حسین و رسی      

         میرخادم حسین بیگ شخصیت با نفوذملی، چهره در نقاب خاک کشید   

 

شادروان میرخادم حسین بیگ

در افغانستان، جوامع محروم بطورکل و جامعه هزاره بطور خاص بار استبداد چند قرنه را بدوش کشیده اند. عبدالرحمن در دوره زمامداری خویش، اگاهانه کمر به محو کامل هزاره ها بست. او از طریق فتواهای ملاهای درباری، لشکرکشی های نظامی و یله جاری با حمله از شش استقامت بالای هزاره جات، جنگهای خونینی را به مقصد نابودی قطعی هزاره ها برپا داشت. ماحصل این جنگ نابرابر نابودی ۶۲ در صد نفوس هزاره ها را بود. اما عبدالرحمن جنگ دیگری را نیز علیه هزاره ها دنبال نمود و آن جنگ " جنگ روانی" بود که متاسفانه ابعاد این جنگ به حد گسترده بود که از آن زمان تا عصر ما کشانیده شد و اخلاف امیر جابر، جنگ روانی علیه هزاره ها را تداوم بخشیدند. یکی از پیامد های ناگوار این جنگ، ایجاد"نفرت اجتماعی" نسبت به هزاره ها بود. عبد الرحمن و اخلافش در این جنگ هم توفیق یافتند. هزاره بودن را به ننگ هزاره ها تبدیل کردند. در مدرن ترین شهر ها، از جمله شهر کابل تا پسینه ها، گرفتن نام هزاره عرق شرم درپیشانی هر هزاره می شگفتاند. بسوی هزاره ها با نفرت نگاه میکردند. کارهای فزیکی سطوح پایین را ویژه هزاره ها میدانستند و دهها درد جانکاه دیگر که در این یادداشت مجال نگارش انها را نداریم. اما جنگ معنوی عبد الرحمن و خلف الصدق وی، گستره های بسیار ویران کننده نسبت به جامعه هزاره داشته است که حتی خطر احتوای "خود حقر بینی" میرفت تا  ذهن جامعه هزاره را تسخیر نماید.  

جامعه هزاره در طول سالهای مبارزه با استبداد، شخصیت های بزرگی در دامن خود پرورانیده که هر کدام از این رهنوردان با شهامت، در دوره های مختلف از داعیه مردم خویش دفاع نموده و اگر ضرورت ایثار  وجانبازی را تشخیص داده اند با کمال شجاعت به میعاد گاه شهادت رفته اند و بدینسان برای حفظ و بقای هویت تاریخی جامعه اش ادای رسالت نموده اند. چنانچه استاد کاظم یزدانی در کتاب "فرزندان کوهساران" به نام و کارنامه های درخشان از این شخصیت های سیاسی، اجتماعی، ملی و فرهنگی اشاراتی زیبای دارد که برای شناسایی بهتر این شخصیت ها میتوان از آن اثر ارزشمند، مدد گرفت.

 متاسفانه چندی قبل، یکی از شخصیت های با نفوذ ملی که کارنامه های درخشانی در زمینه خدمات اجتماعی و فرهنگی در هزاره جات از خود به یادگار گذاشته است، چهره در نقاب خاک کشید. شاد روان میرخادم حسین بیگ در هدایتگری مردم خویش، گسترش فرهنگ جدید از طریق برپایی مکاتب و  کشیدن چندین سرک، خدمات شایانی دردوره های مختلف کاری خود نسبت به جامعه هزاره انجام داد. برای شناسایی و معرفی این شخصیت فقید، بهتر دیدیم که نگاهی کوتاه به زندگی و فعالیت های اجتماعی وی بیاندازیم.  

      میرخادم حسین بیگ، در سال ۱۳۰۷ خورشیدی در قریه"قتلیش" لعل وسرجنگل ولایت غور، دیده به جهان گشود. میرخادم حسین بیگ هنوز طفل سه ساله بود که پدر مبارز و بزرگوارش میرکلبی رضابیگ، در دوره حاکمیت نادر خان به زندان افتید. کلبی رضا بیگ، در برابر استبداد، چپاولگری و پایمال شدن زمین های زراعتی هزاره ها، در برابر کوچی ها با تمام قامت به مقابله برخاست او که هدایتگری جامعه اش را  به عهده داشت با دلیری و شهامت مردم را در دفاع از خانه، حیثیت و سرزمین شان به مقاومت فراخواند و تصمیم داشت که بدینوسیله تمام هزاره جات را در مقابله با کوچی ها متحد بسازد. اما متاسفانه دستگاه استبدادی نادرخانی، کلبی رضابیگ را دستگیر و در محبس دهمزنگ کابل زندانی نمود. کلبی رضابیک در واقع پیشقراول نبرد با استبدادگری حاکمیت های " هزاره ستیز" بود که پس ازچندی ابراهم خان گاو سوار از بخش دیگری هزاره جات چراغ این نبرد جانبازانه را روشن نمود. کلبی رضابیگ بعد از چند ماه در زندان باالاثر شکنجه های طاقت فرسا به شهادت رسید. پس از آن تمام دارایی، زمین هایی زراعتی و خلاصه همه هستی مادی کلبی رضابیگ تاراج و غصب گردید. کلبی رضا بیگ سه پسر و یک دختر از خود بجا گذاشت. هرسه پسر به شمول میر خادم بیگ در خانه خواهر شان بزرگ شدند

         شهید کلبی رضا بیگ مبارز ضد استبداد

 ولی با گذشت زمان و تداوم استبداد از سوی دم و دستگاه حاکمیت های"هزاره ستیز" و تاراجگری کوچی ها، تضییق و فشار بیحد و حصر حکومت های محلی و زدو بند های آشکار این حاکمان با کوچی ها، مردم لعل وسرجنگل را به حقانیت راه " کلبی رضابیگ " معتقد ساخت و به خصوص که او در دفاع از مردم خویش شربت شهادت نوشیده بود. مردم لعل و سرجنگل بار دیگر بدور فرزندان کلبی رضابیگ حلقه زدند و هویت آنها را به عنوان رهبران شان تسجیل بخشیدند. میرخادم حسین بیگ جوان که از استعداد، توانایی و هدایتگری جامعه اش برخوردار بود، بیشتر از برادران دیگر مورد توجه مردم خویش قرار گرفت. خادم بیگ سواد و آموزش خود را در زادگاهش نزد ملا فراگرفت و او بسیار زود توانست که سطح آگاهی خود را بالا ببرد و مطالعات فراوانی را انجام بدهد. کتب که در آنوقت میر خادم بیگ میخواند، شاید در کل هزاره جات با سوادان محلی از موجودیت این آثار حتی اگاهی هم نداشتند. میرخادم حسین بیگ در برخی مواقع به دلیل مطالعات این آثار، با اتهام های متحجران زمان خود هم مواجه بود. دو برادر خادم بیگ، یکی علی حسین بیگ بود و دومی اش که خوردترین آنها بود علیجان بیگ نام داشت. میرخادم حسین بیگ در اثر مطالعات متداوم به تحول فرهنگی جامعه خود باورمند گردید و برای متحول کردن جامعه به تاسیس مکاتب اقدام نمود. میرخادم حسین بیگ برای دستیابی به این تغییرات فرهنگی نیاز به اقتدار بیشتر داشت. از آن رو در دوره های هشتم و سیزدهم شورای ملی به عنوان وکیل از ولسوالی لعل و سرجنگل انتخاب گردید. وکیل خادم بیگ در این دوره ها مکاتب: سفید آب، غلامک و چهار آسیای سرجنگل را تاسیس نمود. همچنان چندین مکتب دیگر در لعل به کوشش و همت وی تاسیس گردید. وکیل خادم بیگ توانست که با استفاده از نفوذ خود سرک یکاولنگ و سرجنگل و سرک لعل و سرجنگل را از مسیر بهسود تا کوتل ملا یعقوب امتداد بدهد. با پیدایی این سرک ها نقل و انتقال مواد ارتزاقی، البسه و  سایر نیازهای هزاره جات نه تنها سهولت یافت بلکه به مرور زمان به شریان های مبادلاتی کالا بین کابل و هزاره جات تبدیل گردید.

   میرخادم حسین بیگ، در اوایل کودتای ثور چند روزی زندانی گردید و رها شد. اما دوران تلخی برای وی آغاز گردید. پسر جوانش بنام محمد کریم بیگ به محبس پلچرخی زندانی و بعد به شهادت رسید. پسر دیگرش عزیز طغیان پیکارجو ی انقلابی، مترجم اثر ارزشمند تیمورخانف که به تاریخ و هویت هزاره ها اختصاص یافته است، توسط عمال رژیم در نزدیکی "پل آرتل" ترور گردید. پسر سوم بیگ فقید بنام قاسم علی بیگ در دوران تسلط مجاهدین در هزاره جات در زادگاه پدری اش به شهادت رسید. پسر چهارمش به اسم محمد داوود بیگ در دوران تسلط طالبان در مزار شریف به شهادت رسید.

  پس از آنکه مجاهدین در هزاره جات تسلط یافت. طبیعتاً هدایتگری اجتماعی شکل دیگری بخود گرفت و قوماندان های مجاهدین در سرتاسر منطقه مسلط گردیدند. رژیم بر سراقتدار از وکیل خادم بیگ دعوت نمود تا به کابل بیاید. بیگ فقید این دعوت را پذیرفت و به کابل آمد. به زودی با تاسیس شورای مرکزی ملیت هزاره، در راس این شورا قرار گرفت. میرخادم بیگ از سال ۱۳۶۴ تا سال ۱۳۶۸ خورشیدی به حیث رئیس شورای مرکزی ملیت هزاره، کار و فعالیت های چشمگیری را انجام داد. بیگ فقید در جهت تقسیم عادلانه واحد های اداری پیشنهادات مشخصی از جمله تاسیس ولایات جدید مربوط به جغرافیای هزاره جات را مطرح ساخت. بورسیه های تحصیلی برای فرزندان جامعه هزاره را فراهم نمود. مجله "غرجستان"  در دوران ریاست وی تاسیس گردید و این مجله در زمینه های چون: پیشینه تاریخی جامعه هزاره و شناساندن هویت تاریخی این مردم به حیث ساکنان بومی افغانستان نقش مهمی را ایفا نمود. میرخادم بیگ دردوران دکتور نجیب الله، مدتی بحیث سناتور در مجلس سنا بود. پس از تسلط مجاهدین به کابل، به مزار شریف رفت. بعد از چندی با حضور جریان مقاومت عدالتخواهی در غرب کابل، رهبر شهید استاد مزاری ، میرخادم بیگ را مانند سیاستمدار و شخصیت مدبر دیگر یعنی"اکبرخان نرگس" به کابل دعوت نمود، تا با استفاده از تجارب وکیل خادم بیگ جریان عدالتخواهانه مردم را قوت بیشتر ببخشد. پس از سقوط غرب کابل و تسلط طالبان، میرخادم بیگ به زادگاهش لعل و سرجنگل رفت و با استفاده از نفوذ اجتماعی که در میان مردم داشت، توانست که طالبان را متقاعد سازد تا از قتل عام مردم لعل و سرجنگل انصراف ورزند.

  میرخادم بیگ با استعداد که داشت توانست که در دوره اول وکالت خود در شورای ملی، زبان انگلیسی را فرا بگیرد و او میتوانست به این زبان به خوبی حرف بزند و هم مطالعه نماید. میر خادم بیگ قریحه شعری داشت وچندین هزار بیت از سروده هایش موجود بوده که تا هنوز اقبال چاپ نیافته است. شعر های او عمدتاً بار اجتماعی داشته و استبداد و جفاهای روزگار را در شعر خود نکوهش کرده است.

            از خداوند بزرگ استدعا داریم که روح آن بزرگوار را  قرین شادی سازد.

شعر از خان آقا سرور

یادی از گذشته ها

دریغا هر چه هست و بود ما بود

بدست ناکسان بر باد رفته

کنون آیین مهر و یکدلی ها

ز ابنایی وطن از یاد رفته

                   ***

زمانی با هم همپیمان بودیم

به خیر و شر بهم یکسان بودیم

نبود این نام قوم و سمت و مذهب

بجسم یکدیگر چون جان بودیم

                    ***

اگر اغیار قصدی خاک ما کرد

و یا تسخیر کشور ادعا کرد

ز سر تا پای کشور، پیر و برنا

بجان دشمنان محشر بپا کرد

          ***

کسی گر گفت پشت چشمت ابروست

همه با هم برون کرد٬ از تنش پوست

به آبرو زیستن میراث مان بود

به دشمن٬ دشمن و با دوستان دوست

                     ***

زگلبرگهای تاریخی عیان است

که ملک آرین افغانستان است

نه انگریز ماند و نی روس و نه چنگیز

بجان خصم همه تیر و کمان است

               ***

چرا حالا زهم٬ ما دور دوریم

میان آتشی بین تنوریم

بیکدیگر تکبر میفروشیم

به امر دیگران با هم نجوشیم؟

             ***

آیا نام مهاجر٬ افتخار است؟

مهاجر بی وطن بودن وقار است؟

به تیغ کین٬ دد، از هم بریدیم

هوای دیگران کی خوشگوار است!

                ***

زباغ یک چمن گلهای نابیم

به بحر دیگران همچون حبابیم

توان و وحدت ما را ربودند

بدخم سازشان تار ربانیم

               ***

اگر از جا نجنبیم زودتر از زود

شود فرهنگ و نام نابود٬ نابود

در آندم با تأسف گفت باید

بنام هموطن پدرود٬ پدرود!!!

 

ترونتو                                                                خان آقا سرور

 

افغانستان و پیشبینی های تاریک آینده... اسحق فیاض

افغانستان و پيش بينی های تاريك از آينده

محمد اسحاق فياض

Mif_1967@yahoo.com

باتوجه به تشديد حملات طالبان و گسترش ناامنی ها درافغانستان، اكنون كشور ما به معمايی از پيش بينی های مختلف و متفاوت تبديل گرديده است. در كنار برخی از كارشناسان و سرويس های اطلاعاتی غربی كه از افزايش روز افزون خشونت ها دم می زنند و وجود نيروهای تروريستی القاعده و طالبان را خطر جهانی تلقی می كنند و بر ادامه مبارزه با اين گروهها تاكيد می ورزند و گاهی از خستگی و در ماندگی دربرابر اين گونه گروهها سخن می گويند، اين بار روسها نيز از ناتوانی نيروهای ائتلاف و ناتو  انتقاد نموده و درماندگی آنان را در افغانستان به تمسخر گرفته است.

روسها روزی درافغانستان تجربه تلخی را سپری كرده اند و افغانستان برای اين كشور به كابوس وحشت ناك تبديل گرديده است، طوری كه اين كشور ديگر هرگز مايل نيست حتی در طرح بين المللی مبارزه با تروريسم در افغانستان شركت جويد. اما درعين حال نگاه روسها نسبت به ناتوانی نيروهای خارجی در افغانستان نگاه انتقادی توام با تمسخر است. هرچند كه روسها علنا نگفته است كه انتقام شكست روسها درافغانستان از كشورهاي غربی در خود اين كشور گرفته می شود، اما فحوای كلام آنان و ادبياتی كه به كار می برند همين مفهوم را روايت مي كند. تاكنون بيشترين اظهار نظر را  از جانب روسها، ضمير كابلف سفير روسيه در كابل انجام داده كه يكی از كارشناسان برجسته در امور افغانستان است. اما با تشديد حملات نظامی و واماندگی نيروهای خارجی درافغانستان يكی ديگر از كارشناسان روسی كه عضو دومای( مجلس ملی) روسيه است، عملكرد كشور های غربی را در افغانستان به باد انتقاد گرفته و پيشبينی نموده كه غرب نيز مانند روسها به زودی مجبور خواهند شد كه نيروهايش را از افغانستان بيرون بكشند و افغانستان دچار هرج و مرج داخلی ديگری خواهد شد. سیمیون باگداساروف کارشناس روسیه در امور آسیای میانه و عضو دومای روسيه به خبرگزاری ریانووستی این کشور، گفته است: سه تا پنج سال دیگر، زمان خستگی آمریکا و متحدین این کشور در افغانستان فرا خواهد رسید و برای خروج نیروهای خود هر اقدام لازمی را انجام خواهند داد.

