بحران از سر جهان می گذرد

بحران از سر جهان مي‌گذرد

 فريد زکريا | ترجمه: کاوه شجاعی

 

economics


هر روز بيشتر از گذشته روشن می‌شود که داستان اقتصاد جهانی داستان دو جهان است. در يکی فقط تاريکی و ترس است و در ديگری نور و اميد. اين روزها در دژهای سنتی ثروت و قدرت – امريکا، اروپا و جاپان – يافتن اخبار خوب بسيار دشوار است. اما دنياي جديدی بيرون از اين حوزه وجود دارد – چين، هندوستان، اندونزيا و برازيل – که در آن رشد اقتصادی همچنان ادامه دارد و دولت‌ها زير کوهی از قرض مدفون نشده‌اند و مردم همچنان نسبت به آينده ی خود خوش بين هستند. اين جدايی، ميان سابقا پولدارها و سابقا فقيرها، می‌تواند نشانه ی يک نقطه ی عطف در تاريخ باشد.
در طول 6 ماه گذشته، بيشتر اعتقادات اقتصادی مردم جهان بی ‌اعتبار شده است. کارشناسان کهنه کاری که با اطمينان و خوش بينی درباره ی رشد جهانی بی ‌پايان حرف می ‌زدند سکوت کرده‌اند و متخصصان تازه به ‌دوران رسيده ی بدبين هم که در اين چند ماه از يک رکود طولانی و تاريک صحبت می ‌کردند اگر حالا کوتاه نيامده باشند، با همان نخوت خوش بين‌ها، همه شواهدی را که باعث پيچيده شدن داستان ‌شان می ‌شود ناديده می ‌گيرند. 6 ماه پيش بازارهای بورس در سراسر جهان، هماهنگ با سيستم مالی ايالات متحده که به نظر می ‌رسيد در آستانه ی سقوط است، به حالت غش فرو افتادند. اين اتفاق عده ي زيادي را به اين نتيجه رساند که اقتصادهای رو به گسترش آسيا و امريکای لاتين فقط به خاطر صادرات گسترده به امريکا و اروپا رشد کرده‌اند و آنها خود هيچ قدرت مستقلی ندارند و بسيار سریعتر و ديوانه‌وار‌تر از اقتصادهای پيچيده ی غرب سقوط خواهند کرد. بالاخره آنها کشورهای جهان سومی هستند!
اما در حرکت ما به سمت اين رکود عظيم جهانی – به قول بدبين‌ها - چيزهای بامزه‌ای اتفاق افتاد. وقتی که اضطراب همه بازارهای جهانی فروکش کرد – چون روشن شد که قرار نيست دنيا به آخر برسد– يک ترميم جذاب و البته غير متجانس آغاز شد. بازار بورس ايالات متحده، پس از شش ماه سقوط، دوباره به جای اول بازگشته است. بازارهای بورس لندن و توکيو را هم به اين فهرست اضافه کنيد. (حتا شاخص بازار بورس جاپان در مقايسه با اول سال رشدی 7 درصدی را شاهد بوده است.)
در ديگر نقاط جهان اما اوضاع بازارها خيلي بهتر است. شاخص بازار بورس شانگهای چين نسبت به شش ماه گذشته 45 درصد افزايش داشته، در بازار بورس هند اين رقم به 44 درصد می ‌رسد، در برازيل رشد 38 درصدی بوده و بالاخره شاخص ‌های بازار بورس اندونزيا رشد 32 درصدی داشته‌اند. درست است، بازارهای بورس تنها معيار سنجش بهبود اوضاع نيستند، اما وضعيت اميدوارکننده نشان می ‌دهد که اقتصاد اکثر اين کشورها رشد مناسب را تجربه می ‌کند. شواهد فراوانی برای اثبات ادعايم دارم. در هندوستان در ماه اپريل ميزان فروش موتر 2.4 درصد بيشتر از دوره مشابه در سال گذشته بوده است و در سه ماه اول سال 2009 در چين هم ميزان خرده فروشی 15 درصد بيشتر از سال پيش بود. چين امسال احتمالا رشد 7 يا 8 درصدي را تجربه می ‌کند. رشد اقتصاد هندوستان 6 درصد و اندونزيا4 درصد خواهد بود. اين آمار خيلی هم بالا نيست، اما اگر آنها را با رشد اقتصادی منفی کشورهای توسعه يافته مقايسه کنيد، منظورم را درک می ‌کنيد. در سه ماهه اول سال 2009 اقتصاد امريکا 1.6 درصد کوچکتر شده است، در اروپا اين رقم به 9.6  درصد می ‌رسد و در جاپان اوضاع بسيار ترسناک‌تر است: 15 درصد. اين ارقام رقيب جدی آمار دهه 1930 و دوران رکود بزرگ است.
اين دو جهان را با هم مقايسه کنيد. در يک طرف غرب (به اضافه جاپان) قرار دارد که بانک‌ها بسيار بيش از حد مجاز به مردم وام داده‌اند و ناکارآمد شده‌اند، کمر دولت‌ها زير بار قرض خم شده است و مردم هم دخل و خرج شان با هم نمی ‌خواند. دولت امريکا ديگر نمی ‌تواند اوراق قرضه ملی خود را به مردم بفروشد و بزرگ‌ترين ايالت اين کشور، يعني کاليفرنيا، به سمت سقوط مالی کامل در حرکت است. کسری بودجه ايالات متحده بيشتر از 13 درصد توليد ناخالص ملي اين کشور است. (فقط در جريان جنگ جهانی دوم با چنين وضعيتی رو به ‌رو بوديم). حتا اگر بهبود اوضاع آغاز شود امريکا دست کم تا چند سال آينده به آن رشد پر سرعت ساليان اخير نزديک نخواهد شد. تازه وضعيت امريکا بهتر از اروپا يا جاپان است.
در اين ميان بانک‌ها در بازارهای رو به رشد به شدت سالم و پرسود هستند. (همه بانک‌هاي هندی، چه دولتی و چه خصوصی، در سه ماهه آخر سال 2008 اعلام سود کردند!) در اين کشورها دولت‌ها وضعيت مالی خوبی دارند. چين به قدرت مالی‌اش مشهور است – دو تريليون دالر ذخيره و کسری بودجه‌ای کمتر از 3  درصد توليد ناخالص داخلي – اما به برازيل توجه کنيد: آنها مازاد بودجه دارند يا اندونزيا که ميزان قرض‌هايش را از 100 درصد توليد ناخالص ملی در 9 سال پيش به 30 درصد رسانده است. بر خلاف غرب – که دولت‌ها مهمات شان ته کشيده و دست به دعا برداشته‌اند – در کشورهای در حال توسعه دولت‌ها گزينه‌های متنوعی را پيش‌رو دارند. همين يک سال پيش مشکل اين چند کشور رشد دو آتشه اقتصاد و البته افزايش تورم بود. برازيل نرخ بهره را به شدت کاهش داده است، يعني به 10.25 درصد رسانده و اين يعنی در صورت بدتر شدن اوضاع آنها باز هم می ‌توانند از نرخ بهره بکاهند.
مردم در تعداد زيادی از اين کشورها حتا نسيم بحران را هم حس نکرده اند. واحدهای پول اين کشورها در برابر دالر  پر ارزش‌تر شده‌اند چرا که بازارها فهميده‌اند آنها نظم مالی بهتری دارند و دورنمای رشد طولانی مدت در آنها اطمينان بخش‌تر است. وضعيت اقتصادی اين کشورها، در همه زمينه‌ها، مناسب است و می ‌توان با اطمينان گفت آنها در مسير درستي قرار دارند.
ايالات متحده امريکا همچنان ثروتمندترين و قدرتمندترين کشور جهان به حساب مي‌آيد. ارتش اين کشور در سراسر جهان پخش شده است، اما مانند امپراتوري اسپانيا در قرن شانزدهم يا امپراتوري بريتانيا در قرن بيستم ورق براي امريکا هم آرام آرام بر مي‌گردد، چرا که قدرت‌هاي بزرگ هم مقروض مي‌شوند و رشدشان به شدت آهسته مي‌شود. بحران اقتصادي کنوني يک هشدار اوليه است. اگر ايالات متحده دست به اقدامي جدي، هماهنگ و سريع نزند، اين تغيير در صحنه ي جهاني تداوم مي‌يابد و آن وقت با دنياي تازه‌اي روبه‌رو خواهيم بود.

