سخنرانی استاد محقق

 چالشهای دموکراسی در افغانستان

در اوایل ماه گذشته حاجی محمد محقق، رئیس کمیسیون امور فرهنگی و دینی ولسی جرگه پارلمان افغانستان که در پی اعتصاب غذای ممتد در اعتراض به جنگ و خونریزی و هجوم کوچی ها به هزارجات و بر پایی تظاهرات نیم میلیونی مردم کابل، برای انجام یک دیدار رسمی به اروپا سفر کرده بود، مورد استقبال بی سابقه مهاجرین و مجامع روشنفکری افغانی در اروپای مرکزی و شمالی قرارگرفت.

انجمن ها و اتحادیه ها و محافل روشنفکری افغانی مقیم در کشور های اسکاندیناویا، آلمان، اتریش، بلژیک و هالند با برگزاری جلسات سخنرانی و سمینار از سخنان و طرح های استاد محقق استقبال نموده و از مواضع سیاسی و ملی رهبر حزب وحدت در قبال قضایای سیاسی کشور حمایت کردند.

در آلمان فدراسیون فرهنگی ترک های افغانستان با صدور بیانیه ای ضمن تأکید بر ایجاد و گسترش همسویی بیشتر بین نخبگان اقوام کشور، موضعگیریهای محمد محقق را مورد تأیید و پشتیبانی قرار داده و به ضرورت تفاهم و همکاری بیشتر بین ملیت های باهم برادر کشور تأکید کرد.

در حاشیه "همایش صلح و مشارکت" در آمستردام هالند، شخصیت های سیاسی فرهنگی افغانی مقیم اروپا ضمن تأکید بر مبارزه علیه انحصارگرایی، بر ایجاد هماهنگی بیشتر بین شخصیت ها و تشکل های عدالت طلب و دموکراسی خواه کشور تأکید نمودند.

آقای محقق در این سفر علاوه بر دیدار و گفتگو با مسئولین وزارت خارجه، اعضای پارلمان و احزاب سیاسی آلمان، در پارلمان این کشور سخنرانی کرد. با توجه به اینکه محمد محقق در سه دهه اخیر یکی از بازیگران اصلی در صحنه ی سیاست افغانستان بوده است، دیدگاههای او می تواند تصویر روشنتری از ماهیت بحران سیاسی کشور ارائه نموده و راه حل های واقع بینانه تری را ترسیم نماید. به همین منظور، متن سخنرانی او را با هم می خوانیم. 

بسم الله الرحمن الرحیم

نمایندگان محترم پارلمان، خانم ها وآقایان!

خوشوقتم که این مجال میسر شدتا از طریق این تریبون، با شما و از طریق شما با قاطبه ملت بزرگ و با فرهنگ آلمان ازجانب بخشی قابل ملاحظه ی مردم افغانستان سخن می گویم.

همانگونه که مردم آلمان درفرهنگ و فلسفه مدرن اروپا، سهم بارز و انکار نشدنی دارد، مردم افغانستان درتاریخ اسلام و تاسیس، بسط و گسترش تمدن اسلامی نقش اساسی داشتند. خاستگاه اغلب چهره های که همین اینک در محافل علمی و آکادمیک غرب آرأ و افکارشان همچنان زنده و مورد بحث است، افغانستان کنونی است:چهره های چون ابونصر فارابی، ابوعلی ابن سینا و ابوریحان بیرونی. هم چنین جلال الدین محمد مولوی بلخی که در خلال قرن بیست، درغرب آثار شان خوانندگان فراوان داشت، از ساکنان شمال افغانستان بود. جایی که اکنون صلح بانان آلمانی در آنجا مشغول خدمت هستند و نقش مثبت در تأمین ثبات و امنیت ایفاء می کنند. و به مناسبت یاد از مولوی، جا دارد گرامی بداریم یاد و خاطرۀ بانوی فرهنگ و ادب آلمان معاصر، خانم آن ماری شمیل را که مثالی از داد و ستد فرهنگی و گفتگوی سالم میان شرق و غرب بود و در رساندن پیام معنوی و صلح آمیز مولانا به دنیای غرب و بخصوص جهان آلمانی زبان، کوشش ماندگار کرده است.

نمایندگان محترم!

در قرن 16 آلمان وضعیت نیمه بحرانی و تقریبا شبیه امروز افغانستان را داشت. درست است که مانند افغانستان امروز خبری از جنگ داخلی در کار نبود. اما، زهدان تاریخی مردم آلمان، باردار جنبش  نواندیشی دینی بود. نهضت اصلاح دینی که باز هم خاستگاه آلمانی دارد، الگویی از خرد ورزی دینی را ارائه می کند که فراتر از حوزه ی فرهنگی تمدن دنیای غرب، در سایر حوزه  های دینی وتمدنی، از جمله در جهان شرق، از جذابیت و دل چسپی بسیار بر خوردار بوده است. در طول قرن گذشته در جهان اسلام متفکران بسیاری کوشیده اند که تجربه ی نهضت اصلاح دینی را در درون دنیای اسلام تجدید کنند؛ اما در حالیکه آلمان با جنبش اصلاح دینی، الگوی  تازه ای از دینداری و خرد ورزی را به جهان ارئه می کرد، متأسفانه افغانستان که در طی دو سه قرن اخیر به دهلیز استراتژیک روسیه تزاری و امپراطوری وقت برتانیا تبدیل شده بود، از گذشته ی درخشان فرهنگی خود فاصله گرفته و به تدریج دچار نوعی جمود فرهنگی و مذهبی گردید. ماهیت اصلی تاریخ معاصراین دوره افغانستان را جدال میان افراط گرایی و جمود مذهبی از یکسو و روشن اندیشی دینی، صلح طلبی و گفتگو و داد و ستد با دنیای مدرن از سوی دیگر تشکیل می دهد. اما، گویی هنوز افغانستان مارتین لوتر خودش را پیدا نکرده است. در آخر قرن 19 و آغاز قرن 20 که افغانستان از خاکستر یک جدال و تشتت داخلی سر بر می کرد، سپیده دم زندگی نوین خود را با اصلاحات و قانونمند کردن نهادهای سیاسی جامعه آغاز کرد.

جنبش مشروطیت که هنوز چونان خاطره ای خاطرمردم افغانستان را می نوازد، سند مسلمی از مبارزات عدالت خواهانه مردم افغانستان و نشانه ی از تلاش بنیادین این مردم، جهت استقرار نظم، قانون و دموکراسی در کشوراست. متاسفانه نهضت اصلاح طلبی مردم افغانستان که با استقلال این کشور در 1919 از امپراطوری بریتانیا به اوج رسیده بود، با واکنش خشن اقشار ارتجاعی و اقتدار گرا به تعطیلی انجامید. اصلاحات امان الله خان، پادشاه متجدد افغانستان را هژمونی قبیله ای که از دوسوی خط دیورند برخاسته بود، نابود کرد و امروز نیز صلح و دموکراسی و گفتگو و روابط آزاد با جهان مدرن از همین منطقه مورد تهدید قرار می گیرد.

تهاجم ارتش سرخ دردهه ی 80 قرن گذشته یک اشتباه استراتژیک بود که جهان و منطقه را دچار تغییرات ژئوپولیتکی عمیق ساخت. اما، تا آنجا که به تاریخ افغانستان بر می گردد، تهاجم شوروی، نه تنها نداهای معتدل و خردگرایی را که از درون جامعه بر می خواست و خواستار پیوستن به جهان مدرن بود، خاموش کرد، بلکه باعث تشدید افراط گرایی نه تنها در افغانستان که در منطقه شد. در دولت مجاهدین باز هم جدال کهنه و نو، جدال استبداد و مشارکت و جدال توزیع قدرت و انحصار قدرت مطرح شد. در غرب از جنگ های دهه ی 90 تصویری از یک جنگ بیرحمانه ی داخلی بر سرتصاحب قدرت ارائه شده است. در حالیکه این جنگ ها، اختلاف نظر درمورد ماهیت قدرت را نیز بازتاب می دهد. جریان های زیادی در داخل افغانستان به جد کوشیدند تا قدرت سیاسی را از زمینه اجتماعی بهتری برخوردار سازند، تا هم ضمانت برای رعایت هنجارهای مدنی و حقوق بشری در داخل مهیا گردد و هم باب تعامل و داد و ستد با جامعه ی جهانی گشوده شود. متاسفانه این نداها تاکنون در غرب کم تر شنیده شده است.

 حضار گرامی!

در آغاز هزارۀ جدید افغانستان کشور تنها، منزوی و ایزوله شده ای بود و می رفت که در کام افراط گرایی، تروریسم و طالبانیسم سقوط کند. پیش از اینکه بدنبال حادثه ی 11 سپتامبر 2001، توجه جامعه ی جهانی به افغانستان جلب شود، نیروهای آزادی خواه، مشعل های مقاومت و پایداری را، درگوشه هایی از افغانستان، افروخته نگهداشته بود. و من افتخار دارم که در سخت ترین شرایط، در برابر تروریسم بین المللی و نیروهای اهریمنی که می خواستند افغانستان را به قعر قرون وسطا باز گردانند، در کنار مبارزان راه استقلال، آزادی وصلح و دموکراسی قرار داشته و کانونهای مقاومت را در کوهستانات مرکزی بامیان و شمال  افغانستان گرم نگه داشته بودم.    

نمایندگان محترم، خانم ها و آقایون!

افغانستان جدید، برمبنای معاهده ی افغان ها در بن، قرار بود افغانستان متکثر و چند صدا باشد. به تنوع قومی و فرهنگی و زبانی این کشور احترام شود، ساخت انحصاری قدرت که میراث استبداد سیاسی _تاریخی افغانستان است، شکستانده شود، به تمام اقوام و اقشار نسبتاً آسیب پذیر مانند زنان و جوانان مجال مشارکت در تعیین سرنوشت شان داده شود و بخصوص در عرصه ی عمران و بازسازی، سیاست انکشاف متوازن، همه جانبه و پایدار تعقیب گردد. برمبنای این معاهده بود که افغان ها برای نخستین بار، با کمک جامعه ی جهانی قانون اساسیی تدوین کردند که واجد ساز و کارهای لازم برای استقرار یک نظام دموکراتیک در کشور است. انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی را با موفقیت نسبی برگزار کردند و بدین ترتیب مردم افغانستان در راه دشوار ایجاد یک ساختار سیاسی نوین با نهادهای انتخابی و دموکراتیک گام نهادند.

اما دموکراسی نوپای افغانی با چالش های عمده روبه رو است که اگر افغان ها و همکاران بین المللی شان، به موقع، ماهیت این چالش ها را درک و در برابر آن آمادگی لازم را نگیرند، ممکن است دچار یک اشتباه استراتژیک گردد که به آسانی نخواهند توانست، دامنه های فاجعه ی ناشی از آن را مهار کنند.

حضار گرامی!

با تآسف دموکراسی نوپای افغانی قبل از همه از سوی متولیان داخلی آن به بن بست و انحراف تهدید می گردد. تیمی که طی هفت سال گذشته بر سر کار بوده است، به خطاهای بسیار عمده ای گرفتار است و این خطا ها چیزی نیست که بر سرنوشت دموکراسی افغانی بی تأثیر باشد. عمدۀ این اشتباهات را می توان در عرصه های بازسازی، حاکمیت قانون و نحوه ی مبارزه با تروریسم مشخص کرد.

طی هفت سال گذشته نزدیک به 18 میلیارد دالر درافغانستان مصرف شده است که قسمت عمده ی این پول در 16 ولایت جنوب و شرق کشور به مصرف رسیده است. همین منطقه و مناطق همجوار آن در پاکستان شمالی، کانون دهشت افکنی و تروریسم نیز هست و به جرئت می توان گفت بهره حاصل از این سرمایه گزاری هنگفت چیزی در حد صفر است. عمده ترین قلم بازسازی هفت سال گذشته، هزار و سیصد کیلومتر جاده ای است که پایتخت را به شهر جنوبی قندهار و از آن جا به هرات و بنادر همجوار وصل میکند. تنها قسمت کابل- قندهار این جاده به هزینه ی نزدیک  به سیصد و هشتاد میلیون دالر ساخته شد. یعنی درهر کیلومتر در حدود هشتصد هزار دالر مصرف شد. امروز قسمت های زیاد این جاده تخریب و غیر قابل استفاده گردیده است. بیش ترین میزان بمب گزاری ها و بالاترین میزان تلفات نیروهای ائتلاف در همین مسیر صورت گرفته است. کمک های مصرف شده درهلمند، قندهار و سایر مناطق جنوبی ومشرقی سرنوشت مشابه یافته است. هنوز هلمند پایتخت تریاک جهان است و برغم کاهش کشت تریاک درسایر ولایات، امسال نیز میزان تولید تریاک در هلمند،  سیر صعودی داشت.

دستگاه سیاسی کنونی، در عرصه استقرار نظم و قانون و اجراء عدالت نه تنها ناتوانی های جدی از خود نشان داده که با پشت پازدن به فیصله های پارلمان افغانستان اراده ی تخطی از نظم و قانون را از خود آشکار کرده است. دستگاه سیاسی ما، اینک سلسله ای از اقدامات را انجام می دهد که هیچ فرجامی جزء تعطیل قانون و بازگشت به گذشته های قرون وسطایی و مجال دادن به تاریک اندیشی مذهبی ندارد. ترویج جرگه های محلی و مجال دادن به جرگه های قومی که نه بر معیارهای اخلاقی و انسانی مبتنی است  و نه ضمانت اجراء دارد، در اصل چیزی نیست جز تعطیل کردن دستگاه عدلی و قضائی.

مبارزه با تروریسم نیز در دام تمایلات قبیلوی هبوط کرده است. حضور چهره های شناخته شده طرفدار تروریسم در دستگاه سیاسی کنونی از جدیت مبارزه با تروریسم کاست و مبارزه با تروریسم را به یک ناسزای سیاسی مبدل کرد. امروز برخی از نهاد های دولتی سوراخ به سوراخ دنبال تروریست های شناخته شده می گردد تا با آنها ائتلاف کند. این امر، هم جامعه بین المللی را درمبارزه با تررویسم دچار سردرگی ساخته و پروسه استقرار دموکراسی درافغانستان شدیداً زیر سوال برده و از سوی دیگر به تروریستان جرئت می دهد که اعمال خرابکارانه خود را با شدت هر چه بیشتر از گذشته دنبال کنند.

تمام این اشتباهات یک نتیجه مشخص و ملموس داشته که مردم افغانستان در آن هیچ تردیدی ندارد. و آن تشدید افراط گرایی و تروریسم است. دستگاه بر سر اقتدارکنونی، بامنحرف ساختن ارادۀ جامعه ی بین المللی، در طی این هفت سال، نه تنها هیچ دست آوردی نداشته است که با مماشات با تروریست ها، حیف و میل عواید بین المللی و بی اعتنایی به قانون، روند استقرار ثبات و دموکراسی را درافغانستان، مورد تهدید جدی قرار داده است که جامعه جهانی  بایدآن را جدی بگیرد.

در عرصه آزادی عقیده و بیان، تحمل اظهار نظرهای مخالف، بخصوص در عرصه های فرهنگی و مذهبی که دست آورد نظام و قانون اساسی جدید افغانستان است مجددا در معرض خطر قرار گرفته است. تیم سیاست گزار فعلی حکومت  به کانون مخالفت با آزادی های شهر وندی تبدیل شده است.

خانم ها و آقایان!

با توجه به این وضعیت می توان گفت ما اکنون  بار دیگز در یک مرحله حساس و تعیین کننده قرار داریم. اکنون وقت آن است که جامعه ی جهانی هم تصمیم های شجاعانه تری اتخاذ کند و سیاست های خود را متناسب با واقعیت ها و اولویت های افغانستان، پیش ببرد. زیرا افغانستان به یک باز نگری در همه عرصه ها نیاز دارد، من جهت بهبود وضعیت درافغانستان، استقرار نظم و ثبات و تحقق ارزشهای مدنی در کشور، نکات زیر را پیشنهاد می نمایم.

 

۱. تجربه ی هفت سال گذشته وتمرکز قدرت سیاسی نشان داده است که نظام ریاستی در افغانستان، کمتر می تواند به مسأله ی مشارکت سیاسی در این کشور پاسخ گو باشد. بنابراین افغانستان بر مبنای ساز و کارهای پیش بینی شده در قانون اساسی افغانستان، تغییر نظام سیاسی افغانستان از ریاستی به پارلمانی و عدم تمرکز قدرت و انتخابی شدن والیان ضرورت اساسی مرحله فعلی کشور می باشد که باید دز این راه گام های مهم برداشته شود.

2. در قانون اساسی و قانون احزاب سیاسی کشور حق تشکیل احزاب سیاسی پیش بینی شده و نیز احزاب سیاسی در کشورهای دیموکراتیک جهان ستون فقرات دیموکراسی به حساب می آیند. اما قانون انتخابات پیشنهادی از جانب حکومت طوری تنظیم شده که برای احزاب سیاسی نقش اساسی تضمین نگردیده است.بنابر این لازم است تا برای تقویه بنیه دیموکراسی در کشور تغییر سیستم رأی گیری از رأی واحد غیر قابل انتقال به سیستم تناسبی، طوری تنظیم گردد که حقوق کاندیداهای آزاد و احزاب سیاسی بطور عادلانه در نظر گرفته شود.

3. شکی نیست که بخش عمده کانون تجهیز و تسلیح تروریست ها درآن سوی مرزهای افغانستان قرار دارد. و به علت نبودن مرز عملی میان دو کشور و تردد سیل آسای تروریستها به هر دو طرف خط دیورند نه تنها امنیت هر دو کشور افغانستان و پاکستان بلکه امنیت منطقه و جهان را به خطر مواجه ساخته است. بنا بر این دو کشور باید تحت نظارت جامعه ی بین المللی، هر چه زودتر مذاکره بر سر حل این موضوع را آغاز نمایند. در باره این موضوع باید بر اساس مصالح و منافع دراز مدت دو ملت تصمیم گیری شود.

