ممنوع بودن خروج زن از خانه بدون اذن شوهر را توجیه می کنند، در واقع مبتنی بر نگاه غیر انسانی، مالکانه و ناعادلانه نسبت به زن و اهانت به شخصیت و کرامت انسانی او می باشد. تأمین نفقه با شرایطی که در این قانون آمده است، در واقع «مابه الازاء» و یا اجرت و قیمتی است که در بدل استفاده ی جنسی مرد از زن به او داده می شود. یعنی مرد با پرداخت نفقه ی زن او را به ملکیت خود در می آورد. از همین جهت، زن مکلف است که هر وقت مرد خواست در برابر استمتاعات جنسی او تمکین کند و حتی خروج او از منزل هم در صورتی که مخل استمتاعات مرد باشد، ممنوع است و زن در خانه و در زندگی مشترک زناشویی به غیر از برآوردن خواهشات جنسی مرد، تکلیف حقوقی دیگری ندارد. دیده می شود که حق نفقه بر اساس تفسیرهای موجود، منجر به رابطه ی غیر انسانی و ناعادلانه یی می شود که در واقع اسارت و بردگی زن در برابر مرد از همینجا ناشی می گردد. وقتی از یک طرف، مرد، نفقه ی زن را می پردازد و از طرف دیگر زن حق ندارد بدون اجازه ی شوهر، بیرون برود، کار کند و درامد مستقل اقتصادی و مقام و موقعیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد، خود به خود استقلال و آزادی زن در برابر مرد از بین می رود و دیگر جایی برای ادعای عدالت و برابری باقی نمی ماند. 

اگر مؤلفان این قانون، تعبیری دیگری از نفقه دارند و فلسفه ی دیگری برای آن قایل اند و آنرا بهای خرید استمتاعات مرد از زن نمی دانند، بر اساس چه دلیلی و  چرا تنها زن را مکلف به تمکین در برابر استمتاعات جنسی مرد می کنند اما برای مرد تکلیف مشابهی قایل نیستند؟ و چرا وظیفه ی زن را تنها به برآورده ساختن استمتاعات جنسی مرد، محدود کرده اند و به او اجازه ی هیچ کار دیگری را نمی دهند مگر اینکه مرد راضی باشد و مخل استمتاعات جنسی او نگردد؟.

اگر حق استفتاده جنسی مرد از زن نه در مقابل پرداخت نفقه بلکه ناشی از نیازهای طبیعی جنسی و عاطفی مرد می باشد، باید چنین حقی برای زن نیز داده شود؛ چون زن نیز انسان است و مثل مرد دارایی نیازهای جنسی و روانی می باشد و هر وقت میل به تمتع جنسی و آرامش و نوازش روانی داشت، مرد باید در برابر این تمایلات او تمکین نماید. و اگر قیمومیت مرد بر زن ناشی از نفقه نیست، پس چرا زن نمی تواند بدون اجازه شوهر از خانه خارج شود اما مرد برای بیرون رفتن، نیاز به اجازه ی زن ندارد؟ این تبعیض حقوقی اگر از همان تبعیض اقتصادی نفقه بر نمی آید، از کجا می آید؟ 

مسأله این نیست که اصل تأمین نفقه، بد و غیر انسانی است، منظور این است که حق تأمین نفقه زن بر مرد در ساختار قانون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان، با توجه به وضعیت و مکلفیت های حقوقیی که برای زن خلق می کند، بگونه ای تعبیر و تعبیه شده است که معنی و پیامد آن مالکیت مرد بر زن و نقض کرامت، حقوق و آزادی های انسانی زن است. چون تأمین نفقه اگر ناشی از مسؤلیت انسانی، اخلاقی و عقلانی و برخواسته از علایق عاطفی و خانوادگی دانسته شود، اولا نباید تنها بدوش مرد باشد بلکه زن نیز به عنوان شریک زندگی و به اندازه وسع و توان خویش می تواند و باید مسؤلیت داشته باشد. و دوما، تأمین نفقه توسط مرد نباید موجب سلب  حقوق و آزادی های انسانی زن گردد و او را در حد برده ی جنسی مرد، تنزل بدهد.

تأمین نفقه ی زن در صورتیکه با حفط  شأن و شخصیت و حقوق انسانی او همراه نباشد، نه تنها امتیازی برای زن از جانب مرد محسوب نمی گردد، بلکه بزرگترین توهین به زن است و در واقع زن را به یک جنس و کالا تبدیل می کند. بنابرین نفس نفقه دادن با هر شرایطی و با هر دیدگاهی نمی تواند عادلانه و انسانی باشد.

بهر روی، نقد و بررسی کارشناسانه و روشن ساختن نارسای های بی شمار شکلی و محتوایی قانون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان و توضیح تعارضات آن با روح و اصول اسلام و قانون اساسی، نیاز به بحث های گستره تر و مجال بیشتر دارد. امید واریم در آینده با کمک و همکاری دانشمندان، حقوق دانان و فقیهان نواندیش جامعه ی خود بتوانیم، گفت و گوها در این باره را پیگیری کنیم.

adalat

بگذاريد عدالت پيروز شود

اندازه متن Decrease font Enlarge font
image امیری

قانونِ «احوال شخصيه اهلِ تشيع»، امروز سخن هرمجلس، نقل هر محفل و موضوعِ هرگرد همايي است. ازمطبوعات تا انجوها، ازدولت تا جامعة مدني، از عالم تا عامي و بالاخره از وزيرِ عدليه «سروردانش» تا فردِ هيچ​کاره و همه​کارة چون آيت الله محسني، همه امروزه درگيراين قانون هستند. اين قانون را صالح و طالح متاعِ خويش كرده اند و دانا و  نادان در باره آن اظهارنظر مي​كنند.

جاهلان با تعصب، سياستمداران بامصلحت، واپس​گرايان با سخت​گيری، عالمان باعلم و عامه مردم با «عدالت» با اين قانون برخورد مي​کنند. بسیاری​ها (مانند روشنفکرک​های بی​اصل و نسب و بی​خط و اصول) می​خواهند که از این قانون موردی براي پناهندگي و رفتن به خارج درست كنند. برخي (مانند سياف وساير اخواني​ها) مي​خواهند كه اين قانون اصلاً نباشد. و عده​اي نيز جدل بر سر اين قانون را بستر كار و تلاش روشنفكرانه خودتلقي مي​كنند. براي آدم حاشيه​اي مثل من كه ناگزير از حاشيه به غوغا و هياهويِ اين آشفته​بازر مي​نگرم، مجالي براي اظهار نظر وجود ندارد و طبعا كاري جز رصدكردن واكنش​ها و موضع گيري​ها نمي​تواند، دراين جنجال رسانه​اي و حقوقي و سياسی، نكته قابل تأملي وجود دارد. اما پيش از آن ببينيم كه كي​ها چي​ها گفته اند:

1-   آيت الله محسني تاكنون تنهاكسي است كه ازاين قانون استقبال كرده و اصلاحات و بهبودي​هاي اندکي را كه درخصوص حق حضانت و سن ازدواج به وجود آمده بود، محكوم نموده است؛

2-   همفكران وهمراهان آيت الله محسني از عالمي بلخي و عبدالعلي​محمدی گرفته تا صديقه​بلخي، هيچ​كس مانند شخصِ آيت الله از قانون دفاع نكرده است. آقاي محمدي با استفاده از تكنيك فراربه جلو خواستاربازنگري اين قانون شد. وعالمي هم دردفاعيه​هاي خود، وجود موارد جنجال برانگيز را انكاركرد؛

3-   رييس جمهوركرزي شايعه مشهوري را كه او همه چيزرا ناخوانده امضا مي كند، به حقيقت مبدل كرد ونخستين واكنش او اين بود كه «من اين قانون را ناخواند ه امضا كرده​ام»؛

4-   اما جالب تر ازهمه واكنش «وزيرعدليه» است؛ مردي كه نه انگ ناداني براو مي​چسپد و نه متهم كردن او به خيانت و معامله كار آساني است. او معترف است كه اين قانون نقص دارد و در عينِ حال از رسانه​ها، از اشخاص، از همه مي​خواهد كه تا اطلاع ثانوي اين قانون را بپذيرد وقبول نموده و دست از جنجال مطبوعاتي بكشد و بر دولت فشار وارد نكند. او مي​گويد ما بايد نگاه استراتيژيك داشته باشيم. اما اينكه خروج زنان ازمنزل به منظورِ مقاصد مشروع چطوراستراتيژي​هايِ او را برهم مي​زند، خود يك معما است؛

5-   ذبيح الله مجاهد سخن​گوي طالبان هم از قانون احوال شخصيه اهلِ تشيع دفاع كرد و گفت «امارت اسلامي اين قانون را تطبيق خواهد كرد»؛

6-      شكريه​باركزي نيز از اين قانون دفاع كرد وجنجال​ها را سياسي خواند؛

7-      باراك حسين اوباما هم ضمن احترام به فرهنگ​هاي محلي، اين قانون را مشمئز كننده خواند.

اين پرسش اما هم​چنان باقي است که به راستي كدام يك ازموضع گيري​ها از سر دلواپسي به سرنوشت زنان اهل تشيع بر خاسته است؟ كدام يك از اين موضع گيري​ها از درد دين برخاسته است و دغدغه​هايِ ديندارانه دارد؟ كدام موضع، موضع حقوقِ بشري است؟ آن​چه كه در پس اين جنجال و هياهو و موضع​​گيري​ها و اظهارنظرها وجود دارد چيست؟

اگردو سه سال پيش مي​بود، من مي گفتم: «شد پريشان خوابِ من از كثرت تعبيرها». اما، در اين مدتي كه درافغانستان هستم، خوب مي​دانم كه تمام اين سخن​ها از يك دهن برآمده است: «هيولايِ مقتدر، سرد و هولناكي در پشتِ صحنه نشسته است که بر همه فرمان مي​راند. همه همچون عروسکِ کوکي و کوتوله سخن او راباز مي​گويند. و همه خادم و خدمت​گزار اویند. اين هيولا با استفاده از غوغا و غفلت اهالي شهر كه به تماشاي بازيِ بازي‌پيشگان قدكوتاه سرگرم اند، آرام و بي‌صدا، اما شتابان و خروشناك همه چيز راـ حتي روح آدم‌ها را در درون كالبد شان‌ـ فرو مي‌بلعد. کيست اين هيولاي سرد و مقتدر که روشنفکر و غيرِ روشنفکر، رهبر ان و پيروان، وزير و نمايندگانِ پارلمان و آيت الله و غيرِ آيت​الله همه و همه را بلعيده است؟ پاسخ روشن، «قدرت». همه سخن​گوي قدرت​اند، اما يكی چون آيت​الله محسني «خواستِ قدرت» را به رداي دين مي​پيچد، ديگري به قباي دموكراسي مي​آويزد و سومي آن را با بسته​بندي شيك حقوق بشری عرضه مي​كند. اما من اينك به جاي آن لنگه شعرقديمي مي​گويم:

به هررنگي كه خواهي جامه مي​پـــوش

من از طــــرزخــــــــرامت مي شـناسـم

بگذاريد آرزو كنيم كه در اين جنجال عدالت پيروز شود. عدالت فضليتِ اول است؛ فضيلتي که در نبودِ آن بنيادِ اخلاق، حقوق، انسانيت، دين و سياست برباد است و جامعه خراب​آبادِ ستم. اگرعدالت را داشتيم، همه چيزرا داريم. اما، اگربه نامِ  دين، شريعت، فقه، دموكراسي، اکثریت، اقلیت، حقوق بشر و..... عدالت را كنارز ديم، ديگر هيچ چيزي نخواهيم داشت. گرچه با بنيان​گذاران «سرزمين آزادگان»، فاصله​ی بسيارداريم و قياسِ ما با آن​ها مع الفارق است، اما با اين حال خوب است كه دعاي آن​ها را تكرار كنيم:

                                  «خدايا ما را مومن​ترين وآزادترين مردم جهان قرار بده».

                                                                                                  آمين!

گزارش وزیر معدن

انجنییر ابراهیم عادل، وزیر معادن افغانستان در گردهمایی تورنتو: 

راه پیشرفت افغانستان، وحدت و تحمل همدیگر است

به تاریخ چهارم و پنچم ماه مارچ، انجنییر ابراهیم عادل، وزیر معادن در دولت افغانستان که برای انجام دیداری رسمی به کانادا آمده بود، با شرکت در دو محفل جداگانه در بانکویت هال الگینس و بانکویت هال تاج که به افتخار ایشان برگزار شده بود، با اقشار مختلف جامعه، دیدار و گفتگو کرد.