گزارش عرفانی از بامیان

حوض های زمردین آب بر فراز قلهء بابا


گزارش: علی عرفان
بامیان به دلیل داشتن آثار تاریخی بی همتا و مناظر طبیعی زیبا، نزد یونسکو، "موسسۀ علمی فرهنگی سازمان ملل متحد" در لیست میراث های بزرگ بشری ثبت شده است.

یکی از معروف ترین محلات طبیعی بامیان، بند های آب طبیعی در بندامیر می باشد که همین امسال به حیث اولین پارک ملی افغانستان شناخته شد.


اما ناشناخته ترین مناظر طبیعی بامیان، حوض های بزرگ طبیعی آب است که شبیه بندهای آب بند امیر بوده، بر فراز سلسله کوه های بابا قرار دارد و از عجایب جهان، به شمار می رود.

برای دیدن این مناظر زیبای طبیعی، از شهر بامیان با صدها تن و ده ها موتر، در ترکیب یک کاروان به نام صلح همراه شده، از مقابل آثار تاریخی و مجسمه های بزرگ تخریب شدۀ بودا، می گذریم.

به سمت سایه رخ سلسله کوه های بابا و جنوب غرب شهر بامیان داخل درۀ فولادی، به پیش می رویم. از دو راهی میان درۀ فولادی، سرک سمت غرب را گرفته از لیسۀ شیرین هزاره و بازار لیسۀ شاه فولادی، از بین باغ های سر سبز، درخت های تنومند، کشت زار ها و دهکده ها تیر می شویم و بعد از طی ده کیلومتر، به روستای علی بیگ می رسیم.

قریهء علی بیگ در پای قله های فولادی مانند نگین افتاده و منظرۀ زیبا را تشکیل داده است.
کاروان موترها در همین قریه متوقف می شود.

از روستای علی بیگ با کاروان متشکل از صدها کوه نورد جوان، کهنسال، زن، مرد، داخلی و خارجی با خرها، اسپ ها و قاطرها به سمت جنوب غرب این روستا و به سوی قله های شاه فولادی حرکت می کنیم.

سلسله کوه های بابا بزرگ ترین کوه های مناطق مرکزی افغانستان است و بلندترین قلۀ آن «شاه فولادی» 5200 متر از سطح بحر ارتفاع دارد.

هر قدر به سوی قله های مغرور به پیش می رویم، پای ها از  شدت خسته گی از حرکت باز می مانند، اما منظره های دلکش، هوای تازه و آسمان آبی قلب ها را از شدت هیجان به تپش می آورد و به پای ها نیروی تازه می بخشد.

قلهء شاه فولادی با سنگ های سیاه و براق که به احتمال زیاد غنی از  آهن بوده و صد ها گوهر ناشناختهء دیگر در دل دارند، در پرتو نور آفتاب می درخشد.

شاه فولادی زیر انبوه سفید برف که از زمستان سال گذشته بر فراز آن باقی مانده و صخره های سر به فلک کشیده و هیولا مانند، همچو اژدهای پرخط و خال و هول انگیز به چشم می خورد.


بعد از پیمودن ده کیلومتر راه با پای پیاده، تعدادی از کوهنوردان در نیمهء راه باقی ماندند. تعداد دیگر افتان و خیزان خود شانرا به نخستین حوض آب ها رسانیده اند.

در این جریان یک روز نمی توان به تمام این حوض های آب رسید. یک تن از دو باشندهء محل که به حیث راهنما با ما آمده اند، دربارۀ این حوض های آب و تعداد آن ها برایم قصه می کند.

زوارعصمتی که پنجاه تا پنجاه و پنج ساله به نظر می رسد و از باشندگان روستای علی بیگ در پای قلۀ شاه فولادی می باشد، می گوید:
"بالای این کوه ها دوازده حوض آب وجود دارد. بزرگترین آن «حوض عزت» نام دارد که دارای یک کیلومتر عرض و دو کیلومتر طول می باشد. عمق این حوض ها به خدا معلوم است. جهانگردان که قبل از آغاز جنگ ها به این مناطق می آمدند، لباس های غواصی را هم با خودشان می آوردند ولی جرات نمی کردند، خود را به این حوض های آب بیاندازند.

تندیس بودا در بامیان که توسط طالبان از بین برده شد

یک تعداد خارجیان را می بینم که با دیدن حوض های شگفت انگیز آب و مناظر زیبا و رویایی کو های سر به فلک کشیده، گیج و شگفت زده شده اند.
آنها از امریکا، اروپا و دیگر کشورها آمده اند و تعداد شان حدود چهل تن می باشد.
از آنان نیز می پرسم از کجا آمده اند، شهروند کدام کشور ها هستند و دربارۀ این جلوه های شگفت انگیز طبیعت چه نظر دارند؟
یکی می گوید:
"من ایریک از امریکا آمده ام. تا حال یک حوض را دیدم، خیلی زیبا و جالب است."
دیگری می گوید:
"نام من ایمی میخاییل است. من نیمه مصری و نیمه ایرلندی هستم. در امور صحی کار می کنم. بسیار قشنگ بود.خیلی خوشم آمد."
صدایی را می شنوم که می گوید:
"من می کی کوداما از جاپان هستم. کارمند سفارت جاپان در کابل می باشم. خیلی زیبا است. دلم می خواهد آب بازی کنم، ولی می ترسم که یخم بزند."

از چند تن افغان نیز سوال می کنم که با دیدن این گوشه و بیشه های وطن شان چه می گویند:
"من محمد اسحاق فیاض هستم و استاد پوهنتون بامیان می باشم. یک حوض آب را توانستم که ببینم. بسیار تعجب آور بود. هیچ باور نمی کردم که بر فرق کوه چنین حوضی باشد."


"اسم من داکتر محمد حیدر رضا است. شصت سال دارم و رییس موسسه مین پاکی سازمان ملل در کابل می باشم. ما دیروز همراه هفت تن دیگر از همکارانم، از کابل به بامیان آمدیم تا در این برنامهء کوهنوردی اشتراک کنیم. من افغانستان عزیز وطن خود را از خون، رگ و پوست خود زیاد تر دوست دارم. سویس در اروپا از نظر زیبایی مشهور است، اما وطن ما از سویس اروپا هم کرده، زیبا تر است."


در این قله ها و بیشه های که پای آدمی زاد کم تر به آن رسیده است بیشتر پناه گاه حیوانات وحشی و پرندگان صحرایی بوده است.

