گذشته در باد(عباس دلجو)

داستان کوتاه

نویسنده: عباس دلجو

سیدنی –/6 /1 2008

                                                گذشته در باد

 

شیرو کلاه  قره قلی شتری رنگ و نوساختش را از روی میز برداشته، بر سر میگذارد تا موهای مجعد و در هم پیچیده و پرپشتش را در زیر آن قرار دهد بعدا خود را در آئینه تمام قد دکان سلمانی ، که تازه سرش را اصلاح کرده بود نگاه مینماید. سینه پهن و اندام برازنده اش  که از زیر لباس  فولادی سیاهی دار، در آئینه خود نمائی میکرد تحسین هر بیننده ای را برمی انگیخت. شال نازک و کریمی رنگ کشمیری را بر شانه راستش انداخته دستی به بروتهای نازک و نورسش میکشد متعاقبن آن را به جیب واسکت چهارخانه با زمینه نصواری رنگش  برده و پولی به خلیفه عظیم داده از آنجا خارج میگردد . به آسمان نگاه مینماید هوا نیمه ابری است و آسمان خاکستری وغمگین به نظر میاید تو گوئی تراکم ابر های پاره پاره در دل آسمان ، درد انبوه  و انبار شده در دل شیرو را منعکس میسازد. سه دکان چنداول مملو از آدمهای در رفت و آمد ، سر و صدای فروشندگان و ازدحام جمعیت بود، پسر بچه ای خورد سال بی توجه به شیرو در حالیکه سر به هوا ، خرامیدن کاغذ پران سه پارچه چشمک دار کله گنجشکی را در آسمان نگاه مینمود ، عقب عقب آمده پای گل آلودش را بر روی چپلی پشاوری شیرو که تازه رنگ زده شده بود ، میگذارد . جوان ازین کار پسر بچه ، خشمگین گردیده میخواهد با سیلی محکمی ، او را تنبیه نماید اما چشمان معصوم و وحشت زده طفل ، دست شیرو را در هوا خشک مینماید ، این چهره در نظر شیرو آشنا آمد ، نتوانست بر این صورت بچگانه و معصوم سیلی بزند ، دستش را پائین آورده و با صدای آرام  و ملامتباری میگوید

- او لوده ! زدی یک لگ پادشاهی مره خراب کدی اما خیره برو گمشو فکریته د سریت بیگی که کدام بایسیکل تو ره نزنه .

دستهای ترک برداشته شده و چرک آلود پسر بچه ، شیرو را بیاد کودکی خودش میاندازد اما نمیگذارد خاطرات فضول گذشته باز مثل سابق در ذهنش سرک کشیده  قلب و احساس او را با یاد آوری رنجها و بدبختیهای گذشته ، به آتش بکشد . با سرعت ممکن از پسر بچه دور میشود در واقع با دور شدن از او، میخواهد از گذشته اش فاصله گیرد زیرا پسر بچه نه تنها با پای خاک آلودش ، پوست براق و شفاف چپلی او را گل آلود ساخته بود بلکه با نمایش دستهای چروکیده و چهره غمگینش ، گذشته شیرو را نیز به تصویر کشیده بود گذشته ای  که شیرو از آن متنفر بود و همیش از آن به حال پناه میاورد اما گذشته ، سنگین تر از آن بود که با فراموشی ، شانه از بار سنگین آن رها ساخت ، گذشته همچون زخمهای چرکین و عمیق ، روح و روان او را همیش آزرده  و چون سایه مزاحم ، او را دنبال کرده بود . شیرو میدانست همانطور که نمیتوان از سایه خود فرار کرد از گذشته نیز نمیتوان گریخت . کافی  است تا روشنائی سوسو زند سایه ، خودش را مینمایاند به همین لحاظ  او از روشنائی میترسید و تاریکی را می پسندید زیرا تاریکی فراگیر ، موجودیت و حتی زشتی سایه را در ذهن شیرو  محو میکرد زیرا شب ، تشخص ها ، رنگها و تفاوتها را قادر نبود به تصویر کشد اما روز و روشنائی بسیار بیرحمانه و عریان این تشخص ها و تفاوتها و رنگها را به نمایش میگذاشت اینجا بود که شیرو گذشته اش را در قیافه غمگین و پر اضطراب کودکان فقیرمیدید و چهره زنان درمانده ای که طفل مریض و گرسنه ای را بدوش میکشیدند ، رنگ زرد و تکیده مادرش را در ذهن او تداعی مینمود و قد خمیده ، دستان پینه بسته و چشمان بیحال پدرش را در قیافه جوالیهائیکه در زیر بار سنگین فقر و بدبختی خم شده و نگاه های بیرمق آنان به پیش پای شان میخکوب گردیده بودند ، نظاره میکرد . دلش میگرفت بغض در گلویش خانه میکرد غم در نهانخانه ضمیرش پای میکوبید ، تحقیر با چنگالهای خونین و تیز، دیواره قلبش را میخراشید، دلش میخواست اشک بریزد اما هرچه میکوشید نمیتوانست بگرید شاید فکر میکرد گریه اش تمام شده و سرچشمه اشکش خشکیده است .

 تصادم سینه شیرو با عابر پیاده او را از عالم خیال بیرون میآورد با نگاهی به اطرافش میداند که با محل کارش فاصله ای ندارد کلاهش را با دست راستش در سرش جابجا کرده و داخل مغازه لوازم آرایشی میگردد . مرد مسنی از جایش برخاسته با تواضع به شیرو سلام داده و از پشت میز بیرون میاید . شیرو جواب سلام او را داده در حالیکه شال کشمیری اش را در کوت بند آویزان مینماید  در جای او نشسته با صدای گرفته ای می پرسد

- ذوار کاکا چطور استی ؟ چوچ و پوچیت خوبن ؟      

- الحمدالله ! تا آلی یک دم غنیمته راستی شیرجان ! امروز چرا ناوخت د دکان آمدی  تا آلی د کلب بودی؟

- نه امروز یک کمی کسل بودم باد از نماز خوابم برد وختیکه خیستم بسیار ناوخت شده بود چای صبحه خورده پیش دلاک رفتم که سریمه جور کنم موهایم زیاد شده بود  بیا اینی پیسه اوگرائی ره بیگی برو د تجارتخانه خدای نظر، بری منشی بیتی و رسید بیگی  و در ضمن بری او بگو که هر وقت مال نو رسید برای ما خبر بیته باد ازو برو د سرای رئیس لنگ د دکان قمبر پوچل، سه کارتن عطر فرانسوی دو کارتن زنانه و یک کارتن مردانه ، دو کارتن صابون دف و دو کارتن شامپوی جرمنی بیگیر و بیار که د اینجه  قفسه ها خالی شده و از خیریت زود بیا  که امروز چهارشنبه است باد از نان چاشت مه میروم غازی استدیوم که وزن کشی است ممکن خلیفه  مره کدی کدام جوره کنه

- شیرو جان دعای مام د پشتیت انشاءالله که مثل همیشه سرخرو و سرفراز از توشک بیرون بیائی

مرد ، پول را از شیرو گرفته  دنبال کارش میرود ، شیرو مشتریها را که اکثر شان خانمها و دختران جوان بودند ، راه میاندازد این کارهر روز شیرو بود جنس میفروخت و پول میگرفت از گرمی بازار و رونق کاسبی اش راضی به نظر میرسید هر روز صبح بعد از تمرین کشتی در کلب میوند زیر نظر خلیفه ابراهیم قهرمان ، به دکان  مییامد و عصرخسته و کوفته اما با جیب پر و رضایت خاطر، دکان را می بست با دست و بغل پر به خانه میامد و تنها چشم نگران مادر پیر و رنجورش را به انتظار خود میافت ، نزدش می شتافت ، دستش را میبوسید و با لحن کودکانه ای از مادرش می پرسید که برای شب چه پخته . مادر با نگاهی بر قد بالا و اندام تنومند پسر، خاطرش شاد و دلش آرام میگرفت اما از چشمان غمگین وخطوط چهره هراسان پسر ، درد های شناخته ای را میخواند که خود با شوهرش سالیان درازی را در آن وادی استخوان شکنانده و ازجوانی و زندگی شان هزینه کرده است شوهر در حسرت یک شکم غذای سیر چشم از دنیا پوشیده و زن با بدن آزرده از روماتیزم مزمن ، فقط به تنها اولاد بازمانده از آن دوران فلاکتبار گذشته ، دلخوش نموده است زیرا در وجود شیرو تمام آرزوهای تحقق نیافته و برباد رفته اش را متبلور میافت مخصوصا زمانیکه از عروسی  پسرش حرفی با او در میان گذاشته میشد ، شادی ناشناخته ای بر خانه متروک و متلاشی شده ذهنش ، راه پیدا کرده و گرمی مطبوعی در رگهایش به جریان میافتاد ، شوق و شور زندگی را در وجودش احساس میکرد اما دفعتا ترس و هراس سنگینی روحش را میازرد و یادش میآمد که یک روز همین آرزوی  دلش را با بی بی گل ، خانم مدیر غنی همسایه در به دیوارش در میان گذاشته و گفته بود آیا خدا من را لایق این محبت خود میداند که من صاحب عروس شوم و پسرم را در لباس دامادی ببینم ؟ اما بی بی گل گمان میبرد که خاله بیگم دخترش را برای شیرو خواستگاری مینماید از خشم و غضب منفجر گردیده با وقاحت و خشم بیحد در جوابش میگوید

- خاله بیگم! آدم نباید پای خوده از گلیمش زیاد دراز کنه . تا هنوز از زیر ناخنایت از بس لته اشتک ما ره شستی زردی زا میزنه مگم مره خدا شرمانده یا دختریمه از سر راه یافتیم که  بچه تو ره که مزدوری دختریمه میکد ،داماد خود بسازم ؟ فکر کدی آلی که چارقران پیدا کدین مردم اصلیت شما را فراموش میکنه ؟

اگرچه مادر شیرو با هزار دلیل و قسم و آیه تلاش نمود تا به بی بی گل بفهماند که  شیرو از هیچ کس کمی نداره  و او بعنوان یک مادر ، صرف آرزویش را بیان کرده ، اما نتیجه ای نداشته و فردای آن روز بی بی گل همه محل را ازین شایعه پر نمود که گویا خاله بیگم دختر او را برای پسرش خواستگاری نموده است و از آن به بعد عام و خاص در هر منطقه ای که مادر شیرو را می دیدند با تمسخر و پوزخند او را مخاطب ساخته و با استهزا میگفتند

- خاله بیگم ! اینه عروس فالکوته ای پیدا کدی ، مبارک باشه ، سیل کو نقل نامزدی شیرو ره تنها نخوری.

اما مادر شیرو دندان بر جگر صبر گذاشته و مثل همیشه یک گوشش را در و گوش دیگرش را تخته کرده ، ساکت و آرام از کنار آنها رد میشد ، همان طوریکه اهالی محل جرئت نداشتند در حضور شیرو ازین حرفهای مسخره آمیز بزنند مادر نیز از ترس اینکه شیرو خشمگین گردیده و مانند دفعات قبل اهانت کننده را به بیمارستان فرستاده و خود در گیر با پلیس و مامور و ژاندارم و زندان گردد ، همه این توهینها و تحقیر ها را در صندوقخانه سینه خونین و مسلولش مدفون کرده و ذره از ان تحقیر ها و اهانتها را برای پسرش قصه نمیکرد.

غازی استدیوم مملو از تماشاچی بود که به تماشای مسابقه کشتی آمده بودند . شیرو در گوشه ای با نرمش ، بدن خودش را آماده مسابقه می ساخت دلش کمی شور میزد اما زیاد دلهره نداشت چون به خودش و توانائیهایش اطمینان داشت از همه مهمتر اعتماد استادش به او ، او را در پیروزی این نبرد ، راسختر ساخته بود زیرا پهلوان ابراهیم کسی نبود که شاگردش را بدون آمادگی و توانائی لازم به میدان فرستاده به اصطلاح جوره نماید . حریف شیرو  هم سن و سالش ، تنومند و جویای نام بود و انگیزه زیاد برای غلبه بر شیرو داشت چون شیرو سه سال تمام قهرمانی وزن 3 کشور را  در انحصار خود قرار داده بود و همه تلاش مینمودند تا مقام قهرمانی را از شیرو بگیرند اما موفق نمیشدند . لحظه موعود فرا رسید زمانیکه شیرو در مقابل حریفش ایستاد ، نصف استادیوم (شمال غرب – شمال و شمال شرق) شیرو را تشویق نموده و نصف دیگر استادیوم حریفش را . با اشپلاق ریفری ، مسابقه آغاز گردید و هردو پهلوان در لحظات شروع مسابقه همدیگر را امتحان کرده و تلاش داشتند تا نقطه ضعف همدیگر را پیدا نموده و با حمله به آن ، حریف را به زمین زند . شیرو در یک فرصت مناسب دو پای حریف را در بین دستهای تنومندش گرفته و تلاش نمود تا او را از زمین بلند نماید اما با فن دفاع حریف مواجه شده و ناگزیر خودش را پس کشید و دانست که با حریف قلدر و هوشیاری مواجه است اما این دلیل نمیشد که شیرو را از غلبه بر حریفش باز دارد بناء در یک لحظه مناسب دوباره با قبضه کردن  هردو پای حریف تلاش نمود تا او را از زمین بلند نماید که در همین لحظه حریفش ضمن آنکه پاهایش را با فشار به عقب میبرد سنگینی اش را بالای شیرو انداخته و با دو دستش از کمر شیرو گرفته و در صدد اجرای فن بود که شیروی زرنگ از همین یک لحظه فرصت استفاده کرده به سرعت برق دستهایش را از پاهای حریف آزاد کرده و به عوض پاها دو دست حریفش را که در کمر شیرو حلقه زده بود محکم گرفته و با فن « مانکی» حریف را به پل برده و بعد از چند ثانیه ای ضربه فنی نمود . با اشپلاق ریفری ، پیروزی شیرو بر حریفش مسجل گردید و شیرو روی دوشک سر دو پا ایستاد و همزمان با آن نصف بیشتر تماشیاچیان نیز سر پا ایستاده و ضمن شادی و هلهله و تشویق شیرو، لنگی ها ، کلاه ها و پتو های شانرا در هوا پرتاب نموده و استدیوم را غرق در شادی و شور ساختند . در ختم مسابقه، تماشاچیان و دوستداران ورزش کشتی ، پهلوانان کلب میوند را که برنده مسابقه گردیده بودند با شور و هلهله ضمن انداختن گل در گردن شان ، سوار بر گادی نمودند در مسیر راه عبدالحکیم توله چی با همکار طبله چی اش با نواختن توله بر شور و شعف مردم که گادیهای پهلوانان پیروز را همراهی مینمودند میافزودند.کاروان گادیها و سیل جمعیت از استدیوم حرکت نموده از طریق جاده میوند از مسیر های ریکا خانه ، سرچوک ، کاه فروشی ، سه دکان چندول گذشته به سینمای پامیر مقابل کلب میوند رسیدند. همه شاد بودند و گل لبخند و نشاط بر لبان شان اما شیرو هرچه بر خود فشار میاورد که مانند دیگران شاد بوده و در جشن این پیروزی شریک شود ، نمیتوانست غمی بزرگی در قفسه سینه اش سنگینی مینمود که این غم ناخودآگاه بر خطوط چهره درهم گرفته او در رفت و آمد بوده و چهره غمگینی از وی به نمایش میگذاشت . شیرو حلقه های گل را از گردنش در آورده به دوستانش داد وعلیرغم اصرار همکاران و دوستانش ، از آنان خداحافظی نموده و طبق معمول گادی را کرایه نموده یکراست به خانه آمد تا چشمان منتظر و پر اضطراب مادرش را از نگرانی در آورده و او را در جریان پیروزی اش قرار دهد .

زمان در مسیر همیشگی اش در حرکت بوده و فاصله شروع زندگی انسانها را با نقطه ختم زندگی آنان هر روز و هر لحظه کمتر و کمتر میساخت و درین گردش همیشگی ، انسانهای زیادی به آخر خط رسیده و از گردونه زندگی خارج میگردیدند و انسانهای تازه ای به شروع خط زندگی گام گذاشته و زمان را همچنان در گردونه دوار زندگی به گردش وامیداشتند . یکروز عصر که شیرو خسته و ذله از کار به خانه برمیگشت با داکتر عالم که در دهن چنداول معاینه خانه داشت و به اصطلاح داکتر محل بود ، روبروگردیده و ناگزیر ایستاد تا با او سلام علیک نماید

- داکتر صایب سلام

- واعلیکم ! به به چشم ما روشن کجاستی پهلوان جان ؟ راستی حال مادریت چطور است چند وخت میشه که پیش مه نیامدین .

- خدا ره شکر امو نسخه شما کار کده و حال مادرم بهتر شده و تا هفته آینده دوا داره باد ازو پیش شما میائیم.

- راستی شیرجان وضع کار و باریت چطور است

- خوب است فضل خدا ، ازو روزا د ای روز هزار بار شکر

داکتر با دقت به قیافه همیشه غمگین و گرفته شیرو نگاه نموده ، بی مقدمه و با لحن خشکی به شیرو میگوید

- پهلوان جان ! امی کلاه قره قلی د رنگیت نمی شینه

شیرو ازین حرف داکتر تعجب کرده  ضمن آنکه با خود میاندیشید که او چه کار به کلایش دارد با لحن دوستانه ای جواب میدهد

- داکتر صایب! مه رنگیم گندمی است و اتفاقا کلاه قره قلی شتری بسیار د مه نمود میته و کل دوستایم امی گپه میزنه

- نه مه ازو نگاه نگفتم مه ای ره بریت میگم که د سر آدمای بی بخار و بی غیرت کلاه د تالاق سر ماندن نمود نمیته

شیرو ازشدت خشم ، استخوانهایش تیر کشید لحظه ای جنون در مغزش دوید خواست تا جواب این هتاکی و بی حرمتی داکتر را بدهد اما داکتر با ملایمت در حالیکه با دو دستش  شیرو را به آرامش دعوت مینمود بلافاصله افزود

- سیل کو شیرو جان ! مه قصد توهین به تو ره ندارم لطفا قار نشو با حوصله مندی به حرفایم گوش بیتی

- برو با با ! حوصله ندارم که کسی مره توهین کنه و بیغیرت بگویه و مه  تری تری  طرفیش سیل کنم  اگه تو  ره نمیشناختیم و دین داریت نمیبودم  و کسی دیگه ای گپاره میزد همینجه د مابین امی خندق گوریش میکدم .