در این محافل که از سوی حاجی عباس رمضانی، آقای نعیم الف و آقای علی احمد حیدری برگزار شده بود، تعداد زیادی از تاجران، فرهنگیان، مدیران رسانه ها و نهادهای اجتماعی و فرهنگی حضور داشتند.

آقای عادل در این دو مراسم، سخنرانی کرد و به پرسشهای حاضران و روزنامه نگاران در مورد سیاست های کلی دولت و به خصوص عملکردها، دستاوردها و طرحهای وزارت معادن، پاسخ گفت. ایشان در سخنرانی هایش با اذعان به برخی مشکلات و نارسای ها در عملکرد دولت در این چند سال، با توجه به حجم و گستردگی ویرانیهای سی سال جنگ و عقب ماندگی تاریخی افغانستان، در مجموع دستاوردهای دولت افغانستان را مثبت ارزیابی کردند. او همچنین با اشاره به ریشه های بحران افغانسان، راه پیشرفت و توسعه کشور را در وحدت و یکپارچگی و تحمل همدیگر دانست و بر پرهیز از تعصبات ویرانگر قومی و... تأکید نمود.

گفتنی است، این محافل که توسط آقایان قاری زمان و ذکریا سرخوش گردانندگی گردید، با خواندن شعر و سرود توسط آقای داکتر اسدالله شعور، شکوفه سرخوش، هارون راعون، حاجی فیضی، کریم تابش، ذکریا سرخوش، احمد عاکفی و... فضایی شاعرانه و فرهنگی یافت. همچنین در محفل بانکویت هال تاج چند تن از شخصیت های فرهنگی از جمله آقای پیکار پامیر، یکی از اعضای شورای نویسندگان اندیشه نو و آقای ظاهر دوران از فعالان فرهنگی، صحبت کردند.

در این محافل، نوای دمبوره و اشعار محلی با اجرای زیبای هنرمند جوان کشور، آرش سرخوش، لحظه هایی حال و هوایی سنگین سیاست را لطافت بخشید و مهمانان را به ضیافت عاطفه و احساس مهربانانه ی وطن دوستی برد.

مراسم سالگرد رهبر شهید در شیکاگو

مراسم چهارد همین سالگرد شهادت رهبرشهید، استادعبدالعلی مزاری در شهر شیکاگو

image

چهارد همین سالگرد شهادت رهبرشهید، استاد عبدالعلی مزاری در شهر شیکاگو برگزار گرديد. این مراسم که در يکي از تالارهاي اين شهر منعقد گردیده بود، با قرائت آیاتی از کلام حق توسط انجنییر امید تقدسی آغاز گردید.  سپس زندگی نامه رهبرشهید توسط انجینر داود مهردادی به خوانش گرفته شد. پس از آن مقاله زیبایی توسط خواهر جعفر پور ارائه گرديد که مورد تحسین دوستان حاضر در محفل قرار گرفت. ایشان ضمن عرض تبریک وتهنیت بخاطر 8 مارچ روز جهانی زن و عرض تسلیت به مناسبت چهاردهمین سالروز شهادت فریادگر

حقوق زن و حامی حضور زنان افغانستان در صحنه هائی سیاسی، اداری، اجتماعی و فرهنگی کشور، رهبرشهید مزاری، خاطر نشان ساخت که تنها در تشکیلات سیاسیی که رهبرشهید مسئولیت آن را به عهده داشت حضور زنان قابل ملاحظه بود در حالیکه دیگران حصار آهنین دورشان کشیده بود. خواهر جعفری پور ضمن تجلیل از مقام شامخ مادر رهبرشهید، ایشان را الگوی پر افتخار زنان کشور دانست که فرزندی چون رهبر شهید را در دامان مقدس اش پرورش داد. او همچنين ضمن خطاب به خانواده ها بخصوص مادران خاطرنشان ساخت که باید فرزندان و نونهالان مان را با عرق وطن دوستی و عشق به رهبر شهید پرورش دهيم، ورنه در مقابل فردای نونهالان مان مسئولیم. داکتر جواد رحیمی به نمایندگی از هموطنان مقیم ساندلئیس سخنرانی کوتا و مختصر به علت کمبود وقت ارائه نمود. وی ضمن تقدیر و تشکر از برگزارکنندگان برنامه سالگرد شهادت رهبرشهید مقیم شیکاگو افزود، تجلیل از مزاری تجلیل از خوبی هاست زیرا شهیدان خوبان خدا هستند.  علی آزاد، یکی دیگر از مقاله خوان ها بود. وی که در طول سه سال مقاومت غرب کابل حضور داشت و خاطرات اش را در قالب یک مقاله جالب گرد آورده بود، ارائه کرد. او با بیان اینکه رهبرشهید متعلق به همه اقشار ملت می باشد، گفت: همه حق سخن گفتن از مزاری را با هر نوع بیان و زبان دارد، زیرا رهبر شهید تصویر زیبا، الگوی مناسب و رؤیایی بزرگ برای تمام اقشار جامعه است. مزاری برای صادق سیاه یک آرمان بزرگ است. صادق در حالیکه بیش از چهارده سال سن ندارد با غرور میگوید: برو بابه مزاری ره بگو تا صادق سیاه زنده است، سنگر ده مزنگ سقوط نمی کند. برای آن مادری پیر که عکس رهبرشهید را در چادری اش سنجاق کرده، فریاد مزاری رهبر سر می دهد یک آرزو است. برای خلیفه حسین موچی که فرق شکافته فرزند جوانش را می بوسد ومی گوید مرا سرخ رو کردی که در رکاب مزاری کشته شدی، یک مراد دیرینه است. آقای آزاد در بخش دیگری از مقاله اش با تشریح روند شکل گیری رهبری اجتماعی شهید مزاری در غرب کابل، افزود: زمانی که آخرین مقاومت رژیم نجیب درهم شکست و دروازه های کابل به روی مجاهدین باز شد و مجاهدین با رهبران شان دسته، دسته با کاروان نظامی وارد کابل شدند و تمام مناطق نظامی و غیر نظامی حتی مساجد و تکایا را تسخیر کردند، تمام شهر را عکس های رهبران و قوماندانان پرکرده بود، از پایه برق و در و دیوار ها گرفته تا سر پرچال نانوایی ها پر بود از عکس ها و تبلیغات احزاب و رهبران جهادی، ولی آنزمان هیچکس از مردم غرب کابل، عکس و تبلیغات از رهبرشهید نمی دیدند. اما با گذشت زمان تمام عکس ها و شعارهای میان خالی رهبران در کوچه و پس کوچه های کابل روی در و دیوار و پایه های برق پوسید و از دید ها محو شد و جای خالی آن را آوازه علوم اجتماعی و نام رهبرشهید (مزاری)گرفت. دیگر کسی راجع به عکسی که بالای پایه برق و پرچال نانوائی بود صحبت نمی کرد. توجه همه را برخورد رهبرشهید به خود جلب کرده بود. مردم با شور و هیجان از رهبر شهید که با زبان مردم، ساده و عام فهم و زیبا سخن می گفت و خواسته های عدالتخواهانه ی مردم را بیان می کرد و صادقانه عمل میکرد، حمایت می نمودند. این راستی و صداقت قلب مردم را شکار کرد و مزاری محبوب قلوب ملیونها انسان وطنش شد.
آقای آزاد با اشاره به شخصیت و فعالیت های فرهنگی رهبرشهید در غرب کابل گفت: دغدغه های اصلی رهبرشهید، دغدغه فرهنگی بود. رهبرشهید باسعی و تلاش می کوشید تاسطح رشد فرهنگی مردم را بالا برده و یک رقابت سالم فرهنگی را که با عث بالا رفتن سطح آگاهی و اطلاعات مردم از قضایای تاریخی و اجتماعی کشور گردد رهبری کند. به همین خاطر او علوم اجتماعی را مرکز خیزش فرهنگی در کشور قرار داد و در شرایطی که کشور در آتش جنگ های انحصار طلبانه می سوخت، رهبرشهید، پوهنتون کابل را باگشایی کرد، مکاتب غرب کابل را باز نمود و این ساحه را میعاد علم و فرهنگ و آگاهی ساخت. درکوچه های غرب کابل هیچ آدمی بی مضمون و بی هدف نمی شد پیدا کرد. هر کس را می دیدی با شوق وصف ناشدنی مشغول فراگیری دانش و هنر بود. حتی پیرمردان تلاش داشتند که خبرنامه وحدت را هر روز خودشان بخوانند تا در جریان آخرین تحولات و عملکردهای رهبرشان باشند.
بعد از مقاله ی آقای آزاد، فلم مستندی که توسط غلام حسین عالمی در ارتباط زندگی رهبر شهید تهیه شده بود به نمایش گذاشته شد که مورد توجه حاضرین قرار گرفت. سخنران این مراسم انجنییر عبدالغفار ولیزاده بود. آقای ولی زاده ضمن خوش آمد گوئی برای حاضرین به خصوص آنهایی که از راه های بسیار دور تشریف آورده بودند، اضافه نمودند که متاسفانه تاریخ کشور ما سرشار از بی عدالتی ها و انحصارگریها است و بدبختی مردم و کشور ما نیز ناشی از همین بی عدالتی ها می باشد. و تا این مصیبت از ریشه حل و فصل نگردد و اندیشه های رهبرشهید که تامین عدالت اجتماعی در کشور است نهادینه نشود، محال است که وطن به سوی صلح وترقی و پیش برود. آقای ولی زاده گفت، وقتی ما زنگی مردان بزرگ را که ستاره های تاریخ عصر ماست ورق می زنیم زندگی مشابه هم دارند و  زیربنایی مبارزات همه آنها را از بین بردن بی عدالتی ها تشکیل میدهد. رهبرشهید(مزاری)، نلسون ماندیلا، گاندی و... از بی عدالتی هایی که پیرامون شان جریان داشت رنج می بردند و آنها را مجبور به مبارزه می کرد. مراسم با دعای خیر توسط انجنییر عزیز بهادری خاتمه یافت.

 

مراسم رهبر شهید

مراسم تجلیل از چهاردهمین سالگرد شهادت رهبر شهید

روز یکشنبه، ۱۵ مارچ، به مناسبت چهاردهمین سالگرد شهادت رهبر شهید، استاد عبدالعلی مزاری، مراسم با شکوهی با حضور صدها نفر از اقشار مختلف در مرکز جامعه ی اسلامی افغانهای مقیم کانادا برگزار گردید و یاد و خاطره ی مقاومت انسانی و عدالتخواهانه ی او گرامی داشته شد.

در آغاز این مراسم آیاتی از قرآن کریم توسط قاری علی تلاوت گردید و سپس محفل با بیانیه ی افتحاحیه ی آقای عبدالستار فروتن رسما گشایش یافت. آقای فروتن با تجلیل از شخصیت رهبر شهید و تشریح اهداف و آرمانهای عدالتخواهانه ی ایشان، از حضور آگاهانه و پرشور حاضران تشکر کرد و خطوط کلی برنامه های تجلیل از چهاردهمین سالگرد رهبرشهید را اعلام نمود و  ضمن احترام گذاشتن به آزادی بیان و تفاوت اندیشه ها و برداشت ها، بر وحدت و همدلی دوستداران و پیروان شهید مزاری، تأکید کردند.

در ادامه ی برنامه، محترم حاجی فیضی در مورد فضایل شخصی و مبارزات سیاسی رهبر شهید شعر خواند. خانم صدیقه ارزگانی مقاله خواند و دیدگاههای رهبر شهید در مورد راه حل بحران افغانستان را تشریح کرد. آقای عبدالکریم تابش در باره ی استاد مزاری شعر خواند.

مراسم با مقاله ی طاهره عارفی ادامه یافت. او که مقاله خود را در قالب نامه ی یک دختر به پدر نوشته بود، احساسات و عواطف خویش را با رهبر شهید در میان گذاشت. آقای فقیر محمد مددی سخنرانی کرد و با ترسیم خط تاریخی و ریشه های اجتماعی حرکت رهبر شهید، از او به مثابه ی عصاره ی عصیان محرومان کشور در برابر ظلم ها و تبعیض های حکومت های استبدادی یاد کرد. حلیمه بهمن دو شعر هزاره گی در مورد رهبر شهید خواند، یک شعر از آقای رضایی و یک شعر از سروده های تازه ی خودش. آقای غلام حضرت پایدار، سخنرانی کرد و شخصیت و اهداف و اندیشه های رهبر شهید را فراقومی و فرامذهبی توصیف کرد. آقای غلام عباس فروتن شعری را که به این مناسبت سروده بود، خواند. خانم فایزه فلاح، در مورد رهبر شهید و مقاومت عدالت خواهی غرب کابل سخنرانی کرد و تأکید نمود که استاد مزاری طرفدار صلح، وحدت ملی، برادری و برابری بود و راه حل بحران افغانستان را از طریق مذاکره و گفت و گو جستجو میکرد و جنگها بر او تحمیل شده بود. نور محمد نظری سالگرد شهادت استاد مزاری را تسلیت گفت و شعری را به خوانش گرفت.