4. تجربه ناکام مصرف یک جانبه کمک های جامعه جهانی  در ولایات نا امن و تطبیق استراتژی انکشاف غیر متوازن ایجاب می کند که حد اقل بعد از این به بازسازی وانکشاف متوازن اهمیت داده شود. از همین اکنون باید کار بازسازی عادلانه، انکشاف متوازن همه ی ولایات کشور را همزمان آغاز و اجرا کرد. و به خصوص اجرای طرح دهلیز های شمال به جنوب، شمال به غرب، شرق به غرب کشور می تواند تحول بزرگی را در عرصه ی ترانسپورت ملی و بین المللی به وجود آورد.

5. به عوض مصرف نا به جای هزینه ها در تشکیل شبه نظامیان موسوم به اربکی که خود نوع افراد غیر مسئول هستند و ایجاد جرگه های پرمصرف و بی فایده، باید دستگاه عدلی و قضایی ونیروی پولیس تقویت گردد.

6. برای مبارزه با تروریسم باید یک استراتژی مشخص تدوین گردد، تا نتوان برمبنای تمایلات قبیلوی و دیگر انگیزه های سیاسی از مبارزه با تروریسم سوء استفاده کرد و یا آن را به انحراف کشاند. وقتی که از سوی دستگاه رسمی حکومت از تروریست های معلوم الحال دعوت به آشتی ملی می شود معنایی جز آن نمی تواند داشته باشد که حکومت فعلی در مبارزه با تروریزم، فاقد یک معیار مشخص می باشد.

7.  دستگاه سیاسی کنونی، اراده، توان و شهامت اخلاقی دست زدن به چنین اقداماتی را ندارد.این حکومت اینک در کام گرایشات قبیلوی و سمتی در حال سقوط است و حل مشکلات افغانستان به اراده ای فراتر از اراده ی این حکومت نیاز دارد.اداره کنونی در در برآورده کردن خواست های مردم افغانستان مطلقاً ناتوان بوده و سیاست های جامعه بین المللی را نیز دچار انحراف و بیراهه روی کرده است. همین امر باعث شده است که مردم افغانستان، اکنون  به طور گسترده ای خواهان تغییر باشند. بنابراین تغییرات اساسی در اداره مملکت ضروری به نظر می رسد.

 خانم ها و آقایان!

اجازه بدهید درپایان این سوال را مطرح کنم که محور همکاری افغانستان و جامعه بین المللی چیست؟ افغانستان یک کشور اسلامی با فرهنگ متفاوت است. محورهای مشترکی که افغانستان را به جامعه بین المللی پیوند می دهد، کدام اند؟ من معتقدم بیائید مسئله پیوند افغانستان به دنیای جدید را نه از منظر سیاست که از منظر اندیشه و گرایش های فکری در نظر بگیریم.

در افغانستان کنونی 3 جریان عمده ی فکری وجود دارد که در عرصه های مختلف باهم درگیر اند.یکی جریان افراطی که رفتار ستیزه جویانه با جهان دارد و می کوشد افغانستان را از لحاظ سیاسی و فرهنگی به سوی انزوا پیش ببرد. دوم جریانی که از غرب برگشته اند و در سیاست های امروزی افغانستان حیثیت تصمیم گیری یافته اند. این جریان پیش از آنکه سخنگوی افغانستان باشد بحیث سخنگوی غرب معرفی شده اند. آن هم  نه  سخنگوی فرهنگ و تمدن غرب که دربهترین صورت سخنگوی پارۀ استراتژی ها و سیاست های مقطعی غرب. گفتگوی غرب با جریان غرب گرا، درواقع گفتگو نیست، بلکه یک مونولوگ یک جانبه خواهد بود. سوم جریان معتدل و خرد گرا که همیشه کوشیده است باب گفتگو با غرب را بگشاید و مخصوصاً خواستار استفاده ازتجربه ی غرب در عرصه های سیاسی و اجتماعی بوده است. این جریان خردگرا، آزادی عقیده و بیان و حق تعیین سرنوشت بشر را بزرگترین دست آوردهای انسان میداند. آنها طرفدار سیاست فرهنگی درهای باز هستند و میخواهند تجربه های مثبت غرب را در حوزه فرهنگ، اندیشه و حقوق بشر به حوزه تمدنی خود منتقل کنند. ما معتقدیم که بشر با ترکیب میمون و مبارک خرد ورزی و دینداری و پیوند عقلانیت ومعنویت، بهتر می تواند، ایده آل های بشری را تحقق دهد. افغانستان درگذشته محل تلاقی فرهنگ های شرق و غرب بوده است.اینک نیز اگر به ندای جریان خردگرا، معتدل و طرفدار گفتگو گوش سپرده شود، افغانستان شاهد پیوند عقل و جان و شاهد پیوند خرد، دانش و اندیشه ای تحلیلی غرب با اشراق و بینش شهودی شرق خواهد شد. ما امروز در جهانی زندگی می کنیم که از همکاری با یکدیگر نا گزیریم. ما اگر بر فرض، گذشته ای مشترک نداریم ، بی تردید آینده ای مشترک داریم. این آینده در گرو همکاری متقابل و گفتگوی عمیق، صمیمانه و جدی است؛ گفتگو میان شرق و غرب ، میان اسلام و مسیحیت و بالاخره گفتگو میان اندیشه ای تحلیلی و بینش شهودی.اکنون وقت آن رسیده است که غرب به نداهای خردگرایانه نیز گوش بسپارد.

از توجه شما متشکرم

زبان دری از دید ملک الشعرا بهار

حسین و رسی

 

                                      زبان دری از دید ملک الشعرا بهار 

 یاد آوری:ملک الشعرا بهار یکی از چهره های برازنده و نامبردار فرهنگی ایران زمین است که او را آخرین حلقه ای از سلسله ی شعرای کلاسیک زبان فارسی در ایران، می دانند. بهار که بیشتر به عنوان شاعر ورزیده شناخته شده است، سیمای چند بعدی دارد. او در تقویت جنبش مشروطه خواهی در ایران از راه انتشار مقالات و اشعارش در نشریه های "بهار" و "نوبهار" - به مدیریت خودش- نقش بسیار مهمی در این گستره داشته است. بهار شش بار به عنوان نماینده مجلس در پارلمان رفت و یکبار هم سمت وزارت فرهنگ را عهده دار گردید. بهار دیوان بزرگ شعری دارد و هم تاریخ احزاب سیاسی را  به رشته ی تحریر در آورد. ملک الشعرا بهار، کتاب "سبک شناسی" را درسه جلد نوشت که عمدتاً به سیر تاریخ تطور زبان فارسی از قدیم تا عصر ما اختصاص یافته است. نیم قرن از چاپ این اثر گرانبها می گذرد، با وجود که در این زمینه آثار فراوان از منابع همزبانان و خارجیان به نشر رسیده است، اما پژوهش محمد تقی بهار در زمینه از ارزش ویژه ای بر خوردار می باشد چون نویسنده این اثر احاطه ای کامل به زبان و ادبیات فارسی داشت و هم در جمع آوری، تدقیق و بررسی متون قدیم به عنوان یک صاحب نظر فرهنگی، این اثر جاودان پژوهشی را آفریده است. آنچه که این اثر را برجسته می سازد، مطالعه ی فراوان متون قدیم و آثار جدید، حفظ کامل بیطرفی، توجه به حوزه ای فرهنگی زبان فارسی - دری، دوری از هژمونیزم زبانی و غیره نشان دهنده ی عمق و پهنای فرهنگی و ادبی بهار است که در عین زمان فراز مندی اورا در حوزه ای تحقیقی نیز برازنده می سازد.

   بهار، در جلد اول کتاب سبک شناسی خود در نخستین گفتار زیر عنوان "زبان ایرانی" پس از زبانهای: پارسی، مادی، اوستا و زند، زبان زردشت، فارسی باستان، پهلوی، سغدی، مکثی بسیار جالب و پژوهشی به نوشته های نویسنده گان معتبر قدیم از جمله "ابن مقفع" در مورد نام، ریشه و پیدایش زبان دری دارد که با استنادات پایه ای توانسته است قدامت، سلاست و هویت ادبی این زبان را به ثبوت برساند. بهار در اینجا به عنوان یک شخصیت فرهنگی که ابعاد وسعت نگری اش به او ماهیت یک انسان مسئول را در راستای حوزه ای تمدنی و زبانی ما می دهد، بدون هیچگونه غرض ورزی چندین بار به زیبای زبان دری از لحاظ سلاست گویشی و ادبی اشاره می کند و برای این اشارات خود به متون قدیم استناد می جوید. بهار بسیار به روشنی مطرح می کند که زبان دری از خراسان - شرق ایران - برخاسته وبه دلیل شیوایی گفتاری و ادبی خود بر غرب ایران - در آنزمان به زبان پهلوی سخن می گفتند - غلبه یافته است. بهار مهد زبان دری را بلخ، تخار، بدخشان و سیستان و زابلستان دانسته و دلایلی مستندی از نویسنده گان با اعتبار قدیم می آورد.

     به دلیل اهمیت نوشته ای بهار فقید که یکی از سر آمدان شعر، ادبیات و فرهنگ عصر ما بود و مردم ایران و حوزه ای زبانی و فرهنگی ما به او ارج فراوان قایل اند، نویسنده این یادداشت برای باز خوانی  "زبان دری" از نگاه ملک الشعرا بهار، این پژوهش و نوشته ای علمی را با کمی اختصار و برای سهولت در خوانش به زبان امروزی در آورده و بدون اندک تغییر در مفاهیم آن در این صفحه می آورد تا خواننده گان "سخن" پی ببرد که یکی از پیشگامان زبان، ادبیات و شعر ایران زمین، "زبان دری" را چگونه معرفی نموده  و از لطف و شیرینی گویشی و نوشتاری این زبان چگونه به نیکو یی یاد کرده است. البته نوشته ی بهار فقید در چند بخش تقدیم می شود.

                                                            ورسی

                                                   

      محمد تقی بهار

                                              زبان دری

  در معنای حقیقی این کلمه اختلاف است و در فرهنگ ها مطالب مختلف نوشته اند اما از جمله گفته اند:

  "دری لغات ساکنان شهر های بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است. گروهی بر آنند مردم در گاه "کیان" به آن تکلم میکردند وگروهی دیگر گفته اند که در زمان بهمن اسفندیار، چون مردم از اطراف عالم به در گاه او می آمدند و زبان همدیگر را نمی دانستند، بهمن فرمان داد تا دانشمندان زبان فارسی را وضع کردند و آن را "دری" نام نهادند. یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان بدان تکلم کنند و بهمن حکم کرد تا در همه ای ممالک تحت سیطره ای او به این زبان سخن بگویند. از سوی دیگر دری را منسوب به دره نیز کرده اند. مانند کبک دری که به اعتبار خوشخوانی او می تواند بوده باشد. زیرا که بهترین لغات فارسی، زبان دری است."

  از این گفته ها میتوان به دو نتیجه رسید:

  ۱ - بزرگان و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی ها) در دربار و خانه به این زبان سخن میگفته اند.

 ۲ - زبان دری، زبان مردم خراسان در شرق ایران از جمله مناطقی چون بلخ، بخارا و مرو بو ده است. جمع بین این دو هیچگونه اشکالی ندارد چون توجیهات مستندی در ذیل می آوریم:

  الف: روایتی از ابن الندیم است که از زبان ابن مقفع می گوید: 

  "زبان دری لغات شهر های مداین است و در دربار پادشاهان بدان زبان سخن می گفتند و لغات مشرق و بلخ در آن غلبه دارد."

  ب: روایت یاقوت از حمزه بن الحسن و نص کتاب التمنبیه حمزه که مطابق روایت ابن الندیم است.

 ج: غالب عبارات فارسی که در کتب عربی از قول شاهنشاهان ساسانی و رجال آن عصر نقل شده است به زبان دری است نه به زبان پهلوی. چنانچه جاحظ در "کتاب التاج" عباراتی از شاهنشاهان ساسانی از جمله  "خرم خفتار" را مثال می دهد که به زبان دری است. اسماعیل ابن عامر، یکی از سرداران سپاه خراسان که مروان بن محمد آخرین خلیفه ی اموی ها را تا مصر دنبال نمود و مروان در این جنگ کشته شد، طبری از قول او می گوید که اسماعیل به خراسانیان گفت: "دهیذ یا جوانکان" و یا "یا اهل خراسان مردمان خانه بیابان هستید" این دو عبارت هم به زبان دری است.

  ابن قتیبه در "عیون الاخبار" در شرح رزم "و هرز سوار" با حبشیان در یمن حکایتی ذکر میکند:

  "سواران ایرانی بر تیر های خویش نامهای می نوشتند. این نامها یا نام شاهنشاه بود و یا نام خود سوارکار، گاهی نام پسر و یا نام زن شان. و هرز چون در برابر صف جنگی حبشیان قرار گرفت غلامش را گفت: تیری از ترکش بیرون آر و به من بده! غلام تیری بر آورد و به دست سوار کار داد که بر آن تیر نام زن وهرز نوشته بود. وهرز آن را به فال بد گرفت و به غلام گفت: تویی زن! واین فال بد به تو برگردد! این را برگردان و تیری دیگر بده!  غلام تیر را به جعبه گذاشت و دست برد و تیری دیگر بر آورد و به دست خداوند داد. چون وهرز دید باز همان تیر بود! پس وهرز در فالی که گرفته بود اندیشه کرد وناگهان به خود آمد و گفت "زنان!" سپس گفت:  "زن آن"  (بزن آن را) نیکو فالیست این! ... الخ"

  این داستان می رساند که وهرز  به زبان دری سخن می گفته است. و یا نقل سخنان آنانرا تازیان به مناسبت اینکه زبان بزرگان ایران زبان دری بوده است، به همان شنیده و روایت کرده اند. چون در زبان پهلوی زن را "کن" میگویند و دختر را "کنیزک". نام زن وهرز با فعل "زن" در زبان پهلوی متجانس نمی باشد، تنها این تجنیس در زبان دری ممکن است.  بازهم ابن قتیبه در "عیون الاخبار" از قول علی بن هشام آورده و می گوید:

   "در شهر مرو مردی بود که برای ما قصه های غم انگیز نقل می کرد و ما را می گریانید، سپس از آستین تنبوری بر می آورد و می خواند: "ابا این تیمار باید اندکی شادی ..." واین عبارت که شعر هفت هجایی بدون شک به زبان دری است. به همین سان جمله های دری که از قول بزرگان عهد ساسانی نقل کرده اند در کتب تاریخ و ادب بسیار است. گرچه جمله های پهلوی در میان آنها دیده می شود، لیکن غلبه با جمله های دری است از این رو می توان نظر ابن مقفع را تایید نمود.

   د : برای اثبات قول ابن مقفع و نویسنده گان فرهنگ فارسی، انتشار زبان دری از سمت مشرق و نیمروز، می تواند دلیل محکمی باشد. چون آگاهی داریم که زبان عامه ی غرب ایران در آنوقت زبان پهلوی بود که غالب کتب دینی، ادبی و علمی به زبان پهلوی نگارش یافته و شعرهای که در نواحی جبال، همدان، آذربایجان، طبرستان و در مجموع مغرب ایران  گفته میشد تا مدتی به زبان پهلوی، طبری و یا سایر زبانهای محلی بود. اما قدیمترین اشعار فارسی که در خراسان و سیستان از سوی حنظله بادغیسی، محمد بن وصیف سکزی و بسام کرد خارجی وغیره سروده شده است به زبان فصیح دری بود . سرود کرکوی بنا به روایت تاریخ سیستان هم به زبان دری است نه به زبان پهلوی.

  قدیمترین کتب فارسی که از دوره ء اسلامی به دست ما رسیده و یا از آنها اگاهی یافته ایم عبارت اند از:مقدمه شاهنامه ای ابی منصوری - باا لطبع شاهنامه ای منثور -  (قبل از نیمه ء دوم قرن چهارم هجری تدوین شده است)، ترجمه ء تاریخ طبری در سال ۳۵۲ هجری ازطرف ابوعلی محمد بن محمد البلعمی وزیر منصور بن نوح سامانی، ترجمه ی تفسیر طبری و حدو دالعالم، گرشاسب نامه ی ابوالموید بلخی و کتاب دیگری وی به نام عجایب البلدان، به زبان فصیح، استوار و پخته ی دری نگارش یافته است. همه ء این آثار از دست آوردهای ادبی و فرهنگی خراسان به شمار می روند. از پختگی عبارات، استحکام ترکیبات و شیرینی لفظ و معنای آنها پیداست که نه تنها نثری قدیم و پرورش یافته ای سالیان، بلکه قرنهای دور و دراز است و به مراتب از کتب نثر پهلوی که شاید برخی از آنها همزمان به وجود آمده باشند، پخته تر، جامع تر و از لحاظ تطور کامل تر است.

  ظهور نظم و نثر دری که آثار رودکی، شهید، فردوسی، بلعمی، ابو الموید بلخی  و تاریخ سیتان به عنوان نمونه های زیبا، میرساند که زبان دری لهجه خاص مردم خراسان، ماورا ء النهر، نیمروز و زابلستان بوده است. مردم مغرب، مرکز، شمال و جنوب غربی ایران تا مدتها به زبان پهلوی و یا طبری سخن می گفتند. پس از نشر آثار ادبی دری از سمت خراسان، سایر مردمان بلاد ایران از این شیوه ای زیبا پیروی کردند و رفته رفته ازگفتن اشعار فهلوی، رازی و یا طبری وهمچنان از نو شتن نثر پهلوی وطبری - در عصر دیالمه  متداول بود - دست برداشتند و تابع سبک، لهجه ی شیرین و سهل المخرج دری گردیدند.