در مورد این که چه نوع حیوانات و پرنده گان در این مناطق وجود داشته و دارد، ازیک باشندهء محل می پرسم می گوید:
" من کربلایی محمود هستم. شصت و شش ساله دارم و در قریهء علی بیگ در پای این کوه ها زنده می کنم. از جملهء حیوانات، در این کوه ها آهو پلنگ و گرگ زنده گی دارد. گله های آهو در اثر جنگ های گذشته کم شده بود. در این سال ها گله های پنج تا ده تایی دیده می شود. پیش از شروع جنگ ها تعداد آهو خیلی زیاد بود.هرگلۀ آهو بیست تا سی تا بود و مثل گله های گوسفند معلوم می شدند که در زمین های زراعتی دامنهء کوه ها می چریدند.


کربلایی محمود می افزاید:
"این مناطق سه نوع آهو دارد. بز، تکه و غولجه هم هست. پدرکلانم شکارچی بود. یادم است که او یک غولجه را شکار کرده بود که سیزده سیر گوشت داشت. پلنگ هم وجود دارد، اما تعداد آن زیاد نیست. پلنگ خیلی با هیبت و ترسناک است."


کربلایی محمود در مورد پرنده گان می گوید:
از پرنده ها، کوک در این مناطق وجود دارد. کوک زری هم که صدای خیلی بلند دار در این کوه پایه ها زنده گی می کند.
صبحدم صدای کوک زری ما را از خواب بیدار می کند. کوک زری صدای خیلی قشنگ و زیبا دارد.

مقاله بودا

بوتیمارِ کابل

در کابل اگر همه چیز کم است، «غم» فراوان است. غم از در و دیوار این شهر می​بارد، از سرک​ها و خیابان​های آن، از چهره مردان و زنانی فقیر و حتی کودکانی که شادان و خندان به «باد بادک​ بازی» سرگرم​ـ​اند. کوچه​های کابل در روزهای عید نیز عزا دارند؛ سگ​های ولگرد کابل شب​ ها غمگینانه زوزه سر می​دهند. آنها نیز بخشی از بار فقر و گرسنگی این شهر را، بر دوش می​کشند. به هرکجایی کابل قدم بگذاری اولین چیزی که در برابر ما چهره می​گشاید، «غم» است.

هیولای غم، در هرکجایی این شهر ما را تعقیب می​کند؛ کابل شهر جاویدانه غم​​ها و غم​های جاودان است، شاید به این دلیل که تاریخ دو صد سال اخیر این شهر با خون و فاجعه عمیقا پیوند دارد.

در این «غم​کده» هرکسی تا آنجا که در توان دارد کوشش می​کند، غم، این «همزاد دیرینه» را از خود دور کند. برخی با کار، برخی با پرسه ​زدن در خیابانها، عده​ای با کهنه​ فروشی، با بولانی ​فروشی و... . آن بستنی ​فروشانِ کوچه ​گردی که تبلیغاتِ بستنی​ شان را موسیقی «بتهوون» انتخاب کرده​اند، فقط بستنی نمی​فروشند، آن​ها می​خواهند با این موسیقی دل​ های غمگین شان​ را از غم تهی سازند. هنوز گوش  آن​ها جیغ​ جان ​خراش جنگ ​را به خاطر دارند، بنابراین با این موسیقی می​خواهند از «ماتمِ​جنگ» به «ماخولیای پول» و سرمایه عبور کنند. کم​ترین غم از آن کسی است که به باندهای فساد دولتی و انجوها وصل​اند؛ ماشین ​های مدل بالا دارند، خانه ​های با شکوه و مجلل، جیب​ هاشان همیشه پر است از دلار و لباس​ها شان شیک، شکلکِ آدم​ های متمدن را در می ​آورند؛ این کاهش غم اما به بهایی ایجاد غم​های فراوان برای دیگران به دست می​ آید. شاید بتوان گفت، رهبران سیاسی هیچ غمی​ندارند و در نشئگی تریاک قدرت، غم و اندوه زیر دستان و  مردمان فقیر و در به​ در این شهر را هرگز به یاد ندارند.

«بیگم»، این بوتیمار «غصه​ زاد» را اما باید یک استثنا دانست؛ او به حماقت کسانی که در این شهر غم ​را از خود دور می​کنند، می​خندد. غم تنها «همزاد» اوست، یگانه خانه که وی را پناه می​دهد. بیگم لباس ژولیده به تن دارد، موهایش پریشان و آشفته است و رها در باد؛ تنها مبلغی که خیابان​ های شهر را با پای پیاده می ​پیماید تا مردم را به غم دعوت کند. دیدن  بیگم قساوت می​خواهد، تنها یک چشم ستم​گر تاب​ و توان آن دارد که این تندیس غم و پیکره مصیبت را به تماشا بنشیند. شاید بتوان او را که یکی از بی​شمار قربانیان جنگ​های دوران جهاد است، «الهه غم​های کابل» دانست. بیگم کسی است که در زمان حکومتِ​ مجاهدین به او تجاوز شده است، شوهرش را در پیش چشمش با کارد و برچه تکه ​تکه کرده و حتی فرصت نکرده قطره اشکی از چشمانِ بادامی​اش بر جسد شوهرش نثار کند. پسر سه ساله​اش «امید» مفقودالاثر است و دخترش «ر‌‌ؤیا» بر اثر مرمی که از کوه تلویزیون به طرف خانه او شلیک شده، در سن پنج​ سالگی بی​​ آنکه حتی فرصت نفس ​کشیدن پیدا کند ناگهان در وسط حویلی جان داده است. اکنون او تنهاست، حافظه طبیعی​اش را از دست داده است. هرچند سواد خواندن و نوشتن دارد، اما به خاطر شوک روانی نمی​ تواند پیوسته بنویسد. همه​ چیز را تکه​ تکه​ می​نویسد. به جای بیگم می​نویسد:«بی​گم» و «تفنگ» را می​نویسید:«تو فنگ» و در عالم دیوانگی برای این جدا نویسی​هایش استدلال ​هایی دارد. از نظر او نام او «بیگم» نیست، «بی​گم» است. بی​گم به این معنا که او هرگز «غم​»​ هایش را گم نخواهد کرد. او خانه ندارد، بنابراین هیچ وقت «گم» نخواهد شد؛ تنها کسی راهش را گم می​کند که خانه​ای دارد، اما بی​گم که معلوم نیست چه​ کسی خانه​ی او را به نام خود قباله کرده، خانه ندارد تا راهش را گم کند. او بوتیمار (1) ی است که تیماردار غم هاست و می​ترسد از آن​روزی که غم​ها فراموش گردد.

بیگم نمایا​گر «غربت عدالت» در این شهر است. جسد بی ​روحی که رد نشان​ های ظلم و ستم در وجودش موج می ​زند. با وجود آنکه حافظه​اش کاملا تخریب گردیده او را می​ توان نوعی چرخش از «فراموشی» به «حافظه» دانست. او «منه ​مومنه»​ ​ای است که به رغم خاطر پریشان، چیزهای زیادی را به خاطر دارد، جنگ​را، کشتارهای دسته​ جمعی را، چپاول و غارت ​را، خشونت ​های سیاسی را، تکه​تکه​شدنِ شوهرش را و از همه مهمتر مرگِ «رؤیا» دخترش را که با مرگِ او رؤیاهایِ زندگی برای همیشه بر باد رفت و از آن پس روزها و شب ​ها در به​ در کوچه ​به کوچه «امید» گمشده​اش را جست ​ـ​وـ​جو می​کند. چه باک اگر همه مردم شهر دیوانه بپندارند او را، چه باک اگر غم​های بسیاری او، برسازنده شادی ​های بسیار است و یا رهگذران شهرستم، اندوه عظیم او را دست کم می ​گیرند، چه باک اگر خانه گمشده او مسیر خانه را به دیگران نشان می​دهد، چه باک اگر مردمِ این دیار روزهایِ تلخ دهشت​را به سرعت برق از یاد می ​برند، او در غبار خاطراتِ جنگ می ​رقصد، جیغ می​کشد و هم​ پای غم​های بی​شمارش رؤیای مقتول را در «امید» گم​ گشته​اش می​جوید. کودکی در انتهایِ​ کوچه راه می​رود، بیگم با پایِ برهنه به این خیال که «امید» است دیوانه ​وار طرفِ او می​دود، اما حتی اگر تمامی کوچه​های شهر را تا انتها بدود، باز هم «امید» را نخواهد یافت، امید برای ابد گم​شده است و با هیچ​ کسان شهر هیچ ​کس.