در پایان استاد دولت آبادی سخنرانی کرد و با تشریح پس زمینه های تاریخی حرکت رهبر شهید و تحلیل شرایط فعلی، با طرح پرسشهای مهم سیاسی و تاریخی، پیروان شهید مزاری و به خصوص جوانان را به تأمل و تعمق به ریشه های مشکلات افغانستان فراخواندند.

مراسم با دعای حجت الاسلام والمسلمین آقای جاوید و نثار فاتحه به روح رهبر شهید توسط ایشان خاتمه یافت.

جشن نوروز

روز ۲۲ مارچ، همزمان با تحویل سال نو و در اولین روز بهار، بانکویت هال مجلل تاج، شاهد گردهمایی با شکوه و صمیمانه ی صدها نفر از اقشار مختلف جامعه ی ما، خانواده ها، مردان و زنان و کودکان و جوانانی بود که به دعوت شورای قومی و مجله ی همسفر آمده بودند تا در بزم دوستانه و فضای فرهنگی، نوروز را گرامی بدارند و سال نو را در کنار هم آغاز نمایند.

برنامه های فرهنگی و هنریی که در قالب «جشنواره ی نوروزی همسفر» در این محفل اجرا گردید، تشویق و تحسین زیاد مهمانان را برانگیخت. به گفته ی برخی حاضران، این جشنواره از نظر کیفیت، محتوی و تنوع برنامه ها در نوع خود کم نظیر بود. رویکرد اصلی در برنامه ها، علاوه بر ایجاد فضای شادمانی و سرور، جنبه های آموزشی و تشویق جوانان و کودکان به کارهای مفید فرهنگی و هنری و القای حس تعلق خاطر نسبت به جامعه و فرهنگ اصلی شان بود. ازینرو کوشش شده بود نقش اصلی به جوانان سپرده شود و محتوی برنامه ها، روحیه ی وطن دوستی، عشق و مهربانی، شور و نشاط و وحدت و همدلی را ترویج نماید.

حوالی ساعت ۱۲ ظهر، برنامه ها توسط طاهره عارفی آغاز گردید. سپس با دعوت حلیمه بهمن، شکوفه سرخوش، پشت تریبون رفت و پیام نوروزی همسفر را خواند. برنامه با اجرای زیبای سرود وطن توسط گروه سرود همسفر(عیسی، عارف، مجتبی و حمید) ادامه یافت. بعد از آن چند تن از کودکان با حمل پلاکارت خیر مقدم به مهمانان و پاشیدن گل، همزمان با پخش آهنگی از داود سرخوش، هنرمند نام آشنایی کشور، حضور شرکت کنندگان را گرامی داشتند. در بخش بعدی برنامه، یکی از جوانان موفق و با استعداد جامعه ی ما، نادیه حیدر به زبان انگلیسی مقاله خواند و به محفل تنوع و تازه گی بخشید. نیلوفر بهمن با لباسهای زیبای وطنی روی صحنه آمد و شعر قشنگی را در مورد بهار دکلمه کرد. در قسمت بعدی، خانم حمیرا، سال نو را به حاضران تبریک گفت و شعری را از سروده های خودش خواند. خانم حمیرا در این شعر که سرشار از حس و عاطفه انسانی و برخواسته از آگاهی اجتماعی بود، نوروز و سال نو را به کودکان خردسال وطن و به خصوص کودکانی که هنوز در مغاره های بامیان زندگی می کنند تبریک گفت. مریم هزاره، با لهجه ی شیرین طفلانه، شعری زیبای را به زبان انگلیسی قرائت کرد و تحسین حاضران را برانگیخت.

طنزی که به صورت برنامه ی زنده ی تلویزیونی طراحی شده بود، توسط دو تن از جوانان هنرمند، عزیز عارفی و جواد بهمن اجرا گردید. این طنز روحیه ی انتقادی داشت و در آن برخی رسم و رواجهای اجتماعی و باورهای فرهنگی از جمله مصارف بالای عروسی مورد انتقاد قرار گرفته بود.

سرانجام، انتظار مهمانان به سر رسید و آرش سرخوش، هنرمند جوان شهر، ما را به ضیافت موسیقی اصیل محلی فراخواند. طنین شعرهای عاشقانه ی هزارگی با صدای گرم و گیرای آرش و نوای دل انگیز دمبوره با پنجه های نرم و شیرین او، محفل را غرق شور و شیدایی کرد.

پایان برنامه ها اما، شاهد آغاز دیگری شد. صدای تازه ای شکفت و همه را شگفت زده کرد. همهمه ها و گفت و گوهای دوستانه به یکباره  به سکوت کشیده شد و مجلس به تعجب و حیرت فرو رفت: زکریا سرخوش روی صحنه می خواند. شاد و سنگین، هنرمندانه و شاعرانه.

محفل با صرف غذای مختصری خاتمه یافت. گفتنی است که گردانندگی این مراسم را حلیمه بهمن و طاهره عارفی به عهده داشتند که با شعر و کلام، هوشمندانه و موفقانه، برنامه ها را مدیریت کردند.

همچنین قابل یادآوری است که تعدادی از شخصیت ها و تاجران محترم جامعه ی ما این برنامه را حمایت مالی کرده بودند:

حاجی یاسین

نعیم الف

داکتر ناظر صفدری

دگروال شاد محمد خان

اکبر مرادی

اختر حسین

صمد جعفری

علی احمد محبی

رزاق سخا

سید ابراهیم

عبدالرزاق

حسین رضایی

عالم سهرابی

نصرت رضایی

ابراهیم رضایی

جعفر سکندری

واسع رضایی

عباس اختیاری

شاه ولی جعفری

 

 

گزارش ورزشی در ایمیل همسفر

برای یاد آوری

چشمان شاهد

چشمان شاهد

آشنایی با یک هنرمند

اشاره: چندی پیش دوست نا آشنایی -تا آن وقت و برای من- بنام مرتضی شاهد از کابل چند تا عکس به همسفر ایمیل کرده بود و زیرش خیلی خودمانی نوشته بود:"تقدیم به بچه های همسفر". عکسها نشان میداد که مرتضی در کارش وارد است. از او خواستیم که  خود را و کارهایش را برای ما و خوانندگان همسفر معرفی کند. با تشکر از شاهد عزیز و همکاری شان با همسفر، با او آشنا می شویم، البته از قول خودش.

نامم مرتضی و تخلصم شاهد است. متولد اصفهان ایران هستم و تا 16 سالگی ایران زندگی کردم. الان باشنده کابل، دشت برچی مقدس هستم. 21 سال، سن دارم  و تحصیلاتم  تا صنف دوازده می رسد.

تصویربرداری حرفه ای را در کانون برنامه سازان جوان در صدا و سیما ایران شروع کردم. یک سال در وزارت دفاع افغانستان به عنوان ضابط (کامپیوتر کار) تعیین بست سربازان و خورد ضابطان، یک سال به عنوان تصویربردار برنامه های زنده و تولیدی در تلویزیون تمدن (اقای محسنی) در کابل و 6 ماه به عنوان کارگردان مستند در تلویزیون نگاه (کریم خلیلی) کار کردم. با پرودکشن های دلتا، خط  و هنرهفتم هم همکاری داشتم.

الان هم در مؤسیسه فرهنگی-هنری "نما فیلم" کار میکنم. حدود 5 تا فلم مستند ساختم با همکاری دوست عزیزم آقای خالق ناصری و حدود 20 تا فیلم کوتاه، بلند و مستند را هم تصویربرداری کردم. یکی از فیلم های جالبی که ساختم بنام "کلالان"  است که در مورد منطقه ای  به نام  کلالان در ولسوالی استالف (شمالی) می باشد که بیشتر مردم  آن از زن و مرد و دختر و کودک  با زحمت فراوان  کاسه، کوزه و ..سفالی می ساختند. البته استالف یکی از ولسوالی های معروف و زیبای کابل است و حتی بازدید کننده های خارجی زیادی دارد.

مستند داستانی دیگری که ساختم در مورد بایسکل بود، که بیانگر زحمت و کار یک بایسکل در طول یک روز بود، یعنی از شب که زیر باران خیس میشود  تا اینکه آخر یک شب  پنچر به خانه میرسه. فیلم میگوید  صاحب بایسکل به بایسکل اعتنایی نمی کنه و بار زیادی روی آن حمل می کند، همه کار ازش می کشد اما ازآن خوب نگهداری نمی کند.

مستند ناراحت کننده ای که من تصویربردارش بودم، مستندی به نام «شکوه های سرزمین من» می باشد به کارگردانی آقای زکی زاده که در زمان جنگ میان مردم ده نشین بهسود و کوچی ها ضبط شده بود، که این فیلم بیانگر خشونت های کوچی ها، به غارت بردن اموال مردم هزاره، آتش زدن مسجد و حتی کتاب های قرآن، متروکه بودن تمام ساحات ده نشین، آمدن فرانسوی های نظامی به بهسود که تا حال سابقه نداشت، اتش زدن خانه های مردم هزاره جلوی چشمان ما، اردوی ملی ونیروهای فرانسوی،  آوارگی بیش از بیست هزار نفر از مردم منطقه و کشتن بی رحمانه ی مردم ده نشین سر خانه هایشان، کمک نکردن دولت و نیروهای نظامی شان و اردوی فرانسه به مردم ده نشین و دوباره دامن زدن تعصبات قومی در افغانستان، در نظر نگرفتن قرارداد های بین کوچی های طالب و مردم ده نشین از طرف دولت و.....

یک فیلم مستند دیگری هم روی دست دارم بنام بیگانگان که در مورد یک فامیل فرانسوی می باشد که با تمام فامیل خود با این همه مشکلات در کابل زندگی می کنند و بچه هایشان در مکاتب درس می خوانند و از زندگی در افغانستان با این همه بی امنیتی و مشکلات فراوان لذت می برند و اصلا خودشان را در افغانستان بیگانه تصور نمی کنند و جالب این است که هر روز به تعداد این خانواده ها در کابل افزوده می شود. در همین همسایگی دفتر ما هم مکتب شان هست که تعدادی زیادی افراد مسلح از آن نگهبانی می کنند.

عاشق موسیقی هستم، بیشتر گیتار را دوست دارم، گه گاهی هم آوازخوانی می کنم. گیتار زدن را به سیستم پاپ از استادم آقای علی ماهان یاد گرفتم. یک آهنگ ساختم به نام یا علی که از تلویزیون تمدن دو سال پیاپی چندین بار در ماه رمضان و شب های قدر پخش شد. شعرش از آقای کاظمی بود، آهنگ و کمپوزش از استاد بصیر حسینی  و با همکاری استادان عزیزم استاد عباس واستاد ذبیح الله ساختیمش.

یک آهنگ  دیگری هم روی دست دارم بنام «وطن زنده باد» که یک موزیک قوی و پر انرژی هست که شعرش از یکی از شعرای خوب ما عبدالشکور نظری می باشد و کمپوزش هم از خودم  که انشاالله برای سال جدید خواهم ساخت.  شاید کار آهنگش را به گروه آرین که در شهر نو فعالیت دارد بسپارم.

چند وقت می شود  که با یک ماهنامه چاپی همکار شده ام، از آقای امین حلیمی، مدیر این مجله خیلی متشکرم که مرا به عنوان یک همکار پذیرفتند. به امید موفقیت برای همه همکاران ماهنامه همسفر در کانادا. موفق وپیروز و سبز باشید.

دور نا باطل رییس جمهور

دَورِ نا باطل رئیس جمهور

image

چند روز پیش بود – آری چند روز پیش – که یک باره هوای ملاقات با رئیس جمهور کشورم به سرم زد و نمی دانم که چه معجزه ای شد یک دفعه خود را در قصر گلخانه در حضور آقای حامد خان – نه، ببخشید – جناب جلالت مأب آقای حامد کرزی دیدم. آقا حامد با لبخند همیشگی اش در حالی که به خاطر این دیدار سرش را به علامت رضایت تکان می داد به من خوش آمد گفت و من هم به پیروی از او در ادا و لبخند، اظهار خرسندی کردم. آقا حامد وقتی نشست، کاملاً ژیست یک رئیس جمهور با اقتدار، با جذبه، با وقار و با شخصیت را به خود گرفت و گفت: «آ بچیم! خوش آمدی. مه به شما اولادای اوغانستان افتخار کدیم و از این باد هم افتخار خواد کدیم.»