اما داکتر کوتاه نیامده و با اصرار از شیرو خواست که تا آخر به حرفهایش گوش دهد و سریع به سخنانش ادامه داد

- گوش کو شیرو جان ! تو خودیت هم میدانی که مه اکثر باشندگان چنداول ره میشناسم ،اگه یادیت مانده باشه مه چند بار بری دیدن  بابه جارو پدر خدا بیامرزیت که مریض بود د خانه تان آمدیم مه کل تانه  میشناسم

شیرو با عجله سخن ملا را قطع نموده با ناراحتی گفت

- داکتر صایب ! منظوریت اگه ازی حرفا ، یادآوری از بابت معاینه مفت و کمک مالی تو به بابیم است  بگو چیقه قرضداریت استم  و چیقه بریش کمک کدی که مه آلی دوچندیشه بریت بیتم مه که باد ازو که روزگاریم خوب شد چند دفعه پیشیت آمدم و بریت گفتم که بابه خدا بیامرز مره حلال کو بگو چیقه قرضداریت میشم که پولیته بیتم اما تو گفتی که آن کمکها وظیفه تو بود و پیسه کار نداری

داکتر عالم  اگرچه ازین حرف شیرو کمی رنجید اما بروی خویش نیاورده و با ملایمت و مهربانی گفت

- شیرو جان ! ازیکه مه گفتم بابیته میشناسم منظوریم ای نبود که از کمکی که بری او خدابیامرز کدیم یادآوری کنم  باز هم بریت میگم که با آن کمکها مه وظیفه انسانی و اسلامی خوده  انجام دادیم  اگه پیسه به خانواده شما کمک کدیم  آن پولها از مه نبود یعنی اضافه از مصرفم بود و حق مستحق بود مه  مجبور بودم که که برای مستحق کمک کنم اگه مه نام بابیته گرفتم به خاطریکه بریت ثابت کنم که مه شما ره میشناسم  و از گذشته درد آور شما و امثال شما با خبرم  میخواهم که بریت بگویم  که مام از جنس شما استم ، پدریم ملای مسجد بود و اولادای مردمه درس میداد وقتیکه از غزنی به کابل آمد از آنجائیکه سواد و خط خوب دشت در مدیریت ثانوی وزارت معارف به حیث کاتب مقرر شد و با حقوق بخور نمیر کاتبی ، با هزار زحمت و مشقت مه ره کمک کد که درس بخوانم و داکتر شوم  که داکتر شدم اما  خدا بیامرز پدریم تا امی اواخر قبل از مردنش بریم میگفت که بچیم "داکتر شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل" یادیت نره که  هرچه هستی باید آدم باشی و آلی مه بری تو میگم  اگر چه امروز ماشاءالله پالوان و زوردار هستی اما در کنار زور و پیسه آیا غیرت و همت  هم داری یا نه ؟ ممکن خیلی ها پیسه دار و زوردار و پهلوان و با قدرت باشند اما از غیرت و مردانگی و آدم گری بوئی نبرده باشند و بخاطر همین مسئله است که مه بریت میگوم که باید غیرت و همت داشته باشی

شیرو که حوصله اش سرآمده و سخت خشمگین و ناراحت گردیده بود با بی میلی گفت

- او داکتر ! از یک طرف میگی که مه قصد توهین ندارم و از طرف دیگر باز همو حرفای مفت خوده تکرار میکنی . ایقه فلسفه بافی نکو خودیت میدانی که مه حوصله موصله ندارم راست و پوست کنده اصل گپه بگو چه منظور داری که د ای دم دمای شام ، حال مره گرفتی و گپای مفت و بیجا میزنی؟

- باشه باشه قار نشو حوصله کو مه اصل گپه از طریق دیگه بریت تشریح میکنم گوش کو خوشبختانه مردم ما و شما و برای یک لقمه نان حلال از توان و انرژی شان مایه گذاشته جوالی گری و مزدورکاری میکنه و تعدادی ازین خانواده ها که توان پرداخت پول کرایه خانه را ندارند حتی زنان این خانواده های فقیرد خانه سرمایه دارا  لته های اشتک اوناره میشویه ، خانه شانه جارو میکنه و کالا شوئی میکنه  تا لقمه نان گیر آورده و شکم بچه های گشنه شان ره نیمه سیر کنه و علیرغم ، غریبی و فقیری و بیچارگی  د شار کابل گدائی نمیکنه اما با آنهم و با این وضعیت ، تو که یکی از صد ها جوان برومند همان قوم هستی به عوض اینکه به فکر رفع این محرومیت و مظلومیت قومت باشی در فکر پول اندوختن و گردن کلفت کردن هستی . تو بری مه بگو که با دکان سیمساری و قدرت پهلوانی ات چند تا ازین خانواده های مظلوم را از بدبختی نجات دادی ؟ یا چه خیر و کمک ازو قومائیکه  کابل را از آهن های کهنه جاپان و امریکا پر نموده و به موترای بنز و جیب و والگا سوار میشوند، به همین خانواده های فقیر و بیچاره رسیده و چند خانواده فقیر را ازین فلاکت و بدبختی نجات داده ؟ بریمه بگو آیا این غیرت است که ناموس قوم ما  که همه یک خانواده هستیم در خانه دیگران مزدور باشند و آنوقت ما گردن ره بالا گرفته و خوده غیرتی و با شهامت بنامیم ؟ آیا همین است معنی شهامت و غیرت ؟...

داکتر دهنش گرم آمده و یکریز به سخنانش ادامه داده وطنین صدای او با هوش و حواس و فکر و اندیشه شیرو تصادم نموده و گرمی آتشناک این صدا ها ، یخهای منجمد و بی احساس و خوش غیرتیهای لوس و بی مسئولیت شیرو را در حال آب کردن بود ، در دلش آتشی بپا گردیده بود که سرا پای وجودش را سوزاند . شیرو نمیخواست به گذشته بیاندیشد حتی دوست نداشت که کسی راجع به گذشته اش با او حرفی بمیان آرد از گذشته متنفر بود اما امروز این داکتر محله شان ، بسیار رک و صریح آئینه بزرگ و قد نمائی جلو او گذاشت که تمام گذشته شیرو در آن منعکس شده است و او ناگزیر از نگاه به گذشته گردیده است ، یاد پدر بیچاره اش افتاد که با یک خر مردنی تر از خودش " کوته چی " حمام غلام رضا بود هر روز از خندقها و کوچه پسکوچه های چنداول آشغال بار خرش نموده و در زیر دیگ آب حمام سوختانده و برای دیگران آب گرم مینمود و شیرو زمانیکه خودش را شناخت در همین گلخن حمام بود که در زیر بوی و تعفن و دود و خاکستر رشد نموده و همیشه آب برای دیگران گرم مینمود  تا آنان پاک و پاکیزه شوند اما او و پدرش از زیادی چرک و سیاهی دود بیشتر به مالکان دوزخ شبیه بودند تا انسان .تا که یکروز خر مردنی و لاغر پدرش مرد و آنان چون وسیله دیگری نداشتند تا آشغال را از کوچه ها و پسکوچه ها و خندقها جمع کرده و دیگ آب حمام را گرم نمایند بناء از گلخن حمام بیرون انداخته شدند. پدر پیر و مریض ، کنده های برف را از کوچه های چنداول به یخدان سید مرد انتقال داده و در عوض پولی بدست آورده و نان خشکی تهیه می نمود و شیرو مجبور شد در همان زمستان سرد  کابل در حالیکه هفت ساله بود پقانه هوائی و ساجق بفروشد تا کمک خرچ پدرش باشد . تا اینکه یک روز پای پدر در حالیکه پشتاره بزرگ برف در پشتش بود بر روی یخها لغزیده و با بار سنگین به زمین خورد که در نتیجه کمرش شکسته و تا آخر عمر از کار ماند و در آن زمان این داکتر عالم مهربان و باخدا بود که همچون فرشته نجات به داد آنها رسیده  نه تنها پدر مریض و رنجورش را مفت و مجانی معاینه میکرد بلکه پول دوا و درمان او را نیز از جیبش و از هزینه شخصی اش میپرداخت . یاد مادرش افتاد که شب و روز در خانه امثال مدیر غنی مزدوری ، کالاشوئی و ظرفشوئی کرده و در آخر مسلول وگرفتار روتامیزم مزمن ، هر روز مردن را پراتیک مینماید  نه تنها با حرفهای  داکتر ، غرور شیرو شکست که همه وجودش را متلاشی شده یافت اصلا دلیلی برزندگی این وجود بی عار و بی همت ، نیافت از خودش متنفر گردید و دراین میدان بود که شیرو خودش را شکست خورده یافت و حالا به درد کسانیکه در میدان مسابقه از شیرو شکست خورده بودند ، پی برد . آخ که شکست چقدر وحشتناک و دردناک است .  شیروی شکست خورده در حالیکه بغض گلویش را به سختی میفشرد و صدایش را در گلو خفه مینمود با زحمت زیاد صدایش را که گوئی از ته چاه تاریک و عمیقی میبرآید از گلوبیرون داد

- داکتر صایب ! خودیت میدانی که مه بیسواد هستم و ای چیزاره نمیدانم و مه تنها چیزیکه از زندگی میفامیدم ، گریز ازگذشته ام بود که سخت از آن متنفر بودم و به حال و آینده چسپیده بودم و تمام تلاشیم امی بود که به سرنوشت بابیم گرفتار نشم و بار دگر مادرم مجبوربه کالا شوئی و مزدوری در خانه های مردم نشود.هیچ یادیم نمیره مه با وجودیکه دلم میخواست به مکتب شامل شده درس بخوانم و مثل شما داکتر شوم اما نتانستم  در حالیکه هنوز هفت ساله بودم که مجبوربه دست فروشی در بازار های کابل گردیدم  و تمام آرزویم امی بود که مادریمه از کالاشوئی و لته شوئی و مزدوری نجات بیتم اما درآمد یک بچه هفت ساله آنهم از فروش پقانه و ساجق ... هیچ دردی را دوا کده نتانست و مادرم علیرغم آنکه مریض بود با تمام توان کار میکرد و بخور نمیری تهیه کرده و مرا بزرگ میکرد .چهارده ساله بودم که یک کمی کارم بهتر شد و در مندوی در پیشروی یک دکان بنجاره به اندازه گذاشتن یک صندوقچه شیشه ای جا اجاره کدم و در بین صندوقچه شیشه ای وسائلی از قبیل تار و سوزن و گلاباتون و چیرمک و ... گذاشته کارم را شروع نمودم که خوشبختانه درآمدم زیاد شده و توانستم یک اتاق را مستقلا اجاره کده و مادرم را از آنروز به بعد نگذاشتم د خانه مردم کالاشوئی کنه پایم به کلب پالوانی  واز شد با پشتکار زیاد به پالوانی ادامه دادم  تا اینکه با گذشت چند سال خودم یک دکان ره سرقلفی گرفته و بعد از آن روز و روزگارم خوب شد . داشتم زندگی میکدم که امروز سر و کله تو پیداشد و تمام دنیا و آرزوهای مره خراب کد . مگم مه حسن غم کش استم که غم کل مردم د شانه مه باشه مره چه د دیگا ؟

داکتر که از شنیدن قصه تلخ و دردناک شیرو ، اشک در چشمانش حلقه زده بود با پشت دستش اشک چشمانش را پاک نموده با تلخی و اندوه گفت

- شیر جان ! قصه تو ، قصه هزاران انسان مظلومی است که نه تنها در گذشته که امی آلی با همان بدبختی و مشکلات و مصائب گرفتار اند . پس بیا کمک کو که حد اقل رنج یک خانواده ره کم کنی که دیگه اولاد معصومیش د حسرت یک لقمه نان خشک ، شب را تا به صبح گشنه نخابه و مریض شان از درد بیدوائی  نمیره ، بیا همه تلاش نمائیم تا امی احساس ره همگانی سازیم امروز که ما ، در شرایط دیروز قرار نداریم . دیروز تقریبا همه حتی بری مردن چیزی نداشتیم به اصطلاح از بی کفنی زنده مانده بودیم اما امروز الحمدلله تعداد زیاد از قومای ما و شما صاحب دکان و مغازه و کار و بار وشغل آبرومندانه شده و همین غنیمتی بزرگی است که اگه همه همت پیدا کده و تعدادی از خانواده ها و اطفال غریب را در گوشه از خوشیها و امکانات شان سهیم سازند باور کو که در فردا ، ما شیرو های زیادی خواهیم داشت که همه پهلوان و قهرمان و مدیر و رئیس و داکتر ، خاد بودن .

بلاخره درین مصاف ، شیرو که تسلیم افکار داکتر شده بود با او قرار و مدار گذاشت تا در آینده مصارف لباس و قرطاسیه و لوازم مکتب تعدادی از بچه های بی بضاعت را متقبل گردد و در هر طرح و برنامه ایکه برای بهبود وضعیت ناهنجار جامعه اش کمک کند با تمام امکانات و قوا همکاری نماید . از او خدا حافظی نموده جانب منزلش روان گردید . اما امروز برخلاف گذشته اولین باری بود که شیرو قفسه سینه اش را خالی از درد انباشته و سنگین گذشته می یافت خودش را سبک احساس میکرد و مشتاقانه و کنجکاو به هر طرف نگاه مینمود و هر جوالی ایکه میدید قیافه پدرش را در ذهن او تداعی کرده و برخلاف گذشته ، احساس وابستگی عمیق عاطفی نسبت به آن جوالی پیدا میکرد و صمیمی برویش لبخند زده و دست کمک بسویش دراز مینمود دیگر از قیافه چروکیده و هراسان پسربچه ها ، رویش را با تنفر برنمیگرداند بلکه با مهربانی زائدالوصفی با آنان برخورد کرده و با کشیدن دست مهربانی و ملاطفت بر روی آنان ، می پنداشت که کودکی خودش را در آغوش گرفته و محبت و مهربانی نثارش مینماید . شیرو زمانیکه به خانه اش رسید سرخی شفق بر پهنه آسمان کابل دامن گسترده بود و از دامنه کوه شیردروازه باد ملایمی میوزید و صدای آذان , انسانهای مومن را به قیام فرا میخواند، شیروغرق این احساس عمیق انسانی شده و بلندای آسمان را به نظاره گرفت.

 

 

آموزش ادبیات (حکیمه عالمی)

 

سه زمان اصلی فعل در ادبیات فارسی وجود دارد : زمان گذشته فعل – زمان حال حاضر – زمان آینده

در این قسمت شما را با انواع زمانهای فعل گذشته آشنا می سازیم. ابتدا باید بدانیم زمان گذشته فعل به چه معنا می باشد؟

به هر عملی که وقوع آن در زمانی غیر از حال حاضر انجام شده باشد زمان گذشته گفته می شود. زمان گذشته ممکن است بر گذشته های خیلی دور تا لحظه ای که شما آنرا بیان می کنید دلالت کند. لذا کارشناسان زبان فعلهای گذشته را به چند گروه تقسیم نموده اند:

 

1. گذشته ساده

مثل فعلهای گفت . دید . رفت . این فعلها همانطور که هشاهده می کنید ساختار بسیار ساده ای را دارا می باشند. ساختار آنها همیشه از مصدر فعل(ریشه اصلی فعل)

گرفته می شوند. به این مثال توجه کنید:

فعل خورد از مصدر خوردن ساخته می شود به این طریق که آخرین حرف مصدر« ن » حذف می شود و برای صرف کردن آن ضمایر فاعلی را به آخر آن اضافه

می کنیم.

مصدر بدون « ن » + ضمایر فاعلی (م / ی / - / یم / ید / ند )

          خوردم              خوردیم

          خوردی             خوردید

          خورد               خوردند

 

حالا به این جمله توجه کنید: ما غذا را خوردیم. شنونده متوجه می شود که عمل خوردن غذا در گذشته صورت گرفته است. حال ممکن است یک ثانیه قبل باشد یا یک

سال قبل بهر حال آنچه صورت گرفته است مربوط به زمانی غیر از اکنون می باشد که ما از آن صحبت می کنیم.

 

2. گذشته نقلی

همانطور که از نامش پیداست به فعلی گفته می شود که در زمان  گذشته انجام گرفته اما اثر آن اکنون هم باقی مانده است. مثال: ما غذا را خورده ایم. در این جمله عمل خوردن غذا در گذشته انجام شده است اما گوینده در حالی آنرا بیان می کند که شنونده احساس می کند اثری از خوردن غذا در گوینده وجود دارد (اکنون نیز او گرسنه نمی باشد ). برای روشن شدن مطلب جمله دیگری را به عنوان مثال بیان می کنیم: من پیراهن سفید پوشیده ام. عمل پوشیدن پیراهن بدون شک در گذشته انجام شده است اما اثر آن اکنون نیز وجود دارد. گوینده از پیراهنی صحبت می کند که آنرا بر تن دارد.

برای ساختن گذشته نقلی از مصدر فعل استفاده می شود. « ن » از آخر مصدر حذف و « ه » به آخر فعل اضافه می شود. ضمایر فاعلی در گذشته نقلی اینگونه

می باشند:( ام / ای / است / ایم / اید / اند )

مصدر بدون « ن » + ه + ضمایر فاعلی  

        خورده ام              خورده ایم

        خورده ای             خورده اید

        خورده است           خورده اند

 

3. گذشته استمراری

استمرار به معنای تکرار می باشد و گذشته استمراری به زمانی از فعل گفته می شود که از گذشته های بسیار دور شروع شده و تا اکنون در حال تکرار شدن می باشد. مثال: نور از پشت پنجره

می تابید. عمل تابیدن نور ممکن است مربوط به هزاران سال پیش باشد و اکنون نیز این عمل ممکن است تکرار شود. گذشته استمراری را از مصدر فعل می سازیم. « ن » آخر مصدر را حذف

نموده و « می » را به اول فعل اضافه می نماییم و آنرا صرف می کنیم.

می + مصدر بدون « ن » + ضمایر فاعلی (م / ی / - / یم / ید / ند )

        می خوردم            می خوردیم

        می خوردی           می خوردید

        می خورد              می خوردند

 

فهرست

 

در جستجوی خانه ی که نیست!                             محمد امین حلیمی

گزارش ماه                                                          حمید ضرابی

سراج التواریخ٬ گنجی در ویرانه های تاریخ وطن          بصیر احمد دولت آبادی

سراج التواریخ٬چراغی بر درگاه شب                         یعقوب یسنا

خوشه های خرد                                                  طاهره عارفی

فاصله ها بیشتر می شود                                     شفیع فرمولی

کتیبه (شعر)                                                       داکتر اسدالله شعور

قلم زن (داستان)                                                  عباس دلجو

شام هجران(شعر)                                                محمد کاظم ناصری

حافظ اندیشه ورز عصیانگر                                       حسین ورسی

گریز از شهر                                                          حسین ساعی

اهمین زبان مادری                                                 نبی قانع زاده

دست سرنوشت(داستان)                                      طاهره عارفی

لحظه ای با طنز با لطیفه                                      

مردم افغانستان٬ قربانی جنگ طالبان با خارجیان        م. آشنا

قسمت چهارم دست سرنوشت

قسمت چهارم

دست سرنوشت

طاهره عارفی

صبح زود با سر و صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم. خستگی و بی حوصلگی را از همان شروع روز در وجودم احساس می کردم. همان طور که در رخت خوابم دراز کشیده بودم با خود گفتم ای کاش همه ی آن اتفاقات دیروز کابوسی بود در خواب. از داخل رختخواب بیرون آمدم و آن را جمع کرده در گوشه ای ماندم. مادر هنوز خواب بود. آرام به سوی حیاط رفتم. چند نفس عمیق کشیدم. آه! واقعاً که هوای پاک و خنک صبحگاهی به آدم آرامش و نشاط خاصی می داد.

طبق عادت همیشه، قبل از اینکه دست و صورتم را بشویم به آشپزخانه رفتم تا مقداری آب داخل چایجوش ریخته و آن را روی منقل بگذارم که تا وقتی من دست و صورتم را می شویم آن هم جوش کند و چای دم کنم. بعد از آب جوش ماندن به کنار چاه آمدم و با آب پاک و زلال چاه صورتم را شستم. همین که می خواستم به طرف اتاق بروم، مادرم از پله ها پایین آمد. با دیدنش اول سلام کردم بعد دوباره به کنار چاه رفتم  تا این بار برای مادرم آب بیرون بکشم. پس از بیرون کشیدن آب، سری به آشپزخانه زدم که شاید آب جوش کرده باشد، اما هنوز جوش نیامده بود. در آشپزخانه فکری خوبی به ذهنم آمد. تصمیم گرفتم تا جوش کردن آب، روی صُفه را تمیز کنم و چای صبح را همان جا در هوای آزاد به همراه مادر بخوریم. جارو را از کنج آشپزخانه برداشتم و روی صُفه را پاک کردم. بعد قالینچه ی کوچک قرمز رنگی که نقش و نگار زیبای داشت پهن کردم. مادر از آشپزخانه با دست های خمیری -که معلوم بود برای نان ظهر خمیر کرده است- بیرون آمد و گفت:"چه می کنی؟!" در جوابش گفتم هیچ مادر جان. روی صُفه را جارو کردم تا چای صبح را در اینجا بخوریم. مادر سرش را تکان داد و گفت: خوب، صحیح است فعلاً بیا روی دستانم آب بریز. بعد از اینکه مادر دستانش را شست، رفت روی قالینی که پهن کرده بودم منتظر صبحانه نشست. البته صبحانه ی ما صبحانه ی ساده ای بود که شامل چای٬ نان و گاهی اوقات روغن زرد و به ندرت تخم مرغ می شد. اما آن روز برای صبحانه، چای، نان و کمی روغن زرد به همراه چند تا کلچه که از دیروز مانده بود روی دسترخان چیده شده بود. خلاصه صبحانه ی خوبی به همراه مادر خوردیم.

بعد از صبحانه مادر به آشپزخانه رفت تا اگر خمیر رسیده باشد نان را پخته کند و از من خواست که بعد از جمع کردن دسترخان، گاو را  -که دیروز نچریده بود- به چراگاه ببرم. من هم با خوشحالی قبول کردم چون وقتی به چراگاه می رفتم کتابی که از پدرم به یادگار مانده بود را با خود برده و در طول روز آن را می خواندم. گاهی اوقات هم دستمال روی صندوقچه و یا پوش بالشت -که قرار بود به رسم جهیزیه با خود ببرم- را به صحرا می بردم. تا روی آنها را گلدوزی کنم. آن روز هم تصمیم گرفتم دستمال کتانی که تازه شروع به گلدوزی آن کرده بودم را با خود بگیرم، چون متأسفانه وقت زیادی نمانده بود و باید خودم را برای عروسی آماده می کردم. کارگاهی را که دستمال داخل آن بود از روی طاقچه به همراه مقداری نخ اضافی برداشتم و آنها را با یک تکه نان و چند تا کلچه و یک دانه سیب داخل یک بقچه بستم و به طرف طویله رفتم و گاو را بیرون آوردم. حیوان زبان بسته معلوم بود که بسیار گرسنه است. با مادر خداحافظی کردم و به سوی صحرا به راه افتادیم.