 او معتقد است كه بعد از خستگی و ناكامی آمریکا و غرب از جنگ درافغانستان، گروه طالبان یا دیگر تشکیلات قدرتمند تلاش خواهند کرد که ضمن اعمال قدرت، با سرکوب اقلیت‌های ملی بار دیگر افغانستان را بر اساس اصول افراط گرایی ملی پشتون‌ها اداره کنند.

وی در مورد وضعیت فعلی کشور گفت، در حال حاضر چند گروه در برابر نیروهای ائتلاف بین‌المللی مشغول جنگ هستند که گروهی از آنان طالبان تحت فرمان ملا محمد عمر رهبر این گروه هستند که در جنوب و جنوب شرقی کشور فعالیت دارند.گروهی از پشتون‌ها نیز بدون اینکه ازملا محمد عمر دستور بگیرند، به طالبان برای جنگ بر ضد نیروهای خارجی ملحق می‌شوند. سومین گروه  افراد حزب اسلامی گلبدین حکمتیار است که در حال جنگ با نیروهای خارجی در افغانستان هستند.

دركنار اين اظهارات، آقای كابلف نيز در مصاحبه ای با روزنامه نيزاويسيمايا گازيته، ناتوانی كشورهای غربی را درافغانستان به باد تمسخر گرفته و می گويد: زمانی كه نفس آمريكا برآمد، وقت آن فرا می رسد كه ما يك جا با هند و چين كار را به پايان برسانيم. او روند كنونی را روند رو به سقوط می داند كه دولت افغانستان غرق در فساد گرديده و هژمونی نيروهای نظامی خارجی ازچشم طالبان افتاده است. او با آمار های كه از خود غربی ها ارايه می نماید، سعی دارد تا ثابت كند روند كنونی برای غربی ها روند رو به سقوط است. او می گويد: درباره بازسازی اقتصادی افغانستان صحبت بسیار زیاد صورت می گیرد، ولی کارهای واقعی بسیار کم می باشند. می خواهم ارقام علنی که غرب می دهد، ذکر نمایم. براي افغانستان، مبلغ 30 میلیارد دالر وعده داده شده بود، در واقع طی 6 سال اخیر به این کشور، مبلغ 17 میلیارد دالر ارسال شده است. از جمله این 17 میلیارد دالر، حدود 30 درصد برای مردم افغانستان به مصرف مي رسد. در افغانستان عاید متوسط کارکنان را مبلغ 50 تا 70 دالر تشکیل می دهد، ولی مديران یا کارکنان که از غرب می آیند، 20 تا 30 هزار دالر دریافت می کنند. بر علاوه آن، بیمه، دفتر لوکس، ترانسپورت ذرهی، استراحت منظم در خارج و...، مبلغ هنگفتی را تشکیل می دهد.

وضع هر روزه بدتر می شود. به صورت واقعی فقط از 5 تا 15 درصد پول در کار استفاده می شود. مؤثریت کمک های خارجی در بهترین صورت 15 درصد می باشد. مبلغ 17 میلیارد دالر برای افغانستان، پول بس بزرگی است، ولی اين پول در افغانستان مؤثريت چندانی نداشته و ناپديد شده است.

 ظاهرا سخنان آقای كابلف نشان می دهد كه روسها از شكست قبلی هنوز هم درس های بزرگی نگرفته است و بارديگر درطمع دست اندازی در افغانستان است آنهم پس از آن كه نفس آمريكا  و ديگر كشور های غربی درافغانستان برآيد، بعد زمان آن فرا می رسد كه روسها يكجا با هند و چين كار را به پايان برسانند!.

ظاهرا از قدرت های بزرگ تنها هند و چين باقی مانده است كه در افغانستان زور آزمايی نكرده است  و طبق پيشبينی اقای كابلف بعد از امريكا نوبت هند و چين و روسيه است و روسها برای دومين بار مانند انگليس ها می خواهند اشتباه خود را تكراركنند.

به هرحال اين كه روسها و يا ديگر قدرت های بزرگ ممكن است در اينده برای افغانستان دندان تيز كنند سخنی است كه آينده تاريخ روشن خواهد كرد، اما آنچه واقعيت های عينی امروز را برملا می كنند اين است كه شرايط  برای كشور های غربی درافغانستان مناسب نيست و آنان در شرايط بد نظامی قرار دارند. ديروز موشك های استنگر امريكايی روسها را پس از هشت سال نبرد درافغانستان مجبور به خروج كرد و امروز مين های پيش رفته ضد تانك و خود رو كه از راه دور كنترول می شود و نيز عمليات های انتحاری كه از قويترين مواد منفجره استفاده می گردد، برای نظاميان كشور های غربی به يك كابوس تبدیل گرديده است. مين های كنار جاده ای و حملات انتحاری شيوه های است كه هر وز روايت های مرگ را برای سربازان خارجی بيان می كند و آنان را از هرنوع مانور آزادانه نظامی در افغانستان بازداشته اند.

روسها در افغانستان هشت سال باقی ماند. در طول هشت سال سه سال اخير آن كه نيروهای مجاهدين مجهز به موشك ضد هوايی استنگر شدند، بيشترين تلفات جانی و مالی را متحمل شدند. هزينه جنگ درافغانستان كمر روسها را شكست و مجبور به خروج از افغانستان گرديد و كشور ما حوادث خونين داخلی را تجربه كرد. اكنون نيروهای غربی نيز در افغانستان روزانه بيش از صد ميليون دالر را هزينه جنگ در این کشور می كنند و تنها هزينه جنگی نيروهای امريكايی روزانه به حدود صد ميليون دالر می رسد. اگر اين مصرف همچنان ادامه پيدا كند و كشور های غربی دريابند كه ديگر گروه تروريستی القاعده خطری برای آنان نيست، ديگر انگيزه ای برای ماندن غربی ها درافغانستان وجود نخواهد داشت. براين اساس ممكن است پيشبينی عضو دومای روسيه درست از آب در آيد و افغانستان در هرج و مرج ديگری نيز گرفتار شود.

اما همه اين پيش بينی ها در واقع نوعی هشدار برای دولت افغانستان و كشورهای است كه برای گريز از اين بحران از همين حالا چاره ای بيانديشند و استراتژيی را دنبال كنند كه افغانستان به چنين سرنوشتی كه كار شناسان پيش بينی می كنند دچار نگردد.

اشاره برای مقاله جنگ سرد دلجو

مقاله حاضر، نگاهی است به روند شکل گیری مناسبات جدید جهانی پس از جنگ سرد و نقش و جایگاه کشورهای خورد و بزرگ منطقه و جهان در این روند، از عباس دلجو، نویسنده و تحلیگر مسایل سیاسی مقیم استرالیا. نویسنده در بخش نخست این مقاله -که در این شماره می خوانید- با توجه به تحولات اخیر در گرجستان، روابط  آمریکا و روسیه و اهداف استراتژیک و و بازیهای سیاسی این دو کشور را بررسی می کند. و در قسمت دوم -که در شماره آینده می آید- به موضع و وضعیت کشورهای مانند چین، ایران، هند و افغانسان در ساختار نظم نوین جهانی می پردازد.

 

 

 

   

پرویی همسفر و کرنش زرنگار

پررویی "همسقر" و کرنش زرنگار

سید موسی عثمان

از قدیم گفته اند. {:}

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند

داد و فریاد براری که مسلمانی نیست

"همسقر" در یک سر مقاله٬ کشور افغانستان را فاقد تاریخ٬ ملت و فرهنگ خوانده و ناجوانمردانه نوشته است:" کدام ملت٬ کدام تاریخ و کدام فرهنگ؟" گویا این کشور نه پیشینه ای داشته٬ نه هویت تاریخی٬ نه مردمی و نه فرهنگی! از کسانی که از نان و نمک بیگانه بزرگ شده و سالهای رشد را در آخور دستگاههای جهل و خرافه پراکنی سپری کرده اند٬ چنین توهین و تحقیر نسبت به کشور تاریخی و ملت با شهامت ما دور از انتظار نیست. اما وقتی کسی این عمل ابلهانه و خاینانه را مورد انتقاد قرار داد٬ "همسقران" در زرنگار داد و فریاد سردادند که ای مردم ما را توهین کردند٬ فحش گفتند٬ تهمت بستند و از دایره ای فرهنگ و اخلاق خارج شدند!

از قدیم گفته اند که: بگیرش که نگیرندت. عجب چشم و رویی٬ عجب فرهنگی و عجب اخلاقی. به یک کشور و یک ملت اهانت کن و خم بر ابرو نیاور اما اگر کسی گفت که چرا چنین میکنی٬ آنگاه باید فریاد مظلویت سر داده و ادای فرهنگ  و اخلاق در بیاری و چنان خاکبادی راه اندازی که حتی زرنگاریان از ترس وحشت ناگزیر شوند برایت کرنش کنند و از تقصیرات ناداشته عفو و بخشش بخواهند.

میگویند:در زمانهای پیشین٬ ملایی در کنج مسجدی چوچه طالبی را ... میکرد. اتفاقاْ مردی وارد مسجد گردیدو منظره را بچشم سر مشاهده کرد و از فرط حیرت و خشم لاحول گفته و ناخوداگاه تفی انداخت. ولی ملا با دیدن او و واکنشش٬ فوراْ بند تنبان خود را بسته و خطاب به مرد با خشم فریاد زد: ای ملعون! چگونه در خانه ی خدا تف میاندازی؟ تو مرتکب گناه کبیره شدی و باید توبه کنی!!

این حکایت به ما میآموزاند که امروزه چنین عناصری خود را در لباس "فرهنگ و اخلاق" پیچانیده و مفاهیم پاکیزه را ملعبه ی خود ساخته اند. بد فرهنگ ترین آدمها از فرهنگ دم میزنند و ریاکارترین افراد به دفاع از اخلاق بر میخیزند آنهم برای اینکه دیگران آن {را} رعایت کنند نه خودشان. در چنین جوی٬ هر انسان آگاه که تن به ترس و زبونی نداده باشد چی میتواند بکند؟ به نظر ما باید بپا خاست و هر چشم سفید و بی حیا را٬ هر گندی پیچیده در لباس دیانت و مذهب٬ هر استفراغی جاری شده از منابع خرافه پروری منطق٬ هر قارچ سمی روییده در قلمرو مطبوعات و رسانه های دیگر و هر خود فروشی را که روی نکبت خود را در سرخی و سفیده ی فرهنگ پوشانیده است افشا‌‌‌ء و بی نقاب ساخت. باید ماهیت واقعی مزدوران دستگاههای خرپروری و هر جیره خوار درگاه سالوس و ریا را از پرده بیرون انداخت.

اگر چنین نکنیم٬ اگر به جبن و بزدلی و سازشکاری با کثافات فایق نیاییم نه تنها سرنوشت امروز ما بدتر از دیروز خواهد بود بلکه نسل جوان و آیندگان ما نیز این فرهنگ تزویز و سازش و بزدلی و برده منشی اخلاقی را از ما به ارث خواهند برد. اگر چنین نکنیم موریانه های دروغ و نیرنگ و دغلبازی و حرص و طمع و دون همتی٬ روح و روان ما را از درون تهی و ریشه ی شرف و وجدان انسانی ما را قطع خواهد کرد. آنگاه زمانی فرا خواهد رسید که در مواجه با جانوران دیگر از شناخت خود عاجز آییم! بینام نخستین نشریه ی واقعاْ آزاد٬ نا ترس و کوبنده و افشاگریست که درفش خم ناشدنی بر ضد بی وجدانی٬ پلشتی٬ بیشرمی٬ دروغ و تقلب را بر افراشته است. تا قلم های ما را نشکستانده و زبانهای ما را نبریده اند٬ این درفش را بر افراشته نگه خواهیم داشت و هرگز چون ماهی مرده با جریان آب شنا نخواهیم کرد.  *

* منبع: ماهنامه طنزی و انتقادی بینام، شماره ۲۵ - اگست ۲۰۰۸

عباس دلجو

13/8/2008

جنگ سرد جدید ، پس از جنگ سرد

 

وضعیت بحران زده جهان تک قطبی ترسیم شده توسط امریکا بر مبنای «استراتژی محوری سیاست خارجی آمریكا در عصر پسا جنگ سرد» از یک طرف منجر به ظهور قطب های جدید قدرت در جهان گردید  از طرف دیگر، باعث  تشدید «برخورد تمدنها»، شعله ورشدن آتش جنگ و نا امنی در فلسطین و عراق و افغانستان، رشد تروریزم بین المللی، ترافیک مواد مخدر، گرم شدن زمین، بحران اقتصادی، دو برابر شدن قیمت مواد خوراکی، افزایش روز افزون قیمت نفت و ... گردید که این نابسامانیها، هر کدام بنوبه خود پارادايم های خطر ساز  برای امنيت  و صلح جهاني پس از جنگ سرد به حساب میایند و به همین لحاظ "زبردست ‌ترین استادان روابط بین‌الملل و تحلیل‌گران امنیت ملی و جهانی همچنان حیرت‌زده‌ی جهان پس از جنگ سرد هستند. اما براستی جهان آینده چگونه جهانی‌ است؟ یك جهان تك ‌قطبی؟ یك جهان چند قطبی؟ جایگاه آمریكا و اروپا و چین و روسیه در این جهان كجاست؟ نسبت آنها با یكدیگر چگونه برقرارمی‌شود؟ "{1}.

