گذشته در باد(عباس دلجو)
داستان کوتاه
نویسنده: عباس دلجو
سیدنی –/6 /1 2008
گذشته در باد
شیرو کلاه قره قلی شتری رنگ و نوساختش را از روی میز برداشته، بر سر میگذارد تا موهای مجعد و در هم پیچیده و پرپشتش را در زیر آن قرار دهد بعدا خود را در آئینه تمام قد دکان سلمانی ، که تازه سرش را اصلاح کرده بود نگاه مینماید. سینه پهن و اندام برازنده اش که از زیر لباس فولادی سیاهی دار، در آئینه خود نمائی میکرد تحسین هر بیننده ای را برمی انگیخت. شال نازک و کریمی رنگ کشمیری را بر شانه راستش انداخته دستی به بروتهای نازک و نورسش میکشد متعاقبن آن را به جیب واسکت چهارخانه با زمینه نصواری رنگش برده و پولی به خلیفه عظیم داده از آنجا خارج میگردد . به آسمان نگاه مینماید هوا نیمه ابری است و آسمان خاکستری وغمگین به نظر میاید تو گوئی تراکم ابر های پاره پاره در دل آسمان ، درد انبوه و انبار شده در دل شیرو را منعکس میسازد. سه دکان چنداول مملو از آدمهای در رفت و آمد ، سر و صدای فروشندگان و ازدحام جمعیت بود، پسر بچه ای خورد سال بی توجه به شیرو در حالیکه سر به هوا ، خرامیدن کاغذ پران سه پارچه چشمک دار کله گنجشکی را در آسمان نگاه مینمود ، عقب عقب آمده پای گل آلودش را بر روی چپلی پشاوری شیرو که تازه رنگ زده شده بود ، میگذارد . جوان ازین کار پسر بچه ، خشمگین گردیده میخواهد با سیلی محکمی ، او را تنبیه نماید اما چشمان معصوم و وحشت زده طفل ، دست شیرو را در هوا خشک مینماید ، این چهره در نظر شیرو آشنا آمد ، نتوانست بر این صورت بچگانه و معصوم سیلی بزند ، دستش را پائین آورده و با صدای آرام و ملامتباری میگوید
- او لوده ! زدی یک لگ پادشاهی مره خراب کدی اما خیره برو گمشو فکریته د سریت بیگی که کدام بایسیکل تو ره نزنه .
دستهای ترک برداشته شده و چرک آلود پسر بچه ، شیرو را بیاد کودکی خودش میاندازد اما نمیگذارد خاطرات فضول گذشته باز مثل سابق در ذهنش سرک کشیده قلب و احساس او را با یاد آوری رنجها و بدبختیهای گذشته ، به آتش بکشد . با سرعت ممکن از پسر بچه دور میشود در واقع با دور شدن از او، میخواهد از گذشته اش فاصله گیرد زیرا پسر بچه نه تنها با پای خاک آلودش ، پوست براق و شفاف چپلی او را گل آلود ساخته بود بلکه با نمایش دستهای چروکیده و چهره غمگینش ، گذشته شیرو را نیز به تصویر کشیده بود گذشته ای که شیرو از آن متنفر بود و همیش از آن به حال پناه میاورد اما گذشته ، سنگین تر از آن بود که با فراموشی ، شانه از بار سنگین آن رها ساخت ، گذشته همچون زخمهای چرکین و عمیق ، روح و روان او را همیش آزرده و چون سایه مزاحم ، او را دنبال کرده بود . شیرو میدانست همانطور که نمیتوان از سایه خود فرار کرد از گذشته نیز نمیتوان گریخت . کافی است تا روشنائی سوسو زند سایه ، خودش را مینمایاند به همین لحاظ او از روشنائی میترسید و تاریکی را می پسندید زیرا تاریکی فراگیر ، موجودیت و حتی زشتی سایه را در ذهن شیرو محو میکرد زیرا شب ، تشخص ها ، رنگها و تفاوتها را قادر نبود به تصویر کشد اما روز و روشنائی بسیار بیرحمانه و عریان این تشخص ها و تفاوتها و رنگها را به نمایش میگذاشت اینجا بود که شیرو گذشته اش را در قیافه غمگین و پر اضطراب کودکان فقیرمیدید و چهره زنان درمانده ای که طفل مریض و گرسنه ای را بدوش میکشیدند ، رنگ زرد و تکیده مادرش را در ذهن او تداعی مینمود و قد خمیده ، دستان پینه بسته و چشمان بیحال پدرش را در قیافه جوالیهائیکه در زیر بار سنگین فقر و بدبختی خم شده و نگاه های بیرمق آنان به پیش پای شان میخکوب گردیده بودند ، نظاره میکرد . دلش میگرفت بغض در گلویش خانه میکرد غم در نهانخانه ضمیرش پای میکوبید ، تحقیر با چنگالهای خونین و تیز، دیواره قلبش را میخراشید، دلش میخواست اشک بریزد اما هرچه میکوشید نمیتوانست بگرید شاید فکر میکرد گریه اش تمام شده و سرچشمه اشکش خشکیده است .