در کابل همه ​چیز بی ​عمق است، فقط غم ​های بیگم عمق دارد. چشمان همواره پر از اشکی او که «تصویر رؤیایی امید» بر آن​ها نقش بسته و مضطربانه در کوچه ​ها و خیابان ​های «دهشت​شهر[2]» کابل فرزندِ گمشده​اش را می​جوید، بر این امر شهادت می​دهد که غم​هایی بیگم بی​​پایان است و تا انتهای وجود زخمی و قلبِ تکه ​تکه​ ی او ریشه دارد. «امید چند ساله است؟ مادر؟» بیگم با خنده جواب می​دهد:«سه​ساله!، نه یک ​روز کم​تر و نه یک ​روز بیشتر.» پیش از آنکه پژواک صدای او در غوغای شهر خاموش گردد، اندک ​اندک غم چهره​اش را فرا می​گیرد، می​خواهد چیزی دیگری بگوید:«دو سال کوچک​تر از رؤیا»، اشک از چشمانش سرازیر می​گردد؛ اشکِ شور او سیمای زخمی و غم​گرفته​اش را خیس می​کند. پس از گذشت یک ​ماه دوباره می ​پرسم «امید چند ساله است؟ مادر؟»، همان پاسخی پیشین را دریافت می​کنم«:«سه​ساله! نه یک ​روز کم​تر و نه یک​ روز بیش​تر!» باز هم نمی ​تواند «امید» را بدون «رؤیا» تصور کند:«دو سال کوچک​تر از رؤیا!». سال​هاست که امید سه​ ساله است؛ او هیچ​ وقت بزرگ نمی ​شود؛ امید همیشه سه ​ساله خواهد ماند، نه یک ​‌روز کم​تر و نه یک​ روز بیش​تر، امید همیشه دو سال کوچکتر از رؤیاست، زیرا بیگم امید را سه​ ساله می​خواهد و دو سال کوچک​ تر از رؤیا. امیدِ سه ​ساله اما هیچگاه مادرش را که اکنون تیمار​دار غم​های کابل است و دیوانه​ وار در کوچه​ ها و خیابان ​ها راه می ​رود، تنها نمی ​گذارد، امید تصویر جاودان انتهایِ کوچه​ها و خیابان ​هاست؛ تصویری در حالِ گم​شدن، تصویری در حالِ دورشدن، تصویری در حال زوال، تصویری در حال ناپدیدشدن، اما یگانه تصویری است که بوتیمار کابل، «رؤیا»​ـ​ یی از دست ​‌رفته​اش در او باز می​یابد، امید همواره دو سال کوچک​تر از رؤیاست. بیگم معتقد است:«دو سالِ دیگر به اندازه رؤیا بزرگ خواهد شد!» و بعد پشیمان می​گردد و بلافاصله سخن​اش را پس می​گیرد:«نی​، نی! امید هرگز بررگ​ نمی​شه. امید نباید بزرگ​شوه، خطرناک اس، اگر بزرگ ​شوه او را می ​کشن، رؤیا را کشتند، امید را هم می​کشند. برو! بچیم، تو را هم می ​کشند. این شهر پر از قاتل اس!»

چند روزی است که او را ندیده ام. بیگم کجاست؟ دلم می​خواهد در دشتِ بی​کرانِ غم​هایِ او پناه گیرم. این تندیس غم یگانه حقیقتی شهر «ناـ​حقیقت»​ هاست و تنها صدای قربانیانی این شهر. به خیابان می ​روم. از دور می​بینمش؛ وجود ویرانی در کنار خرابه​ها، یک تصویری در حالِ زوال. به او نزدیک می​شوم. می​بینم غمگین و افسرده به جایِ خالی​ای دیواری که به تازگی تخریب کرده​اند، خیره​ خیره می​نگرد.

ـ سلام مادرجان!

ـ حیف، صد حیف!

ـ چرا؟

ـ ​ دیوار را خراب کردند. می​دانی در این دیوار چقدر مرمی خورده؟ سه هزار؛ این دیوار زخمی ​زخمی اس، مثل پدر رؤیا. من یک روز حساب کردم، این دیوار. سه هزار زخم در بدن داشت. اگر سه هزار مرمی به بدنِ تو بخوره، چه می​شه؟ تکه ​تکه و توته توته. در آخر او را کشت. مجاهدین به دیوار هم رحم نمی ​کنه. بازهم کار مجاهدین اس! حیف، صد حیف!

ـ مادر، چه اشکالی داره؟ یک دیوار نو درست می​کنه!

ـ ​نی! تو نمی ​فامی؛ من در کابل زندگی کرده​ام، من می ​فامم. اگر این دیوارها نباشند، مردم «غم​ها» را فراموش می​کنند. وقتی غم نباشد، من تنها می​مانم، تو هم تنها می​مانی. این جا شهر غم است. اگر غم نباشه، همه مردم تنها می ​مانند و می ​میرند.

آیا بیگم دیوانه است یا رهگذرانی که به ناله​ های او می​خندند؟ آیا آن​ که می​خندد و از یاد می​برد رهرو آیین حقیقت است یا آن​که چون بیگم می​نالد و همه چیز را به یاد می​آورد؟ پاسخ​ روشن است: بیگم یگانه حقیقت نابی است که با میان​جی او می​توان وجوهِ​ پنهانِ دهشت ​شهر کابل را که هر سنگ و خشتِ  آن سندِ فاجعه و توحش است، فهم کرد؛ یگانه تصویری ماتریالیستی تاریخ و در عین حال حافظ و نگهبانِ آن. شاید مبالغه نباشد اگر بگوییم، بیگم بیش از آنکه دیوانه باشد، یک معمایِ اخلاقی است؛ معمایِ اخلاقی تاریخ فاجعه ​بار؛ قربانی زنده​ای که ما را از فراموشی بر حذر می​دارد، تا غم​ها را از یاد نبریم. آیا فاجعه​ ها را باید به یاد آورد یا فراموش کرد؟ اگر به یاد آریم چه چیز را باید به یاد آورد؟ اگر فراموش کنیم چه ​چیزها را باید فراموش کرد؟ آیا بدون معذرت ​خواهی و توبه جنایت​ کاران می​توان از بن​بستِ خشونت ​های سیاسی موجود گذر کرد؟ آیا یادآوریِ جنایت​ها وضعیت را بدتر خواهد کرد؟ بیگم معتقد است که نه تنها غم​ها، بلکه حتی دیوارهایِ زخمی عصر جهاد را باید به یاد داشت. او تمامی روشنفکران، سیاست ​مداران، رهبران ​سیاسی و دیگر «فروشندگان گذشت» را که بر گور قربانیان «کاخ ​فراموشی» بر پای داشته​اند و «بدی(جنایت)» را به نام «نیکی(جهاد)» از یاد برده​اند، به باد ریشخند می​گیرد. « ​نی! تو نمی ​فامی؛ من در کابل زندگی کرده​ام، من می​فامم. اگر این دیوارها نباشند، مردم «غم​ها» را فراموش می​کنند.» بیگم نماد مقاومت در برابر قدرتی است که از ما می​خواهد فراموش کنیم. او تیمار غم​ها و حافظ دیوارهایی است که رد​ـ نشانِ بیش از «سه​هزار مرمی» در پیکر آنها نمایان​ـ​اند. او حافظه زنده قربانیانِ جنگ​های جهاد و به تعبیر کوندار «ستیز حافظه است با فراموشی»؛ تصویر تام و تمام فاجعه. لباس چرکین، موهایِ ژولیده و نگاه جست ​​و​ جوگرش ما را به دورانِ جنگ می ​برد. کابل شهری که در آن دهشتِ فراموشی فرمان می ​راند، بیگم اما تنها صدای قربانیان و وجدانِ بیداری که با صدای بلند در گوش بی​ اشتهایی رهگذرانِ فراموش​ کار خیابان​ های کابل خطابه «یادآوری» می​خواند:

بشنوید، صدایِ بازتاب دیروز را بشنوید،

 از میل به کین ​خواهی بی ​گناه،

سنگی گران ​بهاتر نیست

 از بامدادِ ذلتِ خائنان آسمانی درخشان​تر نیست

در زمین راه رستگاری نست،

تا در بخشش به روی دژخیمان ] و جنایت​کاران[ باز است.[3]

برخی اوقات صدایش می​گیرد، اما هرگز از سخن​گفتن باز نمی ​ماند. او صدای جاودانِ قربانیان است؛ او را باید بازتاب تاریخ​ فاجعه ​بار کابل دانست؛ صدایِ​ فاجعه ​بار «عصرجهاد» که در آن زمینی ​سازی ملکوتِ الاهی و دینی​ سازیِ سیاست، به تباهی و تخریب و کشتارهایِ فجیع اخلاقی و انسانی انجامید. او کی و چگونه تواند بخشید دژخیمانی را که شوهر او را کشتند، «رؤیا»​ـ​یی عزیزش را بر باد دادند و «امید»، یگانه فرزندِ وی را سر به نیست کردند و معلوم نیست اکنون در کدام ​یک از گورهایِ دسته ​جمعی در کنار هیچ ​کسان خفته ​است؟ او غم​ها را انبار می​کند تا «یوم​الحساب» بر پای دارد و درِ هرگونه بخشایش را به رویِ دژخیمان بندد. او تمامی ناگفته​ هایی را که زبان گنگ جماعت کتمان می ​کند، در گنجینه ذهنش نگه ​می​دارد و تصاویری در حال زوال لحظه ​های خطر و اضطراری را که زنده​نگه ​داشتن آنها برای ستمدیدگان امر حیاتی به شمار می ​رود، در گنجینه​ای قلب​ داغدارش نگه​می​دارد. سحرگاهان پیش از آنکه ​ خورشید در مقام شاهد خون و انتحار و تماشاگر مرگِ مردمان این شهر در آسمان ظاهر گردد، بیگم به «غم» سلام می​کند و شباهنگام بی ​آنکه به نشانه​ی بدرود به خورشید دستی تکان دهد، آمدنِ غم​ها و غصه​های تازه​ایی را به انتظار می​نشیند. غم یک​سر تیره​بختی نیست، بیگم بر آن است تا با سلاح غم جنایت ​کاران را از پای در آورد. او آسمانِ درخشانِ ذلتِ خائنان را انتظار می​کشد و کوشش می​کند از غم «امید»ـ​ی سازد برایِ​ «رستگاری» و در پناهِ آن «رؤیا»​ـ یی از دست ​رفته​اش را بازیابد؛ او هرگز دژخیمان و خائنان را نمی ​بخشد. آیا نهالِ سه​ ساله «امید» وی به بار خواهد نشست؟ و رؤیای بر باد رفته​ای او تحقق پیدا خواهد کرد؟ هیچ​ کس نمی ​داند، قلب ​زخمی​ایِ​ بیگم اما هنوز از نور «امید» درخشان است و برایِ تحقق «رؤیاها»​ـ​یی خویش که همانا رؤیای تمامیِ ستمدیدگان است، از مردم می​خواهد غم​هاشان را زنده نگه ​دارند.



[1] بوتیمار پرنده ای است که پیوسته در کنارِ آب می​نشیند و از غم​ آن​که مبادا آب کم شود با وجودِ تشنگی آب نمی​خورد. بوتیمار، غم​خورک یا «مالک​الحزن» از جمله نام​هایی هستند که در موردِ این پرنده به کار می​روند.(فرهنگ معین)

[2] علی امیری "دایستوپیا" را به "​دهشت​شهر" بر گردانده است.

[3] پل​الوار(1386)، تنهایی جهان، تهران، انتشاراتِ هرمس، ص 97.