همه ی راه را در فکر بودم. تشویش و نگرانی که نسبت به آینده داشتم، ذهنم را مشغول کرده بود. نمی توانستنم باور کنم چون همه چیز بسیار زود اتفاق افتاد. (البته خیلی هم زود این موضوع رخ نداده بود فقط من یک دفعه از همه چیز با خبر شدم.) خوب به هر حال کاری بود که شده بود. فقط امیدوار بودم کسی که قرار است باقی زندگیم را با او سپری کنم، آدم خوبی باشد.

 چون تمام راه فکرم مصروف بود گویا راه خانه تا چراگاه کوتاه تر شده بود. به صحرا که رسیدم حیوان را رها کردم تا بچرد و خودم طبق معمول به زیر درختی که سالها آنجا بود و همیشه سایه اش را تابستانها در اختیار من قرار می داد نشستم. بقچه را باز کرده دستمال را بیرون آوردم و شروع به گلدوزی آن کردم. هر چه به ظهر نزدیکتر می شدیم، هوا هم گرمتر می ش. تقریباً سر ظهر بود که گرما به اوج رسید. احساس تشنگی می کردم. از جایم برخواستم و به کنار جوی آب روانی که کمی پایین تر بود رفتم و چند مشت آب نوشیدم. سرد بود.

خیلی دلم می خواست که چند دقیقه پاهایم را که داخل کفش عرق کرده بودند در آب فرو ببرم، اما اگر کسی از آنجا می گذشت و من را می دید خوب نبود. به همین دلیل از تصمیمم منصرف شدم. ولی باز به خودم گفتم در این وقت ظهر کسی به اینجا نمی آید. دل را به دریا زده و پاهایم را از کفش بیرون و پاچه هایم را کمی بالا کردم. پاهایم را را داخل جوی فرو بردم. حالت خوبی به من دست داد. اما نمی دانم چرا احساس می کردم کسی مرا زیر نظر دارد. چند بار چهار طرفم را نگاه کردم ولی کسی نبود. می خواستم از جایم بلند شوم که متوجه شدم چیزی آن طرفتر، پشت درختچه ها تکان خورد. با عجله از جایم پریدم و پاچه هایم را پایین کرده٬ کفشهایم را پوشیدم. باز نگاهی به آن سو انداختم و بعد با عجله بسوی چراگاه دویدم... 

شعر شام هجران از محمد کاظم ناصری

شام هجران

محمد کاظم ناصری

زده بجان من آتش دو زلف پیچانت

شوم فدای سر زلف و لعل خندانت

بگو به من ز کدامین دیار می آئی

که بوی غنچه همی آید از گریبانت؟

بگو فرشته ئی تو یا زحوریان بهشت

و یا پری٬ که نامت نهاده انسانت؟

قدت چو سرو٬ دهن عنچه و کمر باریک

چو آفتاب بهار است نگاهی چشمانت

لبت چو برگ گل است و تنت چو عاج سپید

دو چشم خلق خدا مانده است حیرانت

چرا بپرسش بیمار خود نمی آئی؟

خلیده تیر به قلبم ز نوک مژگانت

زمن رمیده ئی ای بی وفا نمیدانم

چرا شکستی به یکباره عهد و پیمانت؟

پریده خواب ز چشم نمانده صبر و قرار

بگو چه گونه کنم صبح شام هجرانت؟

تو ای عزیزیکه از من بریده و رفتی

بیا ترحمی بنما ز روی احسانت

گناه (ناصری) جز عشق تو چه می باشد

بگو عزیز من ای جان بقربانت

مقاله بصیر احمد

سراج التواریخ، گنجی در ویرانه های تاریخ وطن

سیر زمان، معرف هر خوب و زشت بود                      

 مسکن، کسی که نامه خود را، سیاه برد

                                                                                               شهید علامه بلخی 

در این اواخر در جمع اخبار و گزارش های بد و مأیوس کننده از وطن، یک گزارش خوب و امیدوار کننده ی نیز انتشار یافت. و آن خریداری نسخه ی خطی جلد چهارم سراج التواریخ اثر پدر تاریخ افغانستان، ملا فیض محمد کاتب هزاره است که توسط دولت افغانستان از یک کتابخانه خصوصی خریداری شد.

 نگارنده به عنوان یک شاگرد دبستانی این مکتب، این اقدام نیک  فرهنگی را به تمامی تاریخ پژوهان منصف و فرهنگ دوستان آزاد اندیش کشور، تبریک و تهنیت می گویم. امید که روزی تمامی آثار و دستنوشته های این مرد بزرگ، جمع آوری شده، چاپ و نشر گردد. اما نظر به شرایط کاری و دغدغه های ذهنی نسبت به تاریخ آن مرز و بوم، چند نکته را لازم به یاد آوری می دانم. البته این بدان معنی نیست که گزارش خوب و دلسوزانه جناب آقای آروین را که در سایت بی بی سی (۳۰ / ۲ / ۸۷) نشر شد، زیر سؤال برد، بلکه تکمیله آن گزارش خواهد بود. تذکر این نکته از آن جهت در خور توجه است که در وطن ما در کل و در جمع فرهنگیان بطور خاص، رسم بر این بوده و هست که تعدادی منتظر می مانند تا کسی کاری را شروع کند، آنگاه همه در پی یافتن نقاط ضعف و منفی آن کمر می بندند. در بخش فرهنگی، ابتدا سعی می گردد، نظر دیگران رد شده، بعداً با از خود کردن همان نظر و یا شبیه آن به عنوان نظر جدید ارائه می گردد.

بنابراین، هر گونه تذکر ولو به جا و دلسوزانه نیز با همان معیار شناخته شده مورد بی مهری و کم توجهی قرار گرفته، جایگاه نقد و بررسی مثبت و سازنده در تمامی زمینه ها خالی می ماند. بنائاً زمانی که گزارش خریداری نسخه خطی سراج التواریخ جلد چهارم از سوی بی بی سی پخش شد، مدیر مسئول و سردبیر نشریه همسفر نگارنده را ملزم ساخت تا در این باره چیزی بنویسم، بر اساس همان باور رایج جامعه قصد نداشتم وارد صحنه نقد گردم چون از نقد در کشور ما صرفاً نفی و رد منظور است نه شفاف سازی موضوع. اما اصرار بیش از حد دوست گرامی ام آقای حلیمی وادارم ساخت، صرف چند پاراگرافی در تکمیل آن گزارش -نه نقد آن- بیافزایم تا شاید علاقمندان موضوع را مفید افتد.

آقای آروین در گزارش خود آورده اند که مرحوم کاتب در مقدمه جلد چهارم سراج التواریخ اظهار امیدواری کرده که کتاب او دیگر توقیف نگردد. و او دیگر بار مأیوس و از حقوق خود محروم نشود. بعداً تبصره می کند که این اشاره مؤلف سراج التواریخ به سرنوشت کتابهای او در عصر حبیب الله خان ارتباط می گیرد! در حالیکه در نژاد نامه افغان که در اواخر حکومت امان الله و اوایل حکومت نادری نوشته شده، باز هم مؤلف از وضعیت بد زندگی خود و رفتار نامناسب حکومتگران سخن می گوید. گذشته از آن، طبق نوشته افغانستان در مسیر تاریخ اثر مرحوم اغبار، امان الله خان دستور داد تا تمام نسخه های سراج التواریخ جمع آوری شده و سوزانده شود و به جای آن تاریخ حقیقی کشور تدوین گردد، چون او دریافته بود که سراج التواریخ جنایات جد او را برملا می سازد.

پس اگر خود حبیب الله خان هم دستور نابودی سراج التواریخ را داه باشد، زنده ماندن این کتاب تاکنون، به یک معجزه می ماند که با آن همه مخالفت ها هنوز در آرشیو ملی موجود بوده و نوید دهنده و افشا کننده ستم های گذشته است.

همچنان آقای آروین در گزارش خود از نسخه دیگر سراج التواریخ با استناد به نوشته مشخص دیگر، ابراز نظر نموده که آن نسخه اصل سراج التواریخ باشد و از سانسور به دور مانده و به دربار ارائه نشده است.

ما هم (گروه سه نفره که روی قسمتی از آثار مرحوم کاتب کار کردیم.) در ابتدای کار به همین نظر بودیم که آن نسخه، اصل سراج التواریخ باشد، متأسفانه این برداشت باعث شد که کتاب "وقایع افغانستان" به نام بدل "سراج التواریخ جلد سوم بخش اول" از سوی مجله حبل الله چاپ شد. با اینکه ما قبل از چاپ آن در یافتیم که آن نسخه سراج التواریخ نیست، چرا که نسخه های اصلی و خط خورده سراج التواریخ را نیز مورد ارزیابی قرار دادیم که با این کتاب فرق می کرد. در نهایت ما بر آن کتاب (نسخه دیگر سراج التواریخ که به قول آقای آروین ۵۲۰ صفحه دارد و به خط ریز نوشته شده) عنوان "وقایع افغانستان" دادیم، چرا که در شش بخش جداگانه به نام های وقایع دارالسلطنه کابل، وقایع هزاره جات، وقایع ترکستان، وقایع سمت شرقی و جلال آباد، وقایع سمت جنوبی و قندهار و وقایع هرات و مزار تدوین شده که صرفاً بخش اول آن در سال ۱۳۷۲ ش در ایران از سوی مجله حبل الله چاپ شد و بخش دوم آن هنوز فرصت چاپ نیافته.

در خور یاد آوری است که فتوکپی قسمتی از آثار مرحوم از آرشیو ملی بیرون کشیده شده و در اختیار رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری قرار گرفته بود که ایشان آن مجموعه را در اختیار ما قرار داد تا روی آن کار کنیم. همان ۱۳۷ صفحه جا مانده از جلد سوم سراج التواریخ چاپ شده در چاپخانه کابل٬ از بین اوراق پراکنده جمع آوری شده، در اختیار انتشارات بلخ قرار گرفت تا سراج التواریخ جلد سوم تکمیل شود. متأسفانه آن قسمت باز هم از چاپ ماند، امید که در چاپ نشر عرفان که آقای شریعتی زیر دست دارد آن تکمیله نیز چاپ شود.

خوشبختانه طبق گزارش آقای آروین، آن قسمت باقیمانده از جلد سوم، در اول جلد چهارم سراج التواریخ نسخه ی خطی درج شده که با چاپ آن دوره سراج التواریخ کامل خواهد شد. مرحوم کاتب مؤلف سراج التواریخ یکی از کم بخت ترین مورخان روزگار به شمار می آید، چرا که به قوم کم بخت ارتباط دارد و همین ویژه گی باعث گردید که با وجود خلق شاهکار تاریخی- فرهنگی و ادبی کشور باز هم چهره ناشناخته باقی بماند. برخی از پژوهشگران تاریخی با دادن لقب پدر تاریخ افغانستان به مرحوم کاتب، کار او را در تاریخ نویسی با کار بیهقی مشابه دانسته اند. اما بین دوره بیهقی و کاتب تفاوت های فراوان وجود دارد، چرا که اگر بیهقی در عصر کاتب قرار می گرفت نمی توانست آن بالندگی را داشته باشد و یا برعکس اگر کاتب هم در آن دوره می بود بهتر می توانست بدرخشد.

بهرحال، هر کس را باید با دوره و زمان خودش سنجید، چرا که تأثیر محیط و شرایط سیاسی حاکم بر جامعه را نمی توان نادیده گرفت. از اینرو، باید به مرحوم کاتب هزاران هزار آفرین گفت که در دل دربار ستم گری بتواند راه پیدا کند و سند جنایت آنرا ماندگار تاریخ سازد که علنا نابودی قوم هزاره و سرزمین هزاره جات را روی دست داشت که مرحوم کاتب نیز با همین قوم و سرزمین ارتباط می یافت. البته اسناد و مدارک در این مورد که حکومتگران افغانستان از جمله عبدالرحمن قصد نابودی کامل هزاره ها و هزاره جات را داشتند به حدی زیاد است که قابل شمارش نیستند و ما صرفاً به یک سند تاریخی که خود دربار مهر و تأیید نموده از سراج التواریخ جلد سوم اشاره می کنیم. عبدالرحمن خطاب به قوم درانی می نویسد:"شکایت سردار عبدالقدوس خان از جایی است که مردم درانی صد هزار خانوارند و پنصد الی ششصد تن از راه ایلیت و قومی در هزاره جات رفته باقی همه در خانه ی خود نشسته اند، و اگر چنانکه مرد می بودند و عزت قومی می داشتند از دو خانه یک نفر کمر نبرد به معاونت دولت می بستند، همانا پنجاه هزار مرد جرار می شدند که دمار از روزگار اشرار هزاره کشیده و ایشان را از مملکت افغانستان نیست و نابود می کردند و از امر مکنون خاطر والا که پیشنهاد ضمیر منیر دارد و می خواهد که اراضی و املاک هزاره را بر مردم درانی بدهد آگاه می شدند، زیرا دولت انگلیس قدم تصرف پیش نهاده و "جبل کوژکه" را شکافته موضع "چمن" را که خاک طائفه اچکزایی از مردم درانی است عمارت کرده محل اقامت قرار داده است، که این تصرف و تغاصب دولت مذکوره مر زمین مردم اچکزایی را باعث پایمالی مردم درانی است.

   پس در وقتی از پایمالی مأمون و محفوظ خواهند گشت که املاک هزاره را صاحب و قابض شوند. و اکنون مردم دُرانی بر بستر غفلت خوابیده خیر و شر و نفع ضرر خود را نیک نمی دانند..." ( سراج التواریخ، جلد سوم، انتشارات بلخ، چاپ ایران ص ۷۳۷ و ۷۳۸)

البته طرح حکومتگران افغانی مبنی بر قتل عام کلی مردم هزاره و سپردن هزاره جات به قوم افغان در بسیاری از کتب تاریخ درج شده، ولی نقل آن از سراج التواریخ به خاطر آن است که این کتاب به دستور خود دربار افغانستان و زیر نظر همسر عبدالرحمن تدوین و چاپ شده و حکومت خود بر آن مهر تأیید نهاده است. مطلب بالا به خوبی هماهنگی دولت انگلیس را با دولت کابل با طرح نابودی هزاره جات به نمایش می گذارد، به همین دلیل است که ما قبلا هم پیشنهاد داده ایم که هزاره ها با شکایت از انگلیس خواهان غرامت و اعاده حیثیت شوند. نگارنده در یک مقاله طولانی به مناسبت تجلیل از مرحوم کاتب که در لندن برگزار شد، تمامی اسناد و مدارک دست داشتن دولت وقت انگلیس را در همکاری با عبدالرحمن در قتل عام هزاره ها جمع آوری نموده و پیشنهاد دادیم که باید روشنفکران هزاره با استفاده از شعار حقوق بشری دولت انگلیس، آنها را ملزم به عذر خواهی کنند، کاری که یهودی ها و ارمنی ها... انجام می دهند باید هزاره ها هم بخاطر قتل عام ۶۲ درصد مردم خود توسط عبدالرحمن این مهره انگلیس انجام دهند.

انتظار می رود با نشر جلد چهارم سراج التواریخ، اسناد زنده تری از جنایات حکومت علیه مردم افغانستان و خاصتاً قوم هزاره، روشن تر گردد. ما گزارش خریداری شدن نسخه خطی جلد چهارم سراج التواریخ و نگهداری آنرا در آرشیو ملی به فال نیک گرفته، انتظار می کشیم تا هر چه زودتر چاپ شده و در اختیار عموم قرار گیرد. در پایان با این چند بیت از اشعار علامه شهید بلخی در انتظار آینده می مانیم:

تا نفس باقیست، از سعی و عمل منما دریغ

از جمال آرزو، کشف بلایا می شود

دامن فرصت مده از کف، به وقت مغتنم

باز هم وقت است، جبران خطایا می شود

همت و عزم متین از ما بیاید، هم به ما

از مقام کبریا، بذل هدایا می شود

نا امیدی بر فکن، مشکل پسندی دور کن

ز اتحاد قطره ها، ابر عطایا می شود 

(خروش آزادی، ص ۱۰۶)

 

 

سراج التواریخ، گنجی در ویرانه های تاریخ وطن(دولت آبادی)

سراج التواریخ، گنجی در ویرانه های تاریخ وطن

سیر زمان، معرف هر خوب و زشت بود                         مسکن، کسی که نامه خود را، سیاه برد

                                                                                                              شهید علامه بلخی

در این اواخر در جمع اخبار و گزارش های بد و مأیوس کننده از وطن، یک گزارش خوب و امیدوار کننده ی نیز انتشار یافت. و آن خریداری نسخه ی خطی جلد چهارم سراج التواریخ اثر پدر تاریخ افغانستان ملا فیض محمد کاتب هزاره است که توسط دولت افغانستان از یک کتابخانه خصوصی خریداری شد.

 نگارنده به عنوان یک شاگرد دبستانی این مکتب، این اقدام نیک  فرهنگی را به تمامی تاریخ پژوهان منصف فرهنگ دوستان آزاد اندیش کشور، تبریک و تهنیت می گویم. امید که روزی تمامی آثار و دستنوشته های این مرد بزرگ، جمع آوری شده، چاپ و نشر گردد. اما نظر به شرایط کاری و دغدغه های ذهنی نسبت به تاریخ آن مرز و بوم، چند نکته را لازم به یاد آوری می دانم. البته این بدان معنی نیست که گزارش خوب و دلسوزانه جناب آقای آروین را که در سایت بی بی سی (۳۰ / ۲ / ۸۷) نشر شد، زیر سؤال برد، بلکه تکمیل آن گزارش خواهد بود. تذکر این نکته از آن جهت در خوره توجه است که در وطن ما در کل و در جمع فرهنگیان سطور خاص، رسم بر این بوده و هست که تعدادی منتظر می مانند تا کسی کاری را شروع کند، آنگاه هم در پی یافتن نقاط ضعف و منفی آن کمر می بندند. در بخش فرهنگی، ابتدا سعی می گردد، نظر دیگران رد شده، بعداً با از خود کردن همان نظر و یا تشبیه آن به عنوان نظر جدید ارائه می گردد.

بنابراین، هر گونه تذکر ولو به جا و دلسوزانه نیز با همان معیار شناخته شده مورد بی مهری و کم توجهی قرار گرفته، جایگاه نقد و بررسی مثبت و سازنده در تمامی زمینه ها خالی می ماند. بنائاً زمانی که گزارش خریداری نسخه خطی سراج التواریخ جلد چهارم از سوی بی بی سی پخش شد، مدیر مسئول و سردبیر نشریه همسفر نگارنده را ملزم ساخت تا در این باره چیزی بنویسم، بر اساس همان باور رایج جامعه قصد نداشتم وارد صحنه نقد گردم چون از نقد در کشور ما صرفاً نفی و رد منظور است نه شفاف سازی موضوع. اما اصرار بیش از حد دوست گرامی ام آقای حلیمی وادارم ساخت، صرف چند پاراگرافی در تکمیل آن گزارش -نه نقد آن- بیافزایم تا شاید علاقمندان موضوع را مفید افتد.

آقای آروین در گزارش خود آورده اند که مرحوم کاتب در مقدمه جلد چهارم سراج التواریخ اظهار امیدواری کرده که کتاب او دیگر توقیف نگردد. و او دیگر بار مأیوس و از حقوق خود محروم نشود. بعداً تبصره می کند که این اشاره مؤلف سراج التواریخ به سرنوشت کتا برای او در عصر حبیب خان ارتباط می گیرد! در حالیکه از محتوای نژاد نامه افغان که در اواخر حکومت امان الله و اواسل حکومت نادری نوشته شده، باز هم مؤلف از وضعیت زندگی خود و رفتار نامناسب حکومتگران سخن می گوید. گذشته از آن، طبق نوشته افغانستان در مسیر تاریخ اثر مرحوم اغبار، امان الله خان دستور داد تا تمام نسخه های سراج التواریخ جمع آوری شده و سوزانده شود و به جای آن تاریخ حقیقی کشور راتدوین گردد، چون او دریافته بود که سراج التواریخ جنایات جد او را برملا می سازد.