تصادم سینه شیرو با عابر پیاده او را از عالم خیال بیرون میآورد با نگاهی به اطرافش میداند که با محل کارش فاصله ای ندارد کلاهش را با دست راستش در سرش جابجا کرده و داخل مغازه لوازم آرایشی میگردد . مرد مسنی از جایش برخاسته با تواضع به شیرو سلام داده و از پشت میز بیرون میاید . شیرو جواب سلام او را داده در حالیکه شال کشمیری اش را در کوت بند آویزان مینماید در جای او نشسته با صدای گرفته ای می پرسد
- ذوار کاکا چطور استی ؟ چوچ و پوچیت خوبن ؟
- الحمدالله ! تا آلی یک دم غنیمته راستی شیرجان ! امروز چرا ناوخت د دکان آمدی تا آلی د کلب بودی؟
- نه امروز یک کمی کسل بودم باد از نماز خوابم برد وختیکه خیستم بسیار ناوخت شده بود چای صبحه خورده پیش دلاک رفتم که سریمه جور کنم موهایم زیاد شده بود بیا اینی پیسه اوگرائی ره بیگی برو د تجارتخانه خدای نظر، بری منشی بیتی و رسید بیگی و در ضمن بری او بگو که هر وقت مال نو رسید برای ما خبر بیته باد ازو برو د سرای رئیس لنگ د دکان قمبر پوچل، سه کارتن عطر فرانسوی دو کارتن زنانه و یک کارتن مردانه ، دو کارتن صابون دف و دو کارتن شامپوی جرمنی بیگیر و بیار که د اینجه قفسه ها خالی شده و از خیریت زود بیا که امروز چهارشنبه است باد از نان چاشت مه میروم غازی استدیوم که وزن کشی است ممکن خلیفه مره کدی کدام جوره کنه
- شیرو جان دعای مام د پشتیت انشاءالله که مثل همیشه سرخرو و سرفراز از توشک بیرون بیائی
مرد ، پول را از شیرو گرفته دنبال کارش میرود ، شیرو مشتریها را که اکثر شان خانمها و دختران جوان بودند ، راه میاندازد این کارهر روز شیرو بود جنس میفروخت و پول میگرفت از گرمی بازار و رونق کاسبی اش راضی به نظر میرسید هر روز صبح بعد از تمرین کشتی در کلب میوند زیر نظر خلیفه ابراهیم قهرمان ، به دکان مییامد و عصرخسته و کوفته اما با جیب پر و رضایت خاطر، دکان را می بست با دست و بغل پر به خانه میامد و تنها چشم نگران مادر پیر و رنجورش را به انتظار خود میافت ، نزدش می شتافت ، دستش را میبوسید و با لحن کودکانه ای از مادرش می پرسید که برای شب چه پخته . مادر با نگاهی بر قد بالا و اندام تنومند پسر، خاطرش شاد و دلش آرام میگرفت اما از چشمان غمگین وخطوط چهره هراسان پسر ، درد های شناخته ای را میخواند که خود با شوهرش سالیان درازی را در آن وادی استخوان شکنانده و ازجوانی و زندگی شان هزینه کرده است شوهر در حسرت یک شکم غذای سیر چشم از دنیا پوشیده