من هم خود را جمع و جور کرده، گلویی تازه کردم و گفتم: «سر امیر به سلامت باد! اگر اجازه دهید چند شعر برای شما گفته ام و می خواهم بخوانم.» کرزی گفت: «بسیار خوب اس. مه از بس گرفتار کارای مملکت اسُتم، تا حالا قدی شاعرا گپ نزدُم. می شنوم.»

- شعرهایم اگر کمی تلخ باشد، بخشیش باشه

- هزار دفه. فقط مره دَو نزده باشی دیگه پروا نداره.

بازار دنیا ناچلی تو

وجور اصلاَ نشبه صد د یک تاولی تو

دو، سه نسل تو را یک فخر بس هست

که از آخر همیشه اولی تو.

جناب رئیس وقتی این شعر را شنید، قاه قاه خندید و گفت:«به خدا شما شاعرا ده پای مه پُروپاگن می کنید. قسم می خورم، پولی که مه چاپ کدیم کنار کلدار پاکستانی، دالر آمریکایی و تومان ایرانی، زیاد چلیش داره! و ارزش آن هم خوب اس. این را می تانید در کابل، غزنی، قندهار، هرات و دیگه ولایات اوغانستان به چشم سر خود ببینید.

اما زمانی که دوان دوان از پاکستان طرف ارزگان برای رسیدن به این قصر آمدم، پایم زیاد تاول زد که حالا با کمک داکترای آیساف جورشده. ولی سرم روز به روز از دست شما شاعرا، نویسنده ها، روزنامه نگارها و تلویزیون ها کچل تر می شه. حتی بعضی از خدا زده ها برای این که دیگه نتانم رئیسِ شما شوم به مه تهمت می زنند که بی کفایته و می گن: «کَل اگه طبیب بودی، سر خود دوا نمودی.»

اما گپ آخر شما ره هم قبول ندارُم که از آخر، اولّ باشیم. تمام دنیا می گن:اوغانستان در تولید کوکنار مقام اوّل را داره و مه افتخار می کنم که این مقامِ نخست در دوران حکومت مه به دست آمده، اما شما می گی از آخر، اوّلیم! نه، مه هیچ وقت اینه قبول ندارُم.

- جناب رئیس! حالا اجازه می دهید که خواندن شعر را ادامه دهم؟

- بفرمایید

به کابل جان مرو که جا ندارد

شب شعری پر از حلوا ندارد

قسم بر آن سرِ بی موی کرزی

که مرغ دولتش دوپا ندارد.

آقای کرزی، وقتی این بیت را شنید، گفت «مه در باره این بیت هم چند اعتراض دارم:

اول این که مقصر، مردم اوغانستان اس که کابل را این همه برّوبار کدن، مه که اونا را نخواسته بودم. دوم این که مگر قرار است کابل، شهر گل و بلبل و شمع و پروانه باشد که شما شاعرا هرشب، شب شعر داشته باشید و بریتان حلوا دهند؟ مهمتر از همه چرا به سرِ بی چاره من گیر داده اید؟ بروید به ریش حضرت صاحب، مجددی قسم بخورید. اعتراض چهارمم این که به کلاهِ شیرینتر از جانم، قسم می خورم که مرغ دولتِ مه همیشه دوپا داشته است. خوب ادامه بدین!»

وقتی این اجازه خواندن را دوباره دریافت کردم، گفتم:

برادر گپ مزن که گپ کلان است

که کرزی بی خبر از هر پلان است

خبر آمد فلج شد بخشِ مغزش

و بخشِ دیگرش با طالبان است.

این بیت که تمام شد، جناب رئیس، چهره اش کمی تغییر نمود و درحالی که ناراحت به نظر می رسید، گفت:

«به خداوند - جل جلاله - سوگند می خورم که مه از هر پلانِ مملکت خبر دارُم و همچنان که پیش روی تان هستُم، دارای صحت و سلامت می باشُم. مغزم هم مثل سابق کار می کنه. اما این که با طالبان ارتباط دارُم، این، حق مه اس. اونا هم برادرای ما هستند و ما به آن ها احترام می گذاریم. مگر شما در اخبار نشنیدین که جناب اوباما، رئیس جمهور ایالات متحده هم سفارش کده بودن با طالبان میانه رو مذاکره کنم. اصلاً این که گپی تازه نیست، ما از سه سال به این طرف با طالبان کرام مذاکره داریم و عسکرهایشان ره امکانات می تیم. شما ده ای ارتباط می تانین از آقای خلیلی صاحب پرسان کنید که می گه قومایش سلاحهای ما ره ده بهسود به دست برادرای کوچی ما دیده اند.

 به آقای کرزی گفتم:«از خیر شعر می گذریم و اگر اجازه دهید چند سؤال را از شما پرسان کنم.» جناب رئیس گفت: «پروا نداره. مه در این هفت سال زیاد مصاحبه کردُم. وخوش می شوم.»

- شما در ابتدا از فیصلۀ کمیسون مستقل انتخابات حمایت کردید و گفتید که انتخابات باید در آخر اسد برگزار شود. بعد که با اعتراض ها روبروشدید، حکم دادید که نه، انتخابات، مطابق قانون اساسی در اول جوزا برگزار شود. وقتی صدای کمیسیون مستقل انتخابات و حمایتگرانش برآمد، دوباره گفتید که نه، انتخابات در 29 اسد برگزار شود.  در بارۀ سه ماه اضافه، ستره محکمه فیصله کند. ستره محکمه هم به نفع شما فیصله کرد که همچنان بر سر قدرت باقی بمانید. تحلیل شما چیه؟

- شما سیاست را هنوز نفامیدین. اگر سیاست را بسیار ساده معنا کنیم، سیاست یعنی سات تیری و بازی دادن مردم. دیگه خود دانی. البته این، درسی بود که مه از جناب ربانی صاحب یاد گرفتُم. ایشان، وقتی دورۀ چهار ماهه اش تمام شد، «شورای اهل حل و عقد» را تشکیل داد و این شورا دورۀ ریاستش را تمدید کرد. مه هم از مقام عالی ستره محکمه خواستم که در این باره گپ بزنند و آن ها گفتند:کرزی باشه و مه هم هستُم.

- آقای رئیس! اعضای ستره محکمه را شما تعیین نموده اید که بر اجرای قانون و عملکردهای قوه مجریه نظارت داشته باشند. بنابراین، آن ها منسوب شدۀ شما هستند و وظیفۀ خود می دانند که ادامه کار تان را تمدید کنند وگرنه کارشان با کرام الکاتبین است. فکر نمی کنید که آن ها در واقع، مشروعیت خود را از شما می گیرند و شما هم از آن ها؟ این، به نظرم که دَور است و به ما گفته بودند که «دَور، باطل است.»

- نه، نه، این طور نیس. در کشور ما دموکراسی حاکم است. ستره محکمه، مقام عالی قضایی در کشور ما می باشه. اگه در دیگه جای دنیا، دور اِی رقمی باطل اس، در کشور ما باطل نیست. شما در این باره اصرار نکنید.

- تشکر از این که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید و با حوصله مندی به شعرهای مه گوش دادید و تشکر از این که نقدهای خوبی هم داشتید.

- تشکر از شما که برای مه شعر گفتید و از این باد هم بگوی.

شعری برای همسفر

شعری از حمید یا حمیده

از ما به ا بر و باد و بهاران ســلام با د

بر قوم و بر قبيله‌ي باران ســـــــلام باد

بر شبنم و شكوفه و بر شاهد نشـــــــاط

بر سر دبير خيل هزاران ســــــــلام باد

نو روز را بهينه سخــــــــنگوي نو بهار

بر این سفير سلســـــــله داران سلام باد

بر همسفر نسيـــــم سحر سرو سر فراز

بر آن بلند قامــــــت دوران ســـــلام باد

شعر های تازه شعور

داكتر اسدالله شعور

 

آشفته­­بازار

 

وای بر شهری که در آن جز ز بیر و بار نیست

طرفه اقلیمی که در آن  بیر هست و بار نیست

حیف بر خاکی که گلـشن بود و مهد خیر، لیک

خیـر در آن هیـچ نی و هیچ جز  از خار نیست

ویل بر ملکی که دزدش شحنه، رهزن پاسبان

قـاضیش در جهل اظهر، حاجت اظهار نیست

مـأمـن اغـیار گشـته، فارغست از راه راست

کوچـه پر دیـواره، در آن هـیچ اندیوار نیست

آن درخـت الـفـتـی کـه  بـار دادی سـده­ها

شـاخسارش ازهـر و اما  در ان ازهـار نیست

پیشـرفتت در تنـاسـب  بـا حـد وابسـته­گی

بـی بصـر شو خـیر جز در کوری ابصار نیست

کـارمـنـد دالـری فـوق تـوانــا در شـمـار

پیشه اش غدر و دغا، اما خودش غدار نیست

دزد  مـلیـونـی شـریـک صـاحبانِ زور و زر

لایـق دار عـدالـت غـیر چـوکـیدار نیـست

بوالعجب آشفـته بـازاریست میـهن، کاندران

رونق زورست، کس در فکـر خـلق  زار نیست

«دودی» است عنقا و «کالی» زآرزوهای محال

بر وطن برگشته­گان نامی ز «کور» و کار نیست

دوسـتان دین کـجـا و  رهروان حق  چی شد

کوچه و پسکوچه پر دیرست و لیکن دار نیست

شـمـله­ی بـابـا بـلند از اینچنین احوالِ ملک

پـیـروان راستینـش جـز ز مـور و مـار نیست

رهـبر کـجـکول­داران!  دوره­گـردی تـا به­کی

پول مفته مایه­ی سَعرست، این اسـعار نیست

کابل ـ هوتل انترکانتیننتل

6 سنبله­­ی 1387؛ 26 اگست 2008

 

سَعر: افروختن جنگ، جنگ اندازی

 

 

لیلام قرن

لیـلام قـرن کـرده هـمه هسـتی را حراج

فرهنگ حراج، عقیده حراج و سرا حراج

لـیـلام میـهـن­اسـت بـه­بـازار گـرم روز

قـریـه جـدا حـراج، ولایـت جدا حراج

مـیـهـن! بـرای ساخـتن راه و بند و  نهر

از قـاف تـا به­ قـاف تو آب و هوا حـراج

عـظـم رمـیـم جـد و پـدر روز احـتیاج

بـا سنـگِ گـور جـمـله­گیِ اولـیا حراج

از بـهـر پـیـپ روغـن و بوجی گنـدمی

تـاریـخ حـراج، پـهـنه­ی جغرافیا حراج

بـابـا چـو گفته «روپیه­ی کلدار مزه­دار»

امـنـیت عـمـومی و صلح و صفـا حراج

ای زن! ازیـن حـراج تو هم سهم برده­یی

مـهر از دل بـزرگ و ز دستت حنا حراج

ما شـمـله­دار غیـرت و نامـوس و همتیم

زیـور ز گردن و ز دو چشمت حیا حراج

فـرزنـد از کـنـارت و شـوهـر ز بسترت

دخـتـر بـرای خـدمـت اهـلِ دغا حراج

رهـبـر بـه ­بـام قـلـه­ی بابا چی جهر زد!

بـاور حـراج! مـردم دنـیـا! خـدا حراج!