 

جنگ سرد در گذشته( 1947-1991) تنها بین دو ابرقدرت جهان جریان داشت و بقیه کشور ها به نحوی از انحا جزء اقمار این دو قطب قدرت «امریکا- شوروی» بودند . با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد بین دو بلوک شرق  و غرب، امریکا بعنوان تنها ابرقدرت بلا منازع جهان، از موضع یگانه هژمون برتر، نظم نوین جهانی را خارج از قوانین پذیرفته شده  نهاد های  بین المللی، طراحی نمود که بقول نوام چامسکی "امریکا پیشبرد طرح نظم نوین جهانی را با توسل به زور و دکترین جنگ پیشدستانه بنیان گذاشت" و درین راستا جرج بوش پدر، رئيس‌ جمهوري وقت امريكا در ماه اپریل 1991، استراتژي ملي کشورش، پس از جنگ سرد را در يك پيام راديويي خطاب به جهانيان، چنین اعلام كرد:"جهان به اين نتيجه رسيده است كه نه نظام چند قطبي و نه نظام دو قطبي، بلكه تنها نظام تك‌ قطبي است كه مي‌تواند صلح و امنيت جهان را تضمين كند و اينك ايالات ‌متحده امريكا به دليل قدرت اقتصادي و نظامي بي ‌رقيب بيش از هر كشور ديگري استحقاق رهبري نظام تك ‌قطبي را دارد". درراهنماي سياست دفاعي که از سوي پنتاگون ۱۹۹۴ – ۱۹۹۲ انتشار يافت، بي هيچ ملاحظه اي گفته شده است كه " ايالات متحده  كشورهاي صنعتي پيشرفته را از دست زدن به هر گونه تلاش براي به چالش خواندن رهبري ما  باز خواهد داشت و « ظهور هر گونه رقيب جهاني را در آينده » تحمل نخواهد كرد" {2}. در انتخابات سال 2000 جرج بوش پسر اعلام كرد:" كشور مقتدري مثل امريكا نمي ‌تواند در نظام آنارشيك بين‌المللي، همچون ديگر كشورها فقط يك بازيگر باشد بلكه امريكا به ‌خاطر برخورداري از تسلط  نظامي بر جهان، بايد رهبري نظام بين‌الملل را برعهده گيرد". با اين رويكرد ايده‌آليستي "امريكا به جاي تنظيم واقعيتهاي جهان و در‌پيش‌گرفتن يك رفتار مبتني بر اين واقعيتها، قصد داشت به واقعيتهاي جهاني و تنظيم رفتار ديگران با رويكرد خود بپردازد. در اين نگرش، امريكا خود را حق مطلق مي‌دانست و مدعي بود هر كه  با ما نيست، عليه ما است " {3}.  

امریکا با رویکرد یکجانبه، در نظر داشت تا با حضور قوی  در خاورمیانه و جنوب شرق آسیا و آسیای مرکزی، قدرتهای بزرگ جهانی و منطقه ای شامل اروپا، چین، روسیه، هند، پاکستان و ایران را مهار کرده و با تسلط  بر منابع  انرژی  و معدنی، حوزه خلیج فارس  و اور آسیا، به نفع هژمونی امریکا  نظام تک قطبی تحت سیطره خویش را تحکیم بخشد . "منطقه خليج فارس نه تنها به دليل سهم خود در تامين نفت امريکا (ديگر منابع در طول سالهاي گذشته از اهميت بيشتري برخوردار شده اند) بلکه به اين دليل که به ايالات متحده اين امکان را مي دهد که بر شريان هاي انرژي جهان قفل زده و در صورت لزوم رقيبان جهاني خود را از دسترسي به آن محروم کند، حياتي جلوه مي نمايد، چاس فريمن که در دوران بوش اول به عنوان سفير امريکا در عربستان سعودي خدمت کرد، مي گويد  حکومت جورج بوش بر اين عقيده است که براي دسترسي داشتن به اين منابع عظيم، شما بايد آنها را تحت کنتنرل خود داشته باشيد . مايکل کلير، استاد مطالعات صلح و امنيت جهاني در دانشکده همپشاير و نويسنده کتاب «جنگ براي منابع» مي گويد: کنترل عراق يعني کنترل نفت به عنوان اهرم قدرت نه به عنوان سوخت ، کنترل منطقه خليج فارس به معني کنترل اروپا، ژاپن و چين خواهد بود. در نهايت يعني به دست گرفتن شريان اصلي قدرت" {4} . به همین منظور امریکائی ها تلاش دارند تا بر علاوه  شرق میانه، تسلط نفوذ سیاسی، نظامی و اقتصادی شان را بر کشورهای تازه استقلال یافته آسیانه مرکزی، نیز استحکام بخشیده  و ازین طریق حاکمیت مطلق خویش را بر دومین شریان منبع انرژی جهان مستحکم سازد " آمریکایی ها در حال حاضر موقعیت خود را در منطقه ی قفقاز عملاً تقویت کرده اند و نمایندگان ساختار های نظامی و سیاسی آن ها در دو جمهوری گرجستان و آذربایجان به طور مداوم حضور دارند و مسأله پیوستن این دو جمهوری به سازمان ناتو نیز به طور فعال در حال بررسی است. منطقه بعدی برای تقویت نفوذ توسعه طلبانه آمریکا آسیای مرکزی می باشد که آن ها به دنبال پایگاه های جدید در این منطقه هستند، پایگاه های نظامی در آسیای مرکزی این امکان را برای آمریکا یی ها فراهم خواهدکرد، تا به طور گسترده برای توسعه نفوذ ژئوپلتیک خود با چین به رقابت بپرداز د و به حضور نظامی روسیه در این منطقه پایان دهد. "{5}.  اما ظهور قدرتها و قطب های جدید قدرت  در جهان (روسیه، چین، اتحادیه اروپا، هند و ...) برخلاف خواست و نظر امریکا، تئوری جهان تک قطبی را به چالش کشیده  و موجودیت جهان چند قطبی را در ساختار نظام  بین الملل به بحث  گرفته اند  که این خود مقدمه جنگ سرد جدیدی در دنیای پس از جنگ سرد به شمار میرود.

 

روسیه اما ! گرچه بعد از فروپاشی  اتحاد جماهیر شوری، روسیه از سکوی ابر قدرتی جهان سقوط نمود اما با آنهم پتانسیل، ظرفیت و مؤلفه های  ابرقدرتی را که شامل سلاح  و دانش اتمی، تسلیحات پیشرفته نظامی، تسلط بر فضا و ماهواره  و سرزمین گسترده  و پهناور بود، با خود داشت  فقط  از نگاه اقتصادی  و سیاسی از شأن و منزلت ابرقدرتی اش کاسته شده بود که" ولادیمیر پوتین" توانست با مدیریت هوشمندانه قبل از پایان دور دوم  ریاست جمهوری اش، گراف اقتصادی  روسیه  را بالا برده  و موفق به رشد تولید ناخالص داخلی  و رشد نرخ سالانه %7 گردیده  و حتی در شرایط  فعلی روسیه را از نگاه اقتصادی در موقعیت بهتر از زمان اتحاد جماهیر شوروی سابق قرار داده  است.  ولادیمیر پوتین، با ائتلافها و چانه زنیهای سیاسی  و بازیهای اصولی و حساب شده  و به  موقع  و استفاده  حداکثری از موقعیت ژئوپولیتیکی کشورش، توانست در حوزه های آسیا و اروپای شرقی  و مخصوصا در کشورهای مشترک المنافع آسیای مرکزی که زمانی در جغرافیای حاکمیت شوروی سابق قرار داشتند، روس را بعنوان یک بازیگر مؤثربین المللی، بار دگر مطرح سازد  تا جائیکه هفته نامه آمريكايي نيوزويك نوشت:" روسيه در حال تبديل شدن به رقيبي براي آمريكا است".. در سال 2005 روسیه توانست  تسلط  چندین ساله آمریکا بر بازار تسلیحات را از بین ببرد. بنابر گزارش کنگره آمریکا، توافقات تسلیحاتی روسیه با کشورهای در حال توسعه به هفت میلیارد دلار رسیده است. فرانسه با توافقاتی به ارزش 3/6 میلیارد دلار در مقام  دوم  و آمریکا با 2/6 میلیارد دلار در جایگاه  سوم قراردارند. روسیه تلاش نمود تا با استفاده از پوتانسیل ها، ظرفیتها و امکانات  بالفعل و بالقوه اش  نقش  و جایگاه  موثر خود را بعنوان یک قدرت جهانی در نظام بین الملل، ارتقا دهد  مسلما که برای نیل به این هدف نه تنها نیاز به بازسازی اقتصادی و تسلیحاتی که نیاز مبرم به گسترش حوزه نفوذ  یا به  اصطلاح  « کریدور امنیتی» یا « حیاط خلوت» در اروپای شرقی، آسیای میانه و خاورمیانه نیز داشت  تا با ایجاد پیمانهای نظامی، اقتصادی  و سیاسی با سایر قطبهای  قدرت  و کشور های منطقه، جلو تثبیت هژمونی  و سیاست یکجانبه گرائی امریکا را بگیرند. به همین منظور پوتین بدنبال استراتیژی «نگاه به شرق» دامنه ارتباط  و همکاریهای سیاسی، اقتصادی  و تسلیحاتی  با چین  و هند را گسترش داده و در پوشش «سازمان همکاری شانگهای» نقش روسیه را در تعاملات منطقوی و فرامنطقوی  پر رنگتر ساخته است.

روسيه با توليد روزانه 84/9 ميليون بشكه نفت با پيشي گرفتن از عربستان  به  بزرگترين توليد كننده نفت خام جهان تبديل شد. به گزارش روسیران به نقل از منابع خبری در این کشور،" روسيه بيش از 25 درصد توليد نفت كشورهاي غير اوپك را طي سال 2007 در اختيار داشته است "{6}.  در حال حاضر کشورهای اتحادیه اروپا 25% از منابع سوختی را از روسیه (تا سال 2030 این رقم می تواند به 40% برسد) وارد می کنند ولادیمیر پوتین از سلاح برنده  انرژی گاز که در اختیار داشت، به پیروی از راهبرد انرژی فدراسیون روسیه مورخ 28 اگوست 2003 «که منابع انرژی را عنصر بنیادین در تعاملات سیاسی مسکو» ذکر نموده است، حد اکثر استفاده را در راستای  تقویت  اقتصاد و سیاست خارجی روسیه  کرد و با علم به این واقعیت، با قطع گاز  به اوکراین در شروع سال 2006 میلادی  و بلاروس در جنوری ۲۰۰۷ و تهديد مجدد گاز پروم به قطع صادرات انرژى به اوكراين عملا "در بازی بزرگ " شامل گردید و به همین خاطر سارکوزی رئیس جمهور فرانسه از روسیه  صریحا انتقاد نمود"روسیه برای بازگشت به صحنه جهانی، {دست} به بازی نسبتاً خشنی با برگ های برنده خود، به ویژه برگ های نفت و گاز زده است حال آنکه جهان و خصوصاً اروپا انتظار دارند با یافتن دوباره و موجه وضع خود، به حل مسائل این روزگار کمکی مثبت و اساسی کند"{7} . اما از آنجائیکه." فدراسيون روسيه در حال حاضر بزرگترين ذخاير گاز جهان را كنترل مي‌كند. بنظر كارشناسان، در صورت برخورد معقول و سرمايه گذاري كافي، گاز روسيه براي تأمين نيازهاي اروپا و شوروي سابق حداقل تا سال 2100 كفايت مي‌كند. طبق ارزيابي‌هاي مقدماتي، ذخاير گاز طبيعي روسيه در حال حاضر 50 تريليون متر مكعب مي‌باشد. و كارشناسان خاطر نشان مي‌كنند كه فعلاٌ تمام مساعي مقامات اروپايي براي كاهش وابستگي به گاز روسيه شكست خورده است"{8}. به همین منظور ولادیمیر پوتین در مقاله ای که در «بنیاد مینینگ» به نشر رسید صریحا این استراتیژی را بیان داشته :"دنياى امروز خود را در شرايط ويژه اى يافته و دريافته كه مهم ترين منابع، منابع هيدروكربن است. اين ها مهم ترين ابزارها در دست ما و قويترين اهرم ژئوپوليتيك ماست". پوتین با این هشدار صریحا به امریکا مخصوصا به اروپائیان، خاطر نشان ساخت  که  مسکو برگ برنده ای در بازی جدید بدست دارد و به عنوان یک قطب  قدرت در نظام بین المللی ایفای نقش  مینماید و خواهان جهان چند قطبی است " ما طرفدار جهان چند قطبی هستیم و خود من طرفدار این ایده هستم و با یک جانبه ‌گرایی مخالفم. آمریکا نمی تواند جهان را تک قطبی اداره کند اگر آمریکا بخواهد جهان تک قطبی را عملی کند، موفق نخواهد شد زیرا هیچ قدرتی در دنیا نمی‌تواند به تنهایی مشکلات جهان امروز را حل کند چرا که، نه از نظر سیاسی و نه از نظر توانایی‌های مادی، قدرت این کار را نخواهد داش. رئیس جمهور روسیه تاکید کرد: وضعیت امروز افغانستان و عراق نتیجه همین تفکر یک جانبه گرایی است و ما باید تلاش کنیم که با پیشرفت همکاریها و هماهنگی با سازمان‌های بین‌المللی بویژه سازمان ملل و احترام به قوانین بین‌المللی در مورد حل مشکلات جهان تصمیمات جمعی بگیریم."{9 }..

در واقع مشكل اصلي در روابط آمريكا و روسيه، اقتدارگرايي پوتين در مقابل يكجانبه گرايي كاخ سفيد در عرصه بين المللي است که  این خود مقدمه  جنگ سرد جدیدی در جهان کنونی گردیده است "روابط آمريکا با روسيه يک شيب منفى را طى مى‌کند. تهديد اخير ولاديمير پوتين براى هدف ‌گيرى مجدد موشک‌هاى روسى به سمت شمارى از کشورهاى متحد آمريکا در اروپا، تازه‌ترين تجلى اين سردى روابط است "{10}. وزارت خارجه روسیه در بیانیه ای شدیدالحنی  در ارتباط  نصب سپر دفاعی آمریکا در کشور های لهستان و چک اعلامیه ای صادر نمود و در آن امریکا را صریحا اخطار داد:"اگر سپر استراتژیک ضدموشکی آمریکا در نزدیکی مرزهای ما مستقر شود، مجبور خواهیم شد که نه بطور دیپلماتیک بلکه با ابزار نظامی و تکنیکی واکنش نشان دهیم."{11}. رسانه های گروهی روسی به نقل از یك مقام ارشد نظامی خبر دادند كه درست  در زمانی كه آمریكایی‌ها مشغول استقرار سپرموشكی خود در خاك لهستان و چك هستند، "هواپیماهای استراتژیك دور برد روسی در كوبا به زمین خواهند نشست. بر اساس این اطلاعات، هم هوا پیماهای حامل موشك «توپولف-160» و هم بمب افكن‌های استراتژیك «توپولف-95» از لحاظ  فنی قادرهستند تا كوبا پرواز كنند. این مسئله  تنها به تصمیمات سیاسی در خصوص ضرورت این اقدام بستگی خواهد داشت. به گفته این مقام نظامی، این احتمال فعلا در حد رایزنی مورد مذاكره قرار گرفته است. كارشناسان معتقدند كه اگر هواپیماهای استراتژیكی روسیه در كوبا فرود آیند، آمریكایی ها بلافاصله توجه خود را روی آن متمركز كرده و جار و جنجال زیادی پیرامون آن بوجود خواهند آورد"{12}.