و زن با بدن آزرده از روماتیزم مزمن ، فقط به تنها اولاد بازمانده از آن دوران فلاکتبار گذشته ، دلخوش نموده است زیرا در وجود شیرو تمام آرزوهای تحقق نیافته و برباد رفته اش را متبلور میافت مخصوصا زمانیکه از عروسی پسرش حرفی با او در میان گذاشته میشد ، شادی ناشناخته ای بر خانه متروک و متلاشی شده ذهنش ، راه پیدا کرده و گرمی مطبوعی در رگهایش به جریان میافتاد ، شوق و شور زندگی را در وجودش احساس میکرد اما دفعتا ترس و هراس سنگینی روحش را میازرد و یادش میآمد که یک روز همین آرزوی دلش را با بی بی گل ، خانم مدیر غنی همسایه در به دیوارش در میان گذاشته و گفته بود آیا خدا من را لایق این محبت خود میداند که من صاحب عروس شوم و پسرم را در لباس دامادی ببینم ؟ اما بی بی گل گمان میبرد که خاله بیگم دخترش را برای شیرو خواستگاری مینماید از خشم و غضب منفجر گردیده با وقاحت و خشم بیحد در جوابش میگوید
- خاله بیگم! آدم نباید پای خوده از گلیمش زیاد دراز کنه . تا هنوز از زیر ناخنایت از بس لته اشتک ما ره شستی زردی زا میزنه مگم مره خدا شرمانده یا دختریمه از سر راه یافتیم که بچه تو ره که مزدوری دختریمه میکد ،داماد خود بسازم ؟ فکر کدی آلی که چارقران پیدا کدین مردم اصلیت شما را فراموش میکنه ؟
اگرچه مادر شیرو با هزار دلیل و قسم و آیه تلاش نمود تا به بی بی گل بفهماند که شیرو از هیچ کس کمی نداره و او بعنوان یک مادر ، صرف آرزویش را بیان کرده ، اما نتیجه ای نداشته و فردای آن روز بی بی گل همه محل را ازین شایعه پر نمود که گویا خاله بیگم دختر او را برای پسرش خواستگاری نموده است و از آن به بعد عام و خاص در هر منطقه ای که مادر شیرو را می دیدند با تمسخر و پوزخند او را مخاطب ساخته و با استهزا میگفتند
- خاله بیگم ! اینه عروس فالکوته ای پیدا کدی ، مبارک باشه ، سیل کو نقل نامزدی شیرو ره تنها نخوری.
اما مادر شیرو دندان بر جگر صبر گذاشته و مثل همیشه یک گوشش را در و گوش دیگرش را تخته کرده ، ساکت و آرام از کنار آنها رد میشد ، همان طوریکه اهالی محل جرئت نداشتند در حضور شیرو ازین حرفهای مسخره آمیز بزنند مادر نیز از ترس اینکه شیرو خشمگین گردیده و مانند دفعات قبل اهانت کننده را به بیمارستان فرستاده و خود در گیر با پلیس و مامور و ژاندارم و زندان گردد ، همه این توهینها و تحقیر ها را در صندوقخانه سینه خونین و مسلولش مدفون کرده و ذره از ان تحقیر ها و اهانتها را برای پسرش قصه نمیکرد.