منبع: جمهوری سکوت

آیا کشوری بنام آریانا و خراسان وجود داشته است؟

آیا کشوری بنام آریانا و خراسان وجود داشته است ؟



آقای میر محمد صدیق فرهنگ، با احتیاط از «آریانا» نامیدن سرزمین افغانستان در دوران باستان پرهیز نموده و می نویسد:« راجع به اصطلاح آریانا که بعضاً به عنوان نام این سرزمین در عهد باستان ذکر شده، سؤالاتی موجود است ...» (1)
در جغرافیای تاریخی و سیاسی بشر، کشوری بنام «آریانا» ثبت نشده است، اما مورخان و پژوهشگران خارجی از سرزمین وسیعی بنام آریانا به معنای مسکن اقوام آریایی یاد آوری کرده و مطالبی نوشته اند. به نظر می رسد که مدعیان کشور آریانا چه از روی عمد و غرض ورزی و چه نا آگاهانه، به تفاوت میان «سرزمین» و «کشور» به معنای امروزی آن ها توجه نکرده اند. سرزمین را فراخنای جغرافیای تاریخی، فرهنگی، زبانی، نژادی وقومی، دینی و مذهبی و ... تعریف می کند، اما کشور را ژئوپولتیک حاکم بر تمام یا بخشی از یک سرزمین تشکیل می دهد. سرزمین، یکی از عناصر مهم تشکیل دهنده کشور (دولت) است، اما دولت الزاماً در برگیرندة فراخنای تاریخی، فرهنگی، زبانی و دینی یک سرزمین نمی باشد. چنانچه، وقتی سخن از سرزمین اسلامی به میان می آید از شبه قارة هند تا شاخ افریقا و اروپای شرقی و در هرجا که جمعیت های متراکم مسلمان وجود دارند را در بر می گیرد، اما این جغرافیای پهناور را نمی توان در حال حاضر یک کشور نامید، چرا که از واحد های سیاسی متعددی تشکیل شده است.
همان طوری که ذکرشد، آریانا را می توان در برگیرندة سرزمین های اقوام آریایی دانست، سرزمینی که آن را مرکب از شانزده ولایت معرفی کرده اند. البته، شبه حکومت های محلی در مناطق مختلف آریایی نشین از جمله در باختر(شمال افغانستان) وجود داشته، اما هیچ سندی دال بر این که کشوری بنام آریانا با مرکزیت و سازمان سیاسی واحد و سلسله ی حاکمان واقعی شناخته شده در تاریخ شکل گرفته باشد وجود ندارد. در اطلس های تاریخی جهان که تا کنون منتشر شده اند امپراتوری یا شهنشاهی هخامنشی که در سال 550 قبل از میلاد مسیح تشکیل شده بود، قدیمی ترین کشور به معنای امروزی، در تاریخ بشر به شمار می رود. ویل دورانت، در این رابطه می نویسد:« دولت شاهنشاهی و امپراتوری هخامنشی، بزرگترین سازمان سیاسی پیش از روم قدیم و یکی از خوش اداره ترین دولت های تاریخی به شمار می رفت.» (2)
پروفیسور«شلوم برژه»، باستان شناس فرانسوی نیز معتقد است که قبل از هخامنشی ها، در گسترة سرزمینی که امروز افغانستان نامیده می شود، دولتی به معنای سازمان سیاسی وجود نداشته است. او در کنفرانسی در سال 1961 میلادی (= میزان 1340 شمسی) در رابط با تاریخ افغانستان گفت:« در عصر هخامنشی، افغانستان دارای تشکیلات سیاسی و تقسیمات ملکی گردید ...» (3)
البته، همان طوری که گفته شد در عصر داستانی، در سرزمین های آریایی نشین قبل از هخامنشی ها هم اداره های محلی بوجود آمده بودند که یکی از این اداره ها در باختر یا بلخ آن روز قرار داشت. ادارة محلی باختر شامل تمام سرزمین امروزی افغانستان هم نمی شد چه رسد به این که شامل تمام سرزمین های آریایی نشین باشد. از اینرو، نمی توان یک ادارة محلی محدود را یک کشور و شامل تمام سرزمین های آریایی دانست. اگر حکومت بلخ آریایی بود، حکومت های محلی دیگر و امپراتوری هخامنشی ها نیز آریایی بودند. چه دلیلی دارد که یکی خودی و دیگری بیگانه و مهاجم خوانده شود، بخصوص که عمر حکومت محلی بلخ کوتاه بود و هخامنشیان بساط تمام حکومت های محلی آریایی و غیر آریایی از هند تا مصر و مقدونیه را جمع کردند.
وانگهی، اگر اصلِ سرزمین و حق تقدم سکونت در آن مطرح باشد، در آن صورت آریایی ها نیز به خاک افغانستان و ایران بیگانه و متجاوز به شمار می روند. مورخان، بخصوص مورخان آریایی نژاد و آنانی که برای آریایی ها تاریخ و تمدن درخشان و افتخارات نمایان ترسیم می کنند ( اعم از ایرانی و افغانی) اذعان می دارند که قبل از آریایی ها در سرزمین های امروزی افغانستان، ایران و هند مردمان دیگری سکونت داشته و آریایی ها بر آن ها وارد شده و نسل شان را منقرض ساخته اند.
مرحوم احمد علی کهزاد که از تاریخ سازان رسمی دولتی افغانستان به شمار می رود، ازکسانی است که باختر یا بلخ را « مرکز مقتدرترین سلطنت آریانا» (4) نامگذاری کرده و کوروش هخامنشی را بیگانه و متجاوز به خاک آریانا معرفی کرده است، تا آگاهانه یا نا آگاهانه هدف قبیله سالاران را برآورده ساخته و میان افغانستان و ایران کنونی جدایی تاریخی ایجاد کند و ساکنان این دو سرزمین را از ابتدای تاریخ نسبت به یکدیگر بیگانه قلمداد نماید. در حالی که اگر این گونه غیر علمی و غیر واقعی به بیگانه تراشی های تاریخی پرداخته شود، در آن صورت می توان گفت که قبل از آریایی ها نیز در باختر ادارة محلی وجود داشته است که آن اداره را باید منشأ حکومت در افغانستان قرار داد، نه آریایی ها را که نسبت به آن ها بیگانه و متجاوز به شمار می روند.
آقای کهزاد، در جایی دیگری با 180 درجه تفاوت و تغییر نظریه، به واقعیت های تاریخی چنین اذعان می نماید:« نیاکان افغانی و ایرانی یا آریایی های شرقی و غربی که در دو گوشة فلات آریان [= ایران] مسکن داشتند و دارند همیشه در دوره های مختلف تاریخ حفظ سوابق مشترک رزمی خود ها را از واجبات اولیه شمرده و در هر دوره که بنا بر تسلط بیگانگان و پارة عوامل دیگر خمود و جمود طاری شده است روح حماسی باستانی را صیقل زده و تجدید قوا کرده اند. آریایی های شرقی، خاک و فرهنگ و آیین خود را در مقابل دنیای تورانی و دراویدی حفظ کردند و آریایی های غربی(مادی و پارسوا) با آشوری ها مقابله کردند و در اثر همین تربیة روحی بود که بالآخره قبیلة پاسارگاد، پرچم عظمت هخامنشی را بلند کرد و اولین امپراتوری تاریخی آریایی را تشکیل نمود و با ایشان فر آریایی از بحیرة اژه و کنار های نیل تا حوزة سردریا و اندوس انبساط پیدا کرد.» (5)
آقای کهزاد از پیوند عمیق تاریخی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان و ایران نیز این گونه سخن می گوید: « بنده اوستا و عصر اوستایی را در تمام مسائل مشترک علمی، ادبی، فرهنگی، حماسی، فلکلوری و اخلاقی که خوشبختانه میان افغانی و ایرانی موجود بوده و هست، مبدأ می دانم؛ مبدئی بزرگ، مبدئی که سرچشمة معنویات و فرهنگ و ادب هر دو ملت بوده و از سه هزار سال به این طرف، طوری افغانی و ایرانی را در قالب واحدی درآورده که باید گفت ایشان یک روح اند در دو بدن.» (6)