پس اگر خود حبیب الله خان هم دستور نابودی سراج التواریخ را داه باشد، زنده ماندن این کتاب تاکنون، به یک معجزه می ماند که با آن همه مخالفت ها هنوز در آرشیو ملی موجود بوده و نوید دهنده و افشا کننده ستم های گذشته است. همچنان آقای آروین در گزارش خود از نسخه دیگر سراج التواریخ به استناد به نوشته مشخص دیگر، ابراز نظر نموده که آن نسخه اصل سراج التواریخ باشد و از سانسور به دور مانده و به دربار ارائه نشده است.

ما هم (گروه سه نفره که روی قسمتی از آثار مرحوم کاتب کار کردیم.) در ابتدای کار به همین نظر بودیم که آن نسخه، اصل سراج التواریخ باشد، متأسفانه این برداشت باعث شد که کتاب "وقایع افغانستان" به نام بدل "سراج التواریخ جلد سوم بخش اول" از سوی مجله جل الله چاپ شد. با اینکه ما قبل از چاپ آن در یافتیم که آن نسخه سراج التواریخ نیست، چرا که نسخه های اصلی و خط خورده سراج التواریخ را نیز مورد ارزیابی قرار دادیم که با این کتاب فرق می کرد. در نهایت ما بر آن کتاب (نسخه دیگر سراج التواریخ که به قول آقای آروین ۵۲۰ صفحه دارد و به خط ریز نوشته شده) عنوان "وقایع افغانستان" دادیم، چرا که در شش بخش جداگانه به نام های وقایع دارالسلطنه کابل وقایع هزاره جات، وقایع ترکستان، وقایع سمت شرقی و جلال آباد وقایع سمت جنوبی قندهار و وقایع هرات و مزار تدوین شده که صرفاً بخش اول آن در سال ۱۳۷۲ ش در ایران چاپ شد از مجول مجله حصبل الله شد و بخش دوم آن هنوز فرصت چاپ نیافته.

در خور یاد آوری است که فتوکپی قسمتی از آثار مرحوم از آرشیو ملی بیرون کشیده شده و در اختیار رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری قرار گرفته بود که ایشان آن مجموعه را در اختیار ما قرار داد تا روی آن کار کنیم. همان ۱۳۷ صفحه جا مانده از جلد سوم سراج التواریخ چاپ شده در چاپخانه کابل٬ از بین اوراق پراکنده جمع آوری شده، در اختیارات انتشارات بلخ قرار گرفت تا سراج التواریخ جلد سوم تکمیل شود متأسفانه آن قسمت جز دوم از چاپ ماند افتاد، امید که در چاپ نشر عرفان که آقای شریفتی زیر دست دارد تکمیل نیز چاپ شود.

خوشبختانه طبق گزارش آقای آروین، آن قسمت باقیمانده از جلد سوم، در اول جلد چهارم سراج التواریخ نسخه ی خطی درج شده که با چاپ آن دوره سراج التواریخ کامل خواهد شد. مرحوم کاتب مؤلف سراج التواریخ یکی از کم بخت ترین مورخان روزگار به شمار می آید، چرا که به قوم کم بخت ارتباط دارد و همین ویژه گی باعث گردید که با وجود خلق شاهکار تاریخی- فرهنگی و ادبی ----------- باز هم چهره ناشناخته باقی بماند. برخی از پژوهشگران تاریخی با دادن لقب پدر تاریخ افغانستان به مرحوم کاتب، کار او را در تاریخ نویسی با کار بیهقی مشابه دانسته اند. اما بین دوره بیهقی و کاتب تفاوت های فراوان وجود دارد، چرا که اگر بیهقی در عصر کاتب قرار می گرفت نمی توانست آن بالندگی را داشته باشدو یا برعکس اگر کاتب هم در آن دوره می بود بهتر می توانست بدرخشد.

بهرحال، هر کس را باید با دوره و زمان خودش بسنجد، چرا که تأثیر محیط و شرایط سیاسی حاکم بر جامعه را نمی توان نادیده گرفت. از اینرو، باید به مرحوم کاتب هزاران هزار آفرین گفت که در دل دربار ستم گری بتواند راه پیدا کند و سند جنایت آنرا ماندگار تاریخ سازد که علت نابودی قوم هزاره و سرزمین هزاره جات را روی دست داشت که مرحوم کاتب نیز با همین قوم و سرزمین ارتباط می یافت. البته اسناد و مدارک در این مورد که حکومتگران افغانستان از جمله عبدالرحمن قصد نابودی کامل هزاره ها و هزاره جات را داشتند به حدی زیاد است که قابل شمارش نیستند و ما صرفاً به یک سند تاریخی که خود دربار مهر و تأیید نموده از سراج التواریخ جلد سوم اشاره می کنیم. عبدالرحمن خطاب به قوم درائی می نویسد:

"شکایت سردار عبدالقدوس خان از جایی است که مردم درانی صد خانوارند و پنصد الی ششصد تن از راه ایلیت و قومی در هزاره جات رفته باقی همه در خانه ی خود نشسته اند، و اگر چنانکه مرد می بودند و عزت قومی می داشتند از دو خانه یک نفر کمر نبرد به معاونت دولت می بستند، همان پنجاه هزار مرد جرار می شدند که که دمار از روزگار اشرار هزاره کشیده و ایشان را از مهکت افغانستان نیست و نابود می کردند و از امر کنون خاطر والا که پیشزاد صمیر منیر دارد و می خواهد که اراضی و املاک هزاره را بر مردم درانی بدهد آگاه می شدند، زیرا دولت انگلیس قدم تعرف پیش نهاد و "جیل کوژک" را شکافته موضع چمن را که خاک طائفه چکزایی از مردم درانی است عمارت کرده محل اقامت قرار داده است، که این تعرف و شفاعت دولت مذکوره زمین مردم اچکزایی را باعث پایمالی مردم درانی است.

   پس در وقتی از پایمالی مائون و محفوظ خواهند گشت که املاک هزاره را صاحب و قابض شوند. و اکنون مردم دُرانی بر بستر غفلت خوابیده خیر و شر و نفع ضرر خود را نیک نمی دانند..." سراج التواریخ جلد سوم نوشتار را چاپ تلخ ایران ص ۷۳۷ و ۷۳۸)

البته طرح حکومتگران افغانی مبنی بر قتل عام کلی مردم هزاره و سپردن هزاره جات به قوم افغان در بسیاری از کتب تاریخ درج شده، ولی نقل آن از سراج التواریخ به خاطر آن است که این کتاب دستور خود دربار افغانستان و زیر نظر همسر عبدالرحمن تدوین و چاپ شده و حکومت خود بر آن مهر تأیید نهاده است. مطلب بالا به خوبی هماهنگی دولت انگلیس را با دولت کابل با طرح نابودی هزاره جات به نمایش می گذارد، از این ------ که ما قبلا هم پیشزاد داده ایم که هزاره ها با شکایت از انگلیس خواهان غرامت و اعاده حیثیت شوند. نگارنده در یک مقاله طولانی به مناسبت تجلیل از مرحوم کاتب که در لندن برگزار شد، تمامی اسناد و مدارک دست داشتن دولت وقت انگلیس را در همکاری با عبدالرحمن در قتل عام هزاره جمع آوری نموده و پیشزاد دادیم که باید روشنفکران هزاره با استفاده از شعار حقوق بشری دولت انگلیس، آنها را ملزم به عذر خواهی کنند کاری که بهسودی ها و ارمنی ها ... انجام می دهند. باید هزاره ها هم بخاطر قتل عام ۶۲ درصد مردم خود توسط عبدالرحمن این -------- انگلیس انجام دادند. انتظار می رود با نشر جلد چهارم سراج التواریخ، اسناد زنده تری از جنایات حکومت علیه مردم افغانستان و خاصتاً قوم هزاره، روشن تر گردد. ما گزارش خریداری بدون نسخه خطی جلد چهارم سراج التواریخ و نگهداری آنرا در آرشیو ملی به فال نیک گرفته. انتظار می کشیم تا هر چه زودتر چاپ شده و در اختیار عموم قرار گیرد. در پایان با این چند بیت از اشعار علامه شهید بلخی در انتظار آینده می مانیم:

تا نفس باقیست، از سعی و عمل منما دریغ

از جمال آرزو، کشف بلایا می شود

دامن فرصت مده از کف، به وقت مفتنم

باز هم وقت است، جبران خطایا می شود

جمعیت و عزم مشین از ما بیاید، هم به ما

از مقام کبریا، بذل هدایا می شود

نا امیدی بر فکن، مشکل پسندی دور کن

ز اتجاد قطره ها، ابر محطایا می شود  (فروش ارادی همه ----)

 

 

سراج التواریخ، چراغی بر درگاه شب

سراج التواریخ، چراغی بر درگاه شب 

اشاره:  به تاریخ بیستم ماه می این خبر در سایت بی بی سی آمده بود:«اخیراً دولت افغانستان نسخه خطی جلد چهارم کتاب سراج التواریخ نوشته فیض محمد کاتب را خریداری کرده و در آرشیو ملی این کشور بایگانی کرده است.

با خریدن این نسخه دوره چهار جلدی نسخه های خطی کتاب سراج التواریخ که به خط خود "ملا فیص محمد کاتب هزاره" نوشته شده در آرشیو ملی افغانستان تکمیل شده است.

حلیم تنویر پژوهشگر تاریخ و سرپرست آرشیو ملی افغانستان در گفتگویی با بی بی سی گفت نسخه خطی جلد چهارم این کتاب را دولت افغانستان از یک کتابخانه خصوصی به قیمت ۲۵ هزار دلار خریده است.

آقای تنویر گفت موضوع خریداری این نسخه از سال گذشته مورد بحث مقامات دولت افغانستان بوده و اخیراً با تایید ریاست جمهوری، پارلمان و مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ، این کتاب خریداری شده است.

جلد چهارم این کتاب، به خط نستعلیق فیض محمد کاتب است و شامل ۱۴۶۷ صفحه به قطع ۲۰ در ۱۷ سانتی متر می شود.

مطابق نوشته خود نویسنده در صفحه آخر کتاب، این بخش سراج التواریخ در ششم حوت (اسفند) سال ۱۳۰۴ خورشیدی به پایان رسیده است.

این جلد کتاب سراج التواریخ، که پس از مرگ حبیب الله خان نوشته شده، حوادث دوره سلطنت او را از ۱۳۱۹ تا ۱۳۳۷ هجری قمری در بر دارد.

توقیف؟

نویسنده در مقدمه این جلد از کتاب نوشته است که این بخش از کتاب را به دستور فیض محمد خان، وزیر معارف دولت امان الله خان نوشته است.

فیض محمد کاتب که خود در دربار حبیب الله خان به دقت ناظر تحولات بوده بسیاری از مسایل پشت پرده را در این کتاب نوشته که در کتاب های دیگر نیامده است.

بنا بر این مقدمه نویسنده حمایت هاشم شایق، معاون اداره دارالتالیف دولت امانی را هم با خود داشته است.

با وجود این کاتب در مقدمه جلد چهارم این کتاب ابراز امیدواری کرده است که کتاب او دیگر "توقیف" نشود و نویسنده دچار "یاس" و از حقوق خود "محروم" نشود.».

ما نیز امیدواریم که این بار آرزوی مرحوم کاتب برآورده گردد و کتاب او دیگر "توقیف" نشود و نه نویسنده -که اینک نیست- که مردم افغانستان از حق دانستن تاریخ وطن خویش محروم نگردد. با این امید و با تشکر از تلاشهای آقای تنویر و دیگر مسئولان فرهنگی کشور برای پیدا کردن، خریداری و حفظ این کتاب، نوشته ی نویسنده  عزیز، آقای یعقوب یسنا را در مورد کتاب سراج التواریخ با هم می خوانیم.

سراج التواریخ از معتبرترین کتاب‌های است که در باره تاریخ افغانستان توسط کاتب تالیف شده است. این کتاب را کاتب در پنج جلد تالیف کرده بوده که از آن جمله سه جلد آن در دسترس است.

جلد اول آن شامل وقایع دوران پادشاهان سدوزایی است که مدت 98 سال را در بر می‌گیرد و کاتب درسال 1325 هـ.ق تالیف این جلد را تمام کرده است.

جلد دوم از آغاز به قدرت رسیدن محمد زایی‌ها شروع می‌شود و تا حوادث1297 را در بر می‌گیرد و به سال 1331 تالیف آن به سر می‌رسد. هر دو جلد با هم به همین سال در کابل به چاپ رسیده که در مجموع دارای 378 صفحه است.

جلد سوم سراج، که بزرگترین، مهمترین و با ارزش ترین مجلات این کتاب است، وقایع و حوادث افغانستان را از سال 1297 هـ. ق که آغاز به قدرت رسیدن عبدالرحمن است تاسال 1314 یعنی شانزده سال حوادث خونبار دوران سیاه و تاریک این امیر جلاد را شامل می‌شود. این جلد به تنهای دارای 862 صفحه است و با افزودن صفحات جلد اول و دوم به صورت کل به 1240 صفحه می‌رسد.

چاپ جلد سوم به سال 1313 در کابل آغاز شد اما به نسبت بزرگی، سه سال طبع آن به طول انجامید و در سال1333  ازطبع برآمد. روش تالیف و چاپ آن طوری بود که مؤلف فصول اول آن را می‌نوشت و تکمیل می‌کرد سپس برای چاپ می‌فرستاد، بعد فصول بعدی را به همان ترتیب می‌نوشت و هر فصلی که از تحریر مولف می‌گذشت چاپ می‌شد. به این مناسبت کاتب گاهی حوادث و یا حکایاتی مربوط به سال‌های 1333 تا 1335 را نیز درج کرده است.

کاتب سراج التواریخ را از روی عهد نامه‌ها، پیمان نامه‌ها، فرمان‌های رسمی دو لتی و انبوهی از اسناد و مدارک گوناگونی که در دارالانشای دربار و آرشیو دو لتی موجود بوده نوشته است. بنابراین کتاب مذکور از نظرصحت اسناد و اعتبار آنها، از بهترین کتب تاریخ در نوع خود بوده، مقام بالای را در نزد دانشمندان دارد و در ردیف کتب درجه اول از حیث صحت و اعتبار می‌باشد. از طرف دیگر آنچه که ارزش جلد سوم را بیش از حد بالا برده، یک نوع ابتکاری است که مولف در تحریر آن به کار برده است و آن چنین است که کاتب درضمن بیان مطالب، امیر عبدالرحمان و گاهی سرداران محمد زایی و وابستگان دولت را با یک سری اوصاف و القاب پر طمطراق و عبارات به ظاهر تمجید آمیز یاد می‌کند و جملاتی را در تعریف و ستایش دستگاه حاکم به‌کار می‌برد که اگر درون آن جملات شکافته شود جز یک مشت الفاظ و کلمات بی ارزش و توخالی چیزی در آن مشاهده نخواهد شد. و نیز مخالفین رژیم را، ازجمله مردم هزاره را به باد ناسزا می‌گیرد اما کاتب با ذکاوت و هوشیاری مقصد اصلی و واقعیت تاریخی را با اتکا به همین ستایش توخالی سردمداران و نا سزاگویی مخالفانشان بیان کرده، بسیاری ازجنایات هولناک و خیانت‌های ستمگرانه عبدالرحمان را به طور مشروح و ماهرانه در لابلای نوشته‌هایش گنجانده است. بنابراین جلد سوم سراج را باید سند نامه رسوایی امیر عبدالرحمان و باقی خاندانش نامید. زیرا تقریباً در هر صفحه آن یک حتا چند جنایت و خیانت این میر  غدار و حکام و عمالش را درج کرده است. اگر سراج التواریخ نوشته نشده بود، به يقين جنایات عبدالرحمان را به آن تفصیل نمی‌دانستیم.

نویسنده گان «آریانا دايرة المعارف» راجع به سراج چنین می‌نویسند:  بزرگترین کتاب تاریخی و اثر مهم در عصر امیرحبیب الله و مابعد آن کتاب سراج التواریخ تالیف فیض محمد کاتب است  که در پنج مجلد بوده و تاکنون تنها سه مجلد آن به طبع رسیده است. جلد اول از زمان حکومت ابدالیها آغاز گردیده وجلد پنجم حاوی وقایع زمان امان الله خان است، نسخه های قلمی جلد 4 و 5 موجود است.

عبدالحی حبیبی در باره سراج و تعدادی از مجلد‌های آن چنین می‌گوید:«سراج التواریخ نخستین کتاب ضبط وقایع دولتی افغانستان شمرده می‌شود و برای مورخان دیگری که آثار خود را مطابق به موازین جدید تاریخ نویسی می‌نویسند، بهترین منبع معلومات به شمار می‌آید. قراری که دکتر بهروز در سنه 1361 ش به من (حبیبی) گفت، کاتب تاریخ خود را تاسال هشتم عصر امانی 1306 ش نوشت. شش سال اخیر امیر عبدالرحمان و تمام دورۀ امارت حبیب الله خان در یک جلد در حدود سه هزار صفحه در کتابخانه معارف موجود بود که احوال قتل امیر حبیب الله را هم داشت ولی اکنون موجود نیست و نیز جلد پنجم به خط خود کاتب و مشتمل بر احوال هشت سال و سه ماه سلطنت امان الله خان نزد عبدالغفور غرقه دیده شده بود که سرنوشت این جلد اخیر معلوم نیست.»

حاج کاظم یزدانی درمورد سراج التواریخ و مزایای آن از قول استاد علامه محیط طباطبائی چنین می‌نویسد:«نویسنده این سطور(حاج کاظم یزادنی) در تاریخ 5/9/1362 در تهران نزد استاد علامه محیط طباطبائی بود، سخن از ملافیض محمد و تالیف گرانبهایش در میان آمد ایشان فرمودند که: درحدود پنجاه سال قبل که سردار عنایت الله  برادر امان الله خان مخلوع از کشورش فراری و در تهران تعبید بود، با من(طباطبائی) آشنا شد و این آشنایی تبدیل به دوستی گردید و گاه گاهی به دیدنم می‌آمد و کتاب‌های مربوط به تاریخ افغانستان از آن جمله پنج جلد سراج التواریخ را برای مطالعه به عنوان امانت برایم آورد و مؤلف سراج بامهارت عجیبی جنایات رژيم ‌های افغانستان را در آن گنجانده بود و عجیب است که شهزاده مذکور متوجه این نکته نشده بود.

شيوه ادبي نگارش سراج التواريخ

شيوه تاريخ نگاری در زبان پارسی دری همانند زبان عربی تابع يك دسته از قواعد و اسلوب‌هايی ادبی است كه گاهی روند تاريخ نگاری را اين قواعد و اسلوب ادبی مخشوش ساخته و كتب تاريخ را به متن ادبی مبدل كرده است. زيرا ادبيات پارسی دری پس از سلطه عرب و تأثير گذاری ادبيات ديني عرب بر زبان و ادب پارسی نوعی اختلاط را در اين ادبيات به ميان آورد كه حوزه تاريخ نگاری، ادبيات، دين، فقه، تصوف و... را دربر مي‌گرفت. اين روند بيش از حد به تاريخ نگاری سايه انداخت تا آنجا كه برخی از متون تاريخي را نمي‌توان از متون كاملاً ادبی باز شناخت يا تفاوت بين اين دو نوع متن قايل شد.

نگارش فرامين و احكام پادشاهان كه توسط منشيان دربار صورت مي‌گرفت پس از قرن سه و چار هجری كاملاً شيوه مخصوص به خود را پيدا كرد كه تلفيقی از زبان پارسي و عربي بود با قواعد دستوری و ادبی هر دو زبان. بناءً فهم آن برای اهل زبان دشوار بود. تا قرن 12 و 13 هـ.ش، در حوزه شرق تاريخ به فرمان پادشاهان توسط همين منشيان درباری نوشته می‌شد كه اين نگارش منشيانه كاملاً تاريخ نگاری را تحت تاثير قرار داد و در بسا موارد اصل معنا برای زيبا سازی ظاهر كلام فدای لفظ می‌شد و آن قدر به ايراد عبارات طويل و توصيف‌های دور از نياز دست مي‌يازيدند كه يافتن مطلب از خلال عبارات كار خواننده را زار مي‌نمود.

پوهاند شاعلی اكبر شهرستاني در مقاله‌ای زير عنوان اسلوب سراج التواريخ اين خطر را برای متون تاريخي گوشزد مي‌كند كه همانا بيش از حد ادبی نويشتن متن تاريخ است. ترجمه تاريخ يمينی و الكامل ابن اثير را از جمله متون تاريخي می‌داند كه با جمله‌ها و تركيب‌هاي متكلف كه از خصوصيات متون ادبی است تحرير يافته اند و تبارز معنا و مقصد تاريخ در آن پوشيده شده است.