غازی استدیوم مملو از تماشاچی بود که به تماشای مسابقه کشتی آمده بودند . شیرو در گوشه ای با نرمش ، بدن خودش را آماده مسابقه می ساخت دلش کمی شور میزد اما زیاد دلهره نداشت چون به خودش و توانائیهایش اطمینان داشت از همه مهمتر اعتماد استادش به او ، او را در پیروزی این نبرد ، راسختر ساخته بود زیرا پهلوان ابراهیم کسی نبود که شاگردش را بدون آمادگی و توانائی لازم به میدان فرستاده به اصطلاح جوره نماید . حریف شیرو هم سن و سالش ، تنومند و جویای نام بود و انگیزه زیاد برای غلبه بر شیرو داشت چون شیرو سه سال تمام قهرمانی وزن 3 کشور را در انحصار خود قرار داده بود و همه تلاش مینمودند تا مقام قهرمانی را از شیرو بگیرند اما موفق نمیشدند . لحظه موعود فرا رسید زمانیکه شیرو در مقابل حریفش ایستاد ، نصف استادیوم (شمال غرب – شمال و شمال شرق) شیرو را تشویق نموده و نصف دیگر استادیوم حریفش را . با اشپلاق ریفری ، مسابقه آغاز گردید و هردو پهلوان در لحظات شروع مسابقه همدیگر را امتحان کرده و تلاش داشتند تا نقطه ضعف همدیگر را پیدا نموده و با حمله به آن ، حریف را به زمین زند . شیرو در یک فرصت مناسب دو پای حریف را در بین دستهای تنومندش گرفته و تلاش نمود تا او را از زمین بلند نماید اما با فن دفاع حریف مواجه شده و ناگزیر خودش را پس کشید و دانست که با حریف قلدر و هوشیاری مواجه است اما این دلیل نمیشد که شیرو را از غلبه بر حریفش باز دارد بناء در یک لحظه مناسب دوباره با قبضه کردن هردو پای حریف تلاش نمود تا او را از زمین بلند نماید که در همین لحظه حریفش ضمن آنکه پاهایش را با فشار به عقب میبرد سنگینی اش را بالای شیرو انداخته و با دو دستش از کمر شیرو گرفته و در صدد اجرای فن بود که شیروی زرنگ از همین یک لحظه فرصت استفاده کرده به سرعت برق دستهایش را از پاهای حریف آزاد کرده و به عوض پاها دو دست حریفش را که در کمر شیرو حلقه زده بود محکم گرفته و با فن « مانکی» حریف را به پل برده و بعد از چند ثانیه ای ضربه فنی نمود . با اشپلاق ریفری ، پیروزی شیرو بر حریفش مسجل گردید و شیرو روی دوشک سر دو پا ایستاد و همزمان با آن نصف بیشتر تماشیاچیان نیز سر پا ایستاده و ضمن شادی و هلهله و تشویق شیرو، لنگی ها ، کلاه ها و پتو های شانرا در هوا پرتاب نموده و استدیوم را غرق در شادی و شور ساختند . در ختم مسابقه، تماشاچیان و دوستداران ورزش کشتی ، پهلوانان کلب میوند را که برنده مسابقه گردیده بودند با شور و هلهله ضمن انداختن گل در گردن شان ، سوار بر گادی نمودند در مسیر راه عبدالحکیم توله چی با همکار طبله چی اش با نواختن توله بر شور و شعف مردم که گادیهای پهلوانان پیروز را همراهی مینمودند میافزودند.کاروان گادیها و سیل جمعیت از استدیوم حرکت نموده از طریق جاده میوند از مسیر های ریکا خانه ، سرچوک ، کاه فروشی ، سه دکان چندول گذشته به سینمای پامیر مقابل کلب میوند رسیدند. همه شاد بودند و گل لبخند و نشاط بر لبان شان اما شیرو هرچه بر خود فشار میاورد که مانند دیگران شاد بوده و در جشن این پیروزی شریک شود ، نمیتوانست غمی بزرگی در قفسه سینه اش سنگینی مینمود که این غم ناخودآگاه بر خطوط چهره درهم گرفته او در رفت و آمد بوده و چهره غمگینی از وی به نمایش میگذاشت . شیرو حلقه های گل را از گردنش در آورده به دوستانش داد وعلیرغم اصرار همکاران و دوستانش ، از آنان خداحافظی نموده و طبق معمول گادی را کرایه نموده یکراست به خانه آمد تا چشمان منتظر و پر اضطراب مادرش را از نگرانی در آورده و او را در جریان پیروزی اش قرار دهد .
زمان در مسیر همیشگی اش در حرکت بوده و فاصله شروع زندگی انسانها را با نقطه ختم زندگی آنان هر روز و هر لحظه کمتر و کمتر میساخت و درین گردش همیشگی ، انسانهای زیادی به آخر خط رسیده و از گردونه زندگی خارج میگردیدند و انسانهای تازه ای به شروع خط زندگی گام گذاشته و زمان را همچنان در گردونه دوار زندگی به گردش وامیداشتند . یکروز عصر که شیرو خسته و ذله از کار به خانه برمیگشت با داکتر عالم که در دهن چنداول معاینه خانه داشت و به اصطلاح داکتر محل بود ، روبروگردیده و ناگزیر ایستاد تا با او سلام علیک نماید
- داکتر صایب سلام
- واعلیکم ! به به چشم ما روشن کجاستی پهلوان جان ؟ راستی حال مادریت چطور است چند وخت میشه که پیش مه نیامدین .