    شاید کسی اعتراض کند که سبب ظهور ننمودن شعر و نثر دری در غرب و شمال ایران پیش از ظهور ادب دری از خراسان، آن باشد که غرب، شمال و جنوب غرب ایران به واسطه نزدیکی جغرافیایی با بغداد بیشتر از خراسان در تحت تاثیر سیاست، نفوذ لشکری و کشوری تازیان قرار داشته و به همین دلیل مجالی برای سرودن شعر و یا نوشتن نثر به دست نیاوردند، آنچه گفته و نوشته اند به عربی بوده است. برخلاف خراسان و سیستان به دلیل دور بودن از پایتخت عرب و حضور امیران مستقل و گردن کش، فرصتی برای گفتن شعر و نوشتن کتاب به زبان ملی و نژادی خود به دست آورده اند. این اعتراض نمیتواند وارد باشد. نخست اینکه خراسان و سیستان نیز در زیر نفوذ مرکز خلافت تا دیری رنگ  عربی گرفته بود و ادبای آن بلاد در سرودن شعر و تالیف کتب به زبان عربی دست کم از مردم سایر شهرستان های غربی، مرکزی و شمالی ایران نداشتند. با مراجعه به " یتیمته الدهر " ثعالبی و " دمیته القصر " باخرزی، و منشآت ابوبکر خوارزمی و بدیع الزمان همدانی و سایر ارباب فضل، این معنا آشکار می شود. ثانی اینکه که توجه سامانیان، برخی از صفاریان و غزنویان به شعر عربی کمتر از توجه آل بویه، صاحب ابن عباد و شمس المعالی نبوده است. پس دیده می شود که شعر و نثر دری بالطبع در خراسان ظهور کرده و با اندک توجهی از سوی ملوک آن بلاد، شعرا و دبیران به سرودن شعر و نوشتن نثر به زبان دری اهتمام جسته اند. اما در همان زمان یک بیت شعر  و یا یک رساله به این زبان در غرب، شمال و جنوب غرب ایران (در قرن چهارم) ظهور نیافته است. اگر شعر و یا کتابی دیده شده به زبان پهلوی و یا طبری بوده است. در اواخر عهد سامانیان و آغاز دولت غزنویان و سلاجقه به تدریج بنا بر فتوحات آن سلاطین در ری، جبال، گرگان، اصفهان فضلای شرق و غرب را درهم آمیخت انتشار اشعار، کتب تاریخی وادبی خراسان زمین در سایر شهرستان های ایران گسترش یافت و پس از آن زبان دری زبان ادبی و علمی ایران شناخته شد. با تسلط دولت سلجوقی بر عراقین این "شناخت" قوت بیشتر یافت. شعرای بزرگی پس از غضایری، قطران و ابو المعالی رازی درنقاط شمالی، مرکزی و غربی ایران پدید آمدند.

  ه - مطلب دیگری که قول ابن مقفع را تایید می کند، بقایای لهجه های محلی است که شرح  آن از مو ضوع بحث ما خارج است، چون ما با تاریخ تطور ادبیات دری سر و کار داریم. اما همین قدر کافی است که اشاره گردد که در خراسان - به ویژه افغانستان -  بخارا و تاجیکستان امروز، نمونه های بارزی از طرز تلفظ زبان دری در روستاها موجود است، ولی در مرکز، غرب و جنوب ایران آنجاییکه که زبان ترکی نفوذ نکرده است، لهجه های محلی یا کردی و لری است ویا پهلوی شمالی  یا پهلوی جنوبی چنانکه زبان شهر و روستای اصفهان، فارس و نهاوند پر است از لغات و اصطلاحات و حتی طرز ادای کلمات پهلوی و...  خلاصه لغات، ترکیبات و اصطلاحات که در زبان پهلوی وجود ندارد، اما میان مردم خراسان متداول است.

  و - مهم ترین سندی که حکم قطعی در صحت روایت ابن الندیم، ابن مقفع  و حمزه می دهد. اوراق "تورفان" بقایای کتب دینی مانویان است، که مورد توجه خاور شناسان قرار گرفته است و پس از تدقیق دریافته اند که این نوشته ها ریشه و پایه ی زبان کهن دری است که از لغات های معتنابهی ترکیب یافته اند.

                                                      ***

   از اسناد نامبرده شکی باقی نمی ماند که زبان دری خاص مردم خراسان و مشرق ایران بوده که در دربار تیسفون میان درباریان و رجال مملکت این زبان متداول بوده و از این لحاظ آن را "دری" گفته اند. چون "در" به زبان سا سانی به معنای پایتخت و دربار است. اگر کبک دری منسوب به دره است مانع از آن نیست که زبان دری به معنای دربار و پایتخت نباشد. پرسشی که باقی می ماند این است که چطور شد که زبان مشرق ایران در مغرب آن کشور زبان درباری شد ه است؟ شاید پاسخ آن باشد که در عهد آزرمی، پوران و یزد گرد این زبان به همراهی "پهلویان" یعنی اتباع "فرخ هرمز" پدر "رستم" که همه از مردم خراسان بودند و طبری آنان را "فهلویان" می نامد، به در بار تیسفون راه یافته و در مدت طولانی نفوذ آن طایفه در پایتخت، این زبان در دربار ریشه دوانیده است ومصادف با دخول تازیان در مداین، زبان دری در دربار شایع بوده است.

                                                    ***

   عقیده ی دیگری هم در وجه تسمیه ی دری است که تا هنوز دلیل قطعی بر آن نداریم، آن این است که دری مخفف "تخاری" بوده که "خا ء" به "ها ء" هوز (مطابق قاعده ی زبان فارسی) تبدیل شده "الف" آن به "فتحه" بدل گردیده که "تهری" میشود و بعد "ت" به دال بدل شده - که در زبان فارسی اینگونه معمول بوده است - که "دهری" خوانده شود، بعد "ه" آن حذف گردیده که بالاخره "دری" شده باشد.   ( ۱ )

  تخارها مردم ایرانی بودند و پس از کوچ کردن از حدود تبت وارد خاک بلخ و نواحی مرکزی افغانستان امروزی شدند و تخارستان به نام آنان نامبردار گشت. هرچند برخی از خاور شناسان زبان تخاری را جزء از زبانهای هند و اروپایی از طبقه ی سانتوم Cantom می شمارند، اگر این معنی محقق شود وجه تسمیه اخیر باطل می شود و یا تاریخ این تسمیه به وقتی تنزل می کند که تخارها در نواحی بلخ ساکن گردیده و زبان آنها با زبان سغدی مخلوط شده است.

  به هر حال اینکه زبان دری از لهجه های شرقی است شکی وجود ندارد. و لو در اصل از نام تخاری باشد ویا منسوب به در و دربار و یا کدام وجه تسمیه دیگر، اینکه از خراسان برخاسته و بعد به تدریج در تمام بلاد ایران گسترده شده است، همه متفق القول اند.

                                                                        پایان

                              ----------------------------------------

  ( ۱ ) - تخارها، طایفه ای از ایرانیان بودند که در قرون قدیم و قبل از تهاجم "هون ها" وتر کان آلتایی به ماو را ء النهر در حدود مرزهای ایران و تبت ساکن بودند وزبان آنان شاخه ای از زبان ایران بود. مانی پسر فدیک در میان آن جماعت می زیسته و از این رو آنرا چینی نامیده اند. پس از هجوم مردم آلتایی به حدود مذکور - که از آن پس به ترکستان موسوم گردید- تخار ها کوچیدند و به داخل ایران آمدند و در نواحی بلخ، بدخشان و غور سکنی گزیدند و این نام را از خود به آن نواحی دادند. ( بهار )

سینه چاکان مصالحه با طالبان

سينه چاكان مصالحه با طالبان

 محمد اسحاق فياض

Mif_1967@yahoo.com

يك ضرب المثل معروف افغانی است كه می گويد،"پيش از پيش يخن چاك می كند" موضوع مذاكره با طالبان و سهم دادن اين گروه در دولت، قبل از آن كه گام های عملی خود را بردارد و دراين راستا عربستان سعودی به صورت رسمی ميانجی گری نمايد، بسياری از كشورها و نهاد های بين المللی آن چنان برطبل مصالحه و مذاكره با طالبان می كوبند و چنان تعابيری را به كار می برند كه گويا ديگر هيچ روزنه ای جز مذاكره و مصالحه و تن دادن به خواسته های طالبان باقی نمانده است.

آقای کای آیدی نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل متحد در افغانستان می گوید:"باید از راه های مسالمت آمیز و مذاکره با گروه های مخالف، به خشونتها در این کشور پایان داده و برای آوردن صلح در کنار مذاکره، باید به دیگران در حکومت سهم داده شود. اگر ما به این باور باشیم که تنها راه نظامی گره گشای مشکلات افغانستان است این یک اشتباه است. ما باید بیشتر از این دید باز داشته باشیم؛ دیدی که در آن تمام جوانب در این کشور را از نظر نیاندازیم".

آقای اشداون سياست مدار كهنه كار انگليس، طالبان را یک جریان مذهبی ناسیونالیست پشتون  می داند كه در ميان قبايل پشتون از نفوذ زيادی برخور دار است. او با اين پيش زمينه می خواهد بگويد كه دربرابر چنين نفوذ و پايگاه مردمی چگونه می شود دربرابر آنان به جنگ ادامه داد. جالب تر از همه اظهارات سفير انگليس دركابل و يكی از فرماندهان اين كشور درافغانستان بود كه پيرزوی دراين جنگ را ناممكن خوانده بود.

هم چنين مايکل شويير، رئيس سابق بخش بن لادن در سازمان جاسوسی آمريکا، (سيا ) در مصاحبه با فاكس نيوز مي گويد: نشانه های تمايل برای توقف جنگ در افغانستان در متحدان آمريکا ديده می شود. به نظر من اينکه گفته شود روابط طالبان و القاعده رو به وخامت گرائيده، اطلاعاتی غلط و آرزويی موهوم است. طالبان حاکميت بر کشورش را برای حفاظت از بن لادن از دست داده است و بسيار بعيد به نظر می رسد در حال حاضر که اين گروه معتقد به پيروزی در جنگ است، بخواهد چنين تصميمی بگيرد. معتقدم با توجه به شکايتهای که کرزی، فرمانده نيروهای انگليسی و استراليايی کردند و خواستار افزايش چشمگير نيروهاي مستقر در افغانستان شدند، از ديگر سو نزديک شدن انتخابات در آمريکا و وخامت وضع اقتصادی باعث شده است بسياری از متحدان ما تمايل خود را برای توقف جنگ در افغانستان نشان دهند.

آنچه از اين اظهارات و موضع گيری ها آشكار می شود، نا اميدی و خستگی كشورهای خارجی از ادامه جنگ درافغانستان است. تا دوسال پيش حتی سخن گفتن درباره مصالحه باطالبان جرم بود و خيانت ملی تلقی می گرديد، اما امروز نه تنها طرفداری از چنين مصالحه ای جرم نيست بلكه پيش از پيش غربی ها قبل از آن كه طالبان مذاكره و مصالحه ای را بپذيرند، يخن پاره می كنند و با آب و تاب درباره اين مصالحه سخن می گويند و طالبان را جزء جريان ناسيوليسم مذهبی پشتون می دانند. جالب است که سه سال پيش برای اولين بار وقتی جنرال مشرف رئيس جمهور نظامی وقت پاكستان گفته بود كه طالبان در درون جامعه پشتون نفوذ دارند و جزء همين مردم هستند و از سوی همين مردم حمايت و پشتيبانی می شوند، اين گفته ی وی خشم مقامات كابل را برانگيخته بود و عليه گفته های مشرف دست به تظاهرات زدند و دولت كابل اين گفته ها را رسما محكوم كرده بود. اما اكنون نه تنها چنين سخنانی قبيح و يا دور از واقعيت نيست بلكه كار شناسان مبنای تجزيه و تحليل شان را براصل نفوذ طالبان در ميان توده های مردم پشتون استوار می كنند و از پيوند ناگسستنی ميان طالبان و القاعده سخن می گويند، پيوندی كه به اين زودی ها شكسته نمی شود و شايد هرگز هم شكسته نشود. چنانكه مايکل شويير گفت كه طالبان حاکميت بر کشورش را برای حفاظت از بن لادن از دست داده است و بسيار بعيد به نظر می رسد در حال حاضر که اين گروه معتقد به پيروزی در جنگ است، بخواهد چنين تصميمی بگيرد.

بسياری از كارشناسان موضع گيريهای اخير برخی از كشور های غربی و نهاد های بين المللي راباز تاب استرس و اضطرابی می داند كه جنگ افغانستان برآنان تحميل كرده است و در واقع چنين اظهاراتی واگويه های تأثيرات رواني جنگ است كه  به بهانه ميانجی گری عربستان برای مصالحه با طالبان سخن می گويند، هرچند آنها تلاش دارند كه بگويند ميان طالبان و القاعده فاصله ايجاد گرديده و طالبان ديگر اصلاح شده و می توانند در چوكات دولت افغانستان شريك شده و شريعت اسلام را پياده كنند، اما اگر درهمين شرايط اعلام شود كه در سايه اين مصالحه بن لادن هم به پروسه صلح می پيوندد، آنان با جان و دل از آن استقبال خواهند كرد و ديگر اسامه بن لادن و دستيارانش نيز تروريست نخواهد بود و افكار و انديشه های آنان نيز افراطی گری به شمار نخواهد رفت.

عبدالباری عطوان سردبير روزنامه "القدس العربی" چاپ لندن يكی از منتقدان ديدگاه فعلی غرب در قبال افغانستان است و آن را اشتباه ديگر غرب توصيف می كند. او معتقد است آمريكا در سايه مصالحه و مذاكره با طالبان در پی شكستی كه در افغانستان خورده به دنبال فرار آبرومندانه از اين كشور مي‌گردد. او مي گويد:واشنگتن در جنگ عليه تروريسم شكست خورده و 700 ميليارد دالر زيان ديده‌ و می ‌توان گفت، 700 ميليارد دالری كه هم اكنون دولت "جرج بوش" رئيس جمهوری آمريكا برای خروج از بحران مالی و اقتصادی خود اختصاص داده است، در واقع همان 700 ميليارد دالری است كه در عراق و افغانستان هزينه كرد و در اين دو كشور و در مقابل مقاومت در منطقه شكست خورد.

اين روزنامه نگار عرب معتقد است كه امريكا تلاش دارد تا برنامه شوراهای بيداری را كه در عراق ايجاد كرد، همين طرح را درافغانستان پياده كرده و زمينه خروج خود را از افغانستان فراهم نمايد، برنامه شوراهای بيداری، طرح مليشه سازی بود كه در عراق نتايج مثبتی را به بار آورد، اما اين طرح همانطوری كه همه كار شناسان می گويند درافغانستان روبه شكست است، زيرا افغانستان طی سی سال گذشته جريان مليشه گرايی رابه خوبی تجربه های خونين كرده و يكي از عوامل اصلی بحران در كشور همين مليشه گرايی افسار گيسخته ای بود كه در سايه جهاد و جنگ داخلی رشد يافت.

از سوی ديگر گروه طالبان و قبايل حامی طالبان در افغانستان و پاكستان از القاعده هرگز جدا نخواهد شد و اين پيوند سالهای سال است كه ميان آنان بسته شده است، در حالی كه قبايل سنی عرب مدت كوتاهی با القاعده همكاری كرد و از افكار و انديشه های القاعده بيزاری جستند و آنان را از جمع شان بيرون انداختند؛ در حالی كه القاعده در ميان توده های مردم پشتون نفوذ دارد و طالبان كپی افكار و انديشه های القاعده است كه امروز ثابت شده است كه درصد مطلقی از مردم پشتون بجای حمايت از دولت كرزی از طالبان و القاعده حمايت می كنند.

به هرحال موضع گيری های اخير كشورهای غربی و سازمان ملل جز اين كه روحيه طالبان را برای خشونت های بيشتر بالا ببرد، دستآورد ديگری ندارد و اين سخنان هرگز آنان را به مذاكره و مصالحه تشويق نخواهد كرد بلكه اين تصور را برای آنان تقويت می بخشد كه در سايه ادامه جنگ و خشونت می توانند خواسته ها و اهداف شان را به پيش ببرند و شريعت طالبانی را در سايه سر نيزه در افغانستان پياده كنند، درست همان چراغ سبزی كه سفير انگليس به طالبان نشان داده و گفته است كه يك ديكتاتور بهتر درافغانستان می تواند حكومت كند تا دولت فعلی.

حاج مصطفی


بصیر احمد دولت آبادی

حاج مصطفی محمدی

 یکی از گردانندگان اصلی مجله حبل الله درگذشت

چگونه باور کنم مرگ مردی را که یک عمر صادقانه و بی ریا به شکل گمنام و بی توقع، در کوچه پس کوچه های مطبوعات دوران جهاد و مقاومت، قدم و قلم زد. ولی با آن هم جز در همان محدوده نشریات معدود، برای خیلی ها ناشناخته ماند، چرا که هدف او کار برای خدا و در خدمت خلق خدا بود. و رهبر شهید، به دست اندرکاران حبل الله گفته بود: اگر برای خدا کار می کنید، نباید در پی نام و شهرت باشید. ازینرو در حبل الله دوران رهبر شهید، نام نویسندگان و دست اندرکاران درج نمی شد. اسامی اغلب مستعار بودند.

  حاج مصطفی محمدی را در سال 1363 ش شناختم، زمانی که در مدرسه حضرت قایم (عج) درس می خواند و با تعدادی از همقطاران خود نشریه پیام نصر را انتشار می داد. از آنجایی که فرد پر کار و متینی بود، برای همکاری در مجله حبل الله در نظرگرفته شد. وقتی موضوع با رهبر شهید در میان گذاشته شد، ایشان پیشنهاد کرد که حاجی برای کسب تجارب کاری یک سفری به جبهات داشته باشد، لذا ایشان به افغانستان رفت  و از جبهات مختلف عکس و گزارش تهیه نموده، به ایران برگشت.