اما تاريخ بيهقی و زين الاخبار از قديمان و احسن التواريخ و تاريخ گزيده از دوره مغول، از جمله تاريخ‌های اند كه جانب لفظ و معنا در آنها رعايت شده اند.

بنابه نظر شهرستانی سراج التواريخ نيز به لباس عبارات متصنع و ادبی آراسته شده است ولی بسيار با شيوه ماهرانه اين روش پياده شده و با وصفی كه مؤلف خواسته است تا تاريخ را يك اثر ادبی و آگنده از عبارات نثر فنی و منشيانه بسازد با اين هم به طرزی به نوشتن متن تاريخ سراج التواريخ پرداخته كه معنا و مطلب را قربان آرايش كلام نكند بلكه نويسنده قدرت طبع و احاطه ذهن خود را بر فنون ادب و كلام و دانستن وقايع چنان‌كه در خور آن است نشان داده است و از اين رو خواندن سراج التواريخ شخص متتبع و محقق را در لابلای از لحاظ زيبايی عبارت، شوق مطالعه‌ای مزيد پديدار می‌آيد و مطلب تاريخی را به زودی تمام درمي‌يابد.

پوهاند شهرستانی تأكيد مي‌كند كه سراج التواريخ به اسلوب شيوا نوشته شده و در آن تعقيد و ابهام ديده نمي‌شود، از نگاه ساختمان جمله آن قدر طبيعی و روان است كه بر استحكام آن افزوده است همان قاعده طبيعی زبان دری در طرز جمله بندی آن به كار رفته است. ايراد تشبيهات و استعارات آن دال بر تشييد كلام است، اگر سجع به كار می‌برد چنان است كه هيچ‌گونه تكلفی در آن مشاهده نمي‌شود بلكه كاملاً طبيعی آمده است.

پروفيسور شهرستانی با صلاحيت كاملي كه در شناخت متن، معنا و حوزه ادبيات و زبان دارد، در باره نگارش سراج التواريخ چنين ابراز نظر مي‌كند:«تجنيس و تضاد بر زيبايی كلامش می‌افزايد و رعايت تناسب در استعارات و تشبيهات و افعال و خودداری از تكرار افعال و تطابق صفت و موصوف به شيوه عربی و قصر مطلب با ايراد تركيب‌های وصفی و جمع بستن كلمات خارجی به سبك عربی و تجسيم مطلب به اسلوب مستقيم و كاربرد تكيه‌ كلام‌ها و ضرب المثل‌ها از خصوصيات مهم و برازنده سراج التواريخ است.»

كاتب در ساختن تركيب‌های استعاره‌يی و تشبيهی ابتكاری كرده است به اين معنا كه تناسب ميان مشبه و مشبه به و وجه شبه  و مستعارله و مستعار منه جامع را كاملاً در نظر داشته است مثلاً وقتی كه (خاك هستی) می‌گويد در اين تركيب تناسب وجود دارد يعنی (هستی) با (خاك) رابطه دارد. يا هنگامی كه (تكاورعزم) می‌گويد، قاطعيت و سرعت تصميم را ارائه می‌نمايد و اگر (تخت عزت) می‌گويد از آن است كه تخت با عزت رابطه و تناسب دارد نه با ذلت و همچنان (مهميز ستيز) زيرا ستيزه كردن گويا بدون تعقل و با لجاجت و اصرار به پيش رفتن و ستيزه كردن گويا اسپ خود را براي شتاب مهميز كرده است.

و ديگر تراكيب و مثلا اسپ فرار، برگستوان زمهرير، وادی حرمان، غبار كدورت و غيره همه بدين سان است.

پوهاند شهرستانی خصوصيات ادبی و زبانی را در سراج التواريخ چنين بر می‌شمارد:

1- استعاره و تشبيه

كاتب تركيب‌های اضافی استعاروی را فراوان به كار می‌برد از قبيل رشته منازعه، طريقه مصالحه، طناب عدوات، دشت كربت، سعادت ديدار، چهره حيات، تخت عزت، مهميز ستيز، تكاور عزم، خاك هستي، لوث حسد، جاده بطالت، غبار كدورت، آب ملا طفت، وادی حرمان، اسپ فرار، برگستوان زمهرير و غيره....

 

2- سجع

بنابه تحقيق پوهاند شهرستانی سجع در سراج التواريج فراوان به كار فته اما بنابه ضرورت و نيازمندی برای افاده كلام به شيوه مناسب و طبيعی آمده است زيرا كاتب خواسته است با ايراد سجع، كلام را مزين و مطلب را خاطر خواه سازد. مثلاً رايات عاليات فيروزی سمات، خدام اخلاص كيش صداقت انديش، تيغ آبدار و توپ و تفنگ آتشبار، از خواب غفلت بيدار و از باده بی‌خبری هوشيار نشده بود، بيست هزار مرد پيكار و چهل عراده توپ آتشبار بودند، عبارت كدورت به آب ملاطفت شسته بود، جريده جان و گسسته عنان افتان و خيزان رهسپار وادی حرمان شدند، يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود و امثال اينها...

3- ايراد تجنيس و تضاد و رعايت تناسب

كاتب جملات خويش را با آوردن كلمات متجانس و با مفاهيم كلمات متضاد زيبا مي‌سازد. خواننده را از خواندن آن گونه تركيب‌ها حظی مسير مي‌شود. مثلاً تا رشته عهد متعقد گردد و طناب عداوت قطع شود. در اين جمله ديده می‌شود كه رشته اگر چه ضعيف باشد ولی برای دوستی و وفاداری، بستن آن بهتر است و طناب اگر چه نيرومند باشد در عداوت قطع مناسب است مثلاً: در مورث قطع رشته منازعه و باعث وصل طريقه مصالحه است يا مثل يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود. كه گوهر با صدف و اختر با سپهر تناسب دارد. يا مثل: «از ديگر هوايی‌كه در سر و سودايی كه در دل دارد بگذرد» يا مثل «به حسن تقرير و پند دلپذيروی دلش را به سوی خود كرد.»

يا «به تمنای آتش خاك هستی به باد فنا دادند» يا «رخت از تخت عزت به تخته كشيد» يا «اگر دل شير و چنگ پلنگ داری» يا « در احيای حق و اماته باطل غبار كدورت به آب ملاطفت شسته بود» و...

4- تركيب‌های توصيفی

كاتب براي مجسم ساختن موصوف تركيب‌های دلپذير توصيفی می‌سازد تا از يك سو موصوف را نيكو وصف نمايد و از سوی ديگر تركيب تازه بسازد. مثلاً: نقب زنان چابك دست خاراشكاف، طبل خود سری به آواز درآورد، دامن ضمير شان به لوث حسد آلوده گشته، به اندرز و نصحيت در به شاهراه هدايتش آرند، گرفتاران وادی حرمان راه ناكامی سپارند، در پس ديوار حسرت و ناميدی نشستند، بر اسپ فرار سوار گشت و مانند اينها...

برخی از ويژگی‌های زبانی و دستوری را در سراج التواريخ پوهاند شهرستاني اين گونه بر می‌شمارد:

1- افعال

در سراج التواريج افعال به شكل متناسب به كار رفته است و از تكرار فعل در موارد ضروری احتراز شده است. اگر گاهی افعال پی در پی می‌آيد بنابر ضرورت كلام و ايجاب توضيح كلام است و بدون ضرورت هرگز به حذف فعلی نمی‌پردازد مثلاً: شب و روز آرام نبوده خون دل می‌آشاميدند، امر رفتن فرموده، يكديگر را به ضرب توپ و تفنگ زدن و خستن آغاز كردند، جانب دشت كشيدن فرمود، اين را گفته قدم به بيرون شدن نهاد و از شدت درد چهره حياتش زرد گرديده قالبش از روح تهی شده رخت از تخت عزت به تخته كشيد... نقض عهد سابقه را پيشنهاد خاطر كرده چنان چه ذكر شد... طرح جديد انداختند، لشكر را امر در آب زدن فرموده و غيره.

اما گاهی بسيار شاذ واقع می‌شود كه ايراد افعال پی در پی دور از بلاغت می‌آيد، مثلاً: «كرده است می‌كنند»

2- مطابق به شيوه عربی

كاتب مردی دانشمند و آگاه به علوم متداول زمانش بود او برعلاوه تاريخ نگاري از علم صرف بهره كافی داشت و با اثر پذيری از مطابقت در زبان عربی به مطابقت صفت با موصوف توجه مي‌كند.

هرگاه موصوف به صيغه جمع می‌آيد صفت را نيز به شكل جمع می‌آورد و در تركيبات اضافی زبان دری و حتا زبان خارجی اسما و مضاف اليه و مضاف يا صفت موصوف را به شيوه عربي می‌آورد، مثلاً تحايف فاخره عمده، به شرط ثبات دفعات مطوره، سرگارين عالتين، رايات عاليات، نامه خير ختامه، مبلغ مشخصه مطوره، به عادت قديمه، مملكت محروسه و...

اگر چه اين همه عرب گرايی برای اهل زبان، زبان ستيزی می‌تواند قلمداد شود ولی بنابه هر عصر و زمانه ديدگاه آدمی فرق می‌كند زيرا در روزگار كاتب هنوز استفاده از زبان و تركيبات زبانی تسلط بر علم به خصوص علم صرف و نحو پنداشته می‌شد اما آنچه كه در اين تطبيق‌های موصوف و صفت با صغيه‌های درشت شان قابل تحسين است عبارت است از آگاهی كاتب به زبان و قواعد دستور عربی.

3- جمع بستن اسم به (ات)

در سراج التواريخ اكثر اسم‌های پارسی دری را كاتب به (ات) عربی جمع بسته است كه مي‌تواند جای برای انتقاد باشد زيرا از اصول زبانشناسی نبايد قواعد زبانی را به زبان ديگر تحميل كرد و از جانب ديگر در زبان پارسی اسم‌های به (ات) عربی جمع بسته شده كه مختوم (ه) باشد اما كاتب فراتر از اين رفته، مثلاً: تمام پرگنات دو آبه، سلحشوری مردم كوهستانات، و هم به اين گونه صورت جمع بعضی از كلمات عربی ديگر به شكل عربی مثل توپ به اتواپ.

4- كلمات و تركيب‌هاي بكر

در سراج التواريخ كلمه‌ها و اسم‌ها و تركيب‌های كاملاً بكر وجود دارد كه از لحاظ بلاغت و رسايی در زبان دری تازه گی دارد مثلاً: پذيره (پذيرايی و استقبال)، پذيره‌گيان (مستقبلين و پذيرايی كننده‌گان)، تعارف (پيش نهادن)، رها كردن (فير كردن انگليسی)، جنگ گاه (حربگاه) احرام بند كعبه مقصود و غيره... با آنكه اين گونه كلمات و تركيب‌ها در آثار گذشتگان به كار رفته باز هم تازه‌گی دارد.

5- كاربرد كلمات عربی، تركی و مغولی

در كتاب سراج التواريخ كلمات عربی بسيار زياد است و بعضاً كلمات عربی كه در نظر مولف نا مانوس مي‌نموده است در حاشيه كتاب تفسير شده است. و نيز كلمات تركی و مغولی به شيوه مورخان دوره تيموری به كار رفته حتا تركيب‌ها و فقره‌هايی به شيوه تاريخ‌های مذكور در آن ديده مي‌شود، مثلاً: همه را به ياسا رسانيد (يعني همه را به سزای قانونی رسانيد)، ايلغار نمودند(هجوم بردند)، كنكاش (مشوره و مباحثه)، الگا (جلگه، وادی)، قابوچی (دربان)، قليان (چلم)، مورچال (سنگر)، ايل والوس (قبيله وطايفه)، قشلاق (محل سكونت زمستاني)، اييلاق (محل باشش تابستاني.)

ساخلو و يرغمال و غيره و همچنان اسم‌هاي تركی مانند قره كتل و قاپوچی و اسم‌های مغولی همچون جغتو و اسم‌های انگليسی مانند كميدان، جنرال و غيره در آن بنابر ضرورت ايراد گرديده است.

6- تركيب‌ها و كلمات و تكيه كلام‌هاي مروج در ميان مردم:

از تركيب‌ها و جمله‌ها و اسم‌های چون: نعل بها، بازی برده را باختن، وظيفه (تلاوت كردن قرآن)، من داعی امارتم نه ساعی برگرفتن رشوت، به باريدن گلوله تفنگ پرداختند، قحط غلا و امثال اينها نيز در سراج التواريخ  يافت مي‌شود علاوه بر اينها تركيب‌های از نوع: عرض پرداز شدن، ثقه كثا فرمودن، شرف جبين بوس حاصل كردن و غيره نيز در آن ديده مي‌شود به طور مختصر بايد گفت كه طرز انشا و سبك سراج التواريخ كاملاً منشيانه و ادبی است و همچون سبك تاريخ وصاف بسيار مغلق و مملو از كلمات و عبارات مشكل عربی نيست يا همچون تاريخ‌های ديگری كه از عبارات بی‌مطلب سر شارند. بلكه اين اثر گرانبها شباهتی به جامع التواريخ و احسن التواريخ دارد و در هر جا كه عبارت و فقره و جمله‌ای را می‌آورد فقط افاده و ادای مطلب خاص از آوردنش در نظر است. كاتب ناگزير می‌شود تا با تركيب سازی‌ها و ايراد استعاره‌ها و تشبيه و تجنيس و تضاد، كلام خود را استوار و متين‌تر سازد و مطلب را با چنان مهارتی به كرسی بنشاند كه هم خواننده از آن فايده بردارد و هم خودش مورد سرزنش و پرسش قرار نگيرد زيرا با چنان دربار و تحت تاثير آن گونه شرايط كاری سهل نبود كه تاريخی به اين شيوه و اهميت را مي‌نوشت و در ادای مطالب از كمال زيركی و ذكاوت و استفاده از فنون و آداب نوسند‌گی كار گرفته است زيرا ناگزير بود بيدادهای بيكران كلاه برداران و سر ربايان آن زمان را در خلال عبارات بيان كند. او مي‌دانست كه فرزند همان جنرال يا كميدان كه در قتل مردم و غارت مال و جان خلق در عصر امير ماضی سر بر آورده ميدان بود در زمان امير جديد هم بر كرسی قدرت نشسته است و لاجرم با عبارت پردازی‌های ستوده اصل مطلب را كه بيان وقايع بود افاده مي‌كرد.

بيهقی می‌گفت:«اگر چه پرورده خاندان غزنويم اما امانت تاريخ نگاری مرا وا می‌دارد كه حقايق را بيان كنم» از همان رو غارت اموال و قتال... و كشتن بی‌گناهان را كه توسط سپاهيان مسعود به عمل آمده بود بيان كرد ولی شيوه بيان او كاملاً ساده و بی پيرايه است مگر تاريخ‌های همچون وصاف شايد به علت ترس از ستمگاران با نشان دادن مهارت و هنر خويش مطلب كوچك را در لفافه الفاظ متعدد پيچانده و درك مطلب را دشوار ساخته است.

اما ملا فيض محمد جانب لفظ و معنا را نگاه داشته و بين لفظ و معنا توازن برقرار كرده است:

رعايت لفظ و معنا

كاتب در ساختن تركيب خامه اش توانا بوده است و به آسانی و بسيار بدون تكلف عبارت می‌پردازد، عباراتی كه جانب لفظ و معنا در آن به صورت متوازن و متوازی ايراد گرديده است. به گونه نمونه عبارت‌های زير را از كتاب سراج التواريخ آقای پوهاند شهرستانی اقتباس و تحليل كرده در اينجا مي‌آوريم.

- مكتوب تسليت اسلوب

- رقيمه سعادت شميمه

- جنبش جيش

- جيوش رعد خروش

- جانب مواحدت جوانب

- خطاب رفعت انتساب

- گوش داد نيوش

- شقاوت پيشه گان بغاوت انديشه گان

- منشور تسليت دستور

- نامه استمالت شمامه

از تركيب‌های بالا چنين بر می‌آيد كه ايجاز در نظر گرفته شده زيرا ايجاز يكی از صفات بر جسته كلام است و رعايت آن در كلام، هنر فصاحت و بلاغت را بر جسته می‌سازد. بنابراين فهم سخن را آسان می‌گرداند مكتوب تسليت اين معنا را مي‌رساند: مكتوبی كه از طرز و شيوه تحرير آن بر می‌آيد كه براي تسلی خاطر نبشته شده است.

رقيمه سعادت شميمه يعني نامه‌ای كه در آن از سعادت جانب مقابل سخن در ميان بود.

جيوش رعد خروش يعنی عساكری كه صدای شان مثل رعد می‌خروشيد.

جانب مواحدت جوانب يعنی جانبی كه هر سويش اتحاد و يگاني بوده است. خطاب رفعت انتساب يعنی خطابی كه در آن به بزرگی و بلندی نسبتی وجود داشته باشد.

گوش داد نيوش، گوشی‌كه برای شنيدن داد خواهی آماده باشد.

منشور تسليت دستور، فرمانی كه برای تسلی خاطر صادر گردد.

با آن‌كه نوسنده مي‌توانست كه اين عبارت‌های كوتاه را دراز بنوسيد مگر با قدرت طبع و نيروی دانش و حاكميت بر زبان، چنان عباراتی ايجاد كرده است كه در آن هم زيبايی ظاهر وجود دارد و هم معنا به تمام و كمال افاده يافته است. اگر سراج التواريخ را از نگاه ايجاد عبارات جديد با تاريخ‌های ديگر مقايسه كنيم به خوبی براي ما ثابت می‌شود كه كاتب تا چه حد از اصراف كلمات پرهيز كرده و با اقتصاد، عبارت پرداخته است.

تاريخ وصاف براي عبارت آرايی به اطناب بی‌جا پرداخته است مثلاً در اين عبارات مي‌توانيم اطناب بی‌مورد را ملاحظه كنيم: «... و تالی اين اساس بی‌منتها شمايل رسايل صلوات و فواتح روايح تحيات چنان‌كه مرسله حوران بهشت از هزت نسايم آن صورت تحرك فی نحرالحبيب جمايل گيرد...»

براي فهميدن اين عبارت پردازی خواننده بسيار بايد بينديشد و بر لغات و كلام عرب و زبان پارسي دری كاملاً مسلط باشد تا به دانستن اين عبارات پيچيده پی ببرد و اگر آن عبارت دراز را تحليل كنيم بالاخره ثابت مي‌شود كه مطلب آن يك كلمه است و بس.

اما كاتب از يك طرف عبارت مي‌آفريند و از سوي ديگر مطلب را با ايراد الفاظ اندك ادا می‌كند.

در ايجاد تركيب‌های توصيفی و اضافی از يك طرف صنايع لفظی و زيبايی عبارت در نظر بوده است از طرف ديگر تناسب كلام، مثلاً وقتی كه می‌گويد: «جنبش جيش» اراده داشته است كه هم تجنيس به كار ببرد و هم مطلب را ادا كند.

سراج التواريخ عباراتی به شيوه بيهقی و جامع التواريخ كاملاً ساده و بي پيرايه نمي‌آرد زيرا او در موقف منشی است و به نشر منشيانه علاقه دارد. با ملاحظه عبارت‌های از تاريخ بيهقی و جامع التواريخ بدين مطلب خوب‌تر پی مي‌بريم. مثال از تاريخ بيهقي:«اين رسول رفت پيغام‌ها بگذارد و پسر كالو نيكو بشنيد و به غنيمتي سخت تمام داشت و جواب نيكو داد و سه روز در مناظره بودند تا قرار گرفت بدانی‌كه وی خليفت امير باشد.»

در اينجا مي‌بينيم كه جمله‌ها بسيار كوتاه است و هر كدام مفهومی را به صورت جداگانه ادا مي‌نمايد و معمولاً در هر فقره، فاعل، مفعول و فعل يا دوتای آن وجود دارد و گاهی هم قيد در ميان می‌آيد، چنان كه در فقره «پسر كاكو نيكو بشنيد» كه كلمه نيكو قيد واقع شده است.

اما در سراج التواريخ، تركيب از نوع ديگر است: «از راه خود سری و هرزه دری به هر دره شد...»

طوری‌كه می‌بينيم تركيب جمله پيچيده‌تر است يعنی غير از فاعل و فعل، اوصاف و نعوت پيچيده‌تر آمده است.

و اما در تاريخ وصاف، تركيب جمله پيچيده است:«به وساطت آن دو جوهر جواهر مجردات و نفوس مفارقات در سلسله امكان مكنت تعداد يافت.» كه اصل جمله چنين است: «به وساطت آن دو جوهر تعدد يافت.» مي‌بينيم كه برای ادای مطلب عبارت را بی جهت با ايراد تركيب‌های اضافی دراز ساخته است.