- خدا ره شکر امو نسخه شما کار کده و حال مادرم بهتر شده و تا هفته آینده دوا داره باد ازو پیش شما میائیم.
- راستی شیرجان وضع کار و باریت چطور است
- خوب است فضل خدا ، ازو روزا د ای روز هزار بار شکر
داکتر با دقت به قیافه همیشه غمگین و گرفته شیرو نگاه نموده ، بی مقدمه و با لحن خشکی به شیرو میگوید
- پهلوان جان ! امی کلاه قره قلی د رنگیت نمی شینه
شیرو ازین حرف داکتر تعجب کرده ضمن آنکه با خود میاندیشید که او چه کار به کلایش دارد با لحن دوستانه ای جواب میدهد
- داکتر صایب! مه رنگیم گندمی است و اتفاقا کلاه قره قلی شتری بسیار د مه نمود میته و کل دوستایم امی گپه میزنه
- نه مه ازو نگاه نگفتم مه ای ره بریت میگم که د سر آدمای بی بخار و بی غیرت کلاه د تالاق سر ماندن نمود نمیته
شیرو ازشدت خشم ، استخوانهایش تیر کشید لحظه ای جنون در مغزش دوید خواست تا جواب این هتاکی و بی حرمتی داکتر را بدهد اما داکتر با ملایمت در حالیکه با دو دستش شیرو را به آرامش دعوت مینمود بلافاصله افزود
- سیل کو شیرو جان ! مه قصد توهین به تو ره ندارم لطفا قار نشو با حوصله مندی به حرفایم گوش بیتی
- برو با با ! حوصله ندارم که کسی مره توهین کنه و بیغیرت بگویه و مه تری تری طرفیش سیل کنم اگه تو ره نمیشناختیم و دین داریت نمیبودم و کسی دیگه ای گپاره میزد همینجه د مابین امی خندق گوریش میکدم .
اما داکتر کوتاه نیامده و با اصرار از شیرو خواست که تا آخر به حرفهایش گوش دهد و سریع به سخنانش ادامه داد
- گوش کو شیرو جان ! تو خودیت هم میدانی که مه اکثر باشندگان چنداول ره میشناسم ،اگه یادیت مانده باشه مه چند بار بری دیدن بابه جارو پدر خدا بیامرزیت که مریض بود د خانه تان آمدیم مه کل تانه میشناسم
شیرو با عجله سخن ملا را قطع نموده با ناراحتی گفت
- داکتر صایب ! منظوریت اگه ازی حرفا ، یادآوری از بابت معاینه مفت و کمک مالی تو به بابیم است بگو چیقه قرضداریت استم و چیقه بریش کمک کدی که مه آلی دوچندیشه بریت بیتم مه که باد ازو که روزگاریم خوب شد چند دفعه پیشیت آمدم و بریت گفتم که بابه خدا بیامرز مره حلال کو بگو چیقه قرضداریت میشم که پولیته بیتم اما تو گفتی که آن کمکها وظیفه تو بود و پیسه کار نداری
داکتر عالم اگرچه ازین حرف شیرو کمی رنجید اما بروی خویش نیاورده و با ملایمت و مهربانی گفت
- شیرو جان ! ازیکه مه گفتم بابیته میشناسم منظوریم ای نبود که از کمکی که بری او خدابیامرز کدیم یادآوری کنم باز هم بریت میگم که با آن کمکها مه وظیفه انسانی و اسلامی خوده انجام دادیم اگه پیسه به خانواده شما کمک کدیم آن پولها از مه نبود یعنی اضافه از مصرفم بود و حق مستحق بود مه مجبور بودم که که برای مستحق کمک کنم اگه مه نام بابیته گرفتم به خاطریکه بریت ثابت کنم که مه شما ره