از جانب  دیگر تمایل اوکراین و گرجستان به عضویت ناتو، روسیه را در وضعیت دشوار قرار داده است زیرا گسترش ناتو  در اروپای شرقی و قفقاز، از نظر نظامی  و راهبردی، به منزله قطع شاهرگ امنیتی روسیه  به حساب میاید و به همین لحاظ  ولادیمیر پوتین  در آخرین خطابه  تلویزیونی اش  در مقام ریاست جمهوری آن کشور گفته بود:" روسیه نباید خجالت بکشد که راههایی را برای نفوذ خود برای جلوگیری از پیوستن اوکراین به ناتو بکار بسته است و این در واقع محافظت از کریمه و سواستوپل و پشتیبانی از مردم شرقی اوکراین است"{13}. روسیه برای نیل به این اهداف، بیکار ننشسته  و برای جلوگیری از پیشرفت ناتو درین مناطق، طرح هائی را به منصه اجرا گذاشته است از آنجمله "استقلا‌ل اوستياي جنوبي را در مقابل استقلا‌ل كوزوو طرح مي ‌كند و فشار بر گرجستان را در پاسخ به ايجاد سپر دفاع موشكي در اروپاي شرقي و اصرار ناتو براي گسترش رو به شرق افزايش مي‌دهد. گويي قدرت‌هاي بزرگ براي تهديد و تضعيف رقيب هميشه به يك عامل واگرا پيرامون آن نياز دارند. در روند تلا‌ش روسيه براي مقابله با سياست‌هاي يكجانبه آمريكا و افزايش جايگاه خود در نظام بين‌الملل بي ‌ترديد نحوه تنظيم روابط اين كشور با اوكراين و گرجستان تعيين‌كننده است"{14}.  به همین خاطر حمله ناگهانی نیروهای ارتش گرجی با توبخانه و تانکهای زرهی در منطقه اوستیای جنوبی و گلوله باران شدید شهر ها و روستاهای منطقه، بلا فاصله واکنش صریح مسکو را در پی داشته روز جمعه، 8 اگست (18 اسد)، ولادیمیر پوتین، نخست وزیر روسیه، گفت " این وضعیت تاسف آور و نگران کننده است و قطعا واکنش تلافی جویانه ای را در پی می آورد." و بدنبال این اظهار نظر پوتین نیروهای ارتش روس  بسوی اوستیای جنوبی حرکت نموده  و از هوا و زمین نیروهای گرجی را زیر آتش شدید گرفتند و برای توجیه این عمل نظامی  و تجاوز کارانه روسیه، دیمتری مددوف رئیس جمهور روسیه گفت:" بر اساس قانون اساسی و قوانین فدرال من به عنوان رئیس جمهوری روسیه موظف هستم از جان و شرافت شهروندان روسی در هرجایی که باشند دفاع کنم. ما اجازه نمی دهیم که مرگ شهروندان ما بدون مجازات باقی بماند و مجرمان به مجازاتی که مستحق آن هستند خواهند رسید."{15}.  مشخص بود که میخاییل ساکاشویلی، رئیس جمهور گرجستان از عواقب این حمله و در افتادن با روسیه کاملا آگاه بود و بدون پشتگرمی به قدرتهای غربی  و جلب  حمايت  و موافقت آنان هرگز دست به چنين اقدامي  يعني حمله به اوستياي جنوبي  نمیزد چون میدانست که درگیری مسلحانه مستقيم با روسیه را در پی خواهد داشت  و به همین لحاظ  غربی ها واکنش شدید به اقدام نظامی مسکو علیه گرجستان نشان دادند ." دیک چنی، معاون رئیس جمهور آمریکا، در گفتگوی تلفنی با میخاییل ساکاشویلی، رئیس جمهور گرجستان، حمایت و همبستگی ایالات متحده را با "مردم گرجستان و دولت دموکراتیک منتخب آنان در برابر تهدیدات کنونی علیه حاکمیت و تمامیت ارضی این کشور" اعلام داشته است. آقای چینی گفت که تهاجم روسیه نباید بدون پاسخ بماند و افزود که ادامه این تهاجم برای روابط آن کشور و ایالات متحده و جامعه بین المللی عواقبی جدی در پی خواهد داشت برای کشورهای غربی، که عمدتا از دولت طرفدار غرب در گرجستان حمایت می کنند، ثبات و امنیت این کشور اهمیت ویژه ای دارد به خصوص اینکه خط لوله انتقال نفت باکو - تفلیس - جیهان، برای صادرات نفت آذربایجان به اروپا، با عبور از خاک گرجستان به دریای مدیترانه حمل می شود"{16}.  و از طرفی روسیه نیز بر این امر کاملا واقف بود  و میدانست که امريکا و اروپا  منطقه  قفقاز را شاهرگ منافع راهبردي انرژي  و تنها خط لوله اي که تحت کنترل روسيه قرار ندارد، میداند و مسلما برای پایان دادن بر تسلط روسیه بر منابع انرژی آسیای میانه، کنترل  اين منطقه براي غرب از اهميت فوق العاده اي برخوردار است  و امریکائی ها تحت هر شرایطی از گرجستان به خاطر تامین منافع شان، به دفاع  برخواهد خاست  اما روسیه علیرغم  عواقب وخیم این حمله، بی توجه به درگیری با قدرتهای غربی، نشان داد که فعلا در موقعیتی از قدرت قرار دارد که بتواند از منافع منطقه ای روسیه به دفاع برخیزد .

۱- عزتی، عزت ‌ا…، ”تحلیل ژئوپولیتیکی روابط ایران و عراق“، ماهنامه دیدگاه‌ ها و تحلیل‌ها، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، سال چهاردهم، مرداد و شهریورماه، ۱۳۷۹، تهران،ص 5

2-. Defense Policy Guidance ۱۹۹۲۱۹۹۴، مندرج در مقاله  “Metamorphoses d’une politique imperiale،   Philip Golub  لوموند ديپلماتيك، مارس ۲۰۰۳

3-. روژه گارودي، امريكا پيشتاز انحطاط، ترجمه: قاسم صنعوي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1377، ص70

4- نويسنده: رابرت - درفيوس منبع: سایت های خبری - جام جم آن لاین

5- نویسنده: پاول زخاراف منبع http://www.iras.ir/default.asp

6– منبع : روسیران April 27 2008 

7- . منبع: http://www.ambafrance-ir.org/article.php3?id_article=511، بخشی از سخنرانی نیکولای سارکوزی

 8 - خبر گزاری نووستی روسیه 3/3/ 2008  

9-  سایت عصر ایران تاريخ: - 1386/07/24

10-  مقاله‌اى از زيبيگنيو برژينسکى،منبع:سایت www.irdplomacy.ir.

11-  بی بی سی سه شنبه 08 ژوئيه 2008 - 18 تیر 1387

12- منبع:خبرگذاری  نووستی http://pe.rian.ru/defense_safety/politika/20080722/114645013.html

13- 7http://www.iras.ir/Default_view.asp?@=11894&T=%20

14- منبع ایراس  کد خبر : IRN- 11999    دوشنبه 21 مرداد 1387http://www.iras.ir/default.asp

15- منبع http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=729302

16- منبع بی بی سی دوشنبه 11 اوت 2008 - 21 مرداد 1387   

شعر از رحیمی

دنیا و سفال من

عوض نموده مرا با يكی دگر دنيا

چه ديده است ز دست خودم مگر دنيا

سه چار بار سفال مرا عوض كرده

چه می ‌سازد از من اين كوزه‌ گر دنيا

يكی دو روز بشير و يكی دو روز شبير

چه می خواهد از من اين بی ‌پدر دنيا

دلم گرفته ز دنیا و رو نخواهم کرد

هزار بار به من رو کند اگر دنیا

هزار مرتبه زهر است اگرچه می­باشد

هزار مرتبه شیرین­ترازشکر دنیا

به شرّ و شورزمان پشت و روی بايد شد

بشر چه می ‌كشد از روزگار در دنيا


 

 

 

چراغ

چراغ ریخته در بین سطرها خود را

که حس کنند زهم هرچه خط رها خود را

جدا جدا شده­اند از کنارخود کلمات

و کرده­اند زدست نقط رها خود را

نقاط مثل حباب و سطور، امواجند

که کرده­اند در انداز شط رها خود را

خوشند جمله که یک چند لحظه می­ بینند

ز وضع تا به ­ابد مختلط رها خود را

چه آرزوی محالی که می توان دیدن

برای لحظه­ای از هم، فقط رها خود را

ورق زدم، نه، کنار همند و، باید ساخت

از این خیال سراسر غلط رها خود را

نقاط با کلماتند، و نطقه خود کلمه است

چگونه برکند از بحر، قطره­ها خود را؟

 


 

 

نشت رنگ

غنچه سررفته به دامان خودش

گم شده در دو - سه چندان خودش

پهن کرده­است بساطی همه نو

دم دروازة دکان خودش

رنگ در رنگ طنین افکنده

مایه انداخته از جان خودش

 برگ در برگ رقم خورده بهم

همه از دفتر و دیوان خودش

دل و جانش همه گردیده به­ روز

همه عنوانی عنوان خودش

از خودش آمده بیرون یکسر

و لمیده است در ایوان خودش

رنگ، بالغ شده در اين جريان

نشئه از نشت فراوان خودش

 

 

زن دیروز و زن امروز افغانستان

زن دیروز و زن امروز افغانستان

 

خدیجه جعفری - کابل

 

خداوند براساس حکمتی که داشت زن و مرد را خلق کرد و آنها را مکمل یکدیگر قرار داد تاجایی که هر یکی بدون آن دیگری کامل نمی باشد. و این امر در بسیاری جوامع به طور کامل مشخص و واضح است. اما مت‍‍أسفانه درافغانستان این امر جایگاه اصلی خود را نیافته است و هنوز هم بسیاری از نابرابریها ی اجتماعی گریبانگیر زنان افغانستان می باشد. و هنوز از ارزش و اقتداری که باید برخوردار باشند، نیستند. و به طرف او به چشم یک وسیله دیده میشود.

در بسیاری از جوامع افغانستان هنوز هم زنان در چهار چوب عنعنات اشتباه گذشته گرفتار هستند و نه تنها از آزادی و برابری حقوق بشری محروم می باشند بلکه حق اعتراض به این نابرابری را هم ندارند و آنها را تنها موجودات جانداری می بینند که برای خدمت به جنس برتر آفریده شده اند. متأسفانه اینها مفکوره های خام و بی ارزشی است که هنوز هم درافکار بسیاری از مردم این سرزمین وجود دارد.

آنها زنان را در پستوی خانه ها اسیر و پنهان می کنند و زن نه تنها اختیاری ازخود ندارد بلکه باید صرف در قیمومیت مردان باشند. تا زمانی که ازدواج نکرده اند باید درقیمومیت پدر و برادر باشند و بعد از اینکه خواسته و یا ناخواسته زنی کسی شدند، تحت تسلط و تکلف شوهر درآمده و باز هم همان زن است و همان پستوی خانه!

تا دیروز زن به عنوان پست ترین فرد جامعه معرفی می شد و غیر از اوامر صاحبش کار دیگری نبایدانجام می داد.

زن را تحت عنوان شرم و حیا در برقع های تاریک جهل و نادانی اسیر ساخته بودند و تنها به او اجازه میدادند از روزنه هایی تنگ آن، یک قدم جلوتر را ببینند که مبادا دید شان نسبت به اجتماع و اطرافشان باز شود و به گفته بعضی مردها "مبادا خود را شناخته و سرکش شوند."

حتی به او این اجازه داده نمی شد که برای آینده و زندگی خود تصمیم بگیرد چرا که آینده اش را کس دیگری باید رقم بزند و وظیفه او صرف اطاعت کردن است.

تحصیل و آموزش دو کلمه ی بسیارنا مفهوم در زندگی یک زن بود که شاید اگر به زبان آورده می شد صدایش همان لحظه در گلو خفه می گشت. چرا که آموزش و تحصیل یک زن فقط در چهارچوب خانه جواز داشت و بس. و این بسیار بی معنا بود که زنها درکدام شاخه ی  هنری، ادبیات، سیاست  و... خود را دخیل بسازند.

زن از نگاه بسیاری از مردان افغان یک موجودی است که خداوند به او جان داده تا درخدمت مرد باشد و برای ایجاد و تداوم نسل او ضروری است و ارزش انسانی دیگری ندارد.

در تصویر امروز افغانستان اگرچه درتلویزیونها، نشریه ها و دیگر رسانه های خبری دیده می شود که برای ارزشهای ذاتی زنان شعارها می دهند و از منزلت زن دراجتماع وخانواده سخنها می گویند ولی بازهم مبارزات برای بدست آوردن حقوق انسانی زن  ادامه دارد زیرا هنوز هم هستند کسانی که از قبول برابری عزت و احترام زن و مرد  می ترسند و در مقابل حرکت زنان می ایستند و پیشرفت و ترقی آنها را، حقارت و زبونی مردان  می پندارند. و بدین خاطر می کوشند. تا از پیشبرد اهداف و فعالیتهای زنان درعرصه های مختلف جلوگیری نمایند. و نه تنها راه رابرای فعالیتهای مفید آنها بازنمی کنند بلکه خود دیواری بر این راه می شوند تا بتوانند عزت و اقتدار مردانه و دروغین خود را حفظ نمایند.

اما خوشبختانه به رغم تبلیغات جاهلانه زن ستیزان، امروز خورشید افغانستان از پشت ابرهای تیره جهالت و گمراهی بیرون آمده و انوار نورانی اش گرما بخش زندگی بسیاری از زنان شده است و زنانی هم  هستند که دراین مبارزه پیروز شده اند و به جایگاهی که باید، رسیده اند. و برای نجات دیگر زنانی که هنوز در زنجیرعنعنات بیهوده گذشته اسیرند، تلاش می کنند تابتوانند سایه سیاه جهالت را از زندگی آنها دور ساخته و آنان را با گرمای آفتاب دانش و معرفت آشنا بسازند  و راه را برای بیرون رفت ازجهالتهای دیرین بازنمایند. 

 

نزاع بر سر میراث محمد

نزاع بر سر میراث محمد (ص)

این روزها مصادف است با مبعث حضرت محمد (ص). در مورد پیامبر اسلام و ماجرای که او در تاریخ خلق کرد، به لحاظ اعتقادی همه ی آدمها نگاه و نسبت یکسانی ندارند. صف آدمیان در برابر این شخصیت تاریخی، از منکران و معاندان سرسخت تا معتقدان و پیروان دو آتشه و متعصب، گسترده است. حال، ما در این میان در هر موضعی که قرار داشته باشیم، این نکته را نمی توانیم نادیده بگیریم که در جهان به هم تنیده شده ی امروز، سرنوشت بخشی از ما آدمها که معتقدان محمد (ص) و پیروان دین او هستیم بطور مستقیم و سر نوشت بخش دیگری ما که مسلمان هم نیستیم بصورت غیر مستقیم، به نحوی با دین اسلام -که دین محمد (ص)- است، گره خورده است. داستان بن لادن و القاعده و طالبان و حمله به برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک و بدنبال آن لشکر کشی آمریکا به افغانستان و حوادث بعدی، یکی از دلایل و شواهدی روشنی است که نشان میدهد «اسلام» تنها مسأله ای مسلمانان نیست و موجهای آن در مرزهای جوامع اسلامی محدود نمی ماند.

بنابراین هم برای مسلمانان و هم برای غیر مسلمانان بسیار مهم است که نسبت و مناسبت شان را با اسلام، تعریف و مشخص کنند.

در میان مسلمانان تا هنوز جریانهایی بیشتر صحنه گردان و بازیگر اصلی میدان بوده اند که نوع نگاه و گرایش شان نسبت به اسلام، سازگاری و الفتی چندانی با ارزشهای انسانی دنیای امروز نداشته و دست آورد شان برای مسلمانان جز خشونت و ویرانی، فقر و عقب ماندگی و حقارت و بدنامی چیز دیگری نبوده است.

اگر مسلمانان را با توجه به نوع نگاه شان به اسلام و نیز با در نظر گرفتن موضع شان در برابر جهان جدید و ارزشهای آن، به سه گروه سنت گرایان، بنیادگرایان و نواندیشان تقسیم کنیم، می بینیم که در میان جوامع اسلامی، پایگاه اجتماعی، مراکز و تریبونهای دینی و امکانات اقتصادی حاصل از راه دین اکثرا در اختیار دو گروه سنت گرا و بنیادگرا قرار دارد. و همین دو گروه هستند که بر ذهن و ضمیر توده های مسلمان مسلط اند و عواطف دینی آنها را در جهت افکار و خواسته های خودشان می شورانند و می چرخانند. و صدای نواندیشان دینی در میان غوغای سهمگین آنان یا مجال طرح و تبارز نمی یابد و یا با عربده های تکفیر و ارتداد، خاموش و خفه می شود.