عبارت سازی در جوامع التواريخ هم مانند بيهقی است اما اندكی به درازی می‌گرايد و فقره‌ها مثل بيهقی كاملاً كوتاه و موجز نيست:«چون تا آن بر تخت نشست به ياسای مذكور جمله مدعيان را ساكت گردانيد...» كه در فقره نخستين اگر چه كامله است اما مطلب تمام نيست و تابع فقره مابعد خود است.

ايجاد تركيب به شكل فاعلی

كاتب گاهی تركيبی را به شكل فاعلی مي‌سازد كه تازه معلوم می‌شود:

- امر... را پذيرنده و مال ديوانی را دهنده‌ايم.

- پذيرايی اطاعت گشته

- عرض پرداز... شده

- هر وقت كه مدعی پا نهاد خاك هرات بشود

- او وجه را مطابق سند، سپرد كارگزاران ما نمايد

- پذيرای اطاعت و جاده پيمای طريق انقياد مي‌باشيم.

كه در تركيب‌هاي مذكور «پذيره امر»، «دهنده مال ديوان»، «پذيرای اطاعت»، «عرض پرداز»، «پا نهاد خاك...»، «سپرد نمودن» و مانند اينها تازه اند و بيشتر شباهت به مكالمه روز مردم دارد.

سجع و توازن

ايراد سجع در سراج التواريخ زياد است مگر طبيعي افتاده است و متكلف به نظر نمي‌رسد و هر جا كه كلام متسجع می‌آرد سجعش ساده آمده است:

- با اشرار، گرفتار ناورد و پيكار بودند.

- حقيقت ما فی الضمير و پيشنهاد خاطر مرحمت تخمير خود را...

- آسايش رعايا و ترقی احوال برايا...

- سپاه نظام و توپخانه با انتظام و لشكر خون آشام...

- فرامين اندرز و نصحت آگين و استمالت آيين...

در جملات فوق «ما في‌الضمير» با مرحمت تخمير و رعايا و برايا و نظام و انتظام و آگين در آيين سجع است.

ايراد عبارات به شيوه عربی

در بسياري موارد، در سراج التواريخ عباراتی آمده است كه گويی كه از جمله عربی ترجمه شده باشد مثلاً:

- هر آيينه همسايه‌گان نزديك قاصد و نامه ارسال مي‌دارند.

- هر آيينه به خيال باطل و هوای فاسد محكم شده خود را عاطل ساخته در كابل خواهيد آمد.

- هر آيينه ظاهر است كه دشمنان دركمين اند.

- از راه اطاعت به پاي انقياد نزد اينان آمد.

- هر آيينه پذيراي اطاعت و جاده پيمای طريق انقياد... باشيم.

از ارايه چنين عبارات مي‌توان گفت كه كاتب در مدرسه هم به تحصيل پرداخته و علوم ادبی را از عربی فرا گرفته است بنابراين از آن متاثر شده است، اين بود برخی از ويژگی‌های ادبی و زبانی سراج التواريخ كه از عمده‌ترين تاليفات ملا فيض محمد كاتب می‌باشد.

 

منابع و ماخذ

   ۱:   فصل نامه سراج سال اول، شمارة دوم زمستان 1373 شمسي تحقيقي پيراموان زندگاني ملا فيض محمد كاتب نوشته حاج كاظم يزداني.

2.      يادنامه كاتب، مجموعه مقالات گرد آورنده حسين نايل، نشر وزارت اقوام و قبايل به سال 1365 پژوهشي در بازنمايي و بازشناسي آثار كاتب نوشته حسين نايل و اسلوب سراج التواريخ نوشته پوهاند شاه علي اكبر شهرستاني.

3.      فصل نامه سراج سال سوم، شماره دوازدهم تابستان 1376 سايه روشنايي زندگي فيض محمد كاتب نوشته حسين نايل

4.      سيمينار بين‌المللي به مناسبت يكصدوسي ومين سال‌نامه فيض محمد هزاره معروف به كاتب، مدون و مهتم پوهاند داكتر جلال الدين صديقي چاپ 1367 خورشيدي، وضع سياسي و اجتماعي عصر كاتب نوشته محقق عبدالله مهربان.

5.      فصلنامه خط سوم شماره هشتم و نهم بهار و تابستان 1385 شمسي يادي از فيض محمد كاتب هزاره نوشته عبدالصابر جنبش

6.      غلام محمد غبار افغانستان در مسير تاريخ ص 830 عبدالحي حبيبي جنبش مشروطيت ص 46

شفیع فرملی

تعصب در حال افزایش و قابل لمس در سطح عواید

میان کانادایی های زاده کانادا (اصلی) و دیگران (بدل)

تحلیل و ترجمه: شفیع فرملی

عاید یک نفر کانادایی اصلی ٪۳۷ فیصد بیشتر از کانادایی بدل میباشد. و در قسمت عاید خانم های کارگر ( صاحب کار) این تفاوت  ٪۴۴ فیصد ثبت شده.

این آمار را اداره احصائیه مرکزی کانادا، که یک مرجع رسمی حکومت کانادا میباشد ارائه داده است. مرکز مذبور مسئولیت سرشماری سالانه و نیز جمع آوری، توحید و انسجام راپور دهی  ارقامی را به عهده دارد که نشان دهنده ی وضع اقتصاد و رفاع عامه تمام کانادا میباشد. بر اساس راپور های همین ارگان است که حکومت کانادا پالیسی های عمده خود را تهیه، تصویب و تطبیق مینماید.

راپور می افزاید که چک های تکس سالانه توانسته این مشکل را تا اندازه آسان تر نماید برای فامیل های که عایدشان در سطح خیلی پایین قرار دارد. ولی قابل یاد آوریست که نباید عاید سالانه را با معاش اشتباه نمود. عدم مساوات وجود دارد، به همین منظور است که دولت چک و ریفندهای تکس را در اخیر هر سال مالی به خانواده ها میفرستد.

اگر سطح عواید را بشکل مثلث ترسیم نماییم و قاعده این مثلث را عاید سطح بالا ( الف) و جهت مخالف آنرا عاید سطح پایین (گروه ب) و قسمت وسطی را عاید اوسط (ج) مد نظر بگیریم، به ادعای راپور تفاوتی که میان (الف) و (ج) وجود داشت به اوج ریکارد جدید می رسد که قابل افسوس است. به عبارت دیگر میتوان استنباط نمود که هر روز پولدار، پولدار تر و غریب غریبتر شده میرود.

قرار اظهارات یک مأمور ارگان احصائیه مرکزی کانادا، این عدم مساوات در سطح عواید، صرفا مربوط به کانادا نبوده بلکه در ممالک دیگر نیز وجود دارد، به خصوص در ایالات متحده آمریکا (لطفا به پانویس۱ مراجعه شود.)

علاوه بر این راپور می افزاید، در مدت ۲۵ سال اخیر ٪۲۰ فیصد افراد گروپ (الف) بیش از ٪۱۶ فیصد در معاشات خود افزایش دیدند، در حالیکه ٪۲۰ افراد گروپ (ج) حدود ٪۲۱ فیصد از دست دادند. افراد مربوط به گروپ (ب) کمتر از ٪۱ یک فیصد افزایش را احساس کردند.

فاصله ی سطح عواید میان کانادایی ها ی (اصلی) و دیگران نیز افزایش یافته است، به خصوص در پنج سال اخیر. باید افزود که مقصود از دیگران عمدتا تازه واردین (ایمگرنت ها) میباشد.

همچنان راپور می افزاید: قابل یاد آوری است که این عدم مساوات در حالی محسوس میباشد که قوای کار عامه از استعداد های تعلیمی و مسلکی بهتر و بیشتر از گذشته نه چندان دور برخوردار میباشند.

سطح رشد عواید افراد گروپ (الف) را به ادعای راپور چنین میتوان یافت: درآمد افراد ی با عاید ۵۰۰ هزار و بالاتر به اندازه ٪۵ فیصد، افرادی با عاید سالانه ۱۵۰ هزار و بالاتر به اندازه ٪۲ فیصد، و بالاخره افرادی با عاید ۱۰۰ هزار به اندازه ٪۶ فیصد افزایش یافته اند.

قرار دریافت های راپور موصوف، بطور متوسط در حدود ٪۱۹ فیصد (نیوفنلند) الی ٪۹ فیصد (آنتریو) عواید یک فامیل از مدارک دولتی و خارج از معاش (کار) افراد تمویل میگردد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس۱: قرار نقل قول کتاب (گلوبلایزیشن) چاپ دانشگاه آکسفورد: در آمریکا بیشتر از ٪۹۰ فیصد ثروت کلی و سرمایه مربوط به کمتر از ٪۱۰ فیصد نفوس آن کشور میباشد. یعنی آمریکا عمیق ترین عدم مساوات مالی را در سطح بین المللی دارا میباشد.

سراج التواریخ، چراغی بر درگاه شب

سراج التواریخ، چراغی بر درگاه شب 

اشاره:  به تاریخ بیستم ماه می این خبر در سایت بی بی سی آمده بود:«اخیراً دولت افغانستان نسخه خطی جلد چهارم کتاب سراج التواریخ نوشته فیض محمد کاتب را خریداری کرده و در آرشیو ملی این کشور بایگانی کرده است.

با خریدن این نسخه دوره چهار جلدی نسخه های خطی کتاب سراج التواریخ که به خط خود "ملا فیص محمد کاتب هزاره" نوشته شده در آرشیو ملی افغانستان تکمیل شده است.

حلیم تنویر پژوهشگر تاریخ و سرپرست آرشیو ملی افغانستان در گفتگویی با بی بی سی گفت نسخه خطی جلد چهارم این کتاب را دولت افغانستان از یک کتابخانه خصوصی به قیمت ۲۵ هزار دلار خریده است.

آقای تنویر گفت موضوع خریداری این نسخه از سال گذشته مورد بحث مقامات دولت افغانستان بوده و اخیراً با تایید ریاست جمهوری، پارلمان و مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ، این کتاب خریداری شده است.

جلد چهارم این کتاب، به خط نستعلیق فیض محمد کاتب است و شامل ۱۴۶۷ صفحه به قطع ۲۰ در ۱۷ سانتی متر می شود.

مطابق نوشته خود نویسنده در صفحه آخر کتاب، این بخش سراج التواریخ در ششم حوت (اسفند) سال ۱۳۰۴ خورشیدی به پایان رسیده است.

این جلد کتاب سراج التواریخ، که پس از مرگ حبیب الله خان نوشته شده، حوادث دوره سلطنت او را از ۱۳۱۹ تا ۱۳۳۷ هجری قمری در بر دارد.

توقیف؟

نویسنده در مقدمه این جلد از کتاب نوشته است که این بخش از کتاب را به دستور فیض محمد خان، وزیر معارف دولت امان الله خان نوشته است.

فیض محمد کاتب که خود در دربار حبیب الله خان به دقت ناظر تحولات بوده بسیاری از مسایل پشت پرده را در این کتاب نوشته که در کتاب های دیگر نیامده است.

بنا بر این مقدمه نویسنده حمایت هاشم شایق، معاون اداره دارالتالیف دولت امانی را هم با خود داشته است.

با وجود این کاتب در مقدمه جلد چهارم این کتاب ابراز امیدواری کرده است که کتاب او دیگر "توقیف" نشود و نویسنده دچار "یاس" و از حقوق خود "محروم" نشود.».

ما نیز امیدواریم که این بار آرزوی مرحوم کاتب برآورده گردد و کتاب او دیگر "توقیف" نشود و نه نویسنده -که اینک نیست- که مردم افغانستان از حق دانستن تاریخ وطن خویش محروم نگردد. با این امید و با تشکر از تلاشهای آقای تنویر و دیگر مسئولان فرهنگی کشور برای پیدا کردن، خریداری و حفظ این کتاب، نوشته ی نویسنده  عزیز، آقای یعقوب یسنا را در مورد کتاب سراج التواریخ با هم می خوانیم.

سراج التواریخ از معتبرترین کتاب‌های است که در باره تاریخ افغانستان توسط کاتب تالیف شده است. این کتاب را کاتب در پنج جلد تالیف کرده بوده که از آن جمله سه جلد آن در دسترس است.

جلد اول آن شامل وقایع دوران پادشاهان سدوزایی است که مدت 98 سال را در بر می‌گیرد وکاتب درسال1325 هـ.ق تالیف این جلد را تمام کرده است.

جلد دوم از آغاز به قدرت رسیدن محمد زایی‌ها شروع می‌شود و تا حوادث1297 را در بر می‌گیرد و به سال 1331 تالیف آن به سر می‌رسد. هر دو جلد با هم به همین سال در کابل به چاپ رسیده که در مجموع دارای 378 صفحه است.

جلد سوم سراج، که بزرگتری، مهمترین و با ارزش ترین مجلات این کتاب است، وقایع و حوادث افغانستان را از سال 1297 هـ. ق که آغاز به قدرت رسیدن عبدالرحمن است تاسال 1314 یعنی شانزده سال حوادث خونبار دوران سیاه و تاریک این امیر جلاد را شامل می‌شود. این جلد به تنها دارای 862 صفحه است و با افزودن صفحات جلد اول و دوم به صورت کل به 1240 صفحه می‌رسد.

چاپ جلد سوم به سال 1313 در کابل آغاز شد اما به نسبت بزرگی، سه سال طبع آن به طول انجامید و در سال1336 ازطبع برآمد. روش تالیف و چاپ آن طوری بود که مؤلف فصول اول آن را می‌نوشت و تکمیل می‌کرد سپس برای چاپ می‌فرستاد، بعد فصول بعدی را به همان ترتیب می‌نوشت و هر فصلي که از تحریر مولف می‌گذشت چاپ می‌شد. به این مناسبت کاتب گاهی حوادث و یا حکایاتی مربوط به سال‌های 1333 تا 1335 را نیز درج کرده است.

کاتب سراج التواریخ را از روی عهد نامه‌ها، پیمان نامه‌ها، فرمان‌های رسمی دو لتی و انبوهی از اسناد و مدارک گوناگونی که در دارالانشاي دربار و آرشیو دو لتی موجود بوده نوشته است. بنابراین کتاب مذکور از نظرصحت اسناد و اعتبار آنها، از بهترین کتب تاریخ در نوع خود بوده، مقام بالای را در نزد دانشمندان دارد، و در ردیف کتب درجه اول از حیث صحت و اعتبار می‌باشد. از طرف دیگر آنچه که ارزش جلد سوم را بیش از حد بالا برده، یک نوع ابتکاري است که مولف در تحریر آن به کار برده است و آن چنین است که کاتب درضمن بیان مطالب، امیر عبدالرحمان و گاهی سرداران محمد زایی و وابستگان دولت را با یک سری اوصاف و القاب پر طمطراق و عبارات به ظاهر تمجید آمیز یاد می‌کند وجملاتی را در تعریف و ستایش دستگاه حاکم به‌کار می‌برد که اگر درون آن جملات شگافته شود جز یک مشت الفاظ و کلمات بی ارزش و توخالی چیزی در آن مشاهده نخواهد شد و نیز مخالفین رژیم را، ازجمله مردم هزاره را به باد ناسزا می‌گیرد اما کاتب باذکاوت و هوشیاری مقصد اصلی و واقعیت تاریخی را با اتکا به همین ستایش توخالی سردمداران و نا سزاگویی مخالفانشان بیان کرده، بسیاری ازجنایات هولناک و خیانت‌های ستمگرانة عبدالرحمان را به طور مشروح و ماهرانه در لابلای نوشته‌هایش گنجانده بنابراین جلد سوم سراج را باید سند نامه رسوایی امیر عبدالرحمان و باقی خاندانش نامید. زیرا تقریباً در هر صفحة آن یک حتا چند جنایت و خیانت این میر  غدار و حکام و عمالش را درج کرده است. اگر سراج التواریخ نوشته نشده بود، به يقين جنایات عبدالرحمان را به آن تفصیل نمی‌دانستیم.

نویسنده گان «آریانا دايره المعارف» راجع به سراج چنین می‌نویسند: در بزرگترین کتاب تاریخی و اثر مهم در عصر امیرحبیب الله و مابعد آن کتاب سراج التواریخ تالیف فیض محمد کاتب است  که در پنج مجلد بوده و تاکنون تنها سه مجلد آن به طبع رسیده است جلد اول از زمان حکومت ابدالیها آغاز گردیده وجلد پنجم حاوی وقایع زمان امان الله خان است، نسخه های قلمی جلد 4 و 5 موجود است.

عبدالحی حبیبی در باره سراج و تعدادی از مجلد‌های آن چونین می‌گوید: «سراج التواریخ نخستین کتاب ضبط وقایع دولتی افغانستان شمرده می‌شود و برای مورخان  دیگری که آثار خود را مطابق به موازین جدید تاریخ نویسی می‌نویسند بهترین منبع معلومات به شمار می‌آید. قراری که دکتر بهروز در سنه 1361 ش به من (حبیبی) گفت، کاتب تاریخ خود را تاسال هشتم عصر امانی 1306 ش نوشت.شش سال اخیر امیر عبدالرحمان و تمام دورۀ امارت حبیب الله خان در یک جلد در حدود سه هزار صفحه در کتابخانه معارف موجود بود که احوال قتل امیر حبیب الله را هم داشت ولی اکنون موجود نیست و نیز جلد پنجم به خط خود کاتب و مشتمل بر احوال هشت سال و سه ماه سلطنت امان الله خان نزد عبدالغفور غرقه دیده شده بود که سرنوشت این جلد اخیر معلوم نیست.»

حاج کاظم یزدانی درمورد سراج التواریخ و مزایای آن از قول استاد علامه محیط طباطبائی چنین می‌نویسد: «نویسنده این سطور(حاج کاظم یزادنی) در تاریخ 5/9/1362 در تهران نزد استاد علامه محیط طباطبائی بود، سخن از ملافیض محمد و تالیف گرانبهایش در میان آمد ایشان فرمودند که: درحدود پنجاه سال قبل که سردار عنایت الله  برادر امان الله خان مخلوع از کشورش فراری و در تهران تعبید بود، با من(طباطبائی) آشنا شد و این آشنایی تبدیل به دوستی گردید و گاه گاهی به دیدنم می‌آمد و کتاب‌های مربوط به تاریخ افغانستان از آن جمله پنج جلد سراج التواریخ را برای مطالعه به عنوان امانت برایم آورد و مؤلف سراج بامهارت عجیبی جنایات رژيم ‌های افغانستان را در آن گنجانده بود و عجیب است که شهزاده مذکور متوجه این نکته نشده بود.

شيوه ادبي نگارش سراج التواريخ

شيوه تاريخ نگاري در زبان پارسي دري همانند زبان عربي تابع يك دسته از قواعد و اسلوب‌هايي ادبي است كه گاهي روند تاريخ نگاري را اين قواعد و اسلوب ادبي مخشوش ساخته و كتب تاريخ را به متن ادبي مبدل كرده است زيرا ادبيات پارسي دري پس از سلطه عرب و تاثير پذيري ادبيات ديني عرب به زبان و ادب پارسي نوع از اختلاط را در اين ادبيات به ميان آورد كه حوزه تاريخ نگاري، ادبيات، دين، فقه، تصوف و... را دربر مي‌گرفت. اين روند بيش از حد به تاريخ نگاري سايه انداخت تا آنجا كه برخي از متون تاريخي را نمي‌توان از متون كاملاً ادبي باز شناخت يا تفاوت بين اين دو نوع متن قايل شد.

نگارش فرامين و احكام پادشاهان كه توسط منشيان دربار صورت مي‌گرفت پس از قرن سه و چار هجري كاملاً شيوه مخصوص به خود را پيدا كرد كه تلفيق از زبان پارسي و عربي بود با قواعد دستوري و ادبي هر دو زبان بناءً فهم آن براي اهل زبان دشوار بود تا قرن 12 و 13 هـ.ش، در حوزه شرق تاريخ به فرمان پادشاهان توسط همين منشيان درباري نوشته مي‌شد كه اين نگارش منشيانه كاملاً تاريخ نگاري را تحت تاثير قرار داد و در بسا موارد اصل معنا براي زيبا سازي ظاهر كلام فداي لفظ مي‌شد و آن قدر به ايراد عبارت طويل و توصيف‌هاي دور از نياز دست مي‌يازيدند كه يافتن مطلب از خلال عبارات كار خواننده را زار مي‌نمود.