میشناسم و از گذشته درد آور شما و امثال شما با خبرم میخواهم که بریت بگویم که مام از جنس شما استم ، پدریم ملای مسجد بود و اولادای مردمه درس میداد وقتیکه از غزنی به کابل آمد از آنجائیکه سواد و خط خوب دشت در مدیریت ثانوی وزارت معارف به حیث کاتب مقرر شد و با حقوق بخور نمیر کاتبی ، با هزار زحمت و مشقت مه ره کمک کد که درس بخوانم و داکتر شوم که داکتر شدم اما خدا بیامرز پدریم تا امی اواخر قبل از مردنش بریم میگفت که بچیم "داکتر شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل" یادیت نره که هرچه هستی باید آدم باشی و آلی مه بری تو میگم اگر چه امروز ماشاءالله پالوان و زوردار هستی اما در کنار زور و پیسه آیا غیرت و همت هم داری یا نه ؟ ممکن خیلی ها پیسه دار و زوردار و پهلوان و با قدرت باشند اما از غیرت و مردانگی و آدم گری بوئی نبرده باشند و بخاطر همین مسئله است که مه بریت میگوم که باید غیرت و همت داشته باشی
شیرو که حوصله اش سرآمده و سخت خشمگین و ناراحت گردیده بود با بی میلی گفت
- او داکتر ! از یک طرف میگی که مه قصد توهین ندارم و از طرف دیگر باز همو حرفای مفت خوده تکرار میکنی . ایقه فلسفه بافی نکو خودیت میدانی که مه حوصله موصله ندارم راست و پوست کنده اصل گپه بگو چه منظور داری که د ای دم دمای شام ، حال مره گرفتی و گپای مفت و بیجا میزنی؟
- باشه باشه قار نشو حوصله کو مه اصل گپه از طریق دیگه بریت تشریح میکنم گوش کو خوشبختانه مردم ما و شما و برای یک لقمه نان حلال از توان و انرژی شان مایه گذاشته جوالی گری و مزدورکاری میکنه و تعدادی ازین خانواده ها که توان پرداخت پول کرایه خانه را ندارند حتی زنان این خانواده های فقیرد خانه سرمایه دارا لته های اشتک اوناره میشویه ، خانه شانه جارو میکنه و کالا شوئی میکنه تا لقمه نان گیر آورده و شکم بچه های گشنه شان ره نیمه سیر کنه و علیرغم ، غریبی و فقیری و بیچارگی د شار کابل گدائی نمیکنه اما با آنهم و با این وضعیت ، تو که یکی از صد ها جوان برومند همان قوم هستی به عوض اینکه به فکر رفع این محرومیت و مظلومیت قومت باشی در فکر پول اندوختن و گردن کلفت کردن هستی . تو بری مه بگو که با دکان سیمساری و قدرت پهلوانی ات چند تا ازین خانواده های مظلوم را از بدبختی نجات دادی ؟ یا چه خیر و کمک ازو قومائیکه کابل را از آهن های کهنه جاپان و امریکا پر نموده و به موترای بنز و جیب و والگا سوار میشوند، به همین خانواده های فقیر و بیچاره رسیده و چند خانواده فقیر را ازین فلاکت و بدبختی نجات داده ؟ بریمه بگو آیا این غیرت است که ناموس قوم ما که همه یک خانواده هستیم در خانه دیگران مزدور باشند و آنوقت ما گردن ره بالا گرفته و خوده غیرتی و با شهامت بنامیم ؟ آیا همین است معنی شهامت و غیرت ؟...