اکنون، پرسش این است که سر توفیق آن سنت پرستان و بنیادگراین و راز ناکامی این نواندیشان در کجاست؟

به نظر من راز توفیق و ناکامی این دو گروه بیشتر درونی است و به اصل ماهیت دینداری و دین شناسی آنان مربوط می شود.

۱- نواندیشان دینی بیشتر بر عقلانیت و برخورد خردورزانه با دین تکیه و تأکید می کنند. و سنت گرایان و بنیادگرایان زیادتر به احساسات، عواطف و عصبیت های دینی توده های مسلمان دامن می زنند و بر موج آن سوار می شوند. و میدانیم که دینداری اکثر مسلمانان، دینداری عاطفی برآمده از اسطوره ها و افسانه ی دینی است و نه دینداری عقلانی و معرفتی.

۲- نواندیشان دینی بیشتر به گوهر دین توجه می کنند. و در زندگی شخصی و سلوک عملی شان نیز چنین اند. در حالیکه سنت گرایان و بنیادگرایان، ظاهرگرا استند. و این ظاهرگرایی و ظاهر سازی موجب می شود که در نظر مسلمانان عوام، دیندارتر جلوه کنند. در صورتیکه نواندیشان دینی اصولا از چنین عوام فریبیهایی می گریزند و آنرا مخالف دین می دانند. و چنین است که در بازار مکاره ی دین فروشی های عوام پسند، گوهر دینداری بی ریای آنان غریب می مانند.

۳- در تفکر نواندیشان دینی اخلاق مهم است. و در واقع اخلاقی زیستن غایت و شرط اصلی دینداری محسوب می شود. و بنابراین این گروه به خاطر رسیدن به مقاصد دنیوی شان بر ارزشهای اخلاقی پای نمی گذارند و از دین استفاده ابزاری نمی کنند. اما در بینش دینی آن دو گروه دیگر، اصل، مصالح سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. و برای حفظ و بدست آوردن آن مصالح نه تنها نادیده گرفتن اصول اخلاقی که حتی تغییر احکام فقهی هم جواز پیدا می کند. و همین خصوصیت و خصلت در میدان بازیهای سیاسی و اجتماعی دست و پای آنان را گشاده تر می سازد. چنانکه آن اخلاق مداری، دست و بال نواندیشان دینی را می بندد. 

بازگشت به خانه ی پدری: دلهره و هیجان

بازگشت به خانه ی پدری: دلهره و هیجان

جعفری - شیکاگو

لحظات سختی نبود جدا شدن از سرزمینی که در آن بدنیا آمده بودم اما هیچ گاه شهروند آنجا به حساب نیامده بودم. زیاد برایم سخت تمام نشد دل کندن از دوستان و کوچه پس کوچه ها ی دوران کودکی ام. هر چه بود یک خواب برای من و خانواده بود. عازم سفر بودم. سفری همراه با عزیزترین موجودات روی زمین و رفتن و رسیدن به زادگاه پدری و مادری. هیچ چیز در دنیا برای من ارزشش به اندازه خوشحالی پدر و مادرم نیست. و آن روز هر دوی آنها غرق شادی بودند. مادر٬ برای بازگشت به محله دوران کودکی اش در کوچه پس کوچه های کابل ثانیه شماری می کرد و پدر برای دیدن پدرش بعد از ۳۰ سال آن روز جوان تر شده بود. دیدن خوشحالی آن دو٬ مشکلات سفر و زندگی در کابلی را که سالها ستاره نداشت و سالها رنگ شادی به چهره ی آدمهایش نخورده بود،  برای من و خواهرانم آسانتر کرده بود. راهی شدیم و با دنیایی آرزو و با دنیایی تنفس که در درونمان حبس کرده بودیم با دنیایی فریاد که مدتها در مهاجرت خفه شده بود. راهی شدیم با دنیایی برنامه و هدف برای زندگی نه زنده ماندن.

 چهار روز در راه بودیم و به هیچ چیز فکر نمی کردم جز دیدن واقعیت های زندگی در کابل. همه چیز در راه فقط گرد و خاک بود. آنقدر که زیر دندانهایمان حس می کردیم. پدر هر ثانیه نگران تر می شد و دم به دم سیگاری روشن می کرد. اما خنده های جمال تنها پسر خانواده این نگرانی پدر را ثانیه ای به تأخیر می انداخت. خدای من در آن لحظه نمی دانستم که آیا خاک مقدس وطن، مرا و خانواده ام را می پذیرد یا نه؟ من به این اصل ایمان دارم که وطن باید سخاوت کند و فرزندان جفا کارش را بپذیرد. هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدم اما آثاری از شهر و کشور به چشم نمی خورد. به جز تک و توک خانه های گلی. من و خانواده ام خود را برای بدترین شرایط آماده کرده بودیم چون از جنگ و خرابه های آن بی خبر نبودیم.

۵ صبح در کوته سنگی که رسیدیم، حس دوگانه ای به من دست داد. از طرفی نگاه های هراسان و وحشت زده پدر و مادر و خواهرانم، پریشانم می ساخت و از طرف دیگر وقتی پاهایم خاک وطن را لمس می کرد و سختی خاصی را  احساس می نمود، شور و خوشحالی تازه ای در تن و جانم دویده بود.

در آن لحظه فقط صدای جمال بود که ما را به خود برگرداند. با لهجه ی شیرین بچه گانه اش رو به پدر کرد و گفت:بابا٬ تو قول دادی که وقتی کابل رسیدیم برایم دوچرخه می خری پس بیا و برویم...

همگی خنده کردیم. کاش جمال می دانست که فکر پدر آن ثانیه از حرکت ایستاده بود. اما او فقط به دنیای کودکی و خواسته های کودکانه اش فکر می کرد.

دوباره نگاهم را چرخشی دادم و زمزمه کردم: کابل من٬ شهر خاموش من٬ خودم و خانواده ام را به تو می سپارم پس همه سختیها را برایم آسان کن.

مقاله ترکمنی

اخبارچگونه انتخاب می شوند؟

احد ترکمنی

اگر در کرۀ زمین تنها یک ملیون آدم زندگی می کرد، هم، ارائه ی اخبار واقعی که همه کنج و کنار پیش آمد های روزانه ی حیات این یک ملیون آدم را نشان بدهد کار آسانی به نظر نمی آمد، زیرا این دنیا را هر آدم مال خود می داند و آن را برای خود می خواهد و چون ذاتاً آزاد است، ممکن است از هر فرصتی برای خواست خود استفاده کند و یک عمل غیر قابل پیش بینی را به انجام برساند. از همین جهت به طور مثال، در جهانی که یک ملیون نه بلکه بیش از شش ملیارد جمعیت دارد، با وجود برابر ساختن هر گونه تدابیر امنیتی برای جلوگیری از رویدادهای غیر قابل پیش بینی، باز هم همواره چیزی اتفاق می افتد. یکی از این اتفاقات، که زیاد «اتفاق» می افتد، کشتن شخصیت ها و یا خرابکاری ها و دهشت افگنی هاست. پر سر و صدا ترین «اتفاق» ها، سوء قصد به جان شخصیت های مهم و زمامداران کشور هاست که همواره «اتفاقات» بسیار بزرگتری را به دنبال داشته اند.

معروف ترین این نوع «اتفاقات» در تاریخ کشور ما افغانستان، قتل امیر جبیب الله است که هرچند انگلیس سیاست هایش را آشکارا و به موجب قراردادهایی با پدرش و خود وی تعیین می کرد و وسیله ای دردست آنان بود، در سفری به هند در سال ١٩٠٦ داوطلبانه به حلقۀ فریماسونری نیز پیوست. از اثر این اقدام او، با وجودی که وی از سوی میزبان انگیسی اش جنرال هنری مک ماهون Lt. Col. Sir A. Henry McMahon, کمشنر عالی بلوچستان صاحب شخصیت نیرومند، آگاهی قابل توجه از احوال جهان و هوش خارق العاده توصیف شده است، همراه با عوامل دیگری که ثبت تاریخ است، مورد نفرت مردم قرار داشت. مسئول حقیقی قتل او، نادرخان؛ هرچند گناه را به گردن یک افسر هزاره انداخته او را به ناحق تیرباران کردند، پس از مراحلی، به پادشاهی و قدرت رسید. نادرخان (متولد ١٨٨٣ دیره دون در شمال دهلی) نیز که اختناق دولتش به اوج رسیده و آشکارا سیاست های انگلیس و نقشۀ صهیونیستی آنان را در افغانستان دنبال می کرد، به تاریخ  ٨ نوامبر ١٩٣٣ در مراسم توزیع جوایز به محصلین در کابل، به دست عبدالخالق یک محصل هزاره به قتل رسید. این اقدام واقعاً متهورانه بود. درنتیجۀ آن بهانه به دست هاشم خان آمد و حلقۀ اختناق را تنگتر نمود و سیاست صهیونیستی را در افغانستان شدیدتر ادامه داد.

میر اکبر خیبر از شخصیت های بسیار قوی در جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق در حمل ١٣٥٧ خورشیدی (یک ماه پیش از کودتای ٧ ثور)، در کابل تیربارانِ خیابانی شد. مسنول قتل وی را تا حال کسی مشخص اسم نبرده ولی نشانه های بیشتری به کی جی بی و تصفیه درونی متوجه است. قتل او را که تا هنوز در حالۀ قطوری از ابهام باقیمانده است، همه سر آغاز حوادث آینده در تاریخ موجودۀ افغانستان می شناسند.

نورمحمد تره کی با کودتای شاگرد وفادارش حفیظ الله امین در سپتمبر ١٩٧٩ به قتل رسید. پی آمد عمده اش دهشتِ درد آلود دولتی و دستگاه اکسا تا ٦ جدی همانسال، تصفیۀ نا تصفیه ها و ورود اردوی سرخ در همین تاریخ به افغانستان بود تا آن که قتل خود امین نیز ظاهراً به دست مستقیم کی جی بی صورت گرفت.

احمد شاه مسعود از رهبرانِ چند چهرۀ جهادی افغانستان، در هنگامی که آخرین سنگرهای ضد القاعده و طالبان را در نزدیک دهلیز واخان در شمال شرق افغانستان فرماندهی می کرد، چنان که به همه روشن است، به وسیله ی افرادِ عربِ مزدورِ توطئه بین المللی بانکداران در انفجار انتحاری به قتل رسید و دوست و یاورش، دانشمند محترم مسعود خلیلی؛ نیز شخصیتی شگفت بر انگیز؛ زخمی و علیل شد. نتیجه های زیادی به این قتل صد در صد سیاسی و تصفیوی نسبت داده می شود. از نتایج بیشمار، نتایجی را که اینجا نه به عنوان ابراز نظر در مورد شخصیت آنان، بلکه محض به خاطر سلیقه و مُرادِ خودم برای تقویت تحلیل دست چین کرده ام، عمده ترینش سر به مهر ماندنِ چیز هایی بودکه احتمالاً مسعودِ فقید در مورد حادثه ی یازده سپتمبر گفته می توانست، به وجود آوردنِ قحط الرجالی برای به قدرت رسیدن کرزی در درجه دوم اهمیت بود و در درجه ی مادون تر، اشتعال شعله ی سرکش انتقام در میان هوادارانِ سخت جنگندۀ مسعود در برابر القاعده و طالبان و «مارشال» شدنِ مارشال فهیم می باشد؛ مارشال ساختن مسعود شاید چنین آسان نبود.  

سپس بی نظیر بوتو را، روز روشن، دو هفته پیش از انتخابات در پاکستان در ٢٧ دسمبر سال ٢٠٠٧ در راولپندی، مرکز فرماندهی نظامی پاکستان و آی اس آی، طی یک عملیات انتحاری «متهورانه» کشته شد. بینظیر اگر زنده می ماند، خاص و عام مطمئن بودند که در ظرف چند هفته صدراعظم پاکستان می شود. ولی با وجود شاید ده ها محافظ شخصیِ خودِ آن بانو و صدها پولیس آشکار و مخفی دولت و حتی سی آی ای و این و آن، کاری شد که غیر قابل پیش بینی بود. با آن که ظاهراً ملیون ها زن و مرد نمی خواستند او به قتل برسد، چند نفر تصمیم به قتل او گرفتند و آن را درمیان نامکنات ممکن ساختند.

با ذکر مثال های بالا منظور بیانِ مطلب آن بود که اگر مثلاً در زمان ما گفته شود مردم یک کشور چنین می خواهند و چنان نمی خواهند، پیروان یک مذهب چنین می خواهند و چنان نمی خواهند و مثال های دیگری از این قبیل؛ حرف هایی چون ارادۀ ملت، خواست فلان قوم، تقاضای فلان صنف و غیره و غیره، در حقیقت ادعا های دروغی است که سیاستمدارن پیش می کشند. در عصر ما هرگز ارادۀ جمعی در هیچ گوشه ای از جهان به وجود نیامده است و از همین جهت نیز هست که هیچ آرمانی آرمان «همه» افراد یک ملت و قوم و طایفه نشده و هیچ ادعایی انسان را به سعادت نرسانده و هیچ انقلابی را انسان ها خود بخود نکرده اند، بلکه همواره عده ای؛ یک فیصدی بسیار ناچیز؛ به جای «همه» حرف می زنند و چیز هایی را «متفق» می سازند تا چیزهای دیگری «اتفاق» بیفتند. در حالیکه تقریباً در تمام ادعا ها از سوی اجتماعات انسانی، به ندرت از «همه» نظر پرسیده شده است.

یک مثال بسیار بی ارزشی را در این مورد تذکر می دهم.

در «یوتوب Ytube» گزارشی از درون شورای ملی افغانستان به تاریخ ٣ جولای ٢٠٠٧ را دیدم که وقتی ملالی جویا جنایات گذشته افغانستان در دوران «جهاد» را به شمردن گرفت بدون آن که حتی با اشاره ای، دین و یا مذهب و یامقدسی از مقدسات را زیر سوال بگیرد، کم کم می خواست اشارات مستقیمی بر عده ای از شاملین مجلس بر زبانش جاری شود. قانونی رئیس مجلس به موقع سخنش را با سیاست قطع کرد. در دنباله ی جر و بحث  سیاف و یاران ریش درازش، از سوی ملالی جویا در سخنرانیِ «متهورانه» ای مورد حمله قرار گرفت، از جا برخواست و او هر چه دراز ریش و کلاهِ گرد در آن تالار بود، با عده ای دیگر، داد و فریاد کنان و فحش و ناسزا گویان دمادم مرگ او را مطالبه کردند و گلو ها پاره نموده، همه چیز را آشفتند وسپس مجلس را «داردار» کنان ترک نموده از نصاب انداختند. روز دیگر سیاف را کسانی به ملامت گرفت که چرا در آن موقع تحمل نکرد، همه چیز را زیر پا گذاشت و مجلس را به هم زد. او از جا برخواست و این بار با «رجز» شمرده تری گفت من گذشت می کردم، ولی خدا به من اجازه نمی دهد، دین به من اجازه نمی دهد و حُرمت جهاد و خونِ شهدا مرا اجازه نمی دهند. سیاف نیاز نداشت به دیگران ثابت کند که آیا او خدا، دین، و شهدا را در این مورد به مشوره گرفته و به چنان اقدام برخواسته است یا آن که خونش را انگشت تیزِ ملامت به جوش آورده بود. سیاست هر زمان چیزی برای گفتن نداشت، خدا و بندگان و مخلوقات او را به تهمت می بندد. چنان که اگر توجه کرده باشید. من نیز تا اینجا برای آن که در ذهن شما پیش قضاوتی ایجاد کنم، استعاره هایی چون ریش دراز، کلاه گرد و غیره را به کار گرفتم و با آن که شاید خود را بی طرف نیز به حساب بیاورم، طبعاً بیطرف به نظر نمی خورم. این توضیح مطول را به جای تحلیلی که می بایست از گزارش های خبری به خوانندگان «همسفر» تقدیم نمایم، به دلیلی لازم دانستم که «جنگ شُدیار، سر شُدیار»؛ بنده شاید برخلاف اکثر دوستانِ تحلیلگر، تحلیل کاملاً متفاوتی از پدیده ها به عرض برسانم.