  او در سال 64 عضو کادر فنی مجله حبل الله شد. در ابتدا مسئولیت او پست و مراسلات بود، ولی او به زودی به اثر پشت کار و مهارت خود  به یکی از دست اندرکاران اصلی مجله تبدیل شد. بعد ها در کنار کار های محوله در حبل الله، مسئولیت بولتن خبری سازمان نصر را نیز به عهده گرفت. پس از تشکیل حرب وحدت اسلامی افغانستان، تحولاتی هم در ارگان نشراتی سید جمال الدین (مجله حبل الله) به وقوع پیوست و تعدادی از کادر حبل الله جذب بخش فرهنگی حزب وحدت شدند و تعدادی هم کنار رفتند- چرا که فعالیت ارگان نشراتی سید جمال الدین محدود شده و صرف وظیفه آن نشر مجله گردید. در حالیکه قبلا در بخش های مختلف فرهنگی فعالیت داشت- لذا کادر اجرایی مجله بسیار کوچک شد و مسولیت آنرا حاج مصطفی محمدی به عهده گرفت. در حقیقت در اواخر سال 69 یا روشن تر بگویم  از شماره 81 به بعد  مسئولیت مجله حبل الله از نگاه چاپ و نشر به عهده او قرار گرفت و تا آخر عمر مجله، او گرداننده اصلی این نشریه بود.

   از ابتکارات و فعالیت های ماندگار و منحصر به فرد او، جمع آوری آلبوم عکسهای رهبر شهید است که در چند شماره حبل الله انتشاریافت. با اینکه در ابتدا مورد انتقاد تعدادی از دوستان قرار گرفت، ولی امروزه آن مجموعه یک گنجینه ارزشمند ومنبع اصلی بسیاری از نشریات به حساب می رود.

او دوره آموزش روزنامه نگاری را در سال 1365 ش سپری کرد و به عنوان خبرنگار رسمی ایفای وطیفه می نمود، ازینرو اغلب گزارشهای درج شده در مجله حبل الله از سوی او تهیه شده است.

    پس از شهادت رهبر شهید، سایر دست اندرکاران حبل الله پراکنده شده و هر کدام دنبال سرنوشت خود رفتند، اما او در مجله ماند و یا اینکه مجله در او ماند. ازینرو، هر کسی سند و مدرکی و یا عکس و نواری از رهبر شهید لازم داشت از سوی او تهیه می شد. روی این اصل، اینک با رفتن او یک قسمت عمده این مهم و نیز خاطرات ارزشمند از زحمات و فعالیت های فرهنگی رهبر شهید نیر به خاک رفت. چرا که طبق اساسنامه نانوشته اما قبول شده حبل الله، تمام اسناد ومدارک فرهنگی گرد آمده در ارگان نشراتی سید جمال الدین حسینی در دفتر مجله نگهداری می شد و کسی حق انتقال آنها را به بیرون نداشت. اما زمانی که دیگر نه دفتر ماند و نه نام و نشانی از حبل الله، این تنها حاج مصطفی بود که این مهم را نگهداری می کرد. صد حیف و افسوس که او دیگر در جمع ما نیست. او نه تنها درد ها و رنج های خود را با دیگران تقسیم نکرد که در یافته های فکری خود نیز، دیگران را شریک نساخت. لذا او تمام یافته و داشته ها را با خود برد.

    روزی، از روی  درد و هم سرنوشتی به او گفتم، حال که زمانه با ما نساخته و روزگار چپ گردشی آغاز کرده، بیا همه باهم بیرون شویم تا شاید در جای دیگر، فرصت و زمینه ی فراهم شود که کار را سر از نو شروع کنیم و مؤسیسه نشر آثار رهبر شهید را بنیان گذاریم. دریغ که این آرزو و این آرمان هر گز تحقق نیافت و میراث رهبر شهید برای ما مدعیان راه او، به یکی چوکی و مقام و به یکی پول و سرمایه و به یکی هم درد  و رنج بر سرحفظ و نگهداری آثار رهبر شهید شد که جز گرفتاری و عذاب چیزی در پی نداشت و حاج مصطفی هم از اینگونه وارثان بود که همواره کاغذ پاره ها را از این خانه رهنی به آن خانه رهنی برد، تاخود نیز به دیار باقی شتافت. او پایان عمر را با کوله باری از فقر و تنگدستی و گوشه گیری که پیامد محتوم سرنوشت فرهنگیان صادق  مردم ماست، در یکی از محله های دور دست شهر مشهد، سپری می کرد. او از خود 5 فرزند صغیر برجا گذاشت، تا به داغ فراق او بسوزند و تاوان خدمات بی ریا و صادقانه سالها تلاش او در بخش فرهنگی را با فقر و بی نوایی بپردازند. و همسر صبور و درد آشنای او که داغ فوت مادر و شهادت پدر، عمو، پدر بزرگ و خبلی از کسان دیگر را در کودکی دیده بود و هنوز داغ شهادت عموی دیگرش رهبر شهید را فراموش نکرده بود که به داغ فراق همسر فداکار مبتلا شد. حال او مانده است و فرزندان یتیم حاج مصطفی محمدی و گرفتاری روزگار پس از مرگ یک فرهنگی!

عشق بازی

عشق بازی‌

Image

 

داستان کوتاه

محمد جواد خاوری

صدای زنگوله بزها و تولَّه مراد در هم می ‌آميخت و در دل كوه‌، به سنگ و صخره می خورد. با رفتی كه مراد می ‌زد، زمزمه‌هايی در دل هر كدام از بچه‌ها شنيده می‌شد:«ازو پِيچِه سياه قَيچی كَنوم ما...» «عاشق‌بازي كارِ آسو نِيَستَه‌...»

باعث اين بزم‌، باريكه ‌آبی بود كه از دل‌ِ كوه زا می‌كرد و بچه ها برايش يك نهور كنده بودند و به آن چشمه می گفتند. چشمه آنها كه دلخوشی هر روزشان بود، خيلی كه می ‌پاييد، همان چند روز بهار بود.

مراد تولَّه‌اش را از لب گرفت و به رفقايش نگاه كرد كه هر كدام در عالمی گم بودند. حالا فقط صدای زنگوله بزها می‌آمد كه از بس با كوه و دره عجين شده بود، كسی نمی‌شنيد. مراد گفت‌:«بياييد يك بازی كنيم‌.»

«چه بازی كنيم‌؟ پادشاه‌-وزير كه خيلی بازی كرده‌ايم‌. پشت و پهلوی مان درد می ‌كند از بس كه همديگر را زده‌ايم‌.»

«بياييد مردك غيچكی را بازی كنيم‌.»

«ماد عيسی‌؟»

«نه‌. باشی‌. مادعيسی خيلی غمناك می‌زند. بيخی دل آدم می‌گيرد. باشی خوب است كه شاد می‌زند. غم و غصه را از دل آدم می‌كشد. باشی كه زد، همه برمی‌خيزيم و با هم می‌رقصيم و می‌خوانيم‌. خوب بيت‌های دلكش می‌خوانيم‌. از بيت‌های مست‌ِ صفدر و سرخوش‌.»

«هَی ی ی ی 

مه قربان‌ِ سرِ تَندور شيشتِه تو

مه قربان‌ِ سولَه‌گگ خنديدِه تو

به دل گفتم كه يك بوسه بگيرم‌

مه قربان نَكو پَسكو گفتِه تو»

«اين بازی هم خوب نيست‌. اين هم كه بی ‌زدن و كوفتن نيست‌. كی طاقت چوب خوردن دارد؟ باشی بيچاره را كه مُلا يعقوب يك روز تا بيگاه چوب زد. آن قدر زد كه تا يك ماه‌، پايش را به زمين مانده نمی ‌توانست‌. كاش فقط زدن بود; كم بخت را پيش‌ِ خود خواباند و پيچه‌هايش را از سرِ قهر، بيخ‌كَنَك كرد. كی طاقت دارد پيچه‌اش بَوچه ‌بَوچه كَنده شود و از جايش خون ژاله ‌ژاله بيرون بزند؟ تازه غيچك از كجا پيدا كنيم‌؟»

«غيچك پيدا كردن كه سخت نيست‌. به جای غيچك يك كَنتَل می‌گيريم كه مُلايعقوب اگر شكست‌، خيلی دل‌ِمان نسوزد. آوازِ غيچك را هم كه نايب خوب در می ‌آورد. رفت باشی سخت نيست‌. هر كس ياد دارد. ای ‌او ای ‌او ای ‌او...»

مراد گفت‌:«نه‌. حالا جوان شده‌ايم‌. بچه نادان نيستيم كه پادشاه‌-وزير بازی كنيم‌. بياييد عاشقی بازی كنيم‌. خيلی مزه دارد. پيچه‌ها را لَشم شانه می ‌كنيم و سر راه‌ِ دختر پادشاه ايستاد می ‌شويم‌. از دور كه ديديم‌، آينه به رويش می ‌اندازيم‌. خودش می ‌فهمد كه عاشقش شده‌ايم‌. قمر می ‌شود دختر پادشاه‌.»

قمر نازخندی كرد:«بيخی آدم شرم می ‌شود!» با آرنج به بغل تاجوَر زد تا شرمش را تقسيم كند.

نعيم‌ سوك ‌سوك به قمر و تاجوَر نگاه كرد و گفت‌:«اگر عاشقی بازی كنيم‌، ناز دخترها زياد مي‌شود. ما بچه‌ها بايد مِنَّت بكشيم‌. بايد پيش‌ِشان عذر و زاری كنيم‌; ولی اگر پادشاه‌-وزير بازی كينم‌، آنها رعيت می ‌شوند و ناز نخره نمی ‌توانند. فقط جان‌ِ شان می ‌لرزد و از ترس بزن و بكوب‌ِ پادشاه‌، يك سوراخ‌ِ موش را به هزار روپيه می ‌خرند.»

مراد گفت‌:«خوب عاشقی است ديگر. عاشقی ناز كشيدنش هم مزه دارد.»

«گُم كنيد اين بازی زنانه را. يك بازی مردانه كنيم‌.»

از اين بازی مردانه‌تر؟ عاشق برای رسيدن به معشوق بايد از جان گذشتگی كند. از خطرها تير شود. اژدها را بكشد، با ديو چنگ به چنگ شود. تشنگی و گرسنگی بكشد. آدم كم همت كه عاشقی نمی ‌تواند.

گفتند:«خوب است‌. بازی می ‌كنيم‌. امروز عاشقی بازی می ‌كنيم‌. حالا قصه كی را بازی كنيم‌؟ ليلی و مجنون‌؟ ورقه و گلشا؟ چطور است از كتاب‌ِ امير ارسلان بازی كنيم‌؟ قمر می ‌شود فرُّخ‌ لِقا.» تاجوَر نگاه حسادت ‌آميزی به قمر می ‌كند. مگر چه كمی از او دارد؟

مراد گفت‌:«بياييد قصه اسماعيل خودمان را بازی كنيم كه عاشق دختر اوغان شده بود.»

گفتند:«او كه به معشوقش نرسيد. او از ترس حتی عشق خود را اظهار نتوانست‌. فقط در دل عاشق بود. عشق پنهان و يك طرفه‌.»

گفت‌:«خير است‌. ما بازی می ‌كنيم و اسماعيل را به دخترِ اوغان می ‌رسانيم‌. نامش چی بود؟ تورپيكَی‌.»

گفت‌:«شفا می ‌شود اسماعيل‌; قمر هم تورپيكي‌; من هم قصه‌گو. شما هم برای ‌شان دعا كنيد.»

گفتند:«خوب است‌.»

عشق اسماعيل از كجا شروع شد؟ از روزی كه خيل‌ِ اوغان‌، از طرف ارزگان آمد و در تَگَو خيمه زد. اسماعيل تورپيكَي را همان جا ديد كه روزانه می ‌آمد لب چشمه و آب می ‌بُرد. مردم‌ِ تَگو آتش لگد می ‌كردند:«اوغان آمده‌! ... رحم و مروت ندارد. حلال و حرام نمی ‌گويد; مال مردم نمی ‌گويد; مال غريب نمی ‌گويد; زور دارد ديگر.»

موسی زوار با نگرانی به شترهای كلان‌ كلان‌ِ اوغانها نگاه می ‌كند كه خار و علف را بوته‌بوته می ‌بلعند و با خيال راحت نشخوار می ‌كنند. «اگر همين طور بچرند، دو روز ديگر دشت لُچ می ‌شود.» فقط از دور نگاه می ‌كند. اگر كمی زور داشت‌، پيش می ‌رفت و می ‌گفت‌:«برادران‌! راه‌ِ خدا نيست كه بياييد كِشت و علف مردم را بخوريد. اين‌ها بی ‌صاحب نيستند. مسلمانی كجا رفته‌؟»

اوغانها سياه‌ خيمه‌های ‌شان را زدند و بز و گوسفند و اُشترهای ‌شان را يله كردند. گندم نمی ‌گفتند، جَو نمی ‌گفتند. رِشقه را به دست خود درو می ‌كردند. كی بود كه طرف ‌شان چپ نگاه بتواند؟ يك سال «دنگر» را كدام ديوانه كُشت‌; بر سر مردم آتش غربال شد. مردم می ‌گويند «خير است كه كِشت را خوردند، خير است كه علف را بردند، كاش بی ‌شَر از اين‌جا بروند!»

اسماعيل ديد كه تورپيكی از غِژدی بيرون شد و خرامان خرامان طرف چشمه رفت‌. «چه قد و قامتي‌! چه چشم و ابرويی‌! هيچ به اوغان نمی‌خورد جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بينی بلند و چشم درشت دارند; ولی يخ ‌چهره‌اند. اما او هم چشم درشت و بينی بلند دارد و هم گرم ‌چهره است‌.» لچك‌ِ سبزی با حاشيه توپك ‌زده‌، به سر داشت و پيچه‌های سياهش از دو طرف شقيقه‌هايش آويزان بود. چهارچهار پِنگَك‌ِ گُلدار هم به هر طرف زده بود. چه جَلّی‌! چه بَلّی‌!

مراد گفت‌:«قمر برو طرف چشمه‌، تا اسماعيل تو را ببيند و عاشقت شود. تو مثلاً تورپيكَی هستی‌.»

تورپيكی رفت طرف چشمه‌. لباسهای رنگارنگش از قِران و بَلگك شَر می‌زد. اسماعيل آه‌ِ سختی از دل كشيد: «حيف كه زود می ‌روند! كاش آن قدر علف اين جا بود كه برای هميشه می ‌توانستند بمانند! كاش زمين و نعمت اين جا بی ‌پايان بود!»

مادرش گفته بود «هوش كن بچيم به خيل اوغانها نگاه نكنی‌! بد می ‌برند. هوش كن سر راه‌ِ شان ايستاد نشوی‌! كوه كه رفتی‌، برو طرفهايی كه آنها را ننگری‌. آنها ظالم اند.»

اما تورپيكَی دل‌ِ او را برده بود. اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود. از كودكي هر وقت مادرش او را ترسانده بود، گفته بود «او بچه بنشين كه تو را پيش اوغان مي‌اندازم تا ببرد ميان سياه‌خيمه‌اش خام‌خام بخورد.» تا حالا از سياه‌خيمه‌ها مي‌ترسيد; اما حالا سياه‌خيمه نه تنها برايش ترسناك نبود; كه كعبة آمالش بود. حالا بزرگترين آرزويش رفتن در يكي از همان سياه‌خيمه‌ها بود. اما اين يك آرزوي محال بود. اسماعيل فقط مي‌توانست عشق تورپيكَي را در دل داشته باشد. خود تورپيكي هم اگر مي‌شنيد كه يك بچة هزاره عاشقش شده‌، تفنگ پدرش را مي‌گرفت و با دست خود يك تير به سر دلش مي‌زد. براي دختر اوغان ننگ بود كه يك بچة هزاره عاشقش شود. هزاره بي‌دين‌، هزاره موش خور.

مراد گفت‌: «هله اسماعيل‌! اين قدر دل دل نكن‌! برو سرِ راه دختر و علامت عاشقي بده‌. خير است كه دختر اوغان است‌. عاشقي اوغان و هزاره ندارد.»

اسماعيل موهايش را چَپَه شانه كرد و كالاي نوش را پوشيد و پشت درخت منتظر ماند. تورپيكَي كوزه به دوش آمد طرف چشمه‌. دختر نبود، محشر بود. اسماعيل آينه را مقابل آفتاب گرفت و نورش را به روي تورپيكي انداخت‌. تورپيكي هراسان به اطراف نگاه كرد. كي بود اين گستاخ‌! اسماعيل دوباره آينه انداخت‌; اما اين بار آن قدر مكث كرد تا دختر منبع‌ِ نور را تشخيص داد و اسماعيل را پشت‌ِ درخت ديد. «كسي نيست‌. يك هزاره است‌. شايد يگان ديوانه باشد.» بي‌آن كه زحمت ناسزايي به خود دهد، كوزه را پر آب كرد و رفت‌. اسماعيل به نظرش آمد كه لبخندي به او زده است‌; اما قمر انكار كرد كه «نه‌. از خشم لب گزيده‌.» شب كه اسماعيل خانه آمد، خوشحال و سردماغ بود. عجب كاري كرده بود آن روز! از مردانگي خودش خوشش آمد. آدم بايد همت بلند داشته باشد. خيلي كار شود، كشته شود.