قضیه ی خراسان نامیدن افغانستان نیز مانند قضیه ی آریانا نامیدن این کشور است. کشوری بنام خراسان با مرکزیت و سازمان سیاسی واحد در جغرافیای سیاسی جهان و منطقه وجود خارجی نداشته است. البته، ایالت و سرزمینی بنام خراسان بر اساس فرهنگ، زبان، دین و تاریخ مشترک وجود داشته که در آن حکومت های محلی، نه به نام رسمی خراسان بلکه به نام سلسله های حاکم یاد می شده اند، مانند غزنویان، طاهریان، صفاریان، تیموریان و غیره. سرزمین پهناورخراسان تا ظهور دولت صفوی هم جزء قلمروخلافت اسلامی محسوب می شده است و هم جزء قلمروتاریخی ایران، هرچند سلاطین محلی در آن حکمروایی می کرده اند. به همین دلیل شعرای فارسی زبان در آن دوره، مانند رودکی، ابوشکور بلخی، عنصری، فرخی، منوچهری، فردوسی، نظامی عروضی، شهاب ترشیزی و ... امرای سامانی، غزنوی، غوری، تیموری و حتی هوتکی و ابدالی را شهریاران و شاهان ایران و خراسان خوانده اند.
ابوشکور بلخی در قرن چهارم هجری، نوح سامانی را چنین تعریف می کند:
خداوند ما نوح فرخ نژاد
که بر شهر ایران بگسترد داد.
او در وصف ابوجعفر خازم، از دانشمندان در بار نصر سامانی نیز می سراید:
شادی بو جعفر احمد ابن محمد
آن مة آزادگان و مفخر ایران
فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود غزنوی چنین می سراید:
خداوند ما شاه کشور ستان
که نامی بدو گشت زاولستان
سرِ شهریاران ایران زمین
که ایران بدو گشت تازه جوان.
منوچهری نیز سلطان محمود غزنوی را پادشاه ایران خوانده و می گوید:
خواست از ری خسرو ایران مرا بر پشت پیل
خود زتو هرگز نیندیشد در چندین سنین.
فردوسی طوسی سلطان محمود غزنوی را چنین تعریف می کند:
خداوند ایران و نیران و هند
زفرش جهان شد چو روی پرند
شاید بخاطر این همه اسناد انکار ناپذیر مبنی بر یگانگی تاریخی افغانستان و ایران باشد که یکی از پژوهشگران متأخر افغان که اشعار فوق الذکر از کتاب او نقل شد، به ابتکار تازه ای دست زده، افغانستان را ایران خوانده و ایران را پارس نامیده و غیر محققانه مدعی شده است که ایرانیان نام فارس را به ایران تغییر داده اند و از عمر این نامگذاری بیش از شش دهه نمی گذرد. وی می نویسد: « نام ایران برای کشور ایران امروزی نامی است بسیار تازه که از مدت تقریباً شش دهه [از سال 1935 میلادی] بدین سو بر فارس کهن اطلاق شده است، آن هم بنا برملحوظات ویژه و با تحلیل این که همه مواریث تاریخی، مدنی و فرهنگی مملو از افتخارات دیرینة آریانا در این واژه خلاصه شده است.» (7)
بدیهی است که اینگونه ادعای آشکارا بی پایه و ساختگی، برای خاص و عام حیرت آور بوده و نتیجه ای جز بی اعتباری نویسنده را در پی ندارد. قرن ها است که عنوان ایران برای پارس به کار می رود و در فرهنگ های سیاسی و تاریخی جهان پارس ( (Persianمعرف ایران جدید است. در تاریخ ملل، نام پارس یا پرشیا، متناظر نام ایران است؛ چنانچه نام مصر و ایجپت ( Egypt) متناظر یکدیگر اند. غربی ها و بخصوص اروپایی ها هنوز در نوشته ها و منابع رسمی شان ایران و مصر را با پرشیا (Persian ) و ایجپت ( Egypt ) ، تعریف می کنند.
وانگهی، نام ایران برای ایران کنونی قرن ها قبل از سال 1935، سالی که در جریان شکل گیری سازمان ملل، رضا شاه این نام را به سازمان مذکور معرفی کرد، به کار برده می شد. علاوه بر سایر منابع داخلی و خارجی، پتر کبیر روس در سال 1682 در وصیتنامة خود نام ایران را بجای پارس به کار برده است. سید جمال الدین افغانی در کتاب « تتمه البیان فی التاریخ الافغان» ایران کنونی را « ایران» نامیده است، نه پارس. این کتاب در حدود سال 1877 نوشته شده و در سال 1901 در قاهره چاپ شده است. اشرف هوتکی خود را شاه ایران خوانده و احمد شاه ابدالی نیر در نامة خود به سلطان عثمانی در سال 1174هجری از ایران نامبرده نه از پارس. در اسناد رسمی مربوط به ایران و افغانستان و نیز اسناد مربوط به ایران و روسیه، نام ایران به کار رفته است؛ چنانچه در عهد نامة ترکمان چای، میان روس و ایران که به موجب آن قفقاز از ایران جدا ساخته شد، نام ایران ثبت شده نه پارس، و در اسناد انگلیس ها و بخصوص در حکمیت آن ها میان افغانستان و ایران در رابطه با آب هلمند نیز نام ایران آمده است. چنانچه الکساندر برنس، در سال 1837در نامة خود نوشته است: « ما فهمیده ایم که از جملة چهار مملکتی که افغانستان ازآن ها ترکیب یافته یک حصه تابع پنجاب است وحصة دیگر تابع ایران، و...» (8)
به هر حال، سرزمین خراسان در واقع همان فلات ایران ( شامل افغانستان و ایران) بود که در دوره ی اسلامی و سلطة اعراب، خراسان نامیده شد، هرچند دلایلی وجود دارد که این نام گذاری در زمان ساسانی ها صورت گرفته بود. آقای فرهنگ در این رابطه چنین می نگارد: « علی رغم روایات در بین مؤلفان، چنین بر می آید که پس از سقوط دولت ساسانی و گشوده شدن پشتة ایران [فلات ایران] به دست عرب ها که در سدة هفتم میلادی آغاز گردید و برای چند سده ادامه یافت، این سرزمین وسیع که عرب ها آن را عجم خواندند، به دو حصه تقسیم شد. اول، قسمت غربی ایران ساسانی شامل عراق، فارس، آذربایجان و ولایات واقع در کنارة جنوبی دریای خزر که هستة مرکزی آن را ولایت عراق تشکیل می داد و به این مناسبت غالباً در زیر عنوان کلی عراق یاد می شد. دوم، بخش شرقی پشته مشتمل بر افغانستان کنونی به اضافة بعضی قسمت های شرق ایرانِ امروز و صحرای ترکمن تا کنار رود جیحون که هستة مرکزی آن خراسان بود، بناءً به نام خراسان شهرت یا فت.» (9)
اگرآقای فرهنگ، مانند دیگر مورخان افغان ، خراسان را کشوری دارای ژئوپولتیک یعنی دولت مستقل معرفی کند تا بر مبنای آن بتوان افغانستان کنونی را خراسان نامید، درآن صورت ایشان نیز مانند آقای کهزاد گرفتار تناقض خواهد شد، چرا که نامبرده اعتراف می کند که دولتی به نام خراسان در تاریخ ثبت نشده است. وی می نویسد: « اگر پژوهندگان در ضمن تفحص در آثار و مدارک مربوط به قرون اولی و وسطی و حتی قرون جدید به این کلمه[خراسان] به عنوان دولت بر نمی خورند، نباید چنین نتیجه گیری کنند که سرزمین افغانستان سابقه تاریخی ندارد، یا این که در آن ازمنه از تمدن و فرهنگ بی بهره بوده است.» (10)
هیچ کسی تا کنون بر سابقة تاریخی و تمدنی سرزمین افغانستان تردید نکرده است و نمی تواند این سابقه را انکار کند، اما گره زدن سابقة تاریخی و تمدنی این سرزمین به دولت ها و کشورهای فرضی به نام آریانا و خراسان دشوار است.