 

کابل، آرشیف ملی

چارشنبه 20 سنبله­ی 1387؛ 10 سپتامبر 2008م

 

رهبر دو پیره

 

غمی به ­عمـقِ دلم  بـار، بـار چـیره شده

ز خون دو مردمک دیده خوار و خیره شده

نمی به چشـم و غـمی بر دل و الم بـه جگر

که روز خـلـق خدا از چی تار و تیره شده

چرا به ­خاک نشـسته بـه ­خـواری مـردم من

شـبان و کشـتگـرش پـایـبـند جـیره شده

سُـتـُرگـهان همـه ویرانه، دشـت­هـا خاکی

و شـهـر پـر تپـش کشـورم حـظـیره شده

بـه ­کـوچه، کوچه­ی آن زنده­گانی جاری بود

هـجـوم مـرده ­دلان دیـده و هـدیـره شـده

طـراوت از در و عـطر از هـواش می بارید

بـیا ببـین که چسان بـُورَه و جـزیـره شده

زبـان دانـش و اشـراق مـردمـش امـروز

جـنـایـت عـلـنی، جنـحـه­ی کبـیـره شده

گـدای شـامـگـهـان و چِـغـِلـگـرانِ چُغُل

بـه سـرنی دگـران تُـنـبـَک و تبـیـره شده

فـضـا مـکـدر و آیـنـده سخت تاریکست

چـو رهـبـر وطـنـم رهـرو دوپـیـره شده

 

فضای ولایت غزنی

یکشنبه 31 سنبله­ی 1387/ 21 سپتامبر 2008م

 

 

 

انفجار ديگر

 

دارد فـلـك نـشـانـه از انـفــجـار ديـگر

كامـاده آدمـكـهاسـت بر انـتـحـار ديـگر 

تقـويم مـا ز اول دوره­سـت، نـی تسـلسل

ميقات رسـتنم كـو؟  جـز انتـظـار ديـگـر 

دشـت طـلب پـر از جـر، پـای توان بريده

چوبيـنه ­پايـی ­ام بـيـن، گـرديـده دار ديـگر

نوشی نه ­بوده قسمت، جز نيـش حـادثـاتت

پـرورده آسـتـينم صـد كفـچـه مـار ديـگر

بی نـاخـدا و لـنگر، دل بـر امـيـد اين، گر

صـادر كـنـد امـيـری مـا را، امـار ديـگر

آبسـتن حوادث شـب گـشته است و شايـد

زايـد حـمـيـر دوران، بـر مـا حـمار ديگر

چلـتار و چادر نـنگ بی ­نـنگی دارد آهنگ

كو كـهـفـه­ ی پـنـاهـی؟ كو يار غار ديگر؟

ای مـانـده روی ميدان، در  چنگل حريفان

با خصم پنـجـه در  ده، آر  افـتـخار ديگر

همت نرفته از دست، شورت اگر به­ دل هست

سـر كن شـعار ديـگـر، در كـارزار ديـگـر

 

 

شنبه 26 دلو 1387 / 14 فبروری 2009

نوروز در بامیان

بتول محمدی - بامیان
 
روز اول نوروز، بودا شاهد اجرای برنامه های زیبای تفریحی، محلی بود.
اولین جشنواره نوروزی در بامیان توسط برنامه اکوتوریزم بامیان، بعد از ظهر روز اول نوروز برگزار گردید.
استقبال مردم از این برنامه بی نظیر بود. جمعیت زیادی تا دور دست ها به چشم می خورد که همه با اشتیاق به برنامه ها چشم دوخته بودند و دائم در حال تشویق اجراکنندگان بودند.
برنامه که توسط دو تن از جوانان بامیان با لباس های محلی اجرا می شد با قرائت قرآن آغاز گردید. بعد از سخنرانی های کوتاه نجیب الله احرار رییس اطلاعات و فرهنگ بامیان و امیر فولادی رییس برنامه اکوتوریزم ولایت بامیان، ناصر سروش با همراهی یکی دیگر از هنرمندان بامیان نفر بعدی میدان بود که با آواز و دمبوره خود مردم را غرق در شنیدن موسیقی محلی کند.
پس از آن گروه تئاتر راه نور، تئاتر کوتاهی را در رابطه با بهداشت محیط زیست به شیوه طنز اجرا کردند که مورد تشویق بینندگان قرار گرفت.
مسابقه لنگی اولین مسابقه ای بود که توسط گروهی از جوانان در اولین جشنواره نوروزی بامیان اجرا شد و بسیار جالب و البته به نظر من کمی پیچیده بود. من تا آخرش هم نفهمیدم که بازی چگونه است. همه اعضای هر دو گروه باید یک پای خود را با دست دیگر خود می گرفتند و سعی در زمین زدن هم می کردند.
و بعد نوبت دختران بود. دختران نوجوان با لباس های زیبای هزارگی همراه با دمبوره ناصر سروش آواز بسیار زیبای محلی را اجرا کردند. آوازی که تمام مجلس را یک پارچه شور و غوغا کرد.
و حالا نوبت اجرای دومین مسابقه از مسابقه های جشنواره بود. مسابقه گرگ و بره. یکی گرگ بود و دیگری بره و چند نفر هم قلعه محافظ بره از چنگ گرگ.
بعد از تشویق ها و دست زدن های بسیار برای مسابقه نوبت به رقص محلی دختران (پیشپو) رسید. که همه تماشاگران را هم متعجب کرده بود و هم ذوق زده. اینکه این رسم زیبای هزارگی را روی صحنه می دیدند برای شان تازگی داشت. عده ای از دختران خردسال و نوجوان این رقص سنتی را اجرا کردند. رقصی که در عروسی های مردم هزاره توسط زنان اجرا می شود و زنان در هنگام رقص زیر لب آواز می خوانند.
بعد از رقص زیبای پیشپو نوبت به سومین و آخرین مسابقه رسید. مسابقه طناب کشی. با شرکت دو گروه از زورمندترین افراد دو قریه زرگران و اژدر. گروه اژدر در یک سمت طناب و گروه زرگران در سمت دیگر طناب با تشویق تماشاچیان سعی در کشیدن بیشتر طناب به سمت خود داشتند. تا اینکه بالاخره یکی از دو گروه موفق شد گروه دیگر را با قدرت تمام به سمت خود بکشد و عنوان گروه برنده را به خود اختصاص دهد.
گروه تئاتر راه نور و این بار پارچه تمثیلی درباره آثار باستانی و محافظت از آنها که باز هم به زبان طنز اجرا شد که علاوه بر بار آموزشی لبخند هم بر لب مردم بنشاند.
و بعد نوبت هنرمند نوجوان نصرالله توکلی بود که همراه با دمبوره خود مردم را برای آخرین بار در جشن نوروزی به ضیافت موسیقی محلی ببرد.
و در آخر برنامه هدایایی به رسم یادبود به تمام کسانی که برنامه ها را اجرا کرده بودند داده شد.
برنامه تمام شد اما حالا نوبت دو نمایشگاه صنایع دستی و نمایشگاه عکاسی بود که میزبان مردم باشد.
در نمایشگاه صنایع دستی غرفه ای بود ویژه نقاشی کودکان. که کودکان می توانستند همان جا نقاشی بکشند و پس از آنکه نقاشی تمام می شد، نقاشی شان به دیوار همان غرفه زده می شد تا دیگران هم از دیدن آن لذت ببرند.
غرفه مواد غذایی هم بود که مربا، بسراق و بولانی که همان جا و همان لحظه پخته می شد به خریداران عرضه می شد.
در آخر هم من رفتم و با دختران هنرمند با لباس های زیبای هزارگی عکسی یادگاری گرفتم.





مسابقه لنگی :



آواز خوانی دختران به لهجه هزارگی :





مسابقه گرگ و بره :

رقص پیشپو:



مسابقه طناب کشی :


اجرای موسیقی محلی :





نمایشگاه صنایع دستی :



غرفه نقاشی کودکان:



نمایشگاه عکس :



Sunday، March 22، 2009

نوروز در بامیان ( 1 )


روز اول نوروز در بامیان هم مانند سایر ولایات و شهرهای افغانستان با بالا کردن جَنده ( علم ) آغاز شد. مردم در دسته های مختلف و با لباس های نو و رنگارنگ به سمت دو زیارتگاه بامیان ( میر سید علی یخسوز و میرهاشم ) می رفتند ، تا سال نو خود را طی مراسم مذهبی بالا کردن جنده حضرت علی آغاز کنند.
ما به میر هاشم رفته بودیم و از چند و چون مراسم میر سید علی یخسوز چندان اطلاعی ندارم .
اما در میرهاشم غوغا بود. جمعیت زیادی جمع شده بودند. ساعت نه بود اما تازه مقامات دولتی و غیر دولتی شروع به سخنرانی کرده بودند. همه منتظر بودند که علم چه وقت بالا می شود .مقامات آمدند و آمدند و آمدند و حرف هایشان را زدند. تا اینکه بالاخره نوبت به بالا کردن علم رسید. دعای تحویل سال خوانده شد وهمه با هم صلوات فرستادند .عده ای شروع به بالا کردن علم کردند. همه چشم به علم دوخته بودند که چگونه بالا می شود. پیرزنی که کنار من نشسته بود با هیجان به علم نگاه می کرد و زیر لب دعا می خواند. بعد از اینکه علم با تکبیر وصلوات بالا شد. پیرزن نفس راحتی کشید و گفت : « امسال شکر که جنده بسیار خوب بالا شد. خدا جنگ و قحطی را از ما دور کند. »
مردم معتقد هستند که اگر جنده بدون کدام مشکل و به سبکی بالا شود سال در پیش رو سال خوبی خواهد بود اما اگر با سختی و سنگینی بالا شود سال بدی را خواهیم داشت.
بعد از بالا کردن علم ، مردم به زیارت علم شتافتند. آن هم چه شتافتنی ! بسیاری زیر پا شدند و حتی چند نفر هم خونین و مالین شدند . اول نوبت مردها بود که فکر می کنم تا شب هم تمام شدنی نبودند.
و زن ها احتمالا روزهای بعد برای زیارت می رفتند.
بعد از مراسم بالا کردن علم ، زن ها که در گوشه و کنار صحن زیارت میرهاشم نشسته بودند خوردنی هایی که با خود آورده بودند را باز کردند و شروع به خوردن کردند. در گوشه و کنار زنها و کودکان را می دیدم که مشغول خوردن چای ، میوه ، حلوا و ... بودند. فروشنده های کوچک هم با میوه ها و خوردنی های فروشی خود دائم بین زنها رفت و آمد می کردند و جنس های خود را با صدای بلند فریاد می زدند.
عده ای هم نذری پخته بودند و بین مردم پخش می کردند.
پ. ن : عکس های زیادی از زنها گرفته بودم. اما متاسفانه به دلایل فنی و غیر فنی هفتاد هشتاد تا از عکس هایم از بین رفت.












جیل هزارهگی

جیل هزاره­گی

و شخصیت شما در آیینه­ی اين تقويم

در کشور عزیز ما با آنکه تقویم شمسی از سه، چهار هزار سال پیش تا به امروز رایج بوده، مبدأ گاهشماری آن گاهی منشأ از آیین مزدیسنا گرفته و زمانی از دین مقدس اسلام. وقتی به سلطنت رسيدن پادشاهی را آغاز آن قرار داده اند، هنگامی واقعه یی مهم در تاریخ را و گاهی هم دانشمندی بر اساس اصول علمی مبدئي برای اين سالشماری معين نموده، تقويم را با طبيعت انطباق داده است؛ ولی در مجموع منبع این تاریخ بر مبنای گردش زمین به دور خورشید بوده که مردم ما اساس کشت و کار و امور زنده گانی خود را با آن عیار می ساخته اند. در پهلوی اين تقويم٬ گاهشماری های دلچسپ دیگری نیز به شکل نيمه رسمی و غیر رسمی در بین مردم ما مروج است که مطالعه ی آنها سیر علم شناخت زمان را در کشور نشان می دهد. تاریخ های هجری قمری٬ تقویم دهقانی، سالشماری شبانی، جیل هزاره گی٬ و تاریخ سالهای دوازده حیوانی که به انگلیسی آن را zodiac می نامند٬ از نمونه های برجسته ی این تقویم ها می باشند.

     جیل دهقانان هزاره و سالهای دوازده حیوانی که در اساس عین تقویم بوده٬ ریشه در فرهنگ مغولی- ترکی دارد و در طی حداقل یکهزار سال گذشته در سرتاسر کشور ما در میان اقوام مختلف و ستاره شناسان خراسان زمین و پاردریا رایج بوده است. اگر چه برخی ها ادعا دارند که این گاهشماری بعد از حمله ی مغل در بین مردمان این حوزه رایج گردیده است٬ ولی موجودیت مردم هزاره در خراسان پیش از حمله ی مغل که بیتی از ناصر خسرو در مورد دوتار هزاره گی این موضوع را به اثبات می رساند٬ از یک طرف؛ و یادآوری این تقسیم بندی زمان در دیوان لغات الترک محمود کاشغری که یک هزار سال پیش از امروز نوشته شده است٬ رواج گاهشماری بدون تاریخ یاد شده را حداقل تا یکهزار سال پیش از امروز در سرزمین های مان مسجل می سازد. از همینروست که علاوه بر زمان شناسی دهقانان بر همین بنیاد٬ منجمین ما نیز در پهلوی ذکر سنوات مختلف مروج در کشور و منطقه٬ اسامی حیوانی این سالیان نیز در جنتری های مستخرجه ی خویش قید نموده می نویسند که سال مورد بحث به کدام حیوان تعلق دارد؛ و حتی این نام ها را به ترکی می نویسد؛ مانند اینکه سال ۱۳۸8 هجری شمسی اود ئیل یا سال گاو است؛ و براي هريك ازين سالها خواصی بر می شمارند و پيش بينی می كنند كه چه نوع سال پيش رو خواهد بود. به طور مثال اختر شناسان ما برين باورند كه سال گاو يا همين سالی كه آغاز گشت دارای مشخصات زيرين خواهد بود:

     چون گاو حيوانيست آرام، صبور، پركار، توانمند، داراي فوايد متعدد و در عين حال گاهی لجباز، كله شق، زورگو، انتقام جو و عصبانی؛ ازينرو سال او در عين آنكه پر ثمر بوده، سال كار و كوشش است؛ جنجال ها، زورگويی ها و حق تلفی هايی را نيز در بر خواهد داشت. از همين جهت اخترشناسان پيش بينی می كنند كه درين سال ديكتاتوران بر مراد خواهند بود و بر تعداد شان نيز افزوده خواهد شد؛ گذشت و مروت كمتر ديده خواهد شد و زورگويان تمايلات شان را بر ديگران تحميل خواهند كرد. سنت پرستان و محافظه كاران جلو حركت های پيشرو را سد خواهند كرد؛ اما كشاورزی رونق خوبی خواهد داشت و آفات طبيعی كمتر ديده خواهد شد. ساحات خدمات عامه برعكس درخششی نخواهد داشت؛ ازينرو مردم مجبور به كار سخت تر و مستمرتری خواهند بود. سال گاو سال وفاداری به خانواده و استحكام فاميل ها خواهد بود.