ولي اسماعيل‌! تو هنوز بي‌عقلي‌! تو هنوز بچه‌اي و خونت آبگين است‌. مردم از اوغان امان مي‌طلبند. هر جا اوغان را ببينند، هفت فرسخ دور فرار مي‌كنند. آن وقت تو عاشق دختر اوغان مي‌شوي‌! اوغانها اگر بشنوند، تو را خام قورت مي‌كنند. بچة پادشاه هفت كشور مگر همين بي‌عقلي را نكرد؟ دختران آدميزاد را ماند و رفت عاشق ملكة خدا شد. ملكة خدا هم مثل تورپيكي زيبا بود. تا بچة پادشاه در غار چشمش به او افتاد، يك دل نه صد دل عاشقش شد. ملكة خدا گفت «از اين جا برو كه الان برادرانم مي‌آيند و تو را مي‌خورند.» گفت «من عاشقت شده‌ام‌. چطور مي‌توانم از اين جا بروم‌؟» ملكه خدا از اين حرف خيلي خوشش آمد. كسي پيدا شده بود كه مهرش را به دل بسته بود. گفت‌: «حالا تو برو بيرو غار. وقتي برادرانم آمدند و سرِ نان نشستند، من يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه مي‌پاشم‌. وقتي صداي شَرب‌ِ آب را شنيدي‌، وارد شو. سرِ نان كه باشند، تو را غرض نمي‌گيرند.» بچة پادشاه رفت بيرو غار و در پشت سنگي پنهان شد. ديد هفت ديو زبردست آمدند. شاخ‌ها پيچ‌پيچ و نيش‌ها دراز. فوراً هر طرف بو كشيدند و بدبينانه به خواهرشان نگاه كردند: «بوي بوي آدميزاد!بوي بوي آدميزاد!» دختر گفت «ديوانه شده‌ايد؟ آدميزاد كجا و اين جا كجا؟» گفتند «پس زود نان بياور كه خيلي گرسنه‌ايم‌.» دختر نان پيش شان گذاشت و يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه پاشيد. بچة پادشاه كه صداي شَرب‌ِ آب را شنيد، وارد شد و سلام كرد. ديوها گفتند «حق سلامت نبودي‌، لقمة خامم مي‌شدي / طعام به پيشم نبودي فداي نامم مي‌شدي‌. بيا نان بخور!»

اسماعيل گفت‌: «من هم فردا مي‌روم ميان سياه‌خيمه‌شان‌. سر نان مي‌روم كه به احترام نان مرا نكشند. ولي پيش از رفتن بايد با دختر حرف بزنم‌. بچة پادشاه و ملكة خدا هم حرف زده بودند.»

فردا باز موهايش را لَشم شانه كرد و خاك پيراهن و تنبانش را تكاند و چشم به سياه‌خيمه‌ها نشست‌. وقتي تورپيكي طرف چشمه آمد، دلش را كُل كرد و راهش را گرفت‌. گفت‌: «تو خيلي زيبايي‌...! زيبايي‌ات دلم را برده‌... عاشقت شده‌ام‌.»

دختر بَدبَد نگاه كرد. «برو گم شو! هزاره كافر!»

«ولي تو زيبايي‌; مثل پري‌ها. دل اين هزاره كافر بالايت رفته‌. عاشقت شده‌ام‌.»

«گفتم برو! هيچ هزاره‌اي نمي‌تواند عاشق دختر اوغان شود.»

گفت‌: «حالا كه من شده‌ام‌. تو چه مي‌گويي‌؟»

دختر اوغان كوزه را در آب گرفت و گفت‌: «مگر از جان خود سير آمده‌اي‌؟ خَپ و چُپ برو كه كس خبر نشود. سرِ يك تير خلاصت مي‌كنند.»

گفت‌: «من از مردن نمي‌ترسم‌. كاش تو با من باشي كه من به خاطرت كشته شوم‌!»

دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!» به اسماعيل نگاه كرد. جوان بود و رشيد. شور عشق از برق چشمانش مي‌تراويد. دل تورپيكَي سُست شد. كوزه از دستش خطا خورد و در مسير آب غلتان غلتان رفت‌. اسماعيل ميان آب دويد و كوزه را گرفت‌. آبش را با عطش روي سرش خالي كرد. چه سرد و دلكش بود! تسكيني بر وجود آتش گرفته‌اش‌. سر تا قدمش تر شده بود و آب از نوك بيني و سر چانه‌اش مي‌چكيد. كوزه را از نو پر كرد و به دست دختر داد. دختر كوزه را گرفت و بي‌آن كه چيزي بگويد رفت‌. اولين گام را كه برداشت احساس كرد ميان گِل راه مي‌رود. براي يك دختر كوهستان كه مدام در حركت بود، سبگ‌تر از پا چيزي نبود. اما آن لحظه پاهايش به اندازه تمام عالم سنگين شده بود. چند قدم را به زور برداشت و ديد نفسش به سختي بالا مي‌آيد. ايستاد و كوزه را به زمين گذاشت‌. چند بار مثل كسي كه هوا كم آورده باشد، نفس عميق كشيد. بعد گردن‌بندي را كه هميشه به گردن داشت و بهش خو كرده بود از گردن در آورد. حس كرد سبك‌تر شده است‌. گردن‌بند را در مشتش جمع كرد و مُهرهايش را كه سنگ‌هاي رنگي سيقل‌خورده بودند زير انگشتانش فشرد. فكر كرد كه ديگر نمي‌تواند آنها را به گردن بياويزد. پشت سرش نگاه كرد. هنوز اسماعيل ميان چشمه ايستاده بود و شوق‌مندانه او را تماشا مي‌كرد. پيش از آن كه راه نفسش بند بيايد، گردن‌بند را به سوي اسماعيل پرتاب كرد و كوزه را به دوش گرفت‌.

قمر گفت‌: «يك وقت به پايم گپ جور نشود؟»

مراد گفت‌: «راستي كه نيست‌; بازي است‌. تازه اگر شفا خواست دستت را در دستش بگيري نبايد چيزي بگويي‌. اگر هم خواستي چيزي بگويي‌، بگو اين عشق را فراموش كن‌. من و تو از دو قومي هستيم كه هرگز به هم نمي‌رسند. شفا آن وقت مي‌گويد اگر تو بخواهي مي‌رسيم‌. تو بگو خواستن من و تو مهم نيست‌; رسم اين است‌.»

اسماعيل دست خود را روي سينه‌اش گذاشت و گفت «ولي اگر تو بخواهي مي‌شود. من آن قدر غيرت دارم كه تو را نان بدهم‌. آن قدر ننگ دارم كه پاي عشقت ايستاد شوم‌. آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آنها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌. بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.»

دختر گفت‌: «زياد اين جا ايستاد نشو. برو كه يگان شري نخيزد.»

گفت‌: «مي‌روم‌; ولي دلم پيش توست‌.»

دختر دلش باغ‌باغ شد. هر چه كوشيد، نتوانست لبخندش را پنهان كند.

ولي اين يك قصة دروغ است‌. هيچ وقت يك دختر اوغان‌، عشق يك بچة هزاره را قبول نمي‌كند. دختر هزاره هم عشق يك بچة اوغان را قبول نمي‌كند. آن اوغانهايي كه زن‌ِ هزاره دارند، عاشق‌شان نشده‌اند. آنها را يا در جنگ اسير گرفته يا كنيز خريده‌اند. بچة پادشاه هم وقتي به ديوها گفت عاشق خواهرتان شده‌ام‌، چشم ديوها تاس‌ِ خون شد و موهايشان تيغ كشيد. يكي گفت من او را سر سيخ كباب مي‌كنم‌. يكي گفت من تة قوغ مي‌گذارم‌. يكي گفت من زير پلو مي‌خورم‌. يكي گفت من خام مي‌خورم‌. همو حمله كرد و بچة پادشاه را خام خورد.

نه اين قصه هم دروغ است‌. دختر به برادرانش گفت نكشيد. خونش به گردن تان مي‌شود. يك شرط پيش پايش بگذاريد كه انجام داده نتواند. شرط گذاشتند. بچة پادشاه شرط را انجام داد و دختر را گرفت‌.

مراد گفت‌: «دل آدم به اسماعيل بيچاره مي‌سوزد. از عشق‌ِ دخترِ اوغان ديوانه شد. كاش دختر اوغان از عشق او خبر مي‌شدي‌! اسماعيل بي‌غيرت‌، از ترس‌، نزديك‌ِ دختر رفته نتوانسته بود. يك كلام حرف همراهش نزده بود. فقط از دور ديده بود و از عشقش سوخته بود. اگر مي‌رفت همراهش حرف مي‌زد، شايد قبول مي‌كرد. اسماعيل آن وقتها بدقواره نبود. تن و توش داشت‌. رنگ و روي داشت‌. بچة مالك بود ديگر. حالا است كه بيچاره از كار رفته‌. خدا از دختر اوغان بگيرد!»

فردا باز هم دختر لب چشمه آمد. گفت‌: «هوشت باشد. ديروز كسي چغولي كرده‌. ديشب پدرم تفنگش را گرفت و از من پرسيد كه با كي گپ زده‌ام‌. من گفتم دروغ است‌. گفت تو را به حرف دروغ هم مي‌كشم‌.»

اسماعيل گفت‌: «تفنگ پدرت هيچ گاه عشق تو را از دلم بيرون نمي‌تواند. از ديروز كه با تو حرف زده‌ام‌، يك سره آتش لگد مي‌كنم‌. باز مي‌گويم بيا برويم‌. تو هم در اين سياه‌خيمه خوشبخت نمي‌شوي‌. فردا پدرت مي‌زند كسي را مي‌كشد و تو را خونبها مي‌دهد. بيا برويم كابل‌. آن جا شهر است‌. مردمش دانايند. پشت اين گپ‌ها نمي‌گردند. من و تو هم گوشه‌اي زندگي مي‌كنيم‌. خدا مهربان است‌.»

دختر گفت‌: «اگر پيداي‌مان كنند چه‌؟ هم مرا مي‌كشد، هم تورا.»

اسماعيل گفت‌: «من امشب دو اسپ تهيه مي‌كنم و بيرون آبادي منتظرت مي‌مانم‌. وقتي همه خواب رفتند، بيا كه فرار كنيم‌.» مراد گفت‌: «امان و رجب اسپ مي‌شوند.»

گفتند: «يعني ما را سوار مي‌شوند؟»

گفت‌: «نه‌. فقط افسار به گردن تان مي‌اندازند. شما پيش پيش مي‌دويد و آنها از دنبالتان‌.» دستار كهنه‌اش را از سر گرفت و به كردن رجب و امان انداخت‌. گفت‌: «حالا صبر كنيد تا شب شود.»

 

تورپيكي فكر كرد كه خود را به دردِسر نخواهد انداخت‌. يك بچة هزاره كه عاشقش شده‌، شده‌. چند روز ديگر از اين جا مي‌روند و همه چيز فراموش مي‌شود. ديگر به اسماعيل فكر نمي‌كرد. رفت گوسفندان‌شان را كه خوب علف خورده بودند و پستانهاي‌شان پر شير شده بودند، بدوشد. ديگي را زير پستانهاي سنگين‌شان گذاشت و شير بَژبَژ ريخت‌. «اين شيرها از كجا شده‌اند؟ از زمين‌هاي هزاره‌ها; از علفهايي كه صاحبان‌شان با صد خون دل بار آورده‌اند و به آنها اميد بسته‌اند. الان گوسفندان آنها پستانهاي‌شان خشك است‌. چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.» شيرها بَژبَژ مي‌ريزد و ديگ‌ها پُر مي‌شود. تورپيكي با آن كه تصميم گرفته بود به اسماعيل نينديشد، به او مي‌انديشد. اگر با او فرار كند، آبادي خراب مي‌شود. اول پدر و برادرانش تفنگ مي‌گيرند و زن و مرد را در سوراخ موش جمع مي‌كنند; بعد نفر از حكومت مي‌آيد و سيخ داغ‌شان مي‌كند. «دختر اوغان را چه كرده‌ايد؟ كجا كشته‌ايد؟ جنازه‌اش را نشان بدهيد. اگر راست مي‌گوييد كه نكشته‌ايد، زود پيدايش كنيد! هيچ مهلت نداريد!»

«نه‌! هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. گوسفندان ما چاق خواهند شد و سينه‌هاي‌شان پر شير. چند روز ديگر بي‌دردِسر خواهيم رفت‌; گويا اسماعيلي در دنيا وجود نداد.»

شب كه سر بر بالش گذاشت‌، خوابش نبرد. به فكر اسماعيل رفت‌. يادش آمد كه او را به زيبايي ستوده بود. گفته بود در راه عشقش جان خواهد داد. هيچ بچة اوغاني تا حالا اين حرف‌ها را برايش نگفته بود. اين حرفها چقدر شيرين بود! ماگه را كه شوهر داده بودند، پيش از شب زفاف شوهرش را نديده بود. تا حالا هم كه صاحب دو اولاد شده بودند، با او حرف نزده بود. در شأن يك مرد اوغان نيست كه با زن حرف بزند. زن كه عقل و غيرت ندارد. زن جنگ نمي‌تواند. زن موجب ننگ و رسوايي است‌. همين زنان‌ِ هزاره كه هزاران نفرشان اسير و كنيز شدند، اگر مرد بودند، به خانة دشمن بُرده نمي‌شدند.

گوش به ديوار خيمه چسپاند. باد مي‌آمد و صداي نفسهاي اسماعيل را مي‌آورد. «او الان با دو اسپ منتظر است‌. اسپ‌هاي تيزرفتاري كه مي‌توانند آنها را به شهر كابل برسانند. جايي كه موتَر است‌، طياره است‌، مكتب و شفاخانه است‌.» چشمانش را بست و سعي كرد خوابش ببرد; اما خواب چنان ازش گريخته بود كه گويا هيچ‌گاه با چشمانش آشنا نبوده است‌. گويا هر چه خواب بود، در چشمان پدرش رفته بود كه رؤياي پادشاهي مي‌ديد و خرناسش گوش عالم را كر مي‌كرد. بلند شد و آرام دامن خيمه را بالا زد. تاريك بود و ماه نبود; فقط يك ستاره ديده مي‌شد كه معلوم نبود از چه فاصله‌اي سوسو مي‌زند. اما از وراي آن تاريكي اسماعيل را مي‌ديد كه با دو اسپ راهوار انتظارش را مي‌كشد. چقدر خوب است كه چشمي انتظار آدم را بكشد! چقدر خوب است كه دلي براي آدم بتپد! چقدر بد است كه آدم دلي را بشكند! چقدر اسماعيل را مي‌شناخت‌! چقدر با او يگانه بود! چقدر دلش برايش تنگ شده بود! شاهزاده‌اي را كه هميشه انتظارش را مي‌كشيد. مرد رؤياهايش‌. پس چرا معطل بود؟ چرا زير سياه‌خيمه مانده بود؟ چرا افسون خرناس پدر شده بود؟ نه‌; معطلي روا نبود. خود را از زير خيمه بيرون خزاند. دستانش خالي بود. نه بقچه‌اي‌، نه زيورآلاتي‌. همه چيزش آن سوي تاريكي بود. اول آهسته آهسته و پاورچين پاورچين رفت‌. سپس با تمام توان دويد; مثل دونده كه اگر يك لحظه سُستي كند، بازنده مي‌شود. وقتي به اسماعيل رسيد، نفسش بريده بود قلبش بي‌شمار مي‌زد. تاريك بود و كس نديد كه به آغوش هم رفتند يا نه‌; ولي به سرعت برق بر اسپ‌ها نشستند و به تندي باد رفتند.

رجب و امان كه اسپ بودند، دويدند. قمر و شفا هم افسارشان را محكم گرفته بودند و از پس‌شان مي‌دويدند. دره‌ها را دويدند، كوه‌ها را دويدند، پائين دويدند، بالا دويدند. آن قدر دويدند كه از نفس افتادند. گفتند: «بس است ديگر. حالا حتماً به كابل رسيده‌اند. خسته و كوفته روي زمين افتادند.

مراد گفت‌: «خوب‌! اگر آنها به هم رسيدند يا نرسيدند، خدا ما و شما را به مرادِ دل مان برساند!»

گفتند: «عروسي چه مي‌شود؟»

قمر گفت‌: «عروسي را كه نمي‌شود بازي كرد.»

مراد گفت‌: «عاشق و معشوق كه عروسي نمي‌خواهند. آنها از هم خواستگاري نكردند كه عروسي كنند. آنها دلداده بودند.» بازي تمام شد. همه احساس خوبي داشتند. چه خوب شد كه اسماعيل بيچاره به مرادِ دلش رسيد!

فردا كه بچه‌ها دوباره به كوه آمدند، شفا از پشت سنگ‌، قمر را ديد كه خرامان خرامان مي‌آمد. چه خوش قواره شده بود بلا! دستمال‌ِ نُه‌گُله روي سر انداخته بود و از زير آن چشمانش برق مي‌زد. «آيا روزهاي پيش هم اين قدر زيبا بود؟!»

شفا آينه‌اش را طرف خورشيد گرفت و نور باريكي به روي قمر انداخت‌. قمر شفا را پشت سنگ ديد. گفت‌: «چه كار مي‌كني‌؟ مگر بازي‌، ديروز تمام نشد؟»

شفا گفت‌: «چرا. بازي تمام شد; ولي اين ديگر بازي نيست‌.»

قمر از شرم‌، سرخ شد.

اقتصاد آمریکا در آستانه شکست

اقتصاد آمریکا در آستانه ی شکست

ربابه شریفی

r_ shrefe@yahoo.com

سقوط لمان برادرز (Lehman Brothers) و ALG  بزرگترین بانکهای آمریکا، ضربه ی سختی را به اقتصاد این کشور وارد ساخت. و آمریکا با بزرگترین بحران اقتصادی در طول تاریخ خود روبرو شد.

به تاریخ ۱۵ سپتامبر، ۱۰ بانک بزرگ آمریکا به کلی سقوط کرد و صدها بانک دیگر در آستانه ی سقوط قرار گرفتند. کارشناسان، دلیل فروپاشی اقتصادی آمریکا را پرداخت بی رویه ی مارگیج توسط بانکها اعلام کردند. به این ترتیب که بانکها به ازای ۱ دالر نقدینگی، ۱۰ دالر مارگیج پرداخت کرده اند و اکنون با کمبود شدید مالی روبرو شده اند. تا جایی که دولت فدرال آمریکا مجبور شد با همکاری بانک مرکزی این کشور برای پیشگیری از فروپاشی بازار املاک، ۷۰ ملیارد دالر به سیستم بانکی آمریکا وارد سازد.

الین گرین (Allen Green) بزرگترین اقتصاد دان آمریکا که بیش از دو دهه مدیریت اقتصادی این کشور را در دست داشته، اعلام کرد که سیستم فایننس (Finance) آمریکا در شرایط بسیار غیر عادی قرار دارد و بزرگترین بحران اقتصادی جهان در پیش است.