پوهاند شاعلي اكبر شهرستاني در مقاله‌اي زير عنوان اسلوب سراج التواريخ اين خطر را براي متون تاريخي گوشزد مي‌كند كه همانا بيش از حد ادبي نويشتن متن تاريخ است. ترجمه تاريخ يميني و الكامل ابن اثير را از جمله متون تاريخي مي‌داند كه با جمله‌ها و تركيب‌هاي متكلف كه از خصوصيات متون ادبي است تحرير يافته اند و تبارز معنا و مقصد تاريخ در آن پوشيده شده است.

اما تاريخ بيهقي و زين الاخبار از قديمان و احسن التواريخ و تاريخ گزيده از دوره مغول، از جملة تاريخ‌هاي اند كه جانب لفظ و معنا در آنها رعايت شده اند.

بنابه نظر شهرستاني سراج التواريخ نيز به لباس عبارت متصنع و ادبي آراسته شده است ولي بسيار با شيوه ماهرانه اين روش پياده شده با وصفي كه مولف خواسته است تا تاريخ را يك اثر ادبي و آگنده از عبارات نثر فني و منشيانه بسازد با اين هم به طرزي نوشتن متن تاريخ سراج التواريخ پرداخته كه معنا و مطلب را قربان آرايش كلام نكند بلكه نويسنده قدرت طبع و احاطة ذهن خود را بر فنون ادب و كلام و دانستن وقايع چنان‌كه در خور آن است نشان داده است و از اين رو خواندن سراج التواريخ شخص متتبع و محقق را در لابلاي از لحاظ زيبايي عبارت، شوق مطالعه‌اي مزيد پديدار مي‌آيد و مطلب تاريخي را به زودي تمام درمي‌يابد.

پوهاند شهرستاني تاكيد مي‌كند كه سراج التواريخ به اسلوب شيوا نوشته شده و در آن تعقيد و ابهام ديده نمي‌شود، از نگاه ساختمان جمله آن قدر طبيعي و روان است كه بر استحكام آن افزوده است همان قاعدة طبيعي زبان دري در طرز جمله بندي آن به كار رفته است. ايراد تشبيهات و استعارات آن دال بر تشييد كلام است، اگر سجع به كار مي‌برد چنان است كه هيچ‌گونه تكلفي در آن مشاهده نمي‌شود بلكه كاملاً طبيعي آمده است.

پروفيسور شهرستاني با صلاحيت كاملي كه در شناخت متن، معنا و حوزه ادبيات و زبان دارد، در بارة نگارش سراج التواريخ چنين ابراز نظر مي‌كند: «تجنيس و تضاد بر زيبايي كلامش مي‌افزايد و رعايت تناسب در استعارات و تشبيهات و افعال و خودداري از تكرار افعال و تطابق صفت و موصوف به شيوه عربي و قصر مطلب با ايراد تركيب‌هاي وصفي و جمع بستن كلمات خارجي به سبك عربي و تجسيم مطلب به اسلوب مستقيم و كاربرد تكيه‌ كلام‌ها و ضرب المثل‌ها از خصوصيات مهم و برازنده سراج التواريخ است.»

كاتب در ساختن تركيب‌هاي استعاره‌يي و تشبيهي ابتكاري كرده است به اين معنا كه تناسب ميان مشبه و مشبه به و وجة شبه  و مستعارله و مستعار منه جامع را كاملاً در نظر داشته است مثلاً وقتي كه (خاك هستي) مي‌گويد در اين تركيب تناسب وجود دارد يعني (هستي) با (خاك) رابطه دارد. يا هنگامي كه (تكاورعزم) مي‌گويد، قاطعيت و سرعت تصميم را ارائه مي‌نمايد و اگر (تخت عزت) مي‌گويد از آن است كه تخت با عزت رابطه و تناسب دارد نه با ذلت و همچنان (مهميز ستيز) زيرا ستيزه كردن گويا بدون تعقل و با لجاجت و اصرار به پيش رفتن و ستيزه كردن گويا اسپ خود را براي شتاب مهميز كرده است.

و ديگر تراكيب و مثلا اسپ فرار، برگستوان زمهرير، وادي حرمان، غبار كدورت و غيره همه بدين سان است.

پوهاند شهرستاني خصوصيات ادبي و زباني را در سراج التواريخ چنين بر مي‌شمارد:

1- استعاره و تشبيه

كاتب تركيب‌هاي اضافي استعار وي را فراوان به كار مي‌برد از قبيل رشته منازعه، طريقه مصالحه، طناب عدوات، دشت كربت، سعادت ديدار، چهره حيات، تخت عزت، مهميز ستيز، تكاور عزم، خاك هستي، لوث حسد، جادة بطالت، غبار كدورت، آب ملا طفت، وادي حرمان، اسپ فرار، برگستوان ز مهرير و غيره....

 

2- سجع

بنابه تحقيق پوهاند شهرستاني سجع در سراج التواريج فراوان به كار فته اما بنابه ضرورت و نيازمندي براي افاده كلام به شيوه مناسب و طبيعي آمده است زيرا كاتب خواسته است با ايراد سجع، كلام را مزين و مطلب را خاطر خواه سازد مثلاً رايات عاليات فيروزي سمات، خدام اخلاص كيش صداقت انديش، تيغ آبدار و توپ و تفنگ آتشبار، از خواب غفلت بيدار و از بادة بي‌خبري هوشيار نشده بود، بيست هزار مرد پيكار و چهل عراده توپ آتشبار بودند، عبارت كدورت به آب ملاطفت شسته بود، جريده جان و گسسته عنان افتان و خيزان رهسپار وادي حرمان شدند، يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود و امثال اينها...

3- ايراد تجنيس و تضاد و رعايت تناسب

كاتب جملات خويش را با آوردن كلمات متجانس و با مفاهيم كلمات متضاد زيبا مي‌سازد. خواننده را از خواندن، آن گونه تركيب‌ها خطي مسير مي‌شود. مثلاً تا رشته عهد متعقد گردد و طناب عداوت قطع شود. در اين جمله ديده مي‌شود كه رشته اگر چه ضعيف باشد ولي براي دوستي و وفاداري بستن آن بهتر است و طناب اگر چه نيرومند باشد در عداوت قطع مناسب است مثلاً: در مورث قطع رشتة منازعه و باعث وصل طريقة مصالحه است يا مثل يك صدف را گوهر و يك سپهر را اختر بود.

كه گوهر با صدف و اختر با سپهر تناسب دارد. يا مثل: «از ديگر هوايي‌كه در سر و سودايي كه در دل دارد بگذرد» يا مثل «به حسن تقرير و پند دلپذيروي دلش را به سوي خود كرد.»

يا «به تمناي آتش خاك هستي به باد فنا دادند» يا «رخت از تخت عزت به تخته كشيد» يا «اگر دل شير و چنگ پلنگ داري» يا « در احياي حق و اماتة باطل غبار كدورت به آب ملاطفت شسته بود» و...

4- تركيب‌هاي توصيفي

كاتب براي مجسم ساختن موصوف تركيب‌هاي دلپذير توصيفي مي‌سازد تا از يك سو موصوف را نيكو وصف نمايد و از سوي ديگر تركيب تازه بسازد. مثلاً: نقب زنان چابك دست خاراشكاف، طبل خود سري به آواز درآورد، دامن ضمير شان به لوث حسد آلوده گشته، به اندرز و نصحيت در به شاهراه هدايتش آرند، گرفتاران وادي حرمان راه ناكامي سپارند، در پس ديوار حسرت و ناميدي نشستند، بر اسپ فرار سوار گشت و مانند اينها...

برخي از ويژگي‌هاي زباني و دستوري را در سراج التواريخ پوهاند شهرستاني اين گونه بر مي‌شمارد:

1- افعال

در سراج التواريج افعال به شكل متناسب به كار رفته است و از تكرار فعل در موارد ضروري احتراز شده است. اگر گاهي افعال پي در پي مي‌آيد بنابر ضرورت كلام و ايجاب توضيح كلام است و بدون ضرورت هرگز به حذف فعلي نمي‌پردازد مثلاً: شب و روز آرام نبوده خون دل مي‌آشاميدند، امر رفتن فرموده، يكديگر را به ضرب توپ و تفنگ زدن و خستن آغاز كردند، جانب دشت كشيدن فرمود، اين را گفته قدم به بيرون شدن نهاد و از شدت درد چهره حياتش زرد گرديده قالبش از روح تهي شده رخت از تخت عزت به تخته كشيد... نقض عهد سابقه را پيشنهاد خاطر كرده چنان چه ذكر شد... طرح جديد انداختند، لشكر را امر در آب زدن فرموده و غيره.

اما گاهي بسيار شاذ واقع مي‌شود كه ايراد افعال پي در پي دور از بلاغت مي‌آيد، مثلاً: «كرده است مي‌كنند»

2- مطابق به شيوه عربي

كاتب مردي دانشمند و آگاه به علوم متداول زمانش بود او برعلاوه تاريخ نگاري از علم صرف بهره كافي داشت و با اثر پذيري از مطابقت در زبان عربي به مطابقت صفت با موصوف توجه مي‌كند.

هرگاه موصوف به صيغة جمع مي‌آيد صفت را نيز به شكل جمع مي‌آورد و در تركيبات اضافي زبان دري و حتا زبان خارجي اسما و مضاف اليه و مضاف يا صفت موصوف را به شيوه عربي مي‌آورد، مثلاً تحايف فاخره عمده، به شرط ثبات دفعات مطوره، سرگارين عالتين، رايات عاليات، نامه خير ختامه، مبلغ مشخصه مطوره، به عادت قديمه، مملكت محروسه و...

اگر چه اين همه عرب گرايي براي اهل زبان، زبان ستيزي مي‌تواند قلمداد شود ولي بنابه هر عصر و زمانه ديدگاة آدمي فرق مي‌كند زيرا در روزگار كاتب هنوز استفاده از زبان و تركيبات زباني تسلط بر علم به خصوص علم صرف و نحوف پنداشته مي‌شد اما آنچه كه در اين تطبيق‌هاي موصوف و صفت با صغيه‌هاي درشت شان قابل تحسين است عبارت است از آگاهي كاتب به زبان و قواعد دستور عربي.

3- جمع بستن اسم به (ات)

در سراج التواريخ اكثر اسم‌هاي پارسي دري را كاتب به (ات) عربي جمع بسته است كه مي‌تواند جاي براي انتقاد باشد زيرا از اصول زبانشناسي نبايد قواعد زباني را به زبان ديگر تحميل كرد و از جانب ديگر در زبان پارسي اسم‌هاي به (ات) عربي جمع بسته شده كه مختوم (ه) باشد اما كاتب فراتر از اين رفته، مثلاً: تمام پرگنات دو آبه، سلحشوري مردم كوهستانات، و هم به اين گونه صورت جمع بعضي از كلمات عربي ديگر به شكل عربي مثل توپ به اتواپ.

4- كلمات و تركيب‌هاي بكر

در سراج التواريخ كلمه‌ها و اسم‌ها و تركيب‌هاي كاملاً بكر وجود دارد كه از لحاظ بلاغت و رسايي در زبان دري تازه گي دارد مثلاً: پذيره (پذيرايي و استقبال)، پذيره‌گيان (مستقبلين و پذيرايي كننده‌گان)، تعارف (پيش نهادن)، رها كردن (فير كردن انگليسي)، جنگ گاه (حربگاه) احرام بند كعبه مقصود و غيره... با آنكه اين گونه كلمات و تركيب‌ها در آثار گذشتگان به كار رفته باز هم تازه‌گي دارد.

5- كاربرد كلمات عربي، تركي و مغولي

در كتاب سراج التواريخ كلمات عربي بسيار زياد است و بعضاً كلمات عربي كه در نظر مولف نا مانوس مي‌نموده است در حاشيه كتاب تفسير شده است نيز كلمات تركي و مغولي به شيوه مورخان دوره تيموري به كار رفته حتا تركيب‌ها و فقره‌هايي به شيوه تاريخ‌هاي مذكور در آن ديده مي‌شود، مثلاً: همه را به ياسا رسانيد (يعني همه را به سزاي قانوني رسانيد)، ايلغار نمودند(هجوم بردند)، كنكاش (مشوره و مباحثه)، الگا (حلگه، وادي)، قابوچي (دربان)، قليان چلم، مورچال (سنگر)، ايل والوس (قبيله وطايفه)، قشلاق (محل سكونت زمستاني)، اييلاق (محل باشش تابستاني.)

ساخلو و يرغمال و غيره و همچنان اسم‌هاي تركي مانند قره كتل و قاپوچي و اسم‌هاي مغولي همچون جغتو و اسم‌هاي انگليسي مانند كميدان، جنرال و غيره در آن بنابر ضرورت ايراد گرديده است.

6- تركيب‌ها و كلمات و تكيه كلام‌هاي مروج در ميان مردم:

از تركيب‌ها و جمله‌ها و اسم‌هاي چون: نعل بها، بازي برده را باختن، وظيفه (تلاوت كردن قرآن)، من داعي امارتم نه ساعي برگرفتن رشوت، به باريدن گلوله تفنگ پرداختند، قحط غلا و امثال اينها نيز در سراج التواريخ  يافت مي‌شود علاوه بر اينها تركيب‌هاي از نوع: عرض پرداز شدن، ثقه كثا فرمودن، شرف جبين بوس حاصل كردن و غيره نيز در آن ديده مي‌شود به طور مختصر بايد گفت كه طرز انشا و سبك سراج التواريخ كاملاً منشيانه و ادبي است و همچون سبك تاريخ و صاف بسيار مغلق و مملو از كلمات و عبارات مشكل عربي نيست يا همچون تاريخ‌هاي ديگري كه مملو از عبارات بي‌مطلب سر شارند. بلكه اين اثر گرانبها شباهتي به جامع التواريخ و احسن التواريخ دارد و در هر جا كه عبارت و فقره و جمله‌اي را مي‌آورد فقط افاده و اداي مطلب خاص از آوردنش در نظر است. كاتب ناگزير مي‌شود تا با تركيب سازي‌ها و ايراد استعاره‌ها و تشبيه و تجنيس و تضاد، كلام خود را استوار و متين‌تر سازد و مطلب را با چنان مهارتي به كرسي بنشاند كه هم خواننده از آن فايده بردارد و هم خودش مورد سرزنش و پرسش قرار نگيرد زيرا با چنان دربار و تحت تاثير آن گونه شرايط كاري سهل نبود كه تاريخي به اين شيوه و اهميت را مي‌نوشت و در اداي مطالب از كمال زيركي و ذكاوت و استفاده از فنون و آداب نوسند‌گي كار گرفته است زيرا ناگزير بود بيدادهاي بيكران و كلا برداران و سر ربايان آن زمان را در خلال عبارات بيان كند. او مي‌دانست كه فرزند همان جنرال يا كميدان كه در قتل مردم و غارت مال و جان خلق در عصر امير ماضي سر بر آوردة ميدان بود در زمان امير جديد هم بر كرسي قدرت نشسته است و لاجرم با عبارت پردازي‌هاي ستوده اصل مطلب را كه بيان وقايع بود افاده مي‌كرد.

بيهقي مي‌گفت: «اگر چه پروردة خاندان غزنويم اما امانت تاريخ نگاري مرا وا مي‌دارد كه حقايق را بيان كنم» از همان رو غارت اموال و قتال... و كشتن بي‌گناهان را كه توسط سپاهيان مسعود به عمل آمده بود بيان كرد ولي شيوة بيان او كاملاً ساده و بي پيرايه است مگر تاريخ‌هاي همچون وصاف شايد به علت ترس از ستمگاران با نشان دادن مهارت و هنر خويش مطلب كوچك را در لفافه الفاظ متعدد پيچانده و درك مطلب را دشوار ساخته است.

اما ملا فيض محمد جانب لفظ و معنا را نگاه داشته و بين لفظ و معنا توازن برقرار كرده است:

رعايت لفظ و معنا

كاتب در ساختن تركيب خامه اش توانا بوده است و به آساني و بسيار بدون تكلف عبارت مي‌پردازد، عباراتي كه جانب لفظ و معنا در آن به صورت متوازن و متوازي ايراد گرديده است. به گونه نمونه عبارت‌هاي زير را از كتاب سراج التواريخ آقاي پوهاند شهرستاني اقتباس و تحليل كرده در اينجا مي‌آوريم.

- مكتوب تسليت اسلوب

- رقيمه سعادت شميمه

- جنبش جيش

- جيوش رعد خروش

- جانب مواحدت جوانب

- خطاب رفعت انتساب

- گوش داد نيوش

- شقاوت پيشه گان بغاوت انديشه گان

- منشور تسليت دستور

- نامه استمالت شمامه

از تركيب‌هاي بالا چنين بر مي‌آيد كه ايجاز در نظر گرفته شده زيرا ايجاز يكي از صفات بر جسته كلام است و رعايت آن در كلام، هنر فصاحت و بلاغت را بر جسته مي‌سازد بنابراين فهم سخن را آسان مي‌گرداند مكتوب تسليت اين معنا را مي‌رساند: مكتوبي كه از طرز و شيوه تحرير آن بر مي‌آيد كه براي تسلي خاطر نبشته شده است.

رقيمه سعادت شميمه يعني نامه‌اي كه در آن از سعادت جانب مقابل سخن در ميان بود.

جيوش رعد خروش يعني عساكري كه صداي شان مثل رعد مي‌خروشيد.

جانب مواحدت جوانب يعني جانبي كه هر سويش اتحاد و يگاني بوده است. خطاب رفعت انتساب يعني خطابي كه در آن به بزرگي و بلندي نسبتي وجود داشته باشد.

گوش داد نيوش، گوشي‌كه براي شنيدن داد خواهي آماده باشد.

منشور تسليت دستور، فرماني كه براي تسلي خاطر صادر گردد.

با آن‌كه نوسنده مي‌توانست كه اين عبارت‌هاي كوتاه را دراز بنوسيد مگر با قدرت طبع و نيروي دانش و حاكميت بر زبان، چنان عباراتي ايجاد كرده است كه در آن هم زيبايي ظاهر وجود دارد و هم معنا به تمام و كمال افاده يافته است اگر سراج التواريخ را از نگاه ايجاد عبارات جديد با تاريخ‌هاي ديگر مقايسه كنيم به خوبي براي ما ثابت مي‌شود كه كاتب تا چه حد از اطراف كلمات پرهيز كرده و با اقتصاد، عبارت پرداخته است.

تاريخ وصاف براي عبارت آرايي به اطناب بي‌جا پرداخته است مثلاً در اين عبارات مي‌توانيم اطناب بي‌مورد را ملاحظه كنيم: «... و تالي اين اساس بي‌منتها شمايل رسايل صلوات و فواتح روايح تحيات چنان‌كه مرسله حوران بهشت از هزت نسايم آن صورت تحرك في نحرالحبيب جمايل گيرد...»

براي فهميدن اين عبارت پردازي خواننده بسيار بايد بينديشد و بر لغات و كلام عرب و زبان پارسي دري كاملاً مسلط باشد تا به دانستن اين عبارات پيچيده پي ببرد و اگر آن عبارت دراز را تحليل كنيم بالاخره ثابت مي‌شود كه مطلب آن يك كلمه است و بس.

اما كاتب از يك طرف عبارت مي‌آفريند و از سوي ديگر مطلب را با ايراد الفاظ اندك ادا مي‌كند.

در ايجاد تركيب‌هاي توصيفي و اضافي از يك طرف صنايع لفظي و زيبايي عبارت در نظر بوده است از طرف ديگر تناسب كلام، مثلاً وقتي كه مي‌گويد: «جنبش جيش» اراده داشته است كه هم تجنيس به كار ببرد و هم مطلب را ادا كند.

سراج التواريخ عباراتي به شيوه بيهقي و جامع التواريخ كاملاً ساده و بي پيرايه نمي‌آرد زيرا او در موقف منشي است و به نشر منشيانه علاقه دارد. با ملاحظه عبارت‌هاي از تاريخ بيهقي و جامع التواريخ بدين مطلب خوب‌تر پي مي‌بريم. مثال از تاريخ بيهقي: «اين رسول رفت پيغام‌ها بگذارد و پسر كالو نيكو بشنيد و به غنيمتي سخت تمام داشت و جواب نيكو داد و سه روز در مناظره بودند تا قرار گرفت بداني‌كه وي خليفت امير باشد.»

در اينجا مي‌بينيم كه جمله‌ها بسيار كوتاه است و هر كدام مفهومي را به صورت جداگانه ادا مي‌نمايد و معمولاً در هر فقره، فاعل، مفعول و فعل يا دوتاي آن وجود دارد و گاهي هم قيد در ميان مي‌آيد، چنان كه در فقره «پسر كاكو نيكو بشنيد» كه كلمه نيكو قيد واقع شده است.

اما سراج التواريخ، تركيب از نوع ديگر است: «از راه خود سري و هرزه دري به هر دره شد...»