جیل هزاره گی یا سال دوازده حیوانی که از تقویم های ابتدایی بشرست؛ امروز در تمامی کشورهای جنوب شرق آسیا رسمیت داشته، در افغانستان٬ ایران و ممالك پادریا نیز رواج جانبی دارد؛ اين تقويم، دوره های دوازده ساله ایست که پیهم تکرار می یابند؛ یعنی سالها به جای تاریخ و عدد به نام حیوانات دوازه گانه نامگزاری شده اند. بجای سال ۱۳۸8 گفته می شود سال گاو. چون در زمان حیات یک انسان پنج یا شش دوره ی این سالها تکرار می گردد، مردم به آسانی در می یابند که فلان حادثه که مثلا در سال اسپ روی داده بود٬ چند سال پیش از این بوده است و یا اینکه فلان شخصی که در سال مار تولد یافته از روی قیافه ی او می توان دریافت که چند بار سال مار در زنده گی او تکرار یافته است.

ستاره شناسان ما سالهای این دوره را چنین یاد می کنند:

۱- سیچقان ئیل یا سال موش.

۲- اود ئیل یا سال گاو.

۳- بارس ئیل یا سال پلنگ.

۴- توشقان ئیل یا سال خرگوش.

۵- لوی ئیل یا سال نهنگ (که در جنوب شرق آسیا آن را سال اژدها می خوانند.)

۶- ئیلان ئیل یا سال مار.

۷- یونت ئیل یا سال اسپ.

۸- قوی ئیل یا سال گوسفند. (چيني ها آن را سال بز مي نامند.)

۹- بیچی ئیل یا سال میمون.

۱۰- تخافوی ئیل یا سال مرغ (که در جنوب شرق آسیا سال خروس نامیده میشود.)

۱۱- ایت ئیل یا سال سگ.

۱۲- تنکوز ئیل یا سال خوک.

در حدود هشتصد سال پیش از امروز، دانشمند و سخنور نامور کشور ما ابونصر فراهی اسامی این سالیان را برای آموزش اطفال در کتاب نصاب الصبیان خویش چنین به نظم کشیده بود:

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار

زین چار چو بگذری٬ پلنگ آید و مار

و آنگاه به اسپ و گوسفندست حساب

حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

هدف مقاله ی حاضر تحقیق درباره ی این سیستم گاهشماری نیست٬ بلکه به جای بررسی جنبه های علمی و فنی این مسأله به جنبه های تفننی آن می پردازیم٬ تا در ایام خجسته ی نوروز اسباب سرگرمی خواننده ی عزیز را فراهم آورده باشیم. علاقمندان برای معلومات دقیق تر می توانند به پژوهش دانشمند دنمارکی کلاوس فردیناند زیر عنوان فرهنگ هزاره که در سال ۱۹۵۹ در دنمارک به چاپ رسیده و ترجمه ی بخش هایی از آن توسط پوهاند شهرستانی در سال ۱۳۵۸ در مجله ی فرهنگ خلق منتشر گردیده است؛ مراجعه فرمایند.

اخترشناسان ما به همان گونه يی كه بر اساس خصايص و ويژه گی های اين حيوانات مشخصات سالها را تعيين می كنند؛ دهقانان هزاره ی ما، مانند مردمان جنوب شرق آسيا، برای متولدین این سالها نیز ویژه گی های مشترکی قایل اند که درین مقاله برای نخستین بار در مطبوعات افغانی به ملاحظه ی خواننده گرامی می رسد. دسته بندی خصوصیات مشترک متولدین این سالها که از زبان سه تن از دهقانان ستاره شناس هزاره در سال ۱۳۶۴ در زندان سیاسی پلچرخی روی زرورق های سگرت یادداشت گردیده بود٬ با نتیجه ی تحقیقات ساحوی دانشمندان جاپانی که در حدود سی سال پیش صورت گرفته٬ انطباق عجیبی دارد. حاصل این پروژه که بیست و دو سال پیش توسط اين قلم در شهر دوشنبه به دری برگردانده شده بود٬ با امتزاج آن در گفته های دهقانان هزاره- که با کمال خجالت اسامی شریف شان را از یاد برده ام؛ زیرا آنها بعد یکی دو هفته به واسطه ی کشتمند آزاد گردیدند- برای بار نخست در تقویم سالنمای خراسان که توسط نگارنده استخراج گردیده بود٬ در ۱۳۶۹ در دهلی انتشار یافت (چاپ اين تقويم مدت یازده سال در آن کشور و کانادا دوام یافت). اكنون این دسته بندی را با افزایش و انطباق تاریخ های هجری شمسی و میلادی٬ خدمت خوانده ی عزیز همسفر تقدیم می کنیم. شما میتوانید با یافتن تاریخ تولد تان در ستون های زیرین٬ دریابید که در سال کدام حیوان بدنیا آمده اید و بعد با مطالعه ی همان ستون نقاط قوت و ضعف شخصیت تان را در خواهید یافت. یقین داریم که بیش از هشتاد درصد صحت این مطالب را تأیید خواهید نمود.

سال موش

سیچقان ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۳- ۱۳۱۵ ـ -۱۳۲۷ ۱۳۳۹- ۱۳۵۱- ۱۳۶۳- ۱۳۷۵ ـ 1387

سالهای میلادی: ۱۹۲۴- ۱۹۳۶- ۱۹۴۸- ۱۹۶۰- ۱۹۷۲- ۱۹۸۴- ۱۹۹۶ ـ 2008

 متولدین این سال ظاهر زیبا داشته؛ زحمتکش٬ کار دوست٬ تشریفاتی و رسمیات پسند هستند. هدفمندند و مطلب آشنا. همیشه جانب احتیاط را نگه میدارند و توانایی پس انداز کردن پول خود را دارند. فقط احساس عمیق آنها را وا می دارد که احتیاط را فراموش نمایند.

نسبت به اشخاص محبوب خویش سخاوتمندند؛ زود آتشین می گردند٬ ولی قدرت آن را دارند که به زودی خشم خود را فرو خورده٬ آرامش ظاهری را نگهدارند. انسانهای خرده گیر و عزت طلب اند، به غیبت از دیگران علاقه ی عجیبی دارند.

سال گاو

اود ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۴- ۱۳۱۶- ۱۳۲۸- ۱۳۴۰- ۱۳۵۲- ۱۳۶۴- ۱۳۷۶ ـ 1388

سالهای میلادی: ۱۹۲۵- ۱۹۳۷- ۱۹۴۹- ۱۹۶۱- ۱۹۷۳- ۱۹۸۵- ۱۹۹۷ ـ 2009

 زاده شده گان این سال توانمند٬ پرطاقت٬ کم گپ٬ مطمین و قابل اعتماد اند. اغلب آنها غیر وابسته اند. زود برافروخته می گردند و درین حالت دهشتناک بوده٬ حذر کردن از ایشان واجب است. هر چند خاموش و درونگرا هستند٬ ولی اگر لازم آید خوش صحبت نیز می گردند.

از لحاظ جسمانی و فکری برتری دارند. با آنکه دیگران آنها را لاقید و غیر سختگیر می پندارند٬ شق و کله شخ بوده٬ از روبرو شدن با مخالفت خوش شان نمی آید.

این گروه از مردم عشق را مانند ورزش وسیله ی سرگرمی می دانند و همین امر بعضاً اسباب اختلاف بین آنها و نزدیکان شان را فراهم می سازد.

سال پلنگ                

بارس ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۵- ۱۳۱۷- ۱۳۲۹- ۱۳۴۱- ۱۳۵۳- ۱۳۶۵- ۱۳۷۷

سالهای میلادی: ۱۹۲۶- ۱۹۳۸- ۱۹۵۰- ۱۹۶۲- ۱۹۷۴- ۱۹۸۶- ۱۹۹۸

پیدا شده­گان سال پلنگ حساس هستند. شیفته شادمانی بوده٬ نیکخواه ولی عصبی مزاج٬ والامقام و صاحب احترام اند؛ اما اغلب با بزرگان و آمرین شان درگیر اختلاف و کشمکش.

مردم قدر و قیمت فوق العاده یی به متولدین این سال قایل اند؛ زیرا آنها انسانهای مصمم و قاطع هستند؛ با اینهم اغلب عجولانه و نادرست تصمیم می گیرند و یا اینکه خیلی دیر به تصمیم درست نایل می آیند.

پلنگ زاده گان! خودپرست بوده٬ به همه چیز به دیده ی شک و تردید می نگرند؛ ولی عموما مردانه صفت و پرتوان هستند.

سال خرگوش

توشقان ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۶- ۱۳۱۸- ۱۳۳۰- ۱۳۴۲- ۱۳۵۴- ۱۳۶۶- ۱۳۷۸

سالهای میلادی: ۱۹۲۷- ۱۹۳۹- ۱۹۵۱- ۱۹۶۳- -۱۹۷۵ ۱۹۸۷- ۱۹۹۹

 آنانیکه در سال خرگوش به دنیا آمده اند٬ انسان های ویژه يی هستند. با استعداد و شهرت طلب اند؛ کارهای شان همواره توأم با موفقیت است. نیکخواه٬ خویشتندار٬ مطمئن٬ قابل اعتماد٬ دارای طبع بلند و مناعت نفس اند. دیگران را به وجد می آورند. از جهت مادی همیشه کامیاب اند. غیبت را دوست دارند.

 اشخاص زاده شده درین سال بی­کینه بوده، مخصوصاً در برابر دوستان و عزیزان خویش هیچگونه کینه يی نمی ورزند؛ در حالیکه هیچگونه دلبسته گی يی نیز به آنان نشان نمی دهند. این گروه از مردم کارمندان خوب٬ پاک وجدان و با مسئولیت بوده٬ عجب٬ وقار٬ تشریفات و رسمیت پرستی را عزیز می دارند.

سال نهنگ             

لوی ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۷- ۱۳۱۹- ۱۳۳۱- -۱۳۴۳ ۱۳۵۵- ۱۳۶۷- ۱۳۷۹

سالهای میلادی: ۱۹۲۸ - ۱۹۴۰- ۱۹۵۲- ۱۹۶۴- ۱۹۷۶- ۱۹۸۸ ـ ۲۰۰۰

آنانیکه در سال نهنگ که در سیستم دوره ی دوازده حیوانی جنوب شرق آسیا سال اژدها خوانده می شود؛ دیده به جهان گشوده اند٬ انسانهای تندرست و صحتمند بوده٬ بسیار فعال و هیجانی اند. گاهگاهی کله شخ و شریر نیز می گردند٬ ولی به صورت عموم صدیق٬ راستگو، حساس و قاطع اند. اینها با آنکه خود رأی و صریح بوده٬ آشکارا سخن می گویند؛ میتوان به ایشان اتکاء نمود؛ زیرا همیشه پخته و با اساس اند. نازک دل نیستند ولی توانایی دلسوز شدن را دارند. به دیگران موقع می دهند که بر ایشان حکم کنند. از گمراهی زود رهایی می یابند.  مردم اغلب متولدین این سال را دوست دارند؛ ولی خودشان به این مطلب باور ندارند.

زاده گان سال نهنگ، یا بسیار زودتر از موقع تشکیل خانواده میدهند و یا اینکه مجرد باقی می مانند.

 سال مار

ئیلان ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۸- ۱۳۲۰- ۱۳۳۲- ۱۳۴۴- ۱۳۵۶- ۱۳۶۸- ۱۳۸۰

سالهای میلادی: ۱۹۲۹- ۱۹۴۱- ۱۹۵۳- ۱۹۶۵- ۱۹۷۷- ۱۹۸۹ - ۲۰۰۱

 آنانیکه در سال مار قدم به عرصه ی هستی نهاده اند، انسان های مرموز بوده؛ ولی طبیعتاً خردمند اند. با آنکه پولدار و متمول می باشند٬ اغلب ممسک و متکبر اند؛ ولی گاهی میتوانند همدرد دیگران باشند و به آنان یاری رسانند. اینها آدم های متکی به خود بوده٬ به دیگران کمتر اعتماد می کنند. قاطع٬ هدفمند و اندکی مطلب آشنا هستند. از نابرابری ها اندوهگین میگردند. بی پروا هستند و این امر اغلب به پیچیده شدن مناسبات خانواده گی شان منجر می گردد.