در این شرایط دولت آمریکا از کنگره این کشور در خواست کرده که طرح یک کمک ۷۰۰ ملیارد دالری را تصویب کند. جرج بوش تأکید کرد که اگر این طرح تصویب نشود، اقتصاد آمریکا به کلی فلج خواهد شد. اما به تاریخ ۲۸ سپتامبر، کنگره ی آمریکا و مقامات بانک مرکزی این کشور، پس از ساعتها مذاکره این طرح را رد کردند. نمایندگان کنگره گفتند که چرا مالیات دهندگان این کشور باید جور بانکها را بکشند.

به دنبال مخالفت کنگره ی آمریکا با این طرح، بازارهای مالی (Stock Markets) در سراسر جهان تحت تأثیر قرار گرفت و با کاهش شدید قیمت سهام روبرو شد. ادامه ی این وضعیت نه تنها آمریکا بلکه جهان را نیز گرفتار بزرگترین بحران اقتصادی خواهد کرد.

شعر سعی وتلاش

سعی و تلاش

عباس فروتن

آئید تا سفر بسوی کهکشان کنیم

با بال علم رفته در آنجا مکان کنیم

از علم و از کمال رسیدند به ماهتاب

ما بهر جنگ بسته هنوز هم میان کنیم؟

هرگز نگشته آدمیان خلق بهر جنگ

با نور علم زندگی جاویدان کنیم

بگذشت دور جنگ کنون هست دور علم

روشن زعلم فکر خود و دیگران کنیم

در راه کسب علم شب و روز، مرد و زن

سعی و تلاش مثل دگر مردمان کنیم

دستی بدست همدگر از راستی دهیم

آزاد و سر بلند وطن در جهان کنیم

ما کشور بلا کشیده ی خود را زجان و دل

آباد بهر مردم بی خانمان کنیم

افسوس ظالمان نشدند در غم وطن

تا کی تحمل این عمل شوم شان کنیم؟

آن ظالمان که منفعت از جنگ برده اند

نابود با سلاح علم ظالمان کنیم

اینست مدعای (فروتن) که در عمل

صدق و صفا و وحدت خود را عیان کنیم

 ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸

تورنتو - کانادا

 

عید را زندگی کنیم

عید را زندگی کنیم

این شماره ی همسفر، همزمان شده است با روزهای فرخنده ی عید سعید فطر. پیش از هر سخنی این جشن خجسته را به هموطنان عزیز و خوانندگان محترم٬ تبریک می گویم. امیدوارم سراسر زندگی تان عید باشد٬ سرشار شادمانی و تازه گی!

به راستی خیلی نیکو است که ما همه٬ چه آنهایی که آدم های دیندار هستیم و عید فطر را یک جشن دینی می بینیم و چه کسانی که زندگی آزادانه تری داریم، اما به هر روی به عید فطر به عنوان یک سنت فرهنگی و رسم اجتماعی پسندیده و مثبت نگاه می کنیم٬ بکوشیم این عید و اعیاد مشابه را گرامی بداریم و آنرا بهانه ی بسازیم برای شادمانی کردن، مهر ورزیدن و تازه و تر کردن دل و دماغ مان.

این اعیاد٬ برای ما که در غربت غرب افتاده ایم و با مشکلات و بحران های گوناگون اقتصادی٬ فرهنگی و روانی ناشی از این دور ماندگی و بیگانگی دست در گریبان استیم و تن و جان ما روز به روز در این کویر نامهربان٬ خسته تر و تشنه تر می گردد٬ اهمیت چندین برابر می یابد تا در چنین روزهایی٬ لختی همدیگر را بیابیم٬ لبخندی و بوسه ای نثار هم کنیم و پیمانها و پیوندها ی دوستی دیرینه مان را نو نماییم و دوستی های جدیدی را بنیاد بگذاریم، علایق خانوادگی و رفت و آمدهای فامیلی خویش را محکم تر و وسیعتر بسازیم. و اینگونه در کنار همدیگر قرار بگیریم و به همدیگر تکیه کنیم تا در این روزگار غریب٬ بتوانیم بایستیم، نشکنیم و گم نشویم.

و چه خوب است اگر این روزها زمینه ی شود برای گردهمایی های وسیع تر خانواده ها و جوانان ما و برپایی محافل جشن و سرور با برنامه های مفید و سازنده و در عین حال شاد با رنگ و بوی فرهنگ خودی.

اما مهمتر از شادی کردن در روزهای عید این است که چگونه می توانیم عید را زندگی کنیم؟ و یا به تعبیر دیگر چگونه می توانیم همیشه و هر روز، زنگی عیدانه و همراه با شادی و خوشبختی داشته باشیم؟. این همان پرسشی که آدمیان همواره در طول تاریخ در جستجوی پاسخ آن گشته اند و مغز سر سوختانده اند اما هیچگاه به جواب قاطع و واحدی نرسیده اند. و در واقع همه ی ادیان و مذاهب و مکاتب و فلسفه ها و حتی بسیاری از علوم از دل همین پرسش بوجود آمده اند.

شاید از یک نظر بتوانیم پاسخ های داده شده به این پرسش را به دوسته تقسیم کنیم:

1: کسانی رازهای خوشبختی را در درون آدمی جستجو می کنند و معتقد هستند که با شاد و شیرین شدن جان آدمی٬ جهان او و زندگی مادی او نیز شاد و شیرین می شود. شاید عارفانی چون مولانا را بتوان از این دسته دانست. همین بود که مولوی بی توجه به سختی ها و سیاهی های روزگار و عوامل و مناسبات نامناسب اجتماعی٬ اقتصادی و سیاسی بیرونی٬ یکسره مشغول احوال درونی خویش بود و در حال شادکامی ها و شادخواریهای معنوی و روحی. و او که جان خویش را شاد و شیرین کرده بود، جهان را یکسره غرق شادی و شیرینی می دید. چنانکه حتی از غمناکترین حوادث عالم -مثل داستان کربلا-، تفسیر و تصویر شیرین و شور انگیز ارائه میکرد.

۲: عده ای کلید خوشبختی را در بیرون و در عوامل بیرونی می بینند و گمان می کنند با تغییر دادن شرایط زندگی بیرونی مطابق آرزو و دلخواه خویش٬ زندگی شادمانه را تجربه خواهند کرد. شاید عموم کسانی که بدنبال ثروت و قدرت و شهرت می گردند به همین خیال هستند که با فراهم کردن امکانات کافی مادی می توانند زندگی خوشبختانه ای برای خویش بسازند. و اکثر مردم هم آدم های ثروتمند٬ پرقدرت و مشهور را٬ آدم های خوشبخت می دانند. اما آیا واقعاْ خوشبختی در چیست؟ و شادمانی و عید جاودان را در کجا می توان یافت؟ در درون و یا در بیرون؟

به نظر می رسد در ساختن یک زندگی توأم با خوشبختی و شادمانی واقعی هر دو عامل نقش دارد. بدون به سامان بودن وضع معیشت مادی و با سختی ها، ناگواریها و مشکلات زندگی روزمره٬ بسیار دشوار است که کسی خم به ابرو نیاورد و همچنان سرخوش و خندان بگردد، غم زندگی بر جان او سایه نیافکند و کام او را تلخ نسازد. و نیز بدون داشتن دل آرام و روح شاد و نگاه مثبت به زندگی و هستی٬ امکانات مادی به تنهایی شاید نتواند خوشبختی و شادمانی واقعی را تأمین کند.

 

نقش مهاجران در انتخاب کانادا

نقش مهاجران در انتخاب کانادا

با توجه به حضور جمعیت تأثیرگذار مهاجران و جوامع قومی که از کشورهای دیگر به کانادا و به خصوص در شهرهای بزرگی مانند تورنتو آمده اند، جلب رأی و نظر این جوامع و افراد مربوط به آنها به یکی از محورهای تبلیغاتی احزاب رقیب تبدیل شده است.

حزب لیبرال که معمولا طرفدار مهاجرت شناخته می شود، در تبلیغات انتخاباتی خویش می کوشد این موضع خویش را پررنگتر جلوه دهد. بنا به گزارش تورنتو استار در همین پیوند، آقای استفن دیان رهبر حزب لیبرال، روز ۱۳ سیپتامبر طی سخنانی در ایالت بریتیش کلمبیا گفت:" من برای بهبود شرایط پناهندگی برنامه هایی دارم. بهار گذشته دولت به وزارت مهاجرت ابلاغ کرد که بسیاری از درخواست های مهاجرت را نپذیرد. اما اگر من نخست وزیر شوم، به زودی این شرایط نا مطلوب را تغییر خواهم داد. لیبرالها با تمام توان خواهد کوشید تا با تغییر قوانین مهاجرت، شرایط را طوری فراهم کنند تا کسانی که جدیدا وارد کانادا می شوند، بیش از گذشته در جامعه موفق باشند. حزب لیبرال برای ساختن کانادای پیشتاز پنچ سال آینده را سالهای رسیدگی به امور مهاجرین نام می گذارد. آمدن مهاجرین سبب افزایش جمعیت و توسعه اقتصادی کشور خواهد شد.".

در همین حال و در پاسخ به ادعاهای حزب لیبرال که حزب محافظه کار را به اتخاذ سیاست های ضد مهاجرت متهم می کند، آقای هارپر، روز ۱۶ سپتامبر در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور نمایندگان نشریات قومی کانادا، با رد این ادعاها گفت:"بگذارید به برداشتهای نادرستی که گاهی در مورد مهاجرت می شود بپردازم. حزب محافظه کار به مهاجرت اعتقاد دارد. حزب محافظه کار به مهاجرین جدید و خانواده های آنها خوش آمد می گوید. ما می خواهیم آنها کانادایی های موفقی بشوند و من فکر می کنم اگر به سالهای دیگر در گذشته ببینیم، در بیشتر موارد خواهید دید که زمانیکه دولت در دست محافظه کاران بوده، میزان مهاجرت بالاتر بوده است".

آقای هارپر در این نشست با ذکر آمار و ارقام خواست ادعایش را مستندتر جلوه بدهد:"ما طی دو سال و نیم گذشته که دولت را در دست داشته ایم به بیش از ۶۰۰ هزار مهاجر جدید خوش آمد گفته ایم. و کارهای گوناگونی را برای بهبود بخشیدن به زندگی تازه واردان انجام داده ایم".

او این سخن را که تنها حزب لیبرال طرفدار مهاجرت است، یک افسانه خواند.

جک لیتون و هوای نخست وزیری کانادا

جک لیتون و هوای نخست وزیری کانادا

تا ۱۴ روز دیگر انتخاب سراسری کانادا برگزار می گردد و مردم این کشور به پای صندوقهای رأی می روند تا نمایندگان شان در پارلمان فدرال را انتخاب کند. با توجه به ساختار سیاسی کانادا (نظام پارلمانی)، این انتخابات، بزرگترین و مهم ترین، رویداد سیاسی کانادا محسوب میگردد. چون دولت و نخست وزیر کشور که رهبری دستگاه اجرایی را به عهده دارد و در واقع از نقش تشریفاتی نماینده ملکه که به صورت سمبلیک رهبر کانادا محسوب می شود که بگذریم، بالاترین و پرقدرت ترین مقام سیاسی کشور می باشد، در نتیجه ی همین انتخابات مشخص می شوند.

از میان احزاب سیاسی کانادا اکنون سه حزب برای بدست آوردن پست نخست وزیری با هم رقابت می کنند: حزب محافظه کار، حزب لیبرال و حزب دموکرات نو. حزب محلی کبکوآ خاستگاه و پایگاه اجتماعی اش تنها فرانسوی زبانهای ایالت کبک است و فعالیت سراسری ندارد و بیشتر در صدد تقویت نقش و حضور فرانسوی زبانها در پارلمان و دولت و جلب کمک و توجه بیشتر دولت به ایالت کبک می باشد. و حزب سبز نیز با توجه به طرفداران به نسبت اندک خویش، تا مرحله ای که چانس خود را برای کسب نخست وزیری کشور بیازماید، فاصله ی زیاد دارد.

تا کنون در تاریخ کانادا بطور سنتی تنها دو حزب عمده ی لیبرال و محافظه کار، بر سر بدست گرفتن رهبری دولت با هم به رقابت می پرداختند و پست نخست وزیری میان این دو حزب، دست به دست می شد، اما در این انتخابات آقای جک لیتون رهبر حزب دموکرات نو نیز هوای نسشتن در چوکی نخست وزیری را در سر می پروراند. و اتفاقا نظر سنجی ها نیز افزایش چشمگیر محبوبیت شخصی آقای لیتون در میان مردم کانادا را تأیید می کند. بر اساس این نظر سنجی ها هر چند حزب نیو دموکرات از حزب لیبرال و محافظه کار و حتی حزب سبز در ردیف پایین تر قرار دارد، اما محبوبیت شخصی آقای لیتون در افکار عمومی از آقای استفن دیان، رهبر لیبرالها بیشتر شده است. بر اساس برخی نظر سنجی ها ۱۶ در صد مردم کانادا جک لیتون را شایسته ی نخست وزیری می دانند در حالیکه تنها ۹ در صد آنها دیان را برای این مقام ترجیح می دهند. به همین خاطر است که اینک آقای لیتون با قاطعیت و اعتماد به نفس کامل از پیروزی خود در انتخابات پیش رو و پایان دوران نخست وزیری استفن هارپر سخن می گوید:" امروز دیگر عصر جورج بوش و استفن هارپر به پایان رسیده است. با انتخاب من وضعیت آشفته ی اقتصادی، اجتماعی و محیط زیستی سامان می گیرد.".

آقای لیتون که گمان می کند اینک آقای دیان را پشت سر گذاشته است، معادله انتخابات را دو طرفه دانسته و حملات اصلی خویش را متوجه آقای هارپر کرده است. او که حزبش به عنوان حزب مدافع عدالت اجتماعی و طرفداری از کارگران و طبقات پایین تر جامعه، شناخته می شود، در یک انتقاد تند و صریح از سیاست های اقتصادی دولت، هارپر را متهم کرد که بیلیونها دلار مالیات برخی افراد پولدار را حذف نموده  و سبب برگشت مجدد پول به جیب این ثروتمندان شده است.

به نظر می رسد هر چند علی رغم خوشبینی های آقای جک لیتون، وی تا رسیدن به چوکی نخست وزیری کانادا هنوز فاصله ی کمی ندارد و پیروزی بر حریف قدرتمندی چون استفن هارپر، کاری چندان آسانی نیست و آنگونه که نظر سنجی ها نشان میدهد آقای هارپر با فاصله ی نسبتا زیادی از دو رقیب لیبرال و دموکرات خویش همچنان در صدر جدول قرار دارد، اما آنچه مسلم دیده می شود این است که آقای لیتون در سایه ی خصوصیات فردی خویش اکنون توانسته است خود را به عنوان یک رهبر و سیاست مرد زیرک، قاطع، فعال و پرشور برای مردم کانادا نشان بدهد و شانه و به شانه ی هارپر و دیان بایستد.

حزب  "دموکرات نو" که تا چند سال قبل یک حزب خیلی کوچک، کم طرفدار و غیر قابل اعتنا دیده می شد، با رهبری هوشمندانه ی جک لیتون، اکنون به یکی از احزاب تأثیرگذار و تعیین کننده در معادلات و جهت گیریهای سیاسی کانادا تبدیل شده است. فراموش نکرده ایم که همین چند سال پیش دولت بر سر اقتدار لیبرالها در نتیجه چرخش سیاسی حزب دموکرات نو بسوی محافظه کاران، سقوط کرد. و اکنون آقای لیتون از شکست دادن محافظه کاران سخن می گوید.

لحظه ی با طنز با لطیفه

 
لحظه ی با طنز با لطیفه
 
آتش‌ جهنم‌
مردي‌ بدقيافه‌ دايماً استغفار مي‌كرد.
دوست‌ او گفت‌:«حيف‌ نيست‌ اين‌ قيافه‌ را از آتش‌ جهنم‌ محروم‌ مي‌كني‌؟»

الاغ‌ آرمانی
ابوموسي‌' مكفوف‌ به‌ دلال‌ گفت‌: الاغی‌ برای من‌ بگير كه‌ نه‌ بسيار بزرگ‌ باشد و نه‌ كوچك‌، اگر راه‌ را خالي‌ ببيند به‌ دويدن‌ و جستن‌ برود و هر گاه‌ ازدحام‌ باشد هموار برود و در حال‌ راه‌ رفتن‌ تعب‌ به‌ من‌ ندهد و در حال‌ سواری‌ مرا به‌ مهلكه‌ نيندازد، اگر علوفه‌ بسيار بخورد شكر كند و اگر نخورد صبر نمايد، چون‌ من‌ بر او سوار شوم‌ بخواهد و تمكين‌ كند و اگر غير من‌ بر او سوار شود تمكين‌ نكند. اگر او را بخوانم‌، بشنود و بيايد و به‌ هر جا كه‌ وادارم‌ بايستد و حركت‌ نكند.
دلال‌ كه‌ اين‌ اوصاف‌ را بشنيد، گفت‌:الاغيی به‌ اين‌ صفت‌ كه‌ گفتی‌ پيدا نمی‌شود، ولی‌ صبر كن‌ تا خدا قاضی‌ شهر را مسخ‌ كند و به‌ الاغی‌ تبديل‌ شود و آن‌ را بخر.

باد بديع‌
روزی‌ بديع‌ همدانی‌ به‌ ديدن‌ صاحب ‌بن‌ عباد آمده‌ بود. صاحب‌ او را پهلوی‌ خودش‌ بر سر تخت‌ نشاند. در همين‌ موقع‌ بادی‌ از بديع‌ صادر شد. خجالت‌ كشيد و گفت‌: آواز تخت‌ بود.
صاحب‌ بن‌ عباد گفت‌:آواز تخت‌ نبود، آواز تحت‌ بود.

