داستان واقعی از زندگی یک زن در افغانستان

 آنروز هم چند نفر از دوستان پدرم به خانه ما آمدند. صدای خنده های بلندشان تمام صحن حولی را پر کرده بود. نمی دانم چرا وقتی که زیاد می خندیدند می ترسیدم؟!

برای درست کردن چای برای آنان، از چاه آب می کشیدم که یکی از آنها برای شستن دستهایش بیرون آمد. در همان لحظه ای که با من رو برو شد سراپایم را با چشمان ترسناکش برانداز کرد. نگاه موذی و ترسناکی داشت. و این چندمین باربود که او را می دیدم و هر بار نگاهش وهمی را در وجودم زنده می کرد. دویده  به داخل خانه رفتم.

سه ساعت بعد بود که رفیقهای پدرم رفتند. من برای پاک کاری اتاق رفتم. پدر کاملا خواب بود و از خود بیخبر! سگرتهای سوخته و نیم سوخته تمام اتاق را کثیف کرده بود و من مثل همیشه به پاک کاری پرداختم.

چاشت بود و هیچ چیز درخانه نبود که برای برادرهایم غذا درست کنم. پیش پدر رفتم و از او پیسه خواستم. پدر با عصبانیت زیاد به من حرفهای بد و رکیک گفت و خودش با قهر از خانه بیرون رفت. هزار بار آرزو کردم که ای کاش من به جای مادرم می مردم و از اینهمه بدبختی و مصیبت آزاد می شدم.

روزها می گذشت و ما زندگی را به همین بدبختی و سیاهی ادامه می دادیم تا اینکه یک روز... پدر از دروازه حولی به داخل آمد درحالی که بسیار خوش معلوم می شد. وقتی سلام دادم بسیار به مهربانی جوابم را داد و مرا به اتاقش خواست. من پشت سر او وارد اتاق شدم. وقتی نشست گفت: ببین شیما جان! امرورز با یک آدم بسیارخوب درباره تو صحبت کردم و او تو را از من خواستگاری کرده است. من او را بسیار خوب می شناسم و چون آدم بسیارخوب است؛ پیسه دار است و نام  و  نشان دارد، من هم قبول کردم و هفته آینده هم قرار عروسی را ماندم و....

 دیگرصدای پدرم را نمی شنیدم؛ به این زودی؟ بدون هیچ گفت و گو و بدون کدام دیدنی؟ اما من در مقابل پدرم جرات ایستادن و صحبت کردن ر انداشتم و فقط شنیدم و هیچ نگفتم.

بسیار زود یک هفته گذشت. چند زن آمدند و مقدمات یک عروسی بسیار معمولی را انجام دادند. اما هنوز از داماد خبری نبود.

روز عروسی رسید. چند نفری ازطرف داماد آمدند و ما هم که فامیل چندانی نداشتیم. خلاصه محفل بسیار کوچکی برگذار شد. ملا صاحب به رضایت پدرم نکاح مرا بسته کرد و من فقط نقش یک عروس بی کلام و بی اختیار را بازی می کردم. زن پیری که خواهر داماد بود چادر کلان سبز رنگی را بر روی سرم انداخت و مرا تا کنار موتر همراهی کرد و.....

همه خوش بودند؛ کسی گریه های بی صدای مرا نمی شنید. مادری هم نبود که اشکهایش بدرقه راه دخترش شود.

مثل هر دختر دیگرقدم به خانه بخت ماندم و درخانه خسورخیل خود وارد شدم .چادر سبز را که از رویم برداشتند هرکس چیزی می گفت:

 -  نام خدا چقدر مقبول است؟

-  می گویند که مادرش به رحمت خدا رفته و کسی را نداشته که همراهش بیاید.

-  این خو بسیارجوان است؟

 با خود گفتم چرا می گویند جوان؟ مگر دخترهای دیگر در چه سنی عروسی می کنند؟

در همین افکار غرق بودم که مردی در چهارچوب دروازه حاضرشد. همگی باصدای بلند و شادی کنان گفتند: مبارک باشه شاه خان!

نام خدا عجب فرشته ای را به خانه ات آوردی!