اینک اولین نمونه را که راستی «نمونه» یا سمپل! است، در ذیل تقدیم نموده، یک نظر کلی به چند قضیه ی داغ مربوط به جهان و افغانستان می اندازم:

ماه جولای سال ٢٠٠٨- افغانستان و پاکستان شاخ به شاخ شدند. هنوز داغِ داغ نشده اند ولی در افغانستان ظاهراً پهلوانان زیادی مشغول گرم شدن می باشند و عده ای نیز در پاکستان جان ها را چرب می نمایند. پس منظر این شاخ جنگی هرچند به دوران هایی بر می گردد که انگلیس ها فرمانروای شبه قاره (هندوستان - پاکستان بنگله دیش) بودند ولی گرم کاریِ تازه از روز ٢٧ اپریل امسال ٢٠٠٨ میلادی (هشت ثور ١٣٨٧ شمسی) چنین آغاز شد:

تا جایی که بیاد داریم در تاریخ معاصر دو بار و در فاصله ٢٧ سال از یکدیگر در مراسم رسم و گذشت جشن پیروزی بر روسای جمهور حمله صورت گرفته است.

اولی روز ٦ اکتوبر ١٩٨١ در قاهره پایتخت مصر اتفاق افتاد وهدف انوارالسادات رئیس جمهور آن کشور بود. حمله در مراسم رسم و گذشتِ روز پیروزی مصر در قاهره صورت گرفت، انور السادات و عده ای دیگر، به شمول دو تن از حمله کنندگان، در آن حادثه جان خویش را از دست دادند. پیوست با این رویداد در پایتخت، شورشی نیز در شهر اسیوط در مصر علیا سازمان داده شده بود، ٦٨ تن از افراد پولیس و نظامی در آن شورش کشته شدند و شورشیان چند روز ادارۀ شهر را به دست داشتند؛ شهر تنها با ورود سربازان خاص از قاهره دوباره بدست دولت در آمد.

حمله کننده اصلی، فردی به نام اسلامبولی از منسوبین اردوی مصر دستگیر و در سال ١٩٨٢ محکوم گردیده اعدام شد. حدود ٣٠٠ نفر دیگر نیز در این رابطه دستگیر شده بودند. جریان محاکمۀ اسلامبولی و دیگران را «اتفاقاً» کامره های تلویزیونی بین المللی زنده پخش می نمودند. دومین و آخرین امیر و سخنگوی گروه «جهاد اسلامی مصر» داکتر ایمان الظواهری معاون فعلیِ اسامه بن لادن رهبر القاعده بود، که با بیانیۀ پر شوری از روی کاغذ، توانست یکی از اعلامیه های تاریخی نهضتی را اعلام کند که او را امروز دومین فراری بزرگ دنیا ساخته است. محکمه به این افراد جزا های سبکی؛ تا سه سال زندان؛ تعیین کرد و ظواهری و سایر افراد که تند روان اسلامی خوانده شدند، در سال ١٩٨٤ رها گردیدند. «منتصرالزیّاﺓ» وکیل مدافع الظواهری سپس در کتابی گفت که وی زیر شکنجۀ مقامات، شاخۀ مهدی جهاد را افشا کردکه شاخۀ نظامی آن بود و از درون قوای مسلح مصر سلاح نیز فراهم می نمود. «طلعت السادات» برادرزادۀ انورالسادات فقید نیز در شبکۀ تلویزیون عربستان سعودی گفت قتل کاکایش در اثر یک توطئه بین المللی و به وسیلۀ جنرالان مصری سازمان یافته بود. او را با این جرم محاکمه و یک سال زندانی کردند. او همچنان گفته بود که هیچ یک از محافظان خاص رئیس جمهور بر سوء قصد کنندگان حتی یک فیر نکردند و یکی از آنان نیز محاکمه نشدند و هکذا گفته بود در قتل رئیس جمهور مصر هم امریکا (دورۀ رونالد ریگان) و هم اسرائیل دخالت داشته اند.

این گفته ها از انورالسادات به جا مانده است:

·         من عقیده دارم که ترس کاری ترین وسیله برای بربادی روح یک فرد و یک ملت است.

·         بسیاری مردم دنبال چیز هایی هستند که ندارند و وقتی آن را بدست آوردند، سپس غلام همان چیز می شوند.

·         صلح بسیار گرانبها تر از یک قطعه زمین است.

·         روس ها می توانند به شما سلاح بدهند، ولی تنها ایالات متحده می تواند به شما راه چاره بدهد.

·         امید تنها برای جامعه ای می تواند باشد که به شکل یک خانواده بزرگ عمل می کند نه چندین پارچۀ جداگانه.

·         سعادت به قیمت بدبختی دیگران سعادت نیست.

 دومین حمله، ٢٧ سال بعد، در روز رسم گذشت «پیروزی ٨ ثور» امسال (٢٠٠٨ میلادی ١٣٨٧ شمسی) در کابل پایتخت افغانستان واقع شد. «اتفاقا» در این حمله ًنیز، که ظاهراً به وسیلۀ افراد طالبان صورت گرفت، «جهاد» و ایمان الظواهری دخیل است. هر دو اقدام، بسیار تهور آمیز صورت گرفت و برای عاملان آن (سازمان جهاد اسلامی مصر و طاالبان افغانستان)، که هرچند نامشان متفاوت است ولی هردو یک ایدیالوژی و هدف دارند، تبلیغات بزرگی از قدرت فراهم کرد.

دو حادثه با آن که در زمان های بسیار دور از هم اتفاق افتاد، شباهت هایی دارند:

اول- هردو در مراسم رسم و گذشت روز پیروزی صورت گرفته است و در هر دو جان رئیس دولت هدف بوده است. دوم- در هردو اتفاق، داکتر ایمان الظواهری به نوعی دخیل است. سوم- درهردو مناسبت روسای جمهور به دلیل کارهای مشخصی جاذبه در میان مردم را از دست داده بودند. انورالسادات به خاطر امضای پیمان صلح با اسرائیل مورد ملامت قرار گرفته بود و کرزی به خاطر موافقاتی با طالبان و دو رویی با اقوام غیر پشتون مورد سوء ظن افغانها قرار گرفته است.

تفاوت های میان دوحادثه:

اول- در واقعه اول هردو طرف گرفتار آمدند؛ انورالسادات جانش را از دست داد و حمله کنندگان اصلی نیز که شاخه نظامی جهاد بود دستگیردند. دوم- در سوء قصد به جان کرزی که محافظین خارجی هم داشت، خودش، محافظان شخصی و پولیس و سربازان گارد و سربازان اردو فرار کردند. یکی از وکلای شورای ملی جان خود را از دست داد ولی برخلافِ سوء قصد به جان سادات، طالبان مهاجم نیز از معرکه گریختند و به این حساب هر دو طرف گرفتار نیامدند.

 این دو حادثه هرچند در مطبوعات با آب و تاب گزارش شده و فلم و تصویر و خبرهای مفصل در آرشیف منابع خبری (که اکنون بیشتر فقط به یک سو تمایل دارند) با عکس و تفصیل موجود است؛ ولی هیچ گزارشی از هیچ منبع در جهان تا کنون این دو حادثه را به هم مربوط نساخته اند.

نتایجی که از حادثۀ اول پس از مرگ انورالسادات بدست آمد، آن بود که ایمان الظواهری و «جهاد اسلامی» تبلیغات کافی بدست آورد و سامان یافت. دیدیم که بیست سال پس از آن روزدر ١١ سپتمبر ٢٠٠١ عملیات متهورانه ی تروریستی دیگری، اینبار بسیار بسیار بزرگتر که به القاعده نسبت داده شد، امریکا را هدف قرار داد و «جهاد اسلامی» با ایمان الظواهری در آن دخیل بودند. این واقعه سرنوشت جهان را به کلی تغییر داد و آخرین برگ برنده را نصیب شبکه ی عنکبوتیِ حاکمیت جهانی سرمایه ساخت.

پس از حادثه ی دوم در مراسم رسم و گذشت پیروزی مجاهدین در کابل، شهرت طالبان بالاتر گرفت و متهور تر شدند. سپس این اتفاقات زنجیره ای صورت گرفت:

·         روز سه شنبه ١٨ مارچ در زندان پل چرخی شورش شد. در آن زندان تنها افراد طالبان و القاعده نگهداری می شوند.

·         شب شنبه ١٤ جون طالبان بر زندانی در قندهار هجوم بردند، درب زندان را با مواد منفجره فرو ریختند و از حدود هزار زندانی که به گفته مقامات ٣٠٠ تن از افراد طالبان نیز در آن شامل بودند، هفتصد تن فرار کردند. رسانه ها تبلیغات غیر مستقیم بیشتری در بارۀ رویداد مذکور به نفع طالبان کردند. چند هزاران تن افراد قوای ناتو و قوای مسلح افغان در فاصلۀ چند دقیقه از محل زندان در درون و نواحی شهر قندهار آماده باش بودند ولی «اتفاقاً» زندان را نتوانستند دفاع نمایند.

·         روز دوشنبه ٧ جولای سفارت هند در کابل هدف حمله انتخاری قرار گرفت، اطلاعات رسمی ٤٠ کشته و ١٤٠ زخمی، به شمول کارمندان سفارت و محافظان امنیتی و بیست و یک تن از مردم ملکی را گزارش دادند. آلن جانستون نماینده بی بی سی با گزارشی کوششی کافی کرد تا «غیر مستقیم» پاکستان و آی اس آیِ آن کشور را مسئول تجویز کند. همه منابع خبری جهان سپس همین کار را کردند. هند نیز آی اس آی را ملامت شناخت و سپس زمین و آسمان آی اس آی و پاکستان را ملامت شناختند. قبل از این شواهدِ «متهورانه» که پای «جهاد اسلامی» و ایمان الظواهری بازهم در آن دخیل می آید، مطبوعات و سیاست، و ناتو و امریکا این همه حرارت نداشتند.

·         ١٣ جولای در یک حمله «متهورانه» دیگرِ طالبان، اینبار مستقیم از خاک پاکستان و با شرکت رسمی طالبان پاکستانی، بر یک پایگاه امریکایی نزدیک مرز پاکستان ٩ سرباز امریکایی را کشتند.

تصویر اکنون از لطفِ «جهاد اسلامی» و شبح ایمان الظواهری در قفای آن، «اتفاقاً» روشن است و از برکت این «اتفاقات» که دست «جهاد اسلامی» و داکتر ایمان الظواری بالاخره به آن ارتباط می یابد، دیگر تردیدی نیست که این همه کار را در حق افغانستان پاکستان می کرده است و کسی در این جهان و دانش پیشرفته ی امنیتی و نظامی اش تاکنون نمی فهمیدند. تمهیدات را چنانکه می بینید خوب چیده اند و پهلوانان، چنانکه به عرض رسید در اینسو «غُرابه» کنان مشغول گرم شدن هستند و کسانی که در پاکستان برای «کتک» خوردن انتخاب شده اند بدن ها را چرب می کنند. پس منتظر اتفاقاتی بزرگی باشید که این بار نیز مثل یازده سپتمبر ٢٠٠١ اسناد، قوی تدارک شده، و افکار عامه نیز آماده است. این ماجرا برای مردم افغانستان و پاکستان دردناکتر از هر زمان دیگر خواهد بود و دامنه ی فاجعه قابل پیش بینی نیست. ولی چه باید کرد، ظاهراً «اتفاقاتی» که قرار است «اتفاق» بیفتند، متفق شده اند و آه و ناله آن را متوقف نخواهد ساخت. و الا کوچی ها به این شدت بر جان هزاره نمی افتادند.

قابل تذکر است که به خاطر تلاش های حلقات خاصی در رابطه به قضایای کوچی و ساکنان هزاره جات در سطح محلی، پشتون ها و هزاره ها نیز شاید در یک قضیه ای شبیه به صهیونیزم خبر ساز شوند. قربانی در هر دو سو، ملیون ها انسان بینوایند که مثل همیشه فدای توسعه طلبی و تفوق جویی یک مشت از شبکه ی عنکبوتی بین المللی پول خواهند شد.

توجه کردید که این ها دیدگاه من بود. من این را واقعیتی می شمارم که پذیرفته ام. ولی هر آدم دیگر با بررسی همین نظریات، تحلیلی متفاوت به عمل خواهد آورد. من نیز عین روشِ رسانه های بین الدولی از میان هزار ها احتمال و امکان، درست عین کار سیاست، یک تعداد احتمال و امکان خاص را انتخاب و آنها را درشت کردم. آیا آنچه تا اینجا نوشتم روی خواهد داد و واقعیت خواهند شد؟ بگذارید این را آینده جواب بگوید. ولی می خواهم بگویم آن چه که ما و شما هر روز به نام اخبارِ جهان می شنویم و سپس بر اساس آن تصویری از دنیا در ذهن ما شکل می گیرد، خبر و گزارش نیست، سیاست و ستراتیژی است و اکثر تبلیغاتی بیش نیستند. دیدید من کدام موارد را برای شما بزرگ ساختم و از چقدر واقعیات و امکانات دیگر چشم بسته گذشتم؟

مطبوعات وابسته به سیاست به شیوه ای افراطی تر از من عمل می کنند. آنها همچنان که هزاران مصیبت و فاجعه دیگر انسانی را در سراسر جهان نمی خواهد ببیند، اکنون در افغانستان یکی از داغترین و فاجعه بار ترین رویدادها که انعکاسات گسترده ای دارد، یعنی مصیبت هزاران خانوادۀ هزاره  را هم نمی بیند که با تهاجم سیستماتیک جنگجویان مزدور صهیونیزم بار دیگر با یک قتل عام احتمالی به بهانه ی «کوچی» رو در رو هستند. هزارن خانواده در بهسود و مناطق دیگری از هزاره جات به تازگی آواره شده اند، خانه ها و دهات باز مانندِ دروان طالبان ویران شده و به آتش کشیده می شود، افراد زیادی به شمول اطفال و زنان کشته شده اند، این را هم نمی بیند. آقای محقق یکی از رهبران هزاره که بعد از کرزی در انتخابات اخیر بیشترین آرا را برای احراز ریاست جمهوری برده بود، تا زمان نوشتن این تحلیل، پنج روز از اعتصاب غذایی اش می گذرد که در اعتراض به پشتیبانی دولت افغانستان از تهاجم مسلحانه و منظم «کوچی» به عمل آورده است، نمی بینند زیرا رسانه های بین المللی نیز در چنین قضایا دخیل اند و گزارش ندادنِ این گونه اخبار از وظایف آنهاست.