خانه‌ای‌ در بهشت‌
فقيري‌ در مسجد خوابيده‌ بود. دچار قولنج‌ شد و شكمش‌ به‌ شدت‌ درد می‌كرد. تا آنجا كه‌ از درد می‌ناليد و به‌ زمين‌ می‌غلطيد. فرياد می كرد و هر كار می‌كرد تا بادی‌ از او صادر شود تا كمی‌ راحت‌ بشود افاقه‌ نمی‌كرد. تا آخر كه‌ دست‌ به‌ دعا برداشته‌ بود و دايم‌ مي‌گفت‌:خدايا! بادی‌ برسان‌! خدايا! گوزی‌ برسان‌.
چون‌ نزديك‌ صبح‌ شد حالش‌ بهتر نشد و تقريباً در حال‌ مرگ‌ بود. دوستانش‌ هم‌ ايستاده‌ بودند و شاهد مرگ‌ او بودند. فقير دايماً دعا می‌كرد و می ‌گفت‌:خدايا مرا از جهنم‌ نجات‌ بده‌، خدايا بهشت‌ را نصيب‌ من‌ كن‌، خدايا به‌ من‌ خانه‌ای‌ در بهشت‌ بده‌.
رفيقی‌ كه‌ همانجا شاهد بود، گفت‌: مرد حسابی‌! تو از خدا گوز خواستی‌ به‌ تو نداد، چطور به‌ تو بهشت‌ مي‌دهد؟

ماديان
يكی‌ از قضات‌ اسبی ديد و چون‌ به‌ نظرش‌ جالب‌ آمد خواست‌ كه‌ صاحبش‌ شود، امّا نمی ‌دانست‌ كه‌ ماديان‌ است‌ يا نر است‌. شخصی‌ را گفت‌: برو و بر سر آن‌ ماديان‌ دعوا كن‌ و صاحب‌ آن‌ را برای‌ قضاوت‌ پيش‌ من‌ بياور تا به‌ كار آن‌ ماديان‌ رسيدگي‌ كنم‌.
آن‌ شخص‌ ساعتی‌ بعد با اسب‌ و صاحبش‌ به‌ محلّ قاضی‌ آمد، قاضی‌ به‌ صاحب‌ ماديان‌ گفت‌:آيا شاهدی داری‌ كه‌ اين‌ ماديان‌ از تو است‌؟
گفت‌:بله‌، سه‌ شاهد عادل‌ دارم‌.
قاضي‌ گفت‌:بياور
صاحب‌ ماديان‌ جُل‌ را از روی‌ اسب‌ كنار زد و اسباب‌ و تخم‌های‌ اسب‌ را نشان‌ قاضی‌ داد و گفت‌: به‌ اين‌ سه‌ دليل‌ اين‌ اسب‌ ماديان‌ نيست‌ و مال‌ خودم‌ است‌. قاضي‌ ساكت‌ شد.

چرا مسلمان‌ نمي‌شوي‌؟
به‌ زرتشتی‌ گفتند: چرا مسلمان‌ نمی‌شوی‌؟
گفت‌: اگر خدا بخواهد مي‌شوم‌.
گفتند: خدا می‌خواهد ولی‌ شيطان‌ نمی ‌گذارد.
گفت‌: من‌ تابع‌ قوی ‌ترين‌ آنها هستم‌.

سگ‌ها عربی‌ نمي‌دانند
مردی‌ به‌ مزيد گفت‌: اگر سگی‌ به‌ تو حمله‌ كرد فلان‌ آية‌ قرآن‌ را بخوان‌.
مزيد گفت‌: البته‌ بهتر است‌ آدم‌ چوبی‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ همه‌ سگ‌ها عربی‌ بلد نيستند.

طاعون‌
منصور بيگی‌ از اهل‌ مغرب‌ به‌ مردم‌ می ‌گفت‌: آيا خدا را شكر نمی ‌كنيد از وقتی‌ كه‌ مرا بر شما والی‌ كرد طاعون‌ برطرف‌ شد؟
يك‌ مغربی‌ گفت‌: خدا عادل‌تر از آن‌ است‌ كه‌ دو مصيبت‌ را يك‌ جا بفرستد.

تسبيح‌ و نماز نافله‌
به‌ مردی‌ گفتند: همانا كه‌ خرما در شكم‌ تسبيح‌ می ‌كند.
گفت‌: لابد حلوا هم‌ نماز نافله‌ می ‌خواند.

عيب‌ الاغ‌
شخصی‌ ماده‌ الاغی‌ مي‌خواست‌ بخرد. به‌ بازار رفت‌ و ديد شخصی‌ ماده‌ الاغی‌ می ‌فروشد. از صاحب‌ الاغ‌ پرسيد: آيا عيبيی در الاغ‌ تو هست‌؟
گفت‌: نه‌، فقط‌ در گردن‌ او ورمی‌ به‌ اندازه يك‌ گندم‌ است‌ و در پهلوی‌ او زخميی به‌ اندازه  يك‌ سيب‌ است‌ و در شكم‌ او به‌ اندازه يك‌ خيار غده‌ای‌ است‌ و در سراسر پوستش‌ دانه‌هايی‌ به‌ اندازه‌ دانه‌ انگور.
مرد گفت‌: پس‌ اين‌ الاغ‌ نيست‌، مزرعه‌ ميوه‌ است‌.

نتيجه‌گيری‌ اخلاقی‌: مردم‌ در گذشته‌ صداقت‌ داشتند ولی‌ الاغشان‌ مريض‌ بود.

ذكر قربانی كردن‌ شتر
اعرابی‌ در روز عيد شتری‌ قربانی‌ كرده‌ بود و در هر مجلسی‌ كه‌ می ‌رسيد می ‌گفت‌ كه‌ من‌ شتری‌ در راه‌ خدا قربانی‌ كرده‌ام‌. به‌ او گفتند:«چه‌ معنی‌ دارد كه‌ هر جا می ‌رسی‌ ذكر قربانی‌ كردن‌ شتر می ‌كنی‌؟ قربانی‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ اين‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!»
اعرابی‌ گفت‌: سبحان‌ الله! خدای‌ تعالی‌ خودش‌ يك‌ گوسفند فدای‌ اسماعيل‌ كرد، در چند جای‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتری‌ به‌ اين‌ بزرگی‌ قربانی كردم‌ هيچ‌ جا نگويم‌؟

گذشته در باد

گذشته در باد

بخش آخر

زمان در مسیر همیشگی اش در حرکت بوده و فاصله شروع زندگی انسانها را با نقطه ختم زندگی آنان هر روز و هر لحظه کمتر و کمتر میساخت و درین گردش همیشگی، انسانهای زیادی به آخر خط رسیده و از گردونه زندگی خارج میگردیدند و انسانهای تازه ای به شروع خط زندگی گام گذاشته و زمان را همچنان در گردونه دوار زندگی به گردش وامیداشتند. یکروز عصر که شیرو خسته و ذله از کار به خانه برمیگشت با داکتر عالم که در دهن چنداول معاینه خانه داشت و به اصطلاح داکتر محل بود، روبرو گردیده و ناگزیر ایستاد تا با او سلام علیک نماید.

- داکتر صایب سلام!

- والیکم! به به چشم ما روشن کجاستی پهلوان جان؟ راستی حال مادریت چطور است؟ چند وخت میشه که پیش مه نیامدین.

- خدا ره شکر امو نسخه شما کار کده و حال مادرم بهتر شده و تا هفته آینده دوا داره باد ازو پیش شما میائیم.

- راستی شیرجان وضع کار و باریت چطور است؟

- خوب است فضل خدا، ازو روزا د ای روز هزار بار شکر!

داکتر با دقت به قیافه همیشه غمگین و گرفته شیرو نگاه نموده، بی مقدمه و با لحن خشکی به شیرو میگوید:

- پهلوان جان! امی کلاه قره قلی د رنگیت نمی شینه.

شیرو ازین حرف داکتر تعجب کرده  ضمن آنکه با خود میاندیشید که او چه کار به کلایش دارد، با لحن دوستانه ای جواب میدهد:

- داکتر صایب! مه رنگیم گندمی است و اتفاقا کلاه قره قلی شتری بسیار د مه نمود میته و کل دوستایم امی گپه میزنه.

- نه مه ازو نگاه نگفتم مه ای ره بریت میگم که بری آدمای بی بخار و بی غیرت کلاه د تالاق سر ماندن نمود نمیته.

شیرو ازشدت خشم، استخوانهایش تیر کشید. لحظه ای جنون در مغزش دوید خواست تا جواب این هتاکی و بی حرمتی داکتر را بدهد اما داکتر با ملایمت در حالیکه با دو دستش  شیرو را به آرامش دعوت مینمود بلافاصله افزود:

- سیل کو شیرو جان! مه قصد توهین به تو ره ندارم لطفا قار نشو با حوصله مندی به حرفایم گوش بیتی.

- برو با با! حوصله ندارم که کسی مره توهین کنه و بی غیرت بگویه و مه  تری تری  طرفیش سیل کنم.  اگه تو  ره نمیشناختیم و دین داریت نمیبودم  و کسی دیگه ای گپاره میزد همینجه د مابین امی خندق گوریش میکدم.

اما داکتر کوتاه نیامده و با اصرار از شیرو خواست که تا آخر به حرفهایش گوش دهد و سریع به سخنانش ادامه داد:

- گوش کو شیرو جان! تو خودیت هم میدانی که مه اکثر باشندگان چنداول ره میشناسم، اگه یادیت مانده باشه مه چند بار بری دیدن  بابه جارو پدر خدا بیامرزیت که مریض بود د خانه تان آمدیم مه کل تانه  میشناسم.

شیرو با عجله سخن داکتر را قطع نموده با ناراحتی گفت:

- داکتر صایب! منظوریت اگه ازی حرفا، یادآوری از بابت معاینه مفت و کمک مالی تو به بابیم است  بگو چیقه قرضداریت استم  و چیقه بریش کمک کدی که مه آلی دوچندیشه بریت بیتم مه که باد ازو که روزگاریم خوب شد چند دفعه پیشیت آمدم و بریت گفتم که بابه خدا بیامرز مره حلال کو بگو چیقه قرضداریت میشم که پولیته بیتم اما تو گفتی که آن کمکها وظیفه تو بود و پیسه کار نداری.

داکتر عالم  اگرچه ازین حرف شیرو کمی رنجید اما به روی خویش نیاورده و با ملایمت و مهربانی گفت

- شیرو جان! ازیکه مه گفتم بابیته میشناسم منظوریم ای نبود که از کمکی که بری او خدابیامرز کدیم یادآوری کنم  باز هم بریت میگم که با آن کمکها مه وظیفه انسانی و اسلامی خوده  انجام دادیم  اگه پیسه به خانواده شما کمک کدیم  آن پولها از مه نبود یعنی اضافه از مصرفم بود و حق مستحق بود مه  مجبور بودم که که برای مستحق کمک کنم. اگه مه نام بابیته گرفتم به خاطریکه بریت ثابت کنم که مه شما ره میشناسم  و از گذشته درد آور شما و امثال شما با خبرم. میخواهم که بریت بگویم که مام از جنس شما استم، پدریم ملای مسجد بود و اولادای مردمه درس میداد. وقتیکه از غزنی به کابل آمد از آنجائیکه سواد و خط خوب داشت، در مدیریت ثانوی وزارت معارف به حیث کاتب مقرر شد و با حقوق بخور نمیر کاتبی، با هزار زحمت و مشقت مه ره کمک کد که درس بخوانم و داکتر شوم  که داکتر شدم اما  خدا بیامرز پدریم تا امی اواخر قبل از مردنش بریم میگفت که بچیم:"داکتر شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل". یادیت نره که  هرچه هستی باید آدم باشی. و آلی مه بری تو میگم  اگر چه امروز ماشاءالله پالوان و زوردار هستی اما در کنار زور و پیسه آیا غیرت و همت  هم داری یا نه؟ ممکن خیلی ها پیسه دار و زوردار و پهلوان و با قدرت باشند اما از غیرت و مردانگی و آدم گری بوئی نبرده باشند و بخاطر همین مسئله است که مه بریت میگوم که باید غیرت و همت داشته باشی.

شیرو که حوصله اش سرآمده و سخت خشمگین و ناراحت گردیده بود با بی میلی گفت:

- او داکتر! از یک طرف میگی که مه قصد توهین ندارم و از طرف دیگر باز همو حرفای مفت خوده تکرار میکنی. ایقه فلسفه بافی نکو. خودیت میدانی که مه حوصله موصله ندارم. راست و پوست کنده اصل گپه بگو چه منظور داری که د ای دم دمای شام، حال مره گرفتی و گپای مفت و بیجا میزنی؟

- باشه باشه قار نشو حوصله کو مه اصل گپه از طریق دیگه بریت تشریح میکنم. گوش کو: خوشبختانه مردم ما و شما برای یک لقمه نان حلال از توان و انرژی شان مایه گذاشته جوالی گری و مزدورکاری میکنه و تعدادی ازین خانواده ها که توان پرداخت پول کرایه خانه را ندارند حتی زنان این خانواده های فقیر د خانه سرمایه دارا  لته های اشتک اوناره میشویه، خانه شانه جارو میکنه و کالا شوئی میکنه تا لقمه نان گیر آورده و شکم بچه های گشنه شان ره نیمه سیر کنه و علیرغم غریبی و فقیری و بیچارگی، د شار کابل گدائی نمیکنه اما با آنهم و با این وضعیت، تو که یکی از صد ها جوان برومند همان قوم هستی به عوض اینکه به فکر رفع این محرومیت و مظلومیت قومت باشی در فکر پول اندوختن و گردن کلفت کردن هستی. تو بری مه بگو که با دکان سیمساری و قدرت پهلوانی ات چند تا ازین خانواده های مظلوم را از بدبختی نجات دادی؟ یا چه خیر و کمک ازو قومائیکه  کابل را از آهن های کهنه جاپان و امریکا پر نموده و به موترای بنز و جیب و والگا سوار میشوند، به همین خانواده های فقیر و بیچاره رسیده و چند خانواده فقیر را ازین فلاکت و بدبختی نجات داده؟ بریمه بگو آیا این غیرت است که ناموس قوم ما -که همه یک خانواده هستیم- در خانه دیگران مزدور باشند و آنوقت ما گردن ره بالا گرفته و خوده غیرتی و با شهامت بنامیم؟ آیا همین است معنی شهامت و غیرت؟...

داکتر دهنش گرم آمده و یکریز به سخنانش ادامه داده و طنین صدای او با هوش و حواس و فکر و اندیشه شیرو تصادم نموده و گرمی آتشناک این صدا ها، یخهای منجمد و بی احساس و خوش غیرتیهای لوس و بی مسئولیت شیرو را در حال آب کردن بود. در دلش آتشی بپا گردیده بود که سرا پای وجودش را سوزاند. شیرو نمیخواست به گذشته بیاندیشد حتی دوست نداشت که کسی راجع به گذشته اش با او حرفی بمیان آرد. از گذشته متنفر بود اما امروز این داکتر محله شان، بسیار رک و صریح آئینه بزرگ و قد نمائی جلو او گذاشت که تمام گذشته شیرو در آن منعکس شده است و او ناگزیر از نگاه به گذشته گردیده است. یاد پدر بیچاره اش افتاد که با یک خر مردنی تر از خودش "کوته چی" حمام غلام رضا بود. هر روز از خندقها و کوچه پسکوچه های چنداول آشغال بار خرش نموده و در زیر دیگ آب حمام سوختانده و برای دیگران آب گرم مینمود و شیرو زمانیکه خودش را شناخت در همین گلخن حمام بود که در زیر بوی و تعفن و دود و خاکستر رشد نموده و همیشه آب برای دیگران گرم مینمود  تا آنان پاک و پاکیزه شوند اما او و پدرش از زیادی چرک و سیاهی دود بیشتر به مالکان دوزخ شبیه بودند تا انسان. تا که یکروز خر مردنی و لاغر پدرش مرد و آنان چون وسیله دیگری نداشتند تا آشغال را از کوچه ها و پسکوچه ها و خندقها جمع کرده و دیگ آب حمام را گرم نمایند بناء از گلخن حمام بیرون انداخته شدند. پدر پیر و مریض، کنده های برف را از کوچه های چنداول به یخدان سید مراد انتقال داده و در عوض پولی بدست آورده و نان خشکی تهیه می نمود و شیرو مجبور شد در همان زمستان سرد  کابل در حالیکه هفت ساله بود پقانه هوائی و ساجق بفروشد تا کمک خرچ پدرش باشد. تا اینکه یک روز پای پدر در حالیکه پشتاره بزرگ برف در پشتش بود بر روی یخها لغزیده و با بار سنگین به زمین خورد که در نتیجه کمرش شکسته و تا آخر عمر از کار ماند و در آن زمان این داکتر عالم مهربان و باخدا بود که همچون فرشته نجات به داد آنها رسیده  نه تنها پدر مریض و رنجورش را مفت و مجانی معاینه میکرد بلکه پول دوا و درمان او را نیز از جیبش و از هزینه شخصی اش میپرداخت. یاد مادرش افتاد که شب و روز در خانه امثال مدیر غنی مزدوری، کالاشویی و ظرفشویی کرده و در آخر مسلول و گرفتار روماتیزم مزمن شده، هر روز مردن را پراکتیک مینماید. نه تنها با حرفهای داکتر، غرور شیرو شکست که همه وجودش را متلاشی شده یافت. اصلا دلیلی برای زندگی این وجود بی عار و بی همت، نیافت. از خودش متنفر گردید.