داکتر دهنش گرم آمده و یکریز به سخنانش ادامه داده وطنین صدای او با هوش و حواس و فکر و اندیشه شیرو تصادم نموده و گرمی آتشناک این صدا ها ، یخهای منجمد و بی احساس و خوش غیرتیهای لوس و بی مسئولیت شیرو را در حال آب کردن بود ، در دلش آتشی بپا گردیده بود که سرا پای وجودش را سوزاند . شیرو نمیخواست به گذشته بیاندیشد حتی دوست نداشت که کسی راجع به گذشته اش با او حرفی بمیان آرد از گذشته متنفر بود اما امروز این داکتر محله شان ، بسیار رک و صریح آئینه بزرگ و قد نمائی جلو او گذاشت که تمام گذشته شیرو در آن منعکس شده است و او ناگزیر از نگاه به گذشته گردیده است ، یاد پدر بیچاره اش افتاد که با یک خر مردنی تر از خودش " کوته چی " حمام غلام رضا بود هر روز از خندقها و کوچه پسکوچه های چنداول آشغال بار خرش نموده و در زیر دیگ آب حمام سوختانده و برای دیگران آب گرم مینمود و شیرو زمانیکه خودش را شناخت در همین گلخن حمام بود که در زیر بوی و تعفن و دود و خاکستر رشد نموده و همیشه آب برای دیگران گرم مینمود تا آنان پاک و پاکیزه شوند اما او و پدرش از زیادی چرک و سیاهی دود بیشتر به مالکان دوزخ شبیه بودند تا انسان .تا که یکروز خر مردنی و لاغر پدرش مرد و آنان چون وسیله دیگری نداشتند تا آشغال را از کوچه ها و پسکوچه ها و خندقها جمع کرده و دیگ آب حمام را گرم نمایند بناء از گلخن حمام بیرون انداخته شدند. پدر پیر و مریض ، کنده های برف را از کوچه های چنداول به یخدان سید مرد انتقال داده و در عوض پولی بدست آورده و نان خشکی تهیه می نمود و شیرو مجبور شد در همان زمستان سرد کابل در حالیکه هفت ساله بود پقانه هوائی و ساجق بفروشد تا کمک خرچ پدرش باشد . تا اینکه یک روز پای پدر در حالیکه پشتاره بزرگ برف در پشتش بود بر روی یخها لغزیده و با بار سنگین به زمین خورد که در نتیجه کمرش شکسته و تا آخر عمر از کار ماند و در آن زمان این داکتر عالم مهربان و باخدا بود که همچون فرشته نجات به داد آنها رسیده نه تنها پدر مریض و رنجورش را مفت و مجانی معاینه میکرد بلکه پول دوا و درمان او را نیز از جیبش و از هزینه شخصی اش میپرداخت . یاد مادرش افتاد که شب و روز در خانه امثال مدیر غنی مزدوری ، کالاشوئی و ظرفشوئی کرده و در آخر مسلول وگرفتار روتامیزم مزمن ، هر روز مردن را پراتیک مینماید نه تنها با حرفهای داکتر ، غرور شیرو شکست که همه وجودش را متلاشی شده یافت اصلا دلیلی برزندگی این وجود بی عار و بی همت ، نیافت از خودش متنفر گردید و دراین میدان بود که شیرو خودش را شکست خورده یافت و حالا به درد کسانیکه در میدان مسابقه از شیرو شکست خورده بودند ، پی برد . آخ که شکست چقدر وحشتناک و دردناک است . شیروی شکست خورده در حالیکه بغض گلویش را به سختی میفشرد و صدایش را در گلو خفه مینمود با زحمت زیاد صدایش را که گوئی از ته چاه تاریک و عمیقی میبرآید از گلوبیرون داد
- داکتر صایب ! خودیت میدانی که مه بیسواد هستم و ای چیزاره نمیدانم و مه تنها چیزیکه از زندگی میفامیدم ، گریز ازگذشته ام بود که سخت از آن متنفر بودم و به حال و آینده چسپیده بودم و تمام تلاشیم امی بود که به سرنوشت بابیم گرفتار نشم و بار دگر مادرم مجبوربه کالا شوئی و مزدوری در خانه های مردم نشود.هیچ یادیم نمیره مه با وجودیکه دلم میخواست به مکتب شامل شده درس بخوانم و مثل شما داکتر شوم اما نتانستم در حالیکه هنوز هفت ساله بودم که مجبوربه دست فروشی در بازار های کابل گردیدم و تمام آرزویم امی بود که مادریمه از کالاشوئی و لته شوئی و مزدوری نجات بیتم اما درآمد یک بچه هفت ساله آنهم از فروش پقانه و ساجق ... هیچ دردی را دوا کده نتانست و مادرم علیرغم آنکه مریض بود با تمام توان کار میکرد و بخور نمیری تهیه کرده و مرا بزرگ میکرد .