همین مطبوعات و سیاست و ملل متحد، شواهد بیشمار و تاریخی ای را نیز نمی بینند که مانند بلبل شرح می دهند چگونه یک توطئه صهیونیستی، کاملاً شبیه تصرف سرزمین های فلسطینی از سوی یهودی ها، با حوصله، در طی قرن ها و با حمایت دولت های دو رو و محیل، به جان سرزمین های تاریخی هزاره افتاده است. و نمی بینند که همین جریان ابتدا جلگه های حاصل خیز اجدادی هزاره ها را در جریان لشکر کشی عبدالرحمن، ١٩٨٣، غصب کرد، سپس با ادامه ی ستم به دستاویز بی اساسی به نام کوچی، به جان مناطق کوهستانی هزاره ها افتاد و قباله های انگلیسی عبدالرحمن خانی را همان هنگام یا در دوران اولاده یجیی برای ملکیت بدست آورد که امروز آن جعلیاتِ عیان را ملاکِ دعوا می شمارد. این را هم با وجود شواهد عیان نمی شنوند که صهیونیست ها به کمک حیله ها و با تکیه بر ناتو و قوای امریکایی، می خواهند افراد مستمند هزاره را به تدریج از بقیه سرزمین شان در کوهستان مرکزی افغانستان بیرون بکشند و جایشان را به کسانی بدهند که آرزوی دیرین دارند در مرکز کشور ساکن شوند و سپس روزی دعوا کنند مالک افغانستان می باشند. این صهیونیزم و صهیونیزم بانکداران در سرزمین فلسطین هرگز از هم جدا نیست.

٢٢ جولای ٢٠٠٨

عکس ها : نادرخان، اسلامبولی محکوم به مرگ ساادات- پس از انفجار در سفارت هند - بینظیر

زبان دری از دید ملک الشعرا بهار

حسین و رسی

 

                                      زبان دری از دید ملک الشعرا بهار 

 یاد آوری:ملک الشعرا بهار یکی از چهره های برازنده و نامبردار فرهنگی ایران زمین است که او را آخرین حلقه ای از سلسله ی شعرای کلاسیک زبان فارسی در ایران، می دانند. بهار که بیشتر به عنوان شاعر ورزیده شناخته شده است، سیمای چند بعدی دارد. او در تقویت جنبش مشروطه خواهی در ایران از راه انتشار مقالات و اشعارش در نشریه های " بهار " و " نوبهار " - به مدیریت خودش - نقش بسیار مهمی در این گستره داشته است. بهار شش بار به عنوان نماینده مجلس در پارلمان رفت و یکبار هم سمت وزارت فرهنگ را عهده دار گردید. بهار دیوان بزرگ شعری دارد و هم تاریخ احزاب سیاسی را  به رشته ی تحریر در آورد. ملک الشعرا بهار، کتاب "سبک شناسی" را درسه جلد نوشت که عمدتاً به سیر تاریخ تطور زبان فارسی از قدیم تا عصر ما اختصاص یافته است. نیم قرن از چاپ این اثر گرانبهامی گذرد، با وجود که در این زمینه آثار فراوان از منابع همزبانان وخارجیان به نشر رسیده است، اما پژوهش محمد تقی بهار در زمینه از ارزش ویژه ای بر خوردار می باشد چون نویسنده این اثر احاطه ای کامل به زبان و ادبیات فارسی داشت و هم در جمع آوری، تدقیق و بررسی متون های قدیم به عنوان یک صاحب نظر فرهنگی، این اثر جاودان پژوهشی را آفریده است. آنچه که این اثر را برجسته می سازد، مطالعه ی فراوان متون قدیم و آثار جدید، حفظ کامل بیطرفی، توجه به حوزه ای فرهنگی زبان فارسی - دری، دوری از هژمونیزم زبانی و غیره نشان دهنده ی عمق و پهنای فرهنگی و ادبی بهار است که در عین زمان فراز مندی اورا در حوزه ای تحقیقی نیز برازنده می سازد.

   بهار، در جلد اول کتاب سبک شناسی خود در نخستین گفتار زیر عنوان "زبان ایرانی" پس از زبانهای: پارسی، مادی، اوستا و زند، زبان زردشت، فارسی باستان، پهلوی، سغدی، مکثی بسیار جالب و پژوهشی به نوشته های نویسنده گان معتبر قدیم از جمله "ابن مقفع" در مورد نام، ریشه و پیدایش زبان دری دارد که با استنادات پایه ای توانسته است قدامت، سلاست و هویت ادبی این زبان را به ثبوت برساند. بهار در اینجا به عنوان یک شخصیت فرهنگی که ابعاد وسعت نگری اش به او ماهیت یک انسان مسئول را در راستای حوزه ای تمدنی و زبانی ما می دهد، بدون هیچگونه غرض ورزی چندین بار به زیبای زبان دری از لحاظ سلاست گویشی و ادبی اشاره می کند و برای این اشارات خود به متون قدیم استناد می جوید. بهار بسیار به روشنی مطرح می کند که زبان دری از خراسان - شرق ایران - برخاسته وبه دلیل شیوایی گفتاری و ادبی خود بر غرب ایران - در آنزمان به زبان پهلوی سخن می گفتند - غلبه یافته است. بهار مهد زبان دری را بلخ، تخار، بدخشان و سیستان و زابلستان دانسته و دلایلی مستندی از نویسنده گان با اعتبار قدیم می آورد.

     به دلیل اهمیت نوشته ای بهار فقید که یکی از سر آمدان شعر، ادبیات و فرهنگ عصر ما بود و مردم ایران و حوزه ای زبانی و فرهنگی ما به او ارج فراوان قایل اند، نویسنده این یادداشت برای باز خوانی  "زبان دری" از نگاه ملک الشعرا بهار، این پژوهش و نوشته ای علمی را با کمی اختصار و برای سهولت در خوانش به زبان امروزی در آورده و بدون اندک تغییر در مفاهیم آن در این صفحه می آورد تا خواننده گان "سخن" پی ببرد که یکی از پیشگامان زبان، ادبیات و شعر ایران زمین، "زبان دری" را چگونه معرفی نموده  و از لطف و شیرینی گویشی و نوشتاری این زبان چگونه به نیکو یی یاد کرده است. البته نوشته ی بهار فقید در چند بخش تقدیم می شود.

                                                            ورسی

                                                   

      محمد تقی بهار

                                              زبان دری

  در معنای حقیقی این کلمه اختلاف است و در فرهنگ ها مطالب مختلف نوشته اند اما از جمله گفته اند:

  "دری لغات ساکنان شهر های بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است. گروهی بر آنند مردم در گاه "کیان" به آن تکلم میکردند وگروهی دیگر گفته اند که در زمان بهمن اسفندیار، چون مردم از اطراف عالم به در گاه او می آمدند و زبان همدیگر را نمی دانستند، بهمن فرمان داد تا دانشمندان زبان فارسی را وضع کردند و آن را "دری" نام نهادند. یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان بدان تکلم کنند و بهمن حکم کرد تا در همه ای ممالک تحت سیطره ای او به این زبان سخن بگویند. از سوی دیگر دری را منسوب به دره نیز کرده اند. مانند کبک دری که به اعتبار خوشخوانی او می تواند بوده باشد. زیرا که بهترین لغات فارسی، زبان دری است."

  از این گفته ها میتوان به دو نتیجه رسید:

  ۱ - بزرگان و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی ها) در دربار و خانه به این زبان سخن میگفته اند.

 ۲ - زبان دری، زبان مردم خراسان در شرق ایران از جمله مناطقی چون بلخ، بخارا و مرو بو ده است. جمع بین این دو هیچگونه اشکالی ندارد چون توجیهات مستندی در ذیل می آوریم:

  الف: روایتی از ابن الندیم است که از زبان ابن مقفع می گوید: 

  "زبان دری لغات شهر های مداین است و در دربار پادشاهان بدان زبان سخن می گفتند و لغات مشرق و بلخ در آن غلبه دارد."

  ب: روایت یاقوت از حمزه بن الحسن و نص کتاب التمنبیه حمزه که مطابق روایت ابن الندیم است.

 ج: غالب عبارات فارسی که در کتب عربی از قول شاهنشاهان ساسانی و رجال آن عصر نقل شده است به زبان دری است نه به زبان پهلوی. چنانچه جاحظ در "کتاب التاج" عباراتی از شاهنشاهان ساسانی از جمله  "خرم خفتار" را مثال می دهد که به زبان دری است. اسماعیل ابن عامر، یکی از سرداران سپاه خراسان که مروان بن محمد آخرین خلیفه ی اموی ها را تا مصر دنبال نمود و مروان در این جنگ کشته شد، طبری از قول او می گوید که اسماعیل به خراسانیان گفت: "دهیذ یا جوانکان" و یا "یا اهل خراسان مردمان خانه بیابان هستید" این دو عبارت هم به زبان دری است.

  ابن قتیبه در "عیون الاخبار" در شرح رزم "و هرز سوار" با حبشیان در یمن حکایتی ذکر میکند:

  "سواران ایرانی بر تیر های خویش نامهای می نوشتند. این نامها یا نام شاهنشاه بود و یا نام خود سوارکار، گاهی نام پسر و یا نام زن شان. و هرز چون در برابر صف جنگی حبشیان قرار گرفت غلامش را گفت: تیری از ترکش بیرون آر و به من بده! غلام تیری بر آورد و به دست سوار کار داد که بر آن تیر نام زن وهرز نوشته بود. وهرز آن را به فال بد گرفت و به غلام گفت: تویی زن! واین فال بد به تو برگردد! این را برگردان و تیری دیگر بده!  غلام تیر را به جعبه گذاشت و دست برد و تیری دیگر بر آورد و به دست خداوند داد. چون وهرز دید باز همان تیر بود! پس وهرز در فالی که گرفته بود اندیشه کرد وناگهان به خود آمد و گفت "زنان!" سپس گفت:  "زن آن"  (بزن آن را) نیکو فالیست این! ... الخ"

  این داستان می رساند که وهرز  به زبان دری سخن می گفته است. و یا نقل سخنان آنانرا تازیان به مناسبت اینکه زبان بزرگان ایران زبان دری بوده است، به همان شنیده و روایت کرده اند. چون در زبان پهلوی زن را "کن" میگویند و دختر را "کنیزک". نام زن وهرز با فعل "زن" در زبان پهلوی متجانس نمی باشد، تنها این تجنیس در زبان دری ممکن است.  بازهم ابن قتیبه در "عیون الاخبار" از قول علی بن هشام آورده و می گوید:

   "در شهر مرو مردی بود که برای ما قصه های غم انگیز نقل می کرد و ما را می گریانید، سپس از آستین تنبوری بر می آورد و می خواند: "ابا این تیمار باید اندکی شادی ..." واین عبارت که شعر هفت هجایی بدون شک به زبان دری است. به همین سان جمله های دری که از قول بزرگان عهد ساسانی نقل کرده اند در کتب تاریخ و ادب بسیار است. گرچه جمله های پهلوی در میان آنها دیده می شود، لیکن غلبه با جمله های دری است از این رو می توان نظر ابن مقفع را تایید نمود.

   د : برای اثبات قول ابن مقفع و نویسنده گان فرهنگ فارسی، انتشار زبان دری از سمت مشرق و نیمروز، می تواند دلیل محکمی باشد. چون آگاهی داریم که زبان عامه ی غرب ایران در آنوقت زبان پهلوی بود که غالب کتب دینی، ادبی و علمی به زبان پهلوی نگارش یافته و شعرهای که در نواحی جبال، همدان، آذربایجان، طبرستان و در مجموع مغرب ایران  گفته میشد تا مدتی به زبان پهلوی، طبری و یا سایر زبانهای محلی بود. اما قدیمترین اشعار فارسی که در خراسان و سیستان از سوی حنظله بادغیسی، محمد بن وصیف سکزی و بسام کرد خارجی وغیره سروده شده است به زبان فصیح دری بود . سرود کرکوی بنا به روایت تاریخ سیستان هم به زبان دری است نه به زبان پهلوی.

  قدیمترین کتب فارسی که از دوره ء اسلامی به دست ما رسیده و یا از آنها اگاهی یافته ایم عبارت اند از:مقدمه شاهنامه ای ابی منصوری - باا لطبع شاهنامه ای منثور -  (قبل از نیمه ء دوم قرن چهارم هجری تدوین شده است)، ترجمه ء تاریخ طبری در سال ۳۵۲ هجری ازطرف ابوعلی محمد بن محمد البلعمی وزیر منصور بن نوح سامانی، ترجمه ی تفسیر طبری و حدو دالعالم، گرشاسب نامه ی ابوالموید بلخی و کتاب دیگری وی به نام عجایب البلدان، به زبان فصیح، استوار و پخته ی دری نگارش یافته است. همه ء این آثار از دست آوردهای ادبی و فرهنگی خراسان به شمار می روند. از پختگی عبارات، استحکام ترکیبات و شیرینی لفظ و معنای آنها پیداست که نه تنها نثری قدیم و پرورش یافته ای سالیان، بلکه قرنهای دور و دراز است و به مراتب از کتب نثر پهلوی که شاید برخی از آنها همزمان به وجود آمده باشند، پخته تر، جامع تر و از لحاظ تطور کامل تر است.

  ظهور نظم و نثر دری که آثار رودکی، شهید، فردوسی، بلعمی، ابو الموید بلخی  و تاریخ سیتان به عنوان نمونه های زیبا، میرساند که زبان دری لهجه خاص مردم خراسان، ماورا ء النهر، نیمروز و زابلستان بوده است. مردم مغرب، مرکز، شمال و جنوب غربی ایران تا مدتها به زبان پهلوی و یا طبری سخن می گفتند. پس از نشر آثار ادبی دری از سمت خراسان، سایر مردمان بلاد ایران از این شیوه ای زیبا پیروی کردند و رفته رفته ازگفتن اشعار فهلوی، رازی و یا طبری وهمچنان از نو شتن نثر پهلوی وطبری - در عصر دیالمه  متداول بود - دست برداشتند و تابع سبک، لهجه ی شیرین و سهل المخرج دری گردیدند.