این مردم ظاهر زیبا داشته و از قوه ی جنسی قوی برخوردار اند.

سال اسپ    

پونت ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۰۹- ۱۳۲۱- ۱۳۳۳- ۱۳۴۵- ۱۳۵۷- -۱۳۶۹ ۱۳۸۱

سالهای میلادی: ۱۹۳۰- ۱۹۴۲- ۱۹۵۴- ۱۹۶۶- ۱۹۷۸- ۱۹۹۰ - ۲۰۰۲

زاده گان سال اسپ، مردمان خوشحال و با شهرت اند. از پول به طریق نیک و به جا استفاده می کنند. عاقل اند و مؤثر. دیگران را زود زیر تأثیر شان قرار می دهند. پرگویند و با استعداد٬ کار هایشان اغلب با موفقیت همراهست؛ اعتماد به نفس دارند و قدر خود را می دانند. به جنس مقابل بی پروا نیستند. احساس چنین مردم اگر بیدار گردد٬ به غیر از وظایف روزانه دیگر همه چیزها را فراموش می کنند. اجتماعی اند٬ از دلخوشی٬ مجلس و گردهمایی ها بیحد لذت می برند.

 اینها بسیار دوست دارند تا در مرکز و محراق توجه دیگران قرار داشته باشند. آزاد فکر و مستقل بوده٬ مسئولیت ها را جدی نمی گیرند؛ ولی با تصمیم خویش عمل می کنند.

 سال گوسفند     

قوی ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۱۰- ۱۳۲۲- ۱۳۳۴- ۱۳۴۶- ۱۳۵۸- ۱۳۷۰- ۱۳۸۲

سالهای میلادی: ۱۹۳۱- ۱۹۴۳- ۱۹۵۵- ۱۹۶۷- ۱۹۷۹- ۱۹۹۱- ۲۰۰۳

انسانهایی که در سال گوسفند قدم به عرصه ی وجود گذاشته اند٬ قابلیت خاصی در صنایع نفیسه دارند. در نگاه اول همه کارهای اینها خوب به نظر می رسد. اغلب کمرو٬ شرمندوک٬ محجوب و گوشه گیر اند. در انتخاب راه ها تردید و دودلی نشان می دهند. قاطع نیستند.

این گروه مردم متدین بوده و در هرگونه عقاید و باورهای خویش استواری نشان می دهند. گپ دان٬ کج بحث و خرده گیر نیستند. کار و وظیفه ی خود را دوست دارند و به شدت خواهان شرایط خوب برای زنده گی خویش اند. پولدار نیستند٬ اما طبع بلند دارند. با ملاحظه و نیکخواه می باشند.

سال میمون  

بیچی ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۱۱- ۱۳۲۳- ۱۳۳۵- ۱۳۴۷- ۱۳۵9- ۱۳۷۱- ۱۳۸۳

سالهای میلادی: ۱۹۳۲- 1۹۴۴ - ۱۹۵۶- ۱۹۶۸- ۱۹۸۰- ۱۹۹۲- ۲۰۰۴

کسانی که در سال میمون یا شادی دیده به دنیا وا کرده اند٬ انسانهای مرموز و غیر قابل اعتماد اند. عاقل٬ فعال، چالاک و مبتکر بوده؛ مسایل پیچیده را به زودی حل می کنند٬ اما کاری را به سامان نمی رسانند. اینها را که می خواهند دشوارترین امور را در یک لحظه انجام می دهند؛ از راه در پیش گرفته ی شان برگرداندن نهایت مشکل است. کوچکترین منافع در راه شان٬ اینها را دلزده و ناامید می گرداند.

این دسته ي آدمیزاده گان، صاحب عقل سلیم بوده٬ درست تصمیم می گیرند. کنجکاو و دانایند. بسیار می خوانند. حافظه قوی و خاطر خوب دارند. به خود اعتماد داشته و همیشه اعتراض می کنند. صاحب شهرت اند و به آسانی به این مقام می رسند.

سال مرغ

تخافوی ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۱۲- ۱۳۲۴- ۱۳۳۶- ۱۳۴۸- ۱۳۶۰- ۱۳۷۲- ۱۳۸۴

سالهای میلادی: ۱۹۳۳- ۱۹۴۵- ۱۹۵۷- ۱۹۶۹- ۱۹۸۱- ۱۹۹۳- ۲۰۰۵

متولدین سال مرغ متفکر٬ با استعداد و زحمتکش هستند. می کوشند وظایف خود را به صورت کامل به انجام برسانند؛ حتی کارها یی را که از توان و امکان آنها خارج نیز باشد در بسر رسانیدن آن مصر بوده٬ تقلا به خرج می دهند. با دیگران به زودی محشور و همصحبت شده نمی توانند.

این گروه راست و صادق بوده٬ به راستی و حقیقت پروری خویش باور کامل دارند. انسان های با گذشت و رار نگهدارند. در حالت ناداری و دارنده گی یکسانند. در نظر قاطع می نمایند. مردم گریز اند و نقشه ها و برنامه های شان هیچگاه عملی نمی گردد. گاهی در زنده گی موفق اند و گاهی ناموفق. خود را زیاد دوست دارند. انسان های عجیبی هستند. به ابراز شجاعت و کارنمایی قدرت عجیبی دارند.

 سال سگ    

ایت ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۱۳- ۱۳۲۵- ۱۳۳۷- ۱۳۴۹- ۱۳۶۱- ۱۳۷۳- ۱۳۸۵

سالهای میلادی: ۱۹۳۴- ۱۹۴۶- ۱۹۵۸- ۱۹۷۰ - ۱۹۸۲- ۱۹۹۴- ۲۰۰۶

آنهایی که در سال سگ دیده به جهان باز کرده اند٬ خصوصیات نیک انسانی دارند. صادق٬ راستگو٬ قابل اعتماد و راز نگهدارند. اینها خود را دوست داشته، اندکی مغرور و کله شخ هستند. دو رو نیستند٬ شایق ثروت بوده، دولتمند می گردند. اینها همه امور را به نظر انتقادی می نگرند. تیز زبان و حقیقت پرست اند. چون انسانهای با هدف و مفکوره هستند٬ در کار و فعالیت های  خویش آگاه بوده٬ می دانند که برای چی مبارزه و تلاش به خرج می دهند. همه کارهای را به آخر رسانیده، در همه امور کامیاب اند. از میان متولدین این سال رهبران خوبی تبارز می کند. 

سال خوک     

تنکوز ئیل

سالهای خورشیدی: ۱۳۱۴- ۱۳۲۶- ۱۳۳۸- ۱۳۵۰- ۱۳۶۲- ۱۳۷۴- ۱۳۸۶

سالهای میلادی: ۱۹۳۵- ۱۹۴۷- ۱۹۵۹- ۱۹۷۱- ۱۹۸۳- ۱۹۹۵- ۲۰۰۷

گروه مردمانی که در سال خوک به دنیا آمده اند٬ دلیر و از خود گذر بوده٬ می توانند خود را در راه دیگران قربان سازند. راستگار٬ راستگو٬ و رستگارند. در هر کاری نیرو صرف نموده٬ عقب نشینی برای شان معنایی ندارد. مردانه و باثبات اند و دوستان شان را در مشکلات تنها نمی گذارند.

کم سخن و مهربانند. بسیار می خوانند و بسیار می دانند. در میان آنها بعضاً کسانی پیدا می شوند که بیش از حد پرگو هستند. به اشخاص مورد علاقه خویش توجه بسیار جدی مبذول می دارند.

زنده گی خانوادگی این دسته از اشخاص به بسیار خوبی سپري می گردد؛ زیرا اینها توانایی فوق العاده یی برای حل مسایل مشکل آفرین دارند.

 

نادیه حیدر  مقاله ی سال نو

Hello,

 

I am both honoured and flattered to have been given this opportunity to speak for this wonderful occasion.  I would like to thank Mr. Halimi and the entire Hamsafar team for contributing their time and effort in organizing this event.  Also, I would like to wish you all a very happy and prosperous new years.

My Happy New Year wish for you
Is for your best year yet,
A year where life is peaceful,
And what you want, you get.

A year in which you cherish
The past year’s memories,
And live your life each new day
Full of bright expectancies.

I wish for you a holiday
With happiness galore;
And when it’s done, I wish you
Happy New Year, and many more.

 

 

Nowroz, is a joyous time of year, where friends and family come together  to laugh and have a good time.  I must say, I am very happy and surprised to be here today standing in front of you all, the hazara people have faced many hardships throughout the past few hundred years and for us to be here today under the umbrella of unity demonstrates our true, strong and defiant nature.  Those who do not want to see us united, has a lot of work ahead because the hazara spirit will never die and the hazara strength will never diminish.  It is important for us to stand up and oppose those who are against our exisitence, against our happiness, and against our right to be all that we can be.  Those who want to damage our community by creating conflict are those who have no dignity and no self-respect.  We must ignore these kinds of people to get ahead; we must take the lead of our own future and figure out ways to become more progressive and structurally sound.

 

 

It is our duty to represent the hazara community at large with utmost pride, dignity and

respect.  We owe it to the younger generations to form the foundation of a strong and

unified community, to provide them with a framework that excludes none and embraces

 all.  The essence of belonging to a community is essential for the younger generation, we

 must provide them with a positive environment where they can learn who they are and

where they come from.  And it is up to us to take the first step.  I encourage the hazara

youths to take initiative of building a better stronger community, and to become the

leaders of tomorrow.  Leadership is not about being elected or appointed to an office. The

 office does not teach someone how to be a leader. Leadership is an attitude cultivated

over time.  Each small decision you make takes you one step closer to your goal.

Remember the goal is not to get power, but to get your vision and your purpose across.

Do not follow where the path may lead. Go instead where there is no path and leave a

trail.  Aristotle, a famous philosopher once said, “We are what we repeatedly do.

Excellence, therefore, is not an act but a habit.”  We got it in us to become the best, but it

is up to us to use the right tools and maintain a more progressive mentality.   We must say

what we mean, and mean what we say.  Talk is cheap; we must show others what we

 hazaras are capable of doing.  We must stand united and become one by setting aside our

differences and coming together to form a strong society, if not, then we lose. We lose to

those who work so hard to destroy us, and we must never let that happen.   

 

By: Nadia Haidar

Second year University of Toronto student

Major: Political Science

 

 

 

بازی تقدیر  شکوفه سرخوش

واقعاً نمی دانم چرا امشب ذهن آشفته ی من٬ آشفته تر از همیشه است٬ شاید به این خاطر باشد که امشب صبور با یاد آوری خاطرات گذشته، همه چیز را برایم زنده کرد. هزاران بار خواستم آن گذشته ی تلخ و شوم و روزهای جنگ و آوارگی را فراموش کنم٬ اما هر بار ناکام ماندم.

صبور همیشه با نقاشی هایش وضعیت مرا از این رو به آن رو می کرد. همیشه با ورود به سرزمین نقاشی های صبور آرام می شدم اما این بار با دیدن نقاشی های جدید و نیمه کاره ی صبور همه چیز از نو برایم تازه شد. وقتی وارد اتاقش شدم از بس که روی کارش دقیق بود حتی متوجه ورود من هم نشد. اما وقتی کمی جلوتر رفتم فهمید که من آنجا هستم. می خواست کارش را از من پنهان کند اما من دیده بودم که چه می کند. صبور روی عکس قدیمی از خالق که به هزار تیکه تبدیل شده بود و بعد با چسب چسپانده شده بود٬ کار می کرد. آری یادم آمد تکه های این عکس را خودم به هم چسپانده بودم. این همان عکسی است که برای پیدا کردن خالق به زندان برده بودیم و سربازان آن را پاره کرده بودند و جلوی ما انداخته بودند. اما نمی دانم چگونه به دست صبور رسیده بود؟!

بدون اینکه حرفی به هم بزنیم خیلی به سرعت فقط از اتاق صبور بیرون آمدم. آری یادم میاید که می خواستم بپرسم پدر را به کجا برده اند؟ می خواستم پیدایش کنم اما با توجه به شرایطی که وجود داشت نمی توانستیم از مادر چیزی بپرسیم. چند روزی، روزهای بی پدری و بی برادری هم چنان سپری می شد و فکر می کردم مادر هر روز بهتر و زخمش کهنه تر می شود٬ تا اینکه چیزی حدود یک ماه از ماجرا گذشت و من از مادر پرسیدم. اما نکته ی جالب اینجا بود که مادرم هم نمی دانست مزار پدر کجاست؟ یا شاید هم  می دانست و نمی خواست چیزی بگوید.