چهارده ساله بودم که یک کمی کارم بهتر شد و در مندوی در پیشروی یک دکان بنجاره به اندازه گذاشتن یک صندوقچه شیشه ای جا اجاره کدم و در بین صندوقچه شیشه ای وسائلی از قبیل تار و سوزن و گلاباتون و چیرمک و ... گذاشته کارم را شروع نمودم که خوشبختانه درآمدم زیاد شده و توانستم یک اتاق را مستقلا اجاره کده و مادرم را از آنروز به بعد نگذاشتم د خانه مردم کالاشوئی کنه پایم به کلب پالوانی واز شد با پشتکار زیاد به پالوانی ادامه دادم تا اینکه با گذشت چند سال خودم یک دکان ره سرقلفی گرفته و بعد از آن روز و روزگارم خوب شد . داشتم زندگی میکدم که امروز سر و کله تو پیداشد و تمام دنیا و آرزوهای مره خراب کد . مگم مه حسن غم کش استم که غم کل مردم د شانه مه باشه مره چه د دیگا ؟
داکتر که از شنیدن قصه تلخ و دردناک شیرو ، اشک در چشمانش حلقه زده بود با پشت دستش اشک چشمانش را پاک نموده با تلخی و اندوه گفت
- شیر جان ! قصه تو ، قصه هزاران انسان مظلومی است که نه تنها در گذشته که امی آلی با همان بدبختی و مشکلات و مصائب گرفتار اند . پس بیا کمک کو که حد اقل رنج یک خانواده ره کم کنی که دیگه اولاد معصومیش د حسرت یک لقمه نان خشک ، شب را تا به صبح گشنه نخابه و مریض شان از درد بیدوائی نمیره ، بیا همه تلاش نمائیم تا امی احساس ره همگانی سازیم امروز که ما ، در شرایط دیروز قرار نداریم . دیروز تقریبا همه حتی بری مردن چیزی نداشتیم به اصطلاح از بی کفنی زنده مانده بودیم اما امروز الحمدلله تعداد زیاد از قومای ما و شما صاحب دکان و مغازه و کار و بار وشغل آبرومندانه شده و همین غنیمتی بزرگی است که اگه همه همت پیدا کده و تعدادی از خانواده ها و اطفال غریب را در گوشه از خوشیها و امکانات شان سهیم سازند باور کو که در فردا ، ما شیرو های زیادی خواهیم داشت که همه پهلوان و قهرمان و مدیر و رئیس و داکتر ، خاد بودن .
بلاخره درین مصاف ، شیرو که تسلیم افکار داکتر شده بود با او قرار و مدار گذاشت تا در آینده مصارف لباس و قرطاسیه و لوازم مکتب تعدادی از بچه های بی بضاعت را متقبل گردد و در هر طرح و برنامه ایکه برای بهبود وضعیت ناهنجار جامعه اش کمک کند با تمام امکانات و قوا همکاری نماید . از او خدا حافظی نموده جانب منزلش روان گردید . اما امروز برخلاف گذشته اولین باری بود که شیرو قفسه سینه اش را خالی از درد انباشته و سنگین گذشته می یافت خودش را سبک احساس میکرد و مشتاقانه و کنجکاو به هر طرف نگاه مینمود و هر جوالی ایکه میدید قیافه پدرش را در ذهن او تداعی کرده و برخلاف گذشته ، احساس وابستگی عمیق عاطفی نسبت به آن جوالی پیدا میکرد و صمیمی برویش لبخند زده و دست کمک بسویش دراز مینمود دیگر از قیافه چروکیده و هراسان پسربچه ها ، رویش را با تنفر برنمیگرداند بلکه با مهربانی زائدالوصفی با آنان برخورد کرده و با کشیدن دست مهربانی و ملاطفت بر روی آنان ، می پنداشت که کودکی خودش را در آغوش گرفته و محبت و مهربانی نثارش مینماید . شیرو زمانیکه به خانه اش رسید سرخی شفق بر پهنه آسمان کابل دامن گسترده بود و از دامنه کوه شیردروازه باد ملایمی میوزید و صدای آذان , انسانهای مومن را به قیام فرا میخواند، شیروغرق این احساس عمیق انسانی شده و بلندای آسمان را به نظاره گرفت.