و دراین میدان بود که شیرو خودش را شکست خورده یافت و حالا به درد کسانیکه در میدان مسابقه از شیرو شکست خورده بودند، پی برد. آخ که شکست چقدر وحشتناک و دردناک است. شیروی شکست خورده در حالیکه بغض گلویش را به سختی میفشرد و صدایش را در گلو خفه مینمود با زحمت زیاد صدایش را که گویی از ته چاه تاریک و عمیقی میبرآید از گلو بیرون داد:

- داکتر صایب! خودیت میدانی که مه بیسواد هستم و ای چیزاره نمیدانم و مه تنها چیزیکه از زندگی میفامیدم، گریز ازگذشته ام بود که سخت از آن متنفر بودم و به حال و آینده چسپیده بودم و تمام تلاشیم امی بود که به سرنوشت بابیم گرفتار نشم و بار دگر مادرم مجبور به کالا شوئی و مزدوری در خانه های مردم نشود. هیچ یادیم نمیره مه با وجودیکه دلم میخواست به مکتب شامل شده درس بخوانم و مثل شما داکتر شوم اما نتانستم. در حالیکه هنوز هفت ساله بودم که مجبوربه دست فروشی در بازار های کابل گردیدم  و تمام آرزویم امی بود که مادریمه از کالاشوئی و لته شویی و مزدوری نجات بیتم اما درآمد یک بچه هفت ساله آنهم از فروش پقانه و ساجق ... هیچ دردی را دوا کده نتانست و مادرم علیرغم آنکه مریض بود با تمام توان کار میکرد و بخور نمیری تهیه کرده و مرا بزرگ میکرد. چهارده ساله بودم که یک کمی کارم بهتر شد و در مندوی در پیشروی یک دکان بنجاره به اندازه گذاشتن یک صندوقچه شیشه ای جا اجاره کدم و در بین صندوقچه شیشه ای وسائلی از قبیل تار و سوزن و گلاباتون و چیرمک و ... گذاشته کارم را شروع نمودم که خوشبختانه درآمدم زیاد شده و توانستم یک اتاق را مستقلا اجاره کده و مادرم را از آنروز به بعد نگذاشتم د خانه مردم کالاشوئی کنه. کم کم پایم به کلب پالوانی  واز شد. با پشتکار زیاد به پالوانی ادامه دادم  تا اینکه با گذشت چند سال خودم یک دکان ره سرقلفی گرفته و بعد از آن، روز و روزگارم خوب شد. داشتم زندگی میکدم که امروز سر و کله تو پیداشد و تمام دنیا و آرزوهای مره خراب کد. مگم مه حسن غم کش استم که غم کل مردم د شانه مه باشه مره چه د دیگا؟

داکتر که از شنیدن قصه تلخ و دردناک شیرو، اشک در چشمانش حلقه زده بود با پشت دستش اشک چشمانش را پاک نموده با تلخی و اندوه گفت:

- شیر جان! قصه تو، قصه هزاران انسان مظلومی است که نه تنها در گذشته که امی آلی با همان بدبختی و مشکلات و مصائب گرفتار اند. پس بیا کمک کو که حد اقل رنج یک خانواده ره کم کنی که دیگه اولاد معصومیش د حسرت یک لقمه نان خشک، شب را تا به صبح گشنه نخابه و مریض شان از درد بیدوائی  نمیره. بیا همه تلاش نمائیم تا امی احساس ره همگانی سازیم. امروز که ما در شرایط دیروز قرار نداریم. دیروز تقریبا همه حتی بری مردن چیزی نداشتیم. به اصطلاح از بی کفنی زنده مانده بودیم اما امروز الحمدلله تعداد زیادی از قومای ما و شما صاحب دکان و مغازه و کار و بار وشغل آبرومندانه شده و همین غنیمتی بزرگی است که اگه همه همت پیدا کده و تعدادی از خانواده ها و اطفال غریب را در گوشه از خوشیها و امکانات شان سهیم سازند باور کو که در فردا، ما شیرو های زیادی خواهیم داشت که همه پهلوان و قهرمان و مدیر و رئیس و داکتر، خاد بودن.

باالاخره درین مصاف، شیرو که تسلیم افکار داکتر شده بود با او قرار و مدار گذاشت تا در آینده مصارف لباس و قرطاسیه و لوازم مکتب تعدادی از بچه های بی بضاعت را متقبل گردد و در هر طرح و برنامه ای که برای بهبود وضعیت ناهنجار جامعه اش کمک کند، با تمام امکانات و قوا همکاری نماید. از او خدا حافظی نموده جانب منزلش روان گردید. اما امروز برخلاف گذشته اولین باری بود که شیرو قفسه سینه اش را خالی از درد انباشته و سنگین گذشته می یافت. خودش را سبک احساس میکرد و مشتاقانه و کنجکاو به هر طرف نگاه مینمود و هر جوالیی را که میدید قیافه پدرش را در ذهن او تداعی کرده و برخلاف گذشته، احساس وابستگی عمیق عاطفی نسبت به آن جوالی پیدا میکرد و صمیمانه برویش لبخند زده و دست کمک بسویش دراز مینمود. دیگر نه تنها از قیافه چروکیده و هراسان پسربچه ها، رویش را با تنفر برنمیگرداند بلکه با مهربانی زائدالوصفی با آنان برخورد کرده و با کشیدن دست مهربانی و ملاطفت بر روی آنان، می پنداشت که کودک خودش را در آغوش گرفته و محبت و مهربانی نثارش مینماید.

شیرو زمانیکه به خانه اش رسید سرخی شفق بر پهنه آسمان کابل دامن گسترده بود و از دامنه کوه شیردروازه باد ملایمی میوزید و صدای آذان، انسانهای مؤمن را به قیام فرا میخواند. شیرو غرق این احساس عمیق انسانی شده و بلندای آسمان را به نظاره گرفت.

افغانستان، در حسرت يك روز صلح

افغانستان، در حسرت يك روز صلح

محمد اسحق فیاض

بيست و يكم سپتامبر روز جهاني صلح است، سازمان ملل متحد اين روز را به عنوان "روز جهانی صلح" نامیده است و در افغانستان از همه جناحهای درگیر خواسته شده است تا به این روز احترام بگذارند و آتش بس را برقرار کنند، تا شايد افغانستان يك روز را درسايه صلح و بدور از خشونت سپري نمايند. صلحي كه سالهای سال است كه از اين كشور رخت بربسته و سی سال است كه هيچ روزی افغانستان لباس صلح را برتن نكرده و هميشه غريو تفنگ بوده و رقص مرگ انسان در خلسه های خونين احتضار.

دولت افغانستان و سازمان ملل متحد تلاش دارند در بزرگداشت از صلح این روز را بدون هیچ گونه خشونت و درگیری به پايان برسانند و افغانستان يك روز را در سايه صلح تجربه كنند. از چند هفته به این سو آمادگی های لازم برای بزرگداشت از روز جهانی صلح در کابل و ولایتهای كشور روی دست گرفته شده است. سازمان ملل به این باوراست که یک روز بدون خشونت هم درافغانستان می تواند به عنوان الگوی صلح در میان افغانها مطرح باشد و زمینه آرامش و بازسازی و تأمین امنیت را مساعد سازد.

 سازمان ملل متحد از طرفهای درگیر در افغانستان خواسته  است تا در روز جهانی صلح از هرگونه خشونت و درگیری خودداری کنند. به دنبال اين درخواست. آقای کرزی رئيس جمهور از نیروهای افغان و خارجی خواسته است در روز جهانی صلح عملیاتهای نظامی را متوقف کنند و تا زمانی که مورد حمله قرار نگرفته اند، دست به سلاح نبرند. آقای کرزی گفته است:"من به تمام نیروهای مسلح کشور توصیه می کنم که به احترام این روز مقدس تا زمانی که هدف حمله قرار نگرفته اند، دست به تیراندازی نزنند و همچنین از نیروهای بین المللی می خواهم که آنان هم بر اساس این توصیه عمل کنند. از کسانی که در مخالفت با صلح و امنیت قرار دارند، می خواهم که به احترام روز جهانی صلح از برادر کشی و ویرانی کشور خود دست بردارند، به روند صلح بپیوندند و برای تامین صلح، ثبات و خوشبختی کشور تلاش کنند."

هم چنين فرمانده نيروهای ناتو در افغانستان كه در قالب آيساف كار می كنند، دستور داد روز يکشنبه به مناسبت بزرگداشت "روز صلح" از دست زدن به عمليات عليه شورشيان خود داری کنند. فرمانده ايساف در بيانيه ای اعلام کرد  به مناسبت "روز صلح" نيروهاي آيساف از ساعت بيست شنبه تا نيمه شب يکشنبه بيست و يکم سپتامبر به عمليات تهاجمی اقدام نخواهند کرد.

با همه اين تلاش ها و اقدامات برای يك روز صلح درافغانستان، بازهم صلح حتی برای يك روز به روی اين كشور لبخند  نزد، زيرا طالبان و ديگر گروههای تروريستي حتی يك روز را برای صلح درافغانستان قبول ندارند، پارسال و پارسال های ديگر روز صلح درافغانستان احترام گذاشته نشد و بازهم غريو تفنگ و جنگ دراين روز درافغانستان طنين انداز گشت و خون انسانهای زیادی در اين روز در اين سرزمين به زمين ريخته شد.

درطول سه دهه جنگ شايد هزاران جلسه و تلاش های صلح آميز چه به صورت رسمی و چه به صورت غير رسمی  برای افغانستان در داخل و نيز نقاط مختلف جهان برگزار شده است اما هيچ يك تاكنون به صلح پايدار درافغانستان منجر نشده است، شايد كنفرانس بن مهمترين كنفرانس صلحی بود كه كه لااقل توانست نظام سياسی به ظاهر دموكراتیک را درافغانستان به ارمغان آورد، اما نتوانست صلح واقعی را درافغانستان تحكيم ببخشد.

براين اساس مذاكرات صلح  نيز درافغانستان خود به يك بازيچه سياسي تبديل شده است كه سالها است آن را به بازيچه گرفته اند و بازی با صلح در سايه خون و آتش، فرهنگی بوده است كه افغانها طی سه دهه آن را دنبال كرده اند. مذاكرات ژنو در دوران جهاد و نشست سران مجاهدين از مكه گرفته تا اقصا نقاط جهان نمونه واقعی بازی باصلح بود كه افغانستان را به تباهی كشانيد.

طي هفت سال بعد از سقوط نظام طالبانی در افغانستان، چندين بار مسئله صلح و مذاكره با طالبان مطرح شده است، واقعيت قضيه اين بوده كه هيچ يك از طرف های درگير چه از عوامل داخلی و خارجی و چه طالبان و دولت افغانستان، گامهای واقعی و راستين را در راستای صلح برنداشته اند. مثلا از سال گذشته تا حال چندين بار موضوع مذاكره با طالبان مطرح گرديده است و آنان برای آنكه كم نياورند هردو طرف دولت و طالبان ادعا كرده اند كه درخواست مذاكره از سوی طرف مقابل بوده است. طالبان در روند مذاكره بهانه آورده اند كه سران اتحاد شمال كه درقالب جبهه ملی متشكل گرديده اند، در دولت حضور دارند و اين افراد مانع صلح درافغانستان هستند و يا اين كه گفته اند كه افراد خارجی مانع صلح هستند و يا اين كه دولت اقای كرزی اختيار ندارد كه با اين دولت مذاكره صورت گيرد.

درطول چند سالی كه مذاكره ميان دولت و طالبان صورت گرفته است، هردو طرف گاهی اعتراف دارند كه هدف آنان از اين مذاكرات تضعيف و منزوی كردن طرف مقابل است تا مصالحه با يك ديگر. مثلا سال گذشته گردون براون نخست وزير سابق انگليس طی سفری كه به افغانستان داشت مذاكره باطالبان را از طريق ريش سفيدان و افراد ذی نفوذ محلی يكی از اهداف اين كشور خواند، زيرا اين نوع از مذاكرات سبب به انزوا كشيدن طالبان مي شود. طالبان نيز دراين بازی بی كار ننشستند،در مصاحبه ها و خواسته های شان طوری موضع گرفته اند كه در درون دولت مركزی ايجاد اختلاف و شكاف می كند.

براين اساس مفهوم صلح درافغانستان هميشه با پارادوكس هايی متعدد همراه بوده است و صلح بازيچه ای گرديده است برای اهداف خشونت  طلبانه طرف های مقابل.

اين كه چرا افغانستان در طول سه دهه در دايره چنين تكرار بيهورده از تلاش های صلح گرفتار آمده، دليلش اين است كه در جامعه افغانی و ذهينت افغانها هيچ گاه مفهوم صلح به معنی واقعی كلمه نقش نبسته است و صلح بازيچه ای بوده  در دست قدرت مندان خشونت طلبی كه خواسته های شان را فقط و فقط از ميله تفنگ مطالبه كرده اند و هيچ منطق عقلانی ديگری را برای رسيدن به خواسته های شان به كار نبرده اند.

انتخابات کانادا و مسأله ی افغانستان

انتخابات کانادا و مسأله ی افغانستان

در سالهای اخیر، از زمانی که کانادا به ائتلاف جهانی برای مبارزه با تروریزم پیوست و سربازانش را به جنگ طالبان به افغانستان فرستاد، "مسأله ی افغانسان" همواره یکی از موضوعات نسبتا داغ مورد بحث درسطح احزاب، رسانه ها و مردم عادی کانادا بوده است. افکار عمومی در کاناد توافق چندانی با حضور نیروهای این کشور در افغانستان ندارد. تلفات زیاد انسانی نیروهای کانادایی در افغانستان که به بیش از صد نفر کشته می رسد، در کنار اظهارات و گزارشهای نگران کننده و یأس آور فرمانده نیروهای کانادا در افغانستان که مأموریت نیروهای خارجی در این کشور را در حال شکست ارزیابی نموده و چشم انداز آینده را روشن نمی بیند، به نارضایتی کاناداییها از ادامه ی حضور سربازان کشورشان در افغانستان بیشتر دامن زده است.

در چنین شرایطی، حدود شش ماه قبل پارلمان کانادا مدت مأموریت نیروهای این کشور در افغانستان را تا سال ۲۰۱۱ میلادی تمدید کرد. این مصوبه در واقع از یک سو پاسخی بود به خواست مردم کانادا که با حضور دراز مدت و نا محدود نیروهای کشورشان در افغانستان مخالفند و دولت را تحت فشار می گذارند که هر چه زودتر به این مأموریت خاتمه بدهد، و از طرف دیگر دولت کانادا می خواست نشان بدهد که به تعهدات بین المللی اش پایبند است و به صورت غیر منطقی و با یک جانبه نگری نمی خواهد از وظایف انسانی و اخلاقی خویش شانه خالی کند.

همین مصوبه که از حمایت حزب اصلی مخالف یعنی حزب لیبرال کانادا نیز برخوردار است باعث گردیده که حزب محافظه کار بر سر اقتدار، در انتخابات ۱۴ اکتوبر بتواند فشار افکار عمومی علیه خویش را تا حدی زیادی کاهش بدهد و موضوع افغانستان را از محور گفتگوهای انتخاباتی دور کند.

بدین ترتیب "استفن هارپر" نخست وزیر و رهبر محافظه کاران با زیرکی سیاسی قابل ستایشی توانست با یک تیر چند نشان را بزند. هم حضور نیروهایش در افغانستان و همدلی متحدان بین المللی خویش به خصوص ایالات متحده امریکا را حفظ کرد، هم فشار افکار عمومی را از خود دور نمود و هم یک حربه ی تبلیغاتی  را از دست رقیبان سیاسی خود گرفت.

در همین حال طالبان اما می خواهند با تشدید حملات شان بالای سربازان کانادایی و وارد کردن تلفات بیشتر، در جریان مبارزات انتخاباتی در کانادا، از این رویداد به نفع خویش بهره برداری کنند. بر اساس گزارش روزنامه کاندین پرس:"طالبان می گویند در جريان مبارزات انتخاباتی كانادا حملات خود را بر نیروهای آن كشور در افغانستان افزایش داده اند. قاری یوسف سخنگوی طالبان گفت که جنبش طالبان از نخست وزیر بعدی کانادا می خواهد تا نیروهایش را از افغانستان خارج سازد.

قاری یوسف که از طریق یک مترجم صحبت می کرد گفت: بله من می دانم که درکانادا انتخابات در حال برگزار شدن است به همین خاطر نیروهای ما حملات خود را بر سربازان کانادایی افزایش داده اند. او گفت: یک تن از سربازان کانادایی که مدالی را نیز دریافت کرده بود در حملات اخیر نیروهای ما کشته شد.

منظور او سکات شیپ سرباز کانادایی بود که موتر حامل او دو روز پیش با یک بمب تعبیه شده در کنار جاده در ولسوالی پنجوایی ولایت قندهار برخورد کرد و در نتیجه به قتل رسید.

قاری یوسف در ادامه گفت: پیشنهاد من به نخست وزیر آینده کانادا این است که دنباله رو سیاست های امریکا نباشد و نیروهایش را از افغانستان خارج سازد بنابراین هر کدام از احزابی که در پارلمان کانادا قصد دارند تا قدرت را در آینده به دست گیرند اولین خواسته شان باید این باشد که نیروهای کانادایی را از افغانستان خارج سازند.

ستفان دیان رهبر حزب لیبرال در پاسخ به گفته های قاری یوسف گفت: ما هیچ گونه ترس و وحشتی از طالبان نداریم. کانادا وظیفه ای بر دوش خود دارد که باید به پایان برساند و آن تعهد این کشور نسبت به افغانستان است.

ما به سربازان شجاع خود اعم از مرد و زن که در افغانستان با طالبان درگیر هستند افتخار می کنیم من یقین دارم که سازمان ناتو، دولت کاناد و دولت افغانستان می توانند تا جایی که در توان خود دارند جان مردم افغانستان را از آسیب این شورشیان محافظت نمایند.

وی اضافه نمود اخرین مهلت حضور سربازان کانادایی در افغانستان تا سال 2011 میلادی می باشد. اگر حزب ما در انتخابات بعدی برنده شود آنگاه ما این تعهد را به نحو احسن در افغانستان به پایان خواهیم رساند تا از این طریق بیشترین خدمات خود را به مردم افغانستان ارائه نماییم. او گفت: تمامی رهبران حزبی باید در مورد ماموریت نیروهای کانادایی در افغانستان نظر واحدی داشته باشند و از حضور نیروهای کانادایی در این کشور حمایت کنند.".

لوگوی روز جهانی صلح