گی لسترنج، محقق و مستشرق مشهور انگلیسی نیز خراسان را نه کشور مستقل، بلکه ایالتی از ایالات ایران و بخشی از خلافت اسلامی در زمان سلطة اعراب می داند. وی با استناد به اصطخری، ابن حوقل، مقدسی و مستوفی، جغرافی نویسان مسلمان، خراسان را چنین تعریف می نماید: « حدود خارجی خراسان در آسیای وسطی بیابان چین و پامیر و از سمت هند جبال هندوکش بود ولی بعد ها این حدود هم دقیق تر و هم کوچکتر گردید تا آنجا که می توان گفت خراسان که یکی از ایالات ایران در قرون وسطی بود، از سمت شمال خاوری از رود جیحون به آن طرف را شامل نمی شد ولی همچنان تمام ارتفاعات ماورای هرات را که اکنون قسمت شمال باختری افغانستان است در بر داشت. مع الوصف بلادی که در منطقة علیای رود جیحون یعنی در ناحیة پامیر واقع بودند در نزد اعراب قرون وسطی جزء خراسان یعنی داخل در حدود آن ایالت محسوب می شدند. ایالت خراسان در دورة اعراب یعنی در قرون وسطی به چهار قسمت یعنی چهار ربع تقسیم می گردید و هر ربعی به نام یکی از چهار شهر بزرگی که در زمان های مختلف کرسی آن ربع یا کرسی تمام ایالت واقع گردیدند و عبارت بودند از نیشابور و مرو و هرات و بلخ خوانده می شد. پس از فتوحات اول اسلامی کرسی ایالت خراسان مرو و بلخ بود ولی بعد ها امرای سلسلة طاهریان مرکز فرمان روایی خود را به ناحیة باختر برده نیشابور را که شهر مهمی در غربی ترین قسمت های چهارگانه بود مرکز امارت خویش قرار دادند.» (11)
این تنها لسترنج و برخی پژوهشگران دیگر نیستند که خراسان را ایالتی از ایالت های ایران معرفی می کنند، بلکه قبل از همه مؤسس افغانستان و کسی که عامل اصلی تجزیة خراسان بزرگ شناخته می شود، یعنی احمد شاه ابدالی، نیز خراسان را ایالتی از ایالات ایران می داند. وی در نامه ای به سلطان عثمانی چنین می نویسد: « بنا به تقدیر قیوم قدیر، نادرشاه از ابیورد و درة جز، خروج کرد و به مرور، خراسان و عراق و فارس و آذربایجان، بل جمیع مملکت فسیح الفسحت ایران و هندوستان و ترکستان را مسخر ساخته و شجرة استقلال تمامی سران و سرکردگان ایلات و احشامات مملکت ایران را از پا در انداخته، دست تعدی و جور بر ایل جلیل افغان نیز دراز نمود، آثار تسلط به ظهور آورد.» (12)
در نامة احمدشاه ابدالی بوضوح خراسان جزء ایران که آن را « مملکت فسیح الفسحت» نامیده ذکر شده و از کشوری به نام خراسان یا افغانستان ذکری به عمل نیامده و ایل جلیل افغان نیز در صف سایر ایلات ایران قرار داده شده است.
سید جمال الدین افغانی نیز پشتون ها ( افغانان) را ایرانی الاصل معرفی کرده و می نویسد: « والحق أن هذه الامه من اصل ایرانی و أن لسانها مأخوذ من لسان (زند و استا) و هواللسان الفارسی القدیم، وله مشابهۀ تامۀ بالفارسیۀ المستعملۀ الآن. و إن متأخری المورخین کفرنسیس لئورمان و غیره یؤیدون هذا الرأی.» (13)
پس، نامگذاری کشوری بنام خراسان و اطلاق آن بر افغانستان کنونی نیز با واقعیت سازگاری ندارد. ممکن است افغان هایی که منافع و غرور ملی را به هر دلیلی در گرو خراسان و آریانا نامیدن افغانستان فرار داده اند، تردید در این موضوع را غیر قابل قبول و حتی خیانت ملی تلقی کنند، اما مخالفان و موافقان این نام گذاری هردو باید بدانند که واقعیت های گذشتة تاریخی را کسی نمی تواند تغییر دهد، چون تاریخ به عقب بر نمی گردد. با تاریخ سازی، با شعار های میان تهی، ایجاد احساسات و غرور کاذب ملی و متهم کردن دیگران نیز چیزی به دست نمی آید، چنانچه تا کنون به دست نیامده است.
از مطالعه تاریخ مشترک افغانستان، ایران و آسیای مرکزی چنین بر می آید که سرزمین امروزی افغانستان، قسمت اعظم ایران، ماوراء النهر و قسمت بزرگی از پاکستان امروزی در سال های قبل از میلاد، یک حوزه تمدنی و فرهنگی را تشکیل می دادند. این حوزة تمدنی برای نخستین بار در تاریخ، در سال 550 قبل از میلاد به عنوان یک حوزة سیاسی واحد و نیرومند به نام امپراتوری هخامنشی ظهورکرد. بعد از هخامنشی ها نیز تا ظهور اسلام، این مناطق علی رغم بوجود آمدن حکومت های محلی، در اغلب دوره ها یک واحد سیاسی را تشکیل می دادند که مرکز آن گاهی در ایران امروزی وگاهی در افغانستان کنونی و یا ماوراء النهر قرار داشت. زمانی هم این واحد بزرگ تجزیه می شد و تحت فرماندهی امرای محلی و نیروهای مهاجم قرار می گرفت که نمونة آن وضعیت افغانستان در موقع ظهور اسلام است که در آن هنگام به سه قسمت تجزیه شده بود.
از ظهور دین مقدس اسلام و نفوذ آن در افغانستان تا تأسیس دولت ابدالی نیز ماوراء النهر، ایران و افغانستان در مراحل نخستین جزء خلافت اسلامی و قلمرو امویان و عباسیان بودند و بعد از آن که حکومت های محلی به وجود آمدند، مناطق پیش گفته در اغلب دوره ها واحد سیاسی مشترک را می ساختند که مرکز آن گاهی در ایران و گاهی هم در افغانستان و ماوراء النهر قرار می گرفت. به طور مثال مرکز این واحد سیاسی، نیشابور ایران در زمان های طاهریان و صفاریان، غزنی و غور افغانستان در زمان های غزنویان و غوریان بوده است. از این رو تا دورة ابدالی تمام افتخارات و ارزش های علمی، مذهبی و ادبی افغانستان امروزی، ایران کنونی، پاکستان و جمهوری های آسیای مرکزی متعلق به همة ملت های این کشور ها است.
--------------------
پانوشت:
1 - فرهنگ، میرمحمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ نوزدهم، بهار 1385، مؤسسة انتشارات عرفان، تهران، ص 47.
2- دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ترجمه احمد آرام، علی پاشایی و آریان پور، سازمان اتشارات و آموزش انقلاب اسلامی: تهران 1367.
3- غبار، میرغلام محمد، افغانستان در مسیر تاریخ، ناشر: مرکز انقلاب با همکاری جمهوری،چاپ سوم، سال 1366، ص 479.
4- کهزاد، احمد علی، تارخ افغانستان، جلد اول. آقای کهزاد در سطور بعدی به این مطلب اذعان می کند که « مدارک صحیحی در دست نیست که بصورت مسلسل نام و کارنامه های هرکدام از شاهان آریانا را ذکر کند» .
5- کهزاد، احمد علی، افغانستان و ایران، چاپخانه مظاهری، تهران، سال 1330، ص 17 و 18.
6- همان منبع، ص 8.
7- یمین، پرفیسور دکتر محمد حسین، افغانستان تاریخی، ناشر: انتشارات کتاب، عقب قصه خوانی بازار، رحمت مارکت، پیشاور، سال 1380، ص 21.
8- گزیدة استاد سیاسی ایران و افغانستان، محمد نادر نصیری مقدم،، مؤسسة چاپ و انتشارات وزارت امور خارجع، چاپ اول، ص1-2.
9- فرهنگ، میرمحمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ نوزدهم، بهار 1385، مؤسسة انتشارات عرفان، تهران، ص 49.
10- - فرهنگ، میرمحمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ نوزدهم، بهار 1385، مؤسسة انتشارات عرفان، تهران، ص 47.
11- لسترنج، جغرافیای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ د.م، سال 1364، ص 408-409.
12- نامة احمد شاه بابا بنام سلطان مصفی ثالث عثمانی، انجمن تاریخ افغانستان، سال 1346، مطبعة دولتی، ص 8-9.
13- ترجمه: در حقیقت این قوم (پشتون) ایرانی الاصل هستند و زبان شان از زبان (زند و استا) که زبان فارسی قدیم است گرفته شده است و با فارسی رایج هم مشابهت تام دارد. مورخان متأخر مانند « لئورمان» فرانسوی و دیگران نیز این نظریه را تأیید می نمایند. (نویسنده)
منبع: تتمه البیان فی التاریخ الافغان ( تاریخ ایران و تاریخ الافغان) ، سید جمال الدین حسینی، تدوین سید هادی خسرو شاهی، ناشر: مرکز بر رسی های اسلامی، چاپخانه الهادی، قم، سال 1379، ص 113.


سایت آفتاب