    شاید کسی اعتراض کند که سبب ظهور ننمودن شعر و نثر دری در غرب و شمال ایران پیش از ظهور ادب دری از خراسان، آن باشد که غرب، شمال و جنوب غرب ایران به واسطه نزدیکی جغرافیایی با بغداد بیشتر از خراسان در تحت تاثیر سیاست، نفوذ لشکری و کشوری تازیان قرار داشته و به همین دلیل مجالی برای سرودن شعر و یا نوشتن نثر به دست نیاوردند، آنچه گفته و نوشته اند به عربی بوده است. برخلاف خراسان و سیستان به دلیل دور بودن از پایتخت عرب و حضور امیران مستقل و گردن کش، فرصتی برای گفتن شعر و نوشتن کتاب به زبان ملی و نژادی خود به دست آورده اند. این اعتراض نمیتواند وارد باشد. نخست اینکه خراسان و سیستان نیز در زیر نفوذ مرکز خلافت تا دیری رنگ  عربی گرفته بود و ادبای آن بلاد در سرودن شعر و تالیف کتب به زبان عربی دست کم از مردم سایر شهرستان های غربی، مرکزی و شمالی ایران نداشتند. با مراجعه به " یتیمته الدهر " ثعالبی و " دمیته القصر " باخرزی، و منشآت ابوبکر خوارزمی و بدیع الزمان همدانی و سایر ارباب فضل، این معنا آشکار می شود. ثانی اینکه که توجه سامانیان، برخی از صفاریان و غزنویان به شعر عربی کمتر از توجه آل بویه، صاحب ابن عباد و شمس المعالی نبوده است. پس دیده می شود که شعر و نثر دری بالطبع در خراسان ظهور کرده و با اندک توجهی از سوی ملوک آن بلاد، شعرا و دبیران به سرودن شعر و نوشتن نثر به زبان دری اهتمام جسته اند. اما در همان زمان یک بیت شعر  و یا یک رساله به این زبان در غرب، شمال و جنوب غرب ایران (در قرن چهارم) ظهور نیافته است. اگر شعر و یا کتابی دیده شده به زبان پهلوی و یا طبری بوده است. در اواخر عهد سامانیان و آغاز دولت غزنویان و سلاجقه به تدریج بنا بر فتوحات آن سلاطین در ری، جبال، گرگان، اصفهان فضلای شرق و غرب را درهم آمیخت انتشار اشعار، کتب تاریخی وادبی خراسان زمین در سایر شهرستان های ایران گسترش یافت و پس از آن زبان دری زبان ادبی و علمی ایران شناخته شد. با تسلط دولت سلجوقی بر عراقین این "شناخت" قوت بیشتر یافت. شعرای بزرگی پس از غضایری، قطران و ابو المعالی رازی درنقاط شمالی، مرکزی و غربی ایران پدید آمدند.

  ه - مطلب دیگری که قول ابن مقفع را تایید می کند، بقایای لهجه های محلی است که شرح  آن از مو ضوع بحث ما خارج است، چون ما با تاریخ تطور ادبیات دری سر و کار داریم. اما همین قدر کافی است که اشاره گردد که در خراسان - به ویژه افغانستان -  بخارا و تاجیکستان امروز، نمونه های بارزی از طرز تلفظ زبان دری در روستاها موجود است، ولی در مرکز، غرب و جنوب ایران آنجاییکه که زبان ترکی نفوذ نکرده است، لهجه های محلی یا کردی و لری است ویا پهلوی شمالی  یا پهلوی جنوبی چنانکه زبان شهر و روستای اصفهان، فارس و نهاوند پر است از لغات و اصطلاحات و حتی طرز ادای کلمات پهلوی و...  خلاصه لغات، ترکیبات و اصطلاحات که در زبان پهلوی وجود ندارد، اما میان مردم خراسان متداول است.

  و - مهم ترین سندی که حکم قطعی در صحت روایت ابن الندیم، ابن مقفع  و حمزه می دهد. اوراق "تورفان" بقایای کتب دینی مانویان است، که مورد توجه خاور شناسان قرار گرفته است و پس از تدقیق دریافته اند که این نوشته ها ریشه و پایه ی زبان کهن دری است که از لغات های معتنابهی ترکیب یافته اند.

                                                      ***

   از اسناد نامبرده شکی باقی نمی ماند که زبان دری خاص مردم خراسان و مشرق ایران بوده که در دربار تیسفون میان درباریان و رجال مملکت این زبان متداول بوده و از این لحاظ آن را "دری" گفته اند. چون "در" به زبان سا سانی به معنای پایتخت و دربار است. اگر کبک دری منسوب به دره است مانع از آن نیست که زبان دری به معنای دربار و پایتخت نباشد. پرسشی که باقی می ماند این است که چطور شد که زبان مشرق ایران در مغرب آن کشور زبان درباری شد ه است؟ شاید پاسخ آن باشد که در عهد آزرمی، پوران و یزد گرد این زبان به همراهی "پهلویان" یعنی اتباع "فرخ هرمز" پدر "رستم" که همه از مردم خراسان بودند و طبری آنان را "فهلویان" می نامد، به در بار تیسفون راه یافته و در مدت طولانی نفوذ آن طایفه در پایتخت، این زبان در دربار ریشه دوانیده است ومصادف با دخول تازیان در مداین، زبان دری در دربار شایع بوده است.

                                                    ***

   عقیده ی دیگری هم در وجه تسمیه ی دری است که تا هنوز دلیل قطعی بر آن نداریم، آن این است که دری مخفف "تخاری" بوده که "خا ء" به "ها ء" هوز (مطابق قاعده ی زبان فارسی) تبدیل شده "الف" آن به "فتحه" بدل گردیده که "تهری" میشود و بعد "ت" به دال بدل شده - که در زبان فارسی اینگونه معمول بوده است - که "دهری" خوانده شود، بعد "ه" آن حذف گردیده که بالاخره "دری" شده باشد.   ( ۱ )

  تخارها مردم ایرانی بودند و پس از کوچ کردن از حدود تبت وارد خاک بلخ و نواحی مرکزی افغانستان امروزی شدند و تخارستان به نام آنان نامبردار گشت. هرچند برخی از خاور شناسان زبان تخاری را جزء از زبانهای هند و اروپایی از طبقه ی سانتوم Cantom می شمارند، اگر این معنی محقق شود وجه تسمیه اخیر باطل می شود و یا تاریخ این تسمیه به وقتی تنزل می کند که تخارها در نواحی بلخ ساکن گردیده و زبان آنها با زبان سغدی مخلوط شده است.

  به هر حال اینکه زبان دری از لهجه های شرقی است شکی وجود ندارد. و لو در اصل از نام تخاری باشد ویا منسوب به در و دربار و یا کدام وجه تسمیه دیگر، اینکه از خراسان برخاسته و بعد به تدریج در تمام بلاد ایران گسترده شده است، همه متفق القول اند.

                                                                        پایان

                              ----------------------------------------

  ( ۱ ) - تخارها، طایفه ای از ایرانیان بودند که در قرون قدیم و قبل از تهاجم "هون ها" وتر کان آلتایی به ماو را ء النهر در حدود مرزهای ایران و تبت ساکن بودند وزبان آنان شاخه ای از زبان ایران بود. مانی پسر فدیک در میان آن جماعت می زیسته و از این رو آنرا چینی نامیده اند. پس از هجوم مردم آلتایی به حدود مذکور - که از آن پس به ترکستان موسوم گردید- تخار ها کوچیدند و به داخل ایران آمدند و در نواحی بلخ، بدخشان و غور سکنی گزیدند و این نام را از خود به آن نواحی دادند. ( بهار )

رییس جمهور احساساتی

رئیس جمهور احساساتی

در میان مردم عادی و کارشناسان و آگاهان امور افغانستان، مشهور است که دو نفر از سیاست مداران این کشور، احساساتی هستند و گفتار و رفتارشان بیشتر از هیجان، احساسات و عصبانیت ناشی میگردد تا سنجش های عقلانی و مصلحت اندیشی های سیاسی: حامد کرزی، رئیس جمهور افغانستان و عبدالجبار ثابت، رئیس معزول دستگاه قضایی کشور. چندی پیش آقای کرزی با پاکستان اعلام جنگ کرد و این کشور را تهدید نمود که عساکر افغانسان را برای مبارزه با تروریستها به داخل خاک پاکستان می فرستد. این سخنان خشم آلود آقای کرزی اما، از سوی دولت پاکستان به تمسخر گرفته شد و خانم رایس، وزیر امور خارجه ایالات متحده ی آمریکا -که حامد کرزی انتظار داشت از اظهارات او علیه پاکستان حمایت نماید- آنرا یک دیوانگی سیاسی تلقی کرد. آقای کرزی در حالی پاکستان را تهدید به حمله ی نظامی می کند که حتی قادر به تأمین امنیت پایتخت و زندانهای کشور خویش هم نمی باشد.

نمونه های از این قبیل در سخنان و اقدامات سیاسی آقای کرزی فراوان دیده می شود، از جمله عزل آقای ثابت از ریاست دستگاه قضایی. این درست است که آقای ثابت هم آدم احساساتی است و در مدت ریاست خویش بر دستگاه قضایی کشور به جز جنجال آفرینی، خلق سر و صداهای بی فایده و یخن گیریهای احساساتی، دست آوردی دیگر نداشته است و مقام قضاوت به آدم سالم، بردبار، و معتدل نیاز دارد، اما بر کناری او توسط آقای کرزی نیز از روی خشم و احساسات شخصی رئیس جمهور صورت گرفت و نه بر اساس چنین مصلحت سنجی های عمومی و معیارهای قانونی و حقوقی.

آقای ثابت تا وقتی از آقای کرزی فرمانبرداری میکرد هم قاضیی خوبی بود و هم در حلقه ی خودیهای رئیس جمهور قرار داشت، اما وقتی خواست که چانس خویش را برای کسب مقام ریاست جمهوری بیازماید، خشم آقای کرزی را بر انگیخت و دیگر در مقامش تحمل نگردید.

عزل جبار ثابت نشان میدهد که اقدامات رئیس جمهور صرفا بر اساس احساسات و منافع شخصی ایشان می چرخد و نه بر مبنای معیارهای حقوقی و قانونی و مصالح جمعی. به نظر بسیاری از کارشناسان مسایل افغانستان همین خصلت های اخلاقی و روانی آقای کرزی یکی از عوامل اصلی مشکلات، بحرانها و نابسامانیهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی در این هفت سال گذشته بوده است.

گزارش نمایشگاه نشریات قومی

نشریات قومی:

جلوه ای از رنگین کمان چند فرهنگی کانادا

به تاریخ هفت تا دوازده جولای، نمایشگاهی از سوی سازمان نشریات قومی و رسانه های کانادا در سالون اصلی شهرداری تورنتو برگزار گردید.

به گفته ی آقای ساراس توماس، رئیس این سازمان، در این نمایشگاه بیش از ۱۶۰ نشریه مربوط به بیش از هفتاد زبان و فرهنگ مختلف از سراسر جهان، شرکت داشت. در مراسیم آغاز نمایشگاه که صدها تن از مدیران مطبوعات و تعدادی از مهمانان و مقامات دولتی حضور داشتند، آقای دیوید میلر، شهردار تورنتو، آقای مایکل چن، وزیر مهاجرت دولت آنتاریو، آقای ساراس توماس، رئیس سازمان نشریات قومی و رسانه های کانادا و یکی از نمایندگان پارلمان، سخنرانی نموده و بر نقش مثبت و سازنده نشریات قومی در جامعه ی چند فرهنگی کانادا تأکید نمودند.

همچنین در این مراسیم، هنرمندان و گروه های هنری از کشورهای مختلف به نمایش رقص و آوازخوانی پرداختند. از افغانسان آقای شمس الدین مسرور آواز خواند که خیلی مورد استقبال قرار گرفت. و نیز تابلوی رسامی شده ی زیبای اثر کامران احمدی یکی از هنرمندان افغان به شهردار تورنتو اهدا گردید.

در سومین جشنواره بین المللی فیلم های مستند و داستانی کابل که به تاریخ پنجم تا دهم جولای در لیسه استقلال و دانشگاه تعلیم و تربیه این شهر برگزار شده بود، دو فلم از دو همکار عزیز ما، آقای عبدالرحمن عالمی و خانم حکیمه عالمی، برنده جایزه گردید. فلم «در سودای آستخوان» و فلم «باید فروخت!» به ترتیب جایزه ی بهترین فلم مستند و بهترین تدوین را از آن خود کردند. این موفقیت خوب فرهنگی را به این زوج شاعر و هنرمند و نویسنده تبریک می گوییم و کامیابی های بیشتر برای شان آرزو می کنیم.

عالمی در باره فلمش می گوید

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 11:39

وقتی دریگ صبح زود وآفتابی فنلند  از فستیوال فیلم کابل تماس گرفت که فیلمهایت دراین فستیوال  جایزه میگیرد  وشخصی را برای دریافت جایزه معرفی کنید، دچار احساسات دوگانه شدم  خوشحال از اینکه بالاخره kabul filmfestival logoفیلمهایم را علایق خلایق پسندیده وبرنده شده است اما احساس دیگری که مرا در حسرت وتاسف نگهداشت نبود خودم در این صحنه بود٬ زیرا بودنم دراین صحنه می توانست یکی ازبهترین خاطرات ماندگار و شایدافتخاربرای  فیلمساز دورازوطن مثل من باشد که  همیشه در حسرت دیدارچنین روزهای خوش درکشور خودم بودم ام. البته که این نخستین جایزه  نیست که برای  فیلمهایم می گیرم  اما نخستین جایزه وطنی  بود که می خواستم در وطن خودم واز دست پیشکسوتان سینمای افغانستان دریافت کنم

شاید یکی از مهمترین آرزوها وبهترین پیام برای هر فیلمسازهمین باشد که فیلم خودش را همراه با تماشاگران دیده ویا به قولی فیلمش را درآیینه تماشاگران تست نماید  ودرحاشیه این نوع برنامه ها می تواند فیلمساز پاسخ دهنده انتقادات وسوالات باشد که در ذهن تماشاگران شکل می گیرد

  تا جای که میدانم درهرفستیوال بین المللی، یکی از وظایف، زمینه سازی مناسب برای دعوت از فیلمسازان است که فیلم شان دربخش مسابقه بوده ویا احتمال بر نده شدن شان وجود دارد اما چطور وچگونه شد که ازاین فرصت ونعمت محروم شدم  حقیقتش خودم هم نمی دانم؟!

امید وارم دست اندرکاران فستیوال کابل  درآینده به این مرحله کارتوجه لازم را  داشته باشند

جا دارد از همه آنانکه تا کنون با اس ام اس ویا ایمیل پیام تبریک شان را فرستاده اند صمیمانه تشکر کنم

خیلی خو شحال خواهیم شد اگر دوستانی که  فیلمهای" در سودای استخوان" و"باید فروخت" را درفیستوال کابل دیده اند  مشاهدات ونظرات واتنقادات خودرا در بخش نظرات وبلاگ مطرح نمایند

وسپاسگزاریم از کسانکه ارزیابی شان را از همه فیلمها وبرنامه های سومین فستیوال فیلم کابل  در این جا بنویسند

 

نام فیلم: باید فروخت!

 have to sale

مستند/18 دقیقه/تولید 2007/

فیلمنامه : حکیمه عالمی

کارگردان وادیت وتصویر: رحمان عالمی

تهیه شده در: انجمن فیلم افغانستان در فنلند

خلاصه داستان :

آقای رحیمی پناهنده افغانستانی به همراه فامیل  مدت 3 سال درفنلاند زندگی می کند وتلاش می کند تا صنایع دستی که توسط یتیمان  تهیه وبرای فروش فرستاده شده اند را در" دهکده جهان" به فروش  برساند

درجریان فروش اموال یتیم آقای رحیمی با عکس العمل های متفاوت مردم حاضر در فیستوال روبروشده واز طرفی هم به طور اتفاقی  با رئیس جمهورفنلاند آشنا می شود

 نام فیلم :  در سودای استخوان

the trade of bone مستند/18 دقیقه/تولید 2003/

کارگردان: رحمان عالمی /تصویربردار: سید موسی زکی زاده/صدا: حبیب الله محمدی/ فیلمنامه : حکیمه عالمی

تهیه شده در : در مرکزگسترش سینمای مستند وتجربی

خلاصه داستان :

این فیلم تحقیقی است در باره محو هویت های فرهنگی ،و تاریخی در افغانستان که از جمله به  خرید وفروش استخوانهای انسانی ،ویرانی قبور،و تخریب بودا و...دراین فیلم پرداخته می شود