طوري‌كه مي‌بينيم تركيب جمله پيچيده‌تر است يعني غير از فاعل و فعل، اوصاف و نعوت پيچيده‌تر آمده است.

و اما در تاريخ و صاف، تركيب جمله پيچيده است: «به وساطت آن دو جوهر جواهر مجردات و نفوس مفارقات در سلسله امكان مكنت تعداد يافت.» كه اصل جمله چنين است: «به وساطت آن دو جوهر تعدد يافت.» مي‌بينيم كه براي اداي مطلب عبارت را بي جهت با ايراد تركيب‌هاي  اضافي دراز ساخته است.

عبارت سازي در جوامع التواريخ هم مانند بيهقي است اما اندكي به درازي مي‌گرايد و فقره‌ها مثل بيهقي كاملاً كوتاه و موجز نيست: «چون تا آن بر تخت نشست به ياساي مذكور جمله مدعيان را ساكت گردانيد...» كه در فقره نخستين اگر چه كامله است اما مطلب تمام نيست و تابع فقرة مابعد خود است.

ايجاد تركيب به شكل فاعلي

كاتب گاهي تركيبي را به شكلي فاعلي مي‌سازد كه تازه معلوم مي‌شود:

- امر... را پذيرنده و مال ديواني را دهنده‌ايم.

- پذيرايي اطاعت گشته

- عرض پرداز... شده

- هر وقت كه مدعي پا نهاد خاك هرات بشود

- او وجه را مطابق سند، سپرد كارگزاران ما نمايد

- پذيراي اطاعت و جاده پيماي طريق انقياد مي‌باشيم.

كه در تركيب‌هاي مذكور «پذيرة امر»، «دهنده مال ديوان»، «پذيراي اطاعت»، «عرض پرداز»، «پا نهاد خاك...»، «سپرد نمودن» و مانند اينها تازه اند و بيشتر شباهت به مكالمه روز مردم دارد.

سجع و توازن

ايراد سجع در سراج التواريخ زياد است مگر طبيعي افتاده است و متكلف به نظر نمي‌رسد و هر جا كه كلام متسجع مي‌آرد سجعش ساده آمده است:

- با اشرار، گرفتار ناورد و پيكار بودند.

- حقيقت ما في الضمير و پيشنهاد خاطر مرحمت تخمير خود را...

- آسايش رعايا و ترقي احوال برايا...

- سپاه نظام و توپخانه با انتظام و لشكر خون آشام...

- فرامين اندرز و نصحت آگين و استمالت آيين...

در جملات فوق «ما في‌الضمير» با مرحمت تخمير و رعايا و برايا و نظام و انتظام و آگين در آيين سجع است.

ايراد عبارات به شيوة عربي

در بسياري موارد، در سراج التواريخ عباراتي آمده است كه گويي كه از جمله عربي ترجمه شده باشد مثلاً:

- هر آيينه همسايه‌گان نزديك قاصد و نامه ارسال مي‌دارند.

- هر آيينه به خيال باطل و هواي فاسد محكم شده خود را عاطل ساخته در كابل خواهيد آمد.

- هر آيينه ظاهر است كه دشمنان دركمين اند.

- از راه اطاعت به پاي انقياد نزد اينان آمد.

- هر آيينه پذيراي اطاعت و جاده پيماي طريق انقياد... باشيم.

از ارايه چنين عبارات مي‌توان گفت كه كاتب در مدرسه هم به تحصيل پرداخته و علوم ادبي را از عربي فرا گرفته است بنابراين از آن متاثر شده است، اين بود برخي از ويژگي‌هاي ادبي و زباني سراج التواريخ كه از عمده‌ترين تاليفات ملا فيض محمد كاتب مي‌باشد.

 

منابع و ماخذ

   ۱:   فصل نامه سراج سال اول، شمارة دوم زمستان 1373 شمسي تحقيقي پيراموان زندگاني ملا فيض محمد كاتب نوشته حاج كاظم يزداني.

2.      يادنامه كاتب، مجموعه مقالات گرد آورنده حسين نايل، نشر وزارت اقوام و قبايل به سال 1365 پژوهشي در بازنمايي و بازشناسي آثار كاتب نوشته حسين نايل و اسلوب سراج التواريخ نوشته پوهاند شاه علي اكبر شهرستاني.

3.      فصل نامه سراج سال سوم، شماره دوازدهم تابستان 1376 سايه روشنايي زندگي فيض محمد كاتب نوشته حسين نايل

4.      سيمينار بين‌المللي به مناسبت يكصدوسي ومين سال‌نامه فيض محمد هزاره معروف به كاتب، مدون و مهتم پوهاند داكتر جلال الدين صديقي چاپ 1367 خورشيدي، وضع سياسي و اجتماعي عصر كاتب نوشته محقق عبدالله مهربان.

5.      فصلنامه خط سوم شماره هشتم و نهم بهار و تابستان 1385 شمسي يادي از فيض محمد كاتب هزاره نوشته عبدالصابر جنبش

6.      غلام محمد غبار افغانستان در مسير تاريخ ص 830 عبدالحي حبيبي جنبش مشروطيت ص 46

زبان مادری - قانع زاده

اهمیت زبان مادری برای اطفال پناهنده ومهاجر:

 

  بخش دوم

 

در شماره اول گفتیم که زبان مادری وسیله ای برای حفظ اصالتهای فرهنگی یک ملت است. زبان میتواند احساس و زوایای مختلف فرهنگی و غیرفرهنگی یک مردم را تبیین کند. حالا پرسش مهم این است که چگونه امروز جمع وسیعی مردم ما که در غرب سکنی گزین شده اند و نسل جدید آنها در درون یک فرهنگ دیگر درحال شکل گیری میباشد، زبان و هویت و فرهنگ خود را حفظ کنند؟. برای رسیدن به پاسخ این سؤال اول لازم است بدانیم که پایه ها و اصول اصالتهای فرهنگی در کجا ها قرار دارند؟.

 

پایه های اصالت های فرهنگی

  

قبل از وارد شدن به این بحث به معنایی واژه ی "فرهنگ" اشاره ای می کنیم.

درفرهنگ عمید، واژه فرهنگ به معنای علم، دانش، ادب، معرفت، تعلیم و تربیت، آثار علمی و ادبی یک قوم یا  ملت آمده است. در بعضی لغت نامه ها به معنی تمدن و دانش نیز آمده است.

 

 آمده است.Dictionary , education , cultuدر زبان انگلیسی به معنی re

 

 معنی مورد نظرما همانا آثار علمی  و ادبی یک قوم و ملت و آثار تمدنی آنها می باشد.

 

شناخت آثار تمدنی و ادبی یک ملت و قوم برای کسانی که خود را متعلق به آن فرهنگ میداند، می تواند برای ابراز و تکمیل شخصیت فردی که در درون یک فرهنگ دیگر متولد، رشد و بالاخره خود را در آن می شناسد، مفید واقع شود. اگر یک نوجوان یا جوان که در فرهنگ جدید رشد می کند علاوه برآموختن مزیت های فرهنگی که در آن نشو و نما کرده است، اتکا کردن به فرهنگ کهن و غنی که خود را متعلق به آن می داند می تواند حس خلایی روانی و احساس خود کم بینی ناشی از دیدگاه های بعضا تحقیرآمیزی که در این جوامع بسوی وی معطوف می گردد و او را با دید یک خارجی و بیگانه می بیند، جبران کند. 

 

از اینرو شناخت و شناساندن فرهنگ خودی برای نسل جدید موضوع با اهمیت به حساب می آید. و برای این امر مهم، زبان به حیث رکن اساسی و پایه به حساب می آید. بقای فرهنگ یک جامعه و ملت به بقای زبان آن ملت و جامعه بستگی دارد. زبان عامل گسترش فرهنگ بصورت افقی و عامل بقای آن بصورت عمودی است. یعنی عامل گسترش دهنده فرهنگ در بین مردم و عامل محفوظ ماندن آن برای نسل های آینده می باشد.

 

پس می بینیم  که سرنوشت اصول اصالتهای فرهنگی یک ملت به زبان آن ملت بنحوی گره می خورد. اگر به اصالتهای فرهنگی خود باورمند هستیم یکی از راههای اساسی حفظ این اصالت ها و پایه های فرهنگی، حفظ و زنده نگاهداشتن زبان است.

 

علاوه بر اینها حفظ زبان مادری برای جامعه پناهنده و مهاجر چه فواید دارد؟

 

اگر از زوایای مختلف به این قضیه بنگریم فواید متعددی برای جامعه پناهنده و مهاجر مترتب خواهد بود.

 

زبان مادری برای حفظ هویت:

 

زبان مادری در راستای حفظ هویت شخصی، خانوادگی، اجتماعی، قومی و ملی مؤثر خواهد بود.از آموختن و یاد داشتن زبان مادری برداشتهای متفاوت ارائه میگردد و تعدادی بر این باورند که تنها همان مکالمه ساده درحد افهام و تفهیم برای رفع مشکلات روزمره کفایت می کند ولی جمعی دیگری که عمیق تر با این قضیه می نگرند بر این باورند که زبان مادری شاخصه فرهنگی یک ملت بحساب آمده و بعنوان هویت ملی شمرده خواهد شد نه به خاطر مکالمه روزمره بلکه عمیق تر و دقیق تر به آن می نگرند. مکالمه بزبان مادری در جایی خودش با ارزش بوده ولی جاذبه ها و زیبایی های که در زبان مادری ملتها وجود دارد نمی توان منکر آن شد بویژه اگر به زبان فارسی –فارسی دری یا دری فارسی- توجه گردد زیبایی ها و مایه ها ی عمیق ادبی، هنری، تاریخی و...در آن وجود دارد که اهمیت آنرا چند برابر می سازد.

 

زبان مادری برای یک فرد و یا یک طفل، هویت شخصی، فرهنگی توأم با حس تعلق ملی را فراهم می کند. طفل که با چنین انگیزه ای بیاموزد آن طفل نقش مربی و معلم آینده را برای نسلهای ما بعد خود خواهد داشت.

 

کودک مهاجر زمانیکه به مدرسه شامل میگردد خود را با دیگران یکی میداند که از نظر ارزشهای انسانی نیز باید چنین باشد ولی زمانیکه بزرگ می شود وارد جامعه میگردد و در آن جامعه تحصیل می کند، اگر در آن جامعه پذیرفته نگردد شدیدا دچار آسیب خواهد شد چرا که این فرد دیگر خود را متعلق به آن جامعه نمی داند اگر آن فرد بزبان مادری خود تسلط کامل داشته باشد این تسلط باعث خواهد شد که وی خود را متعلق به جامعه خود بداند و از آسیب دیدگی روانی مصئون بماند.

 

شکل گیری هویت یک فرد ابتدا از درون خانواده آغاز میگردد، خانواده بصورت انکار نا پذیر به عنوان یک منبع سنتی برای اطلاعات فرهنگی، تاریخی و حتی اساطیری قومی عمل می کند که فرد به آن تعلق دارد .(1)

 

بعد از آنکه طفل در دامن مادر و درون خانواده شروع به یادگیری زبان مادری می کند برای تحکیم و غنامند کردن زبان طفل درایت والدین این آغاز را به کمال مطلوب می رساند.

 

 

نبی قانع زاده

 

 1-Abound & Skerry , 1984

رییس صلیب سرخ افغانستان در ترونتو

رئیس صلیب سرخ افغانستان در تورنتو

روز چهارشنبه، ۱۴ می، خانم فاطمه گیلانی، رئیس صلیب سرخ افغانستان (سره میاشت) در مقر کنسولگری افغانستان در شهر تورنتو با نمایندگان سازمان های اجتماعی، مطبوعات و رسانه ها و تعدادی از فعالان اقتصادی و فرهنگی افغانستان، دیدار و گفت و گو کردند.

خانم گیلانی که به دعوت "صلیب سرخ کانادا" به این کشور آمده بودند، در مورد اهداف سفرشان گفتند: صلیب سرخ کانادا، سالها به افغانستان کمک کرده و فوق العاده به افغانستان دلچسبی دارند. اینها به من گفتند، کلان ترین کمکی که کانادا به خارج می کند، به افغانستان است. با توجه به این تمایل کانادا یی ها، ما در نظر داریم که ارتباط مستقیم میان صلیب سرخ کانادا و صلیب سرخ و یا اداره ی سره میاشت افغانستان ایجاد کنیم.

ایشان با تشریح وضعیت سره میاشت افغانستان گفتند: متأسفانه سره میاشت یا بد نام شده بود و یا بی نام. الحمدالله در این سه سال با تلاش من و همکارانم، سره میاشت شده است مثل جمعیت های ملی کشورهای بسیار پیشرفته.

خانم گیلانی با تأکید بر ضرورت استقلال اداره مذکور یاد آور شدند: حفظ صد در صد بیطرفی ما بسیار مهم است. اگر ما اندکی در حفظ بیطرفی خود بی توجهی می کنیم، جان هزاران رضا کار ما به مشکل می افتد. امروز ما به افتخار گفته می توانیم که نشان هلال و صلیب سرخ به تمام نقاط افغانستان می تواند برود. با این وجود، خانم گیلانی اذعان کرد که با توجه به اینکه من از طرف رئیس جمهور منصوب شده ام و انتخابی نیستم، حفظ بیطرفی کار آسانی نیست.

او در مورد برنامه های اداره اش گفت: علاوه بر پروگرام های عادی که هر سره میاشت در دیگر جاهای دنیا دارند، کارهای ما، شامل کمک به مهاجرینی که از کشورهای همسایه به وطن برگشت داده می شوند و وضعیت آنها به حادثه تبدیل میگردد، می شود. و نیز ما برنامه ای داریم بنام کار در مقابل غذا.

خانم گیلانی با اشاره به منابع عایداتی سره میاشت، زمین ها و جایدادهای اهدا شده به صلیب سرخ و کمک های مردمی به این نهاد را تمویل کننده ی اصلی سره میاشت دانسته و این جمعیت را بطور بالقوه یکی از بیست پولدارترین مؤسیسه ی ملی خواندند. ایشان در مورد جایدادهای سره میاشت گفتند: بسیاری از زمین ها و جایدادها ی سره میاشت توسط امنیت ملی، ارتش و سایر ارگانهای دولتی گرفته شده و چور شده که ما تازه کوشش داریم آنها را کم کم به دست بیاوریم و آباد کنیم.

او در مورد نحوه ی کمک به زنهای بی سرپرست گفت: ما به آنها غذا و ماهیانه شش هزار افغانی معاش می دهیم و در برابر از آنها می خواهیم که حتما باید در کورس های بی سوادی شرکت کنند و یکی از چهار حرفه و فن (ناشتا جور کردن، آشپزی، خیاطی، تایپ و کامپیوتر) را یاد بگیرند.

خانم گیلانی با در خواست کمک از افغانهای مقیم کانادا، گفتند: شما می توانید از دو طریق به صلیب سرخ کمک کنید. یا از طریق پرداختن معاش ماهیانه ی یکی از خانواده های بی سرپرست تحت پوشش سره میاشت، و یا از طریق عضو شدن در سره میاشت و دادن حق عضویت.

گفتنی است این جلسه به دعوت آقای حبیب الله قادری مسئول محترم کنسولگری افغانستان در شهر تورنتو ترتیب یافته بود و با صرف عصرانه و گفت و گوهای دوستانه پایان یافت.

 

در جستجوی خانه ی که نیست!

در جستجوی خانه ای که نیست!

سردار آزادی

هر روز که از بودنم در این شهر می گذرد، چشمم بازتر می شود و بیشتر با نیازهای فرهنگی جامعه ی خود آشنا می شوم. و هر چه این آگاهی افزونتر می گردد، دلم زیادتر می گیرد. فکر که می کنم، عقلم به جای نمی رسد. به راه حلی و به پاسخی نمی رسد.

جوان هموطنی را می بینم -که نمی دانم از بدخشان می آید یا از بامیان از قندهار است یا قندوز- با یک جهان شوق و آرزو و با دلی سرشار از احساس شاعرانه، سروده هایش را برایم می فرستد و بعد با همان شور و شوق از آنسوی بزرگ شهر تورنتو، ساعتها دورتر از این سوی این شهر شلوغ، به محل کار من می آید. مرا نمی بیند اما. و باز هی زنگ و تلفن که کی و کجا تو را ببینم که شعرهایم را ببینی. و یا آن دختری هم ولایتی خودم که هر وقت مرا گیر می آورد، کلام اول و آخرش، شعرهایش هست. حیفم می آید که زنی چنین سرشار از مایه های شعری، در گرفتاری های روزگار گم شود و او که می تواند بانوی شعر فردای ما باشد، نتواند باشد. و صد البته که اینها نمونه هایی اند از خیل بسیاری که هم شوق و هم استعداد سرودن و شاعر شدن دارند. و من ملول می شوم از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمی آید تا زمینه ای فراهم شود برای رشد این استعداد ها و در واقع رشد شعر و رشد فرهنگ در جامعه ی ما.

کاش می شد حیلتی به کار بست و صاحب مکنت و قدرتی را، رئیس اتحادیه ای را، ارباب انجمنی و یا کلید دار مسجدی را و یا نمی دانم کدام شخص خیری را قناعت داد که در کنار خدمات بی شمار دیگرشان -که خدا اجرشان بدهاد- نیم نگاه عنایتی هم به شعر و فرهنگ این به قول خودشان جامعه ی افغانی بکنند و امکان آن را فراهم نمایند که هر از گاهی محفلی برای شعر خوانی و نقد و بررسی شعر و گردهمایی شاعران پخته و نامدار ما و جوانان جویای شعر و شاعری برگزار گردد.

من نمی دانم با چه زبانی سخن بگویم تا بتوانم ضرورت و سودمندی این کار را برای بزرگان قوم تفهیم کنم، اما اینقدر می توانم بگویم که اگر آنان چنین نمایند، قطعا ضرر نمی بینند. می توانند این کار خیر خویش را نیز در جریده ی اعمالشان در زمره ی خدمت به کلچر و کمونیتی افغانها بنویسند و از فضل خداوند و عنایات دولت کریمه اجر و پاداش و جایزه بستانند.

کاش می شد در کنار این همه مساجد مجلل و بزرگ و در میان همه ی این مراکز نامدار و پرزرق و برق اجتماعی، خانه ی کوچکی را هم پیدا کرد که فارغ از مرز بندی های سیاسی، قومی، دینی و ایدولوژیک، فقط پر می بود از عطر عنبر شعر. پر می بود از "سیاه سنگ"، از حجر الاسود. و سرشار می بود از "شعور". خانه ای که چراغ آن "اختر" می بود. ما می رفتیم آنجا می نشستیم، چای می خوردیم و حیرت و عشق را و زیبایی و مهربانی را تجربه می کردیم. غرق "ایهام" می شویم و تشنه ی "تشبیه".

می دانم که جامعه ی ما آنقدر گرفتار است که این آرزوها همچنان به دل می ماند و می میرد. و شاید عاقلان عیب و ایراد بگیرند که این همه نیازهای حیاتی و فوری و  فوت شدنی را گذاشته ای و روضه ی شعر می خوانی. چنانکه باری که از یک وزیر افغانی در مورد کمک دولت افغانستان به خانواده های شهدأ، معلولین، کم درآمد ها و آسیب دیدگان جنگ پرسیده بودم، در جواب با عتاب گفته بود، ما به آدم های سالم و سر حال کمک نمی توانیم تو از مساکین و معلولین می گویی!

این درست. اما به نظر من جامعه ی ما در کانادا در شرایط اجتماعیی بسر می برد که شاید نتوانیم پرداختن به امور فرهنگی را در شمار نیازهای دسته دوم و تشریفاتی جامعه ی خود طبقه بندی کنیم. ما در دل فرهنگ و زبان قوی و پرجاذبه ای زندگی می کنیم که با زبان و فرهنگ ما تفاوت دارد. حفظ زبان و فرهنگ خودی، در چنین تلاقی نا برابر کاری آسان نیست. و در این میدان هیچ سلاحی کار آمد تر از شعر نمی باشد. باری تنها شعر است که می ماند. تنها شعر است که زبان و فرهنگ و تاریخ و اسطوره و افسانه و آوازه ی ملتی را ماندگار می سازد. این را تاریخ می گوید.

بگذریم. به چه استدلال عبثی چسبیده ام. دل کی دغدغه ی ملت افغانستان و فرهنگ و زبان و تاریخ این ملک را دارد که ترس از دست رفتن سرمایه های معنوی آن، انگیزه ای را بر انگیزد؟ و اصلا کدام ملت؟ و چه تاریخ و فرهنگی؟.