می شرمیدم که به طرفش ببینم. او آمد و در کنارم نشست و در جواب دیگران گفت: شاه خان خو باید فرشته در کنارش باشه نی؟

زنها هرکدام برسر ما چاکلت می ریختند و باصدای بلند تبریک می گفتند. بعد از تبریکی گفتن زنها او از اتاق خارج شد و من نتوانستم او را ببینم.

بارسیدن شب؛ مهمانها کم کم رفتند و خانه هم آرامتر شده بود. زن پیری مرا به اتاقم راهنمایی کرد وقتی تنها شدم برادرهای خوردم به یادم آمدند. برایشان نگران بودم. شاید به خاطر این بود که به مدت سه سال به عنوان مادر از آنها نگهداری کرده بودم. باخود فکر کردم که آنها را هم حتما پیش خود می آورم مگر نه اینکه شاه خان بسیار پیسه داراست؟ حالا هم که من همسرش هستم او حتما حرف مرا می شنود. در همین فکرهای طفلانه خود غرق بودم که دیدم او در چهارچوب دروازه ایستاده است. کمی که جلوتر آمد به خود جرات داده و به طرفش نگاه کردم. باورم نمی شد!... همان چشمهای ترسناک، همان نگاه موذی و وهم انگیز! آیا شاه خانی که پدرم می گفت همین شخص است؟ اما چرا پدرم با من این کار را کرد؟!

 به یکباره کاخ آرزوهایم برسرم خراب شد نه تنها گوشها بلکه چشمهایم هم از کار افتاد. دیگر نه چیزی دیدم و نه چیزی شنیدم ...

فردای آنروز دخترکی تقریباْ 16 ساله پتنوس چای را به اتاقم آورد و زمان خارج شدن با بسیارعصبانیت گفت:تو را پدرم برای سلطنت نیاورده که من هم کنیزت باشم. از فردا مثل همه آدمهای این خانه خودت کارهای خود را باید انجام بدی.

حالا دیگر هیچ چیز دیگر برایم غیر قابل باور نبود. مردی که آرزوهایم در کنار او خلاصه می شد حتی از پدرم هم کلانتر بود. دختر و بچه جوان داشت و به من به چشم یک زر خرید نگاه می کرد. تازه  فهمیدم که پدرم به شاه خان بدهکار بود و چون پیسه ای برای دادن به اونداشت، تقدیر مرا با رضایت خود و بدون در نظر گرفتن آینده تاریکی که در انتنظار من است، رقم زد ه بود. ازهمه بدتر اینکه نه تنها از من محبتی در دل شاه خان نبود، بلکه از همان روز اول عروسی از من کینه ای سخت به دل گرفت که تا سالهای سال به زبان می آورد.

 امروز هم که ثمره ازدواج ما دو فرزند است، غیر از لت و کوب و تحقیر، چیز دیگری به من نرسیده است. او به من نه به عنوان مادر اولادهایش  بلکه به عنوان پیسه از دست رفته اش می بیند. فرزندان کلانش به من توهین می کنند و از هر فرصتی برای آزار و تحقیر من و اولادهایم استفاده می کنند و من نمی دانم که تاوان کدامین گناه نکرده ام را پس می دهم که تقدیری این چنین برایم ورق زده شده است؟ برای این روز سیاه خود  از چه کسی شکایت داشته باشم؟

از پدری که به خاطر اعتیاد و دیگر مشکلات زندگی مرا در بدل مقداری پیسه به مردی کلانتر ازخود داد؟

از زنی که مرا به چشم یک مزاحم در زندگی مشترکش می بیند؟

از مردی که بدون در نظر گرفتن سن و سالش و بدون رضایت من؛ مرا ناخواسته شریک زندگی خود نه بلکه شریک غمها و کمبودیهای خود ساخت؟

از کودکانی که مرا به عنوان زن دوم پدرشان مزاحمی در خوشبختیها و زندگی شان می دانند؟

 از اجتماعی که اینگونه سنتها و عنعنات بیهوده را عرف و قانون می دانند؟

یا از مردمی که با اینگونه سنن مقابله نکرده بلکه آنرا قبول هم دارند؟

دخترانی که به سرنوشتی چون من دچار می شوند بسیارند و کسی صدای آنها را نمی شنود و آنها مجبورند که صدا شان را درگلو خفه کنند زیرا با فرهنگی که در اجتماع ما حاکم ا ست نمی توانند مبارزه نمایند.