در آن روزها طالبان اجازه ی عزاداری را به کسی نمی دادند. به همین دلیل نه برای پدر مراسمی برگزار شد و نه حتی معلوم بود او را به کجا برده اند. تا اینکه مادر را با رفتارهایم مجبور کردم که همه چیز را به من بگوید. آری٬ پدر توسط یکی از دوستان خانوادگی ما به نام کاکا عارف که در نزدیکی ما زندگی می کرد در تاریکی شب و به دور از چشمان کنجکاو همگان به خاک سپرده شده بود. چه تقدیری است؟ آدمی که سالها زحمت کشیده بود و درس خوانده بود و همیشه حاضر بود جانش را برای آزادی وطنش فدا کند حالا زیر خروارها خاک خوابیده بود و هیچ کس٬ حتی خانواده اش از او خبر نداشت.

در آن روزها دختران حق رفتن به مکتب را نداشتند و من دلم برای نشستن پشت نیمکت یک ذره شده بود. اگر زن یا دختری به بیرون می رفت باید با به سر کردن چادر و پوشاندن تمام صورتشان و همراه یک مرد بیرون می رفت و حالا صبور بود که تنها مرد خانه ی ما بود و با دستهای کوچکش نان آور دو نفر. او در مغازه ای شاگردی می کرد. هر روز صبورک بزرگ شده و تبدیل به مردی می شد و همیشه مثل نامش صبور و آرام بود. تا سه سال به هر طوری بود در افغانستان زندگی کردیم٬ اما دیگر جایی نداشتیم. همه چیز را فروخته بودیم و خرج شکم کرده بودیم و با مقدار پس اندازی که داشتیم تصمیم رفتن به ایران را گرفتیم ولی این بار مادر راهی به جز قبول کردن نداشت. چون صبور تنها کسی بود که از خانواده ی ما به عنوان یک مرد باقی مانده بود. پدر کلانهای من (خواستگاران) هم هر روز تعدادشان زیادتر می شد و مادر هم نمی خواست مرا در سن چهارده سالگی به خانه ی بخت بفرستد.

با خانواده ی کاکا عارف روانه ی ایران شدیم و به هر سختی بود به آنجا رسیدیم. اوایل مادر اجازه نمی داد که من هم مثل صبور که با کمک کاکا عارف شامل نهضت سواد آموزی شده بود به درس خواندن بروم. او می گفت دختر باید در خانه بماند، اما با دیدن هم سن و سالانم و حرفهای کاکا عارف مادر راضی شد که من هم با صبور به مکتب بروم. اوایل همه چیز سخت بود اما کم کم که حرف زدن (زبان ایرانی) یاد گرفتیم بهتر شد. صبور در نقاشی بهترین بود. او با مداد رنگی کار می کرد ولی بعضی وقتها برای کشیدن چهره ها فقط سیاه و سفید کار می کرد. یکی از معلم های نقاشی مان که زنی دلسوز بود به صبور کمک کرد تا که شامل کلاسهای نقاشی بعد از مکتب شود.

صبور در یک نانوایی کار می کرد و پولی که در می آورد برای کلاسهایش و برای ما که از شرایطی سخت گریخته بودیم کافی بود. من فقط توانستم سه سال در نهضت درس بخوانم و بعد به خاطر مریضی های مادر و عواملی که هر دختر ممکن است با آن رو به رو شود درس را رها کرده و در خانه نشستم. من و مادر روزها و شبها بیدار نشسته و روی لباسها مهره دوزی می کردیم و آخر ماه پولی که می گرفتیم و با پولی که صبور در می آورد می توانستیم  کمی هم پس انداز کنیم. هر کاری من و مادر می کردیم به آن راضی بودیم و من فقط می خواستم صبور را ببینم که به جایی می رسد. زندگی در ایران سخت بود ولی بهتر از افغانستان بود. هر روز با زخم زبانهای ایرانیان روحمان خسته می شد ولی دیگر گویا به مهاجرت عادت کرده بودیم. زندگی ما روز به روز بیشتر سامان می یافت تا جایی که توانستیم بعد از سه سال زیر پایمان به جای موکت قالین اَوار کنیم و تلویزیون و یخچالی خریده و در گوشه ی خانه بگذاریم. صبور هر سال با شرکت در مسابقات هنر (نقاشی) با بردن مقامات اول تا سوم همیشه شادم می کرد تا اینکه در ششمین سالی که شرکت کرد با گرفتن مقام اول همه ی ما را رو سفید کرد. صبور را برای برگزاری مسابقات به یکی از کشورهای خارجی روان کردند. با هر مشکلاتی که بود صبور هم روانه ی کانادا شد و بعد از یک هفته خبرش رسید که مقام سوم را در دور اول مسابقه گرفته و این نگران کننده بود و ممکن بود او قبول نشود. اما در دور دوم صبور با گرفتن مقام اول اشک شوق و امید را در چشمان من و مادر جاری کرد و من جواب زحمتهای شبانه  روزی ام را گرفتم. روزهایی که مهره های کوچک را بر روی پیراهن بلند بلند می دوختم و بعد از شدت سر درد نزدیک بود چشمانم برآید. اما خوشحال بودم و امیدوار به صبور. صبور باید برای یک ماه در کانادا می ماند٬ اما بعد از سه هفته با زنگ زدنش به خانه ی کاکا عارف همه ی ما را شوکه ساخت. یک لحظه احساس کردم قلبم از کار افتاد. صبور می گفت او می تواند برای همیشه در کانادا اقامت کند. کاخ آرزوهایم سقوط کرد٬ فکر می کردم دیگر صبور را نمی بینیم. خیلی نگران بودم، نگران خودم و مادر. تکلیف من و مادر چه می شد؟ آیا صبور هم به طریق دیگری مثل پدر و خالق ممکن است ما را تنها بگذارد. اما صبور با گفتن خبر دیگری خوشحالترم ساخت. من و مادر هم می توانستیم برای زندگی پیش او برویم اما سه ماه طول خواهد کشید. هر روز به زندگی امیدوار و امیدوارتر می شدم و می خواستم به آسمان پرواز کنم. تحمل زندگی در افغانستان که یک دختری چهارده ساله بودم و هر روز خواستگارهای جوراجور به سراغم می آمدند و بیوه بودن مادر و اوضاعی که در ایران داشتیم که تا ۳ سال حتی یخچال نداشتیم و گرمای تابستان را بدون حتی داشتن قطره ای آب خنک می گذراندیم٬ بزرگی پروردگار را به من ثابت کرده بود.

اگر خداوند پدر و خالق را از من گرفته بود شاید حکمتی در کار بوده که باعث آوردن ما به ایران شد و خدا کاکا عارف را سر راه ما قرار داده بود. در ایران من و صبور شامل مکتب شدیم و من خواندن و نوشتن یاد گرفتم. با تحمل همه ی شرایط باز هم زندگی قابل تحملی داشتیم. دیگر ترس و وحشت از دست دادن صبور تمام وجود خسته ام را پر نمی کرد و من و مادر مجبور نبودیم برای رفتن به بیرون برقع به سر کنیم و حتماً با مردی بیرون برویم. خلاصه هر لحظه و ثانیه ای که می گذشت به آینده ای بهتر و روشنتر نزدیک می شدیم. تا اینکه ۳ ماه ما تمام شد. و همه ی اتفاقات مثل یک معجزه رخ داد. صبور از کانادا زنگ زد و همه کارهایمان را به کاکا عارف سپرد. چون او از شرایط بیرون و ادارات آگاه تر بود. در تمام طول این سالها حتی یک بار هم از ته دل نخندیده بودم. دختری ۱۹ ساله بودم٬ اما در درونم به اندازه ی صد سال غم جا داشت و چهره ام مثل زن های ۴۰ و ۵۰ ساله می نمود. اما صبور برخلاف من با تمام عذابهای زندگی پسرکی همیشه شاد بود. او هیچ گاه دلش نمی گرفت یا اگر هم می گرفت با بازی کردن با رنگهای  گوناگون عقده هایش را خالی می کرد.

کسی که از دو مداد رنگی زرد و آبی خورشید و دریا پیدا کند هیچ گاه دلش نمی گیرد. نقاشی هایش به او زندگی را یاد داده بودند. حالا ما هر سه مسافر دور دنیا گشته٬ در کانادا زندگی بهتری داریم. شاید بلبل آواره ی دور جهانم اما در اینجا می توانم از ته دل بخندم و مهم تر از اینکه مریضی های مادرم رو به بهبود است. چقدر جالب است که آن همه زجر و عذاب ۱۹ ساله همیشه فقط در طول چند دقیقه از جلوی چشمانم عبور می کند و به همین دلیل است که آرزو می کنم کاش همه ی آنها کابوسی بیش نبودند. زندگی برای فریده ی زجر دیده که در سن یازده سالگی دیگر پدری نبوده که دست نوازش بر سرش بکشد و درک کردن احساس مادری بودن همسفر در زندگی و مواظبت از دو بچه ی قد و نیم قد و شرایطی که تنها بچه ی ۸ ساله در آن زمان با آن روبرو بوده است هرسه ی آنها را به جنگ زندگی فرا می خواند و آنها را با هم همسفر می سازد تا پلها را پشت سر گذاشته و به جایی که لیافتش را دارند برسند.

"آری٬ آزادی و خندیدن حق آنهاست."

گویا مهمانهای آسمان می خواهند بگریزند و آسمان رو به روشنی دل انگیز صبح می رود و چشمهای من هم به اندازه ی کافی خسته اند.

کوچی

سال گذشته ( از اوایل ماه جوزا تا اواخر ماه اسد) کوچیهای مسلح که متشکل از هزاران مرد مسلح و صدها خانوار بودند، به مناطقی از ولسوالی بهسود ولایت میدان حمله کردند.

کوچیها از قوم پشتون هستند و ساکنان بهسود از قوم هزاره.

در اثر جنگ و درگیریهای مسلحانه ی که میان مردم محل و کوچیهای مهاجم رخداد، ده ها نفر از مردم ملکی هزاره کشته و یا زخمی شدند و هزاران خانواده از مناطق شان به کابل، بامیان، مزار شریف و کشورهای خارجی، آواره شدند.

کوچیها منازل، مکتب ها و کلینیک ها را آتش زدند و درخت های مثمر و غیر مثمر را قطع نمودند و وسایل خانه و دارایی مردم محل را چور و چپاول کردند. از این جهت مردم هزاره نتوانستند به مناطق و خانه های شان برگردند و تا هنوز هم آواره و بی سرنوشت هستند.

مناطقی که مورد حمله قرار گرفته بودند، عبارت است از: منطقه کجاب، منطقه دایمرداد، منطقه شار نیرو، منطقه اوچک و...

نزاع کوچیها و هزاره ها به ده ها سال قبل بر می گردد. کوچیها مدعی هستند که کوهها و علفچرهای مناطق بهسود، مال کوچیها می باشد. آنها می گویند در این رابطه از طرف حکومت های قبلی افغانستان قباله خط و یا سند مالکیت این علفچرها را دارند.

اما هزاره ها معتقد هستند که با توجه به اینکه حکومت های قبلی از قوم پشتون و سنی مذهب بوده اند و با مردم محل که هزاره و شیعه  هستند دشمنی داشتند، با زور و جبر این علفچرهای مربوط به زمین های هزاره ها را به کوچیها که پشتون هستند، داده اند.

بر این اساس سه سال می شود که هر ساله کوچیها به بهسود حمله می کنند.

گفتنی است که حمله کوچیها به بهسود انگیزه ی سیاسی هم دارد و در واقع کوچیها از طرف طالبان تحریک و حمایت می شود.

سال گذشته در پی جنایت های وسیع کوچیها در حق هزاره های بهسود، مردم هزاره در شهر های مزار شریف، بامیان و کابل تظاهرات های مردمی و مسالمت آمیز راه انداختند و از سازمان ملل، سازمان حقوق بشر و دولت افغانستان خواستند که جلو تهاجم کوچیها و قتل و غارت آنها را بگیرند.

در نتیجه ی این فشارهای مردمی، آقای حامد کرزی رییس جمهوری افغانستان، مجبور شد که فرمان صادر کند و کوچیها را از مناطق بهسود برگرداند. اما این فرمان موقت است و نزاع بصورت ریشه یی حل نشده است و بیم آن می رود که در سال جاری نیز دوباره کوچیها به بهسود حمله کند و جنگ